مالک شیخی روزنامه نگار و مدرس دانشگاه در یادداشتی که در اختیار ایسنا قرار داده، آورده است:
نه برای خریدن کتابی که از قبل انتخاب کردهایم؛ فقط برای دیدن، گشتن و روبهروشدن با کتابهایی که نمیشناسیم.»
تابستان امسال در آلمان کمپینی با عنوان Buchladen-Expedition راه افتاد؛ عنوانی که میتوان آن را «سفر اکتشافی به کتابفروشیها» ترجمه کرد. ایده پیچیدهای هم نداشت. مردم از کتابفروشیهای مستقلِ مشارکتکننده، دفترچهای به نام Explorer-Pass میگرفتند و با مراجعه به کتابفروشیهای مختلف، داخل آن مهر جمع میکردند. سه مهر کافی بود تا صاحب پاسپورت بتواند در قرعهکشی بستههای کتاب و هدایای فرهنگی شرکت کند.
اصل ماجرا، البته، نه آن دفترچه پاسپورت بود و نه جایزهای که در پایان به چند نفر میرسید. پاسپورت و جایزه صرفاً بهانه بودند تا مردم از خانه بیرون بیایند و وارد کتابفروشی شوند. طراحان کمپین میخواستند کتابفروشی از یک محل صرفاً تجاری به مقصدی برای گردش در شهر، کشف کتاب، گفتوگو و وقتگذرانی فرهنگی تبدیل شود. ایده ساده بود، اما روی یک واقعیت مهم دست گذاشته بود: گاهی مسئله این نیست که مردم کتاب را دوست ندارند؛ مسئله این است که دلیلی برای نزدیکشدن به فضای کتاب ندارند.
وقتی خبر این کمپین را خواندم، یاد تجربهای افتادم که سالها پیش با دانشجویان کارشناسی ارشد رشته ارتباطات داشتم. بخشی از نمره فعالیت کلاسی را به کاری اختصاص داده بودم که احتمالاً در نگاه اول چندان دانشگاهی به نظر نمیرسید. از دانشجویان میخواستم به کتابفروشیهای معتبر شهر بروند و کنار قفسههای کتاب عکس سلفی بگیرند. هر پنج عکس، یک نمره داشت. نه آن زمان نام این کار را «Gamification» گذاشته بودم و نه مدل نظری مفصلی پشت آن نوشته بودم. میخواستم با یک بهانه ساده، پای دانشجو به کتابفروشی باز شود. عکس هم فقط مدرکی بود که نشان میداد این اتفاق افتاده است. دو نکته در ذهنم بود. یکی اینکه دانشجویان با کتابفروشیهای شهر آشنا شوند.
عجیب است، اما بسیاری از ما سالها در یک شهر زندگی میکنیم و ممکن است چندین مرکز خرید، رستوران و کافیشاپ را بشناسیم، ولی نتوانیم نشانی سه کتابفروشی خوب را بدهیم. تا وقتی کتابفروشی وارد نقشه ذهنی شهروند نشود، بعید است در برنامه زندگی او هم جایی پیدا کند.
نکته دوم برایم جدیتر بود. فکر میکردم ایستادن مقابل قفسههایی پر از کتاب شاید دانشجو را کمی نسبت به دانستههای خودش دچار تردید کند؛ تردیدی از جنس خوب آن. آدم گاهی بعد از خواندن چند مقاله و گذراندن چند درس، خیال میکند موضوع را میداند. کافی است چند دقیقه مقابل قفسه کتابهای همان حوزه بایستد تا ببیند چه تعداد عنوان نخوانده، چه تعداد نویسنده ناشناخته و چه تعداد پرسش بیپاسخ هنوز وجود دارد. کتابفروشی میتواند آدم را متوجه نادانستههایش کند؛ بیآنکه سخنرانی کند یا چیزی را به رخ او بکشد.
این برنامه چند ترم ادامه داشت تا اینکه از طرف دانشگاه مورد سؤال قرار گرفتم که رفتن به کتابفروشی و گرفتن عکس چه نسبتی با نمره درس دارد. از منظر مقررات آموزشی، شاید سؤال بیراهی هم نبود. من هم بعد از مدتی عطای کار را به لقایش بخشیدم. با اینحال، اصل پرسش برایم باقی ماند که آیا هر فعالیت آموزشی حتماً باید در کلاس و جزوه و امتحان خلاصه شود؟ اگر دانشگاه قرار است کنجکاوی ایجاد کند و دانشجو را با وسعت نادانستههایش روبهرو سازد، رفتن به کتابفروشی واقعاً بیرون از فرایند یادگیری است؟
دیدن کمپین آلمانی از این جهت برایم جالب بود. کاری که زمانی در یک کلاس با سلفی و یک نمره کوچک انجام میشد، آنجا در مقیاس ملی با پاسپورت، مهر، نقشه و جایزه اجرا شده بود. نمیخواهم این دو تجربه را یکسان بدانم یا از شیوه نمرهدادن خودم دفاع کنم. حرفم این است که رفتار فرهنگی معمولاً با توصیه مستقیم شکل نمیگیرد. باید برای آن موقعیت ساخت، بهانه ایجاد کرد و قدم اول را تا جای ممکن آسانتر کرد.
ما در حوزه کتاب کم شعار ندادهایم. تقریباً همه میدانند کتاب خوب است و مطالعه فایده دارد. مشکل اینجاست که دانستن این گزارهها لزوماً کسی را به کتابفروشی نمیکشاند. شاید به جای تکرار توصیههای همیشگی، لازم باشد تجربههایی طراحی کنیم که در آنها کتابدیدن، کتابفروشیگردی و گفتوگو با کتابفروش به یک فعالیت جذاب تبدیل شود.
در روزگاری که دستگاههای عریضوطویل فرهنگی گاهی بیش از آنکه با مردم گفتوگو کنند، سرگرم گزارش عملکرد خود هستند، شاید واردشدن به یک کتابفروشی کوچکترین و درعینحال واقعیترین اقدام فرهنگی باشد.
فرهنگ گاهی نه با رویدادهای پرهزینه و طرحهای پرطمطراق، بلکه با یک دعوت کوچک آغاز میشود: از خانه بیرون بیا، درِ یک کتابفروشی را باز کن و چند دقیقهای میان قفسهها قدم بزن. پیش از آنکه کسی به خریدن یا خواندن کتاب ترغیب شود، باید امکان مواجهه با کتاب را پیدا کند؛ مواجههای بیواسطه با عنوانها، موضوعها و جهانهایی که شاید تا آن لحظه از وجودشان بیخبر بوده است.
انتهای پیام
