محمد حسین قربانی زواره، پژوهشگر جنگ شناختی، در یادداشتی که در اختیار ایسنا قرار داده است، نوشت: مرز میان «جنگ روانی» و «جنگ فرهنگی» در آمریکا گاهی آنقدر باریک میشود که تشخیص یکی از دیگری دشوار به نظر میرسد. با اینحال، یک تفاوت اساسی وجود دارد: جنگ روانی معمولاً از بیرون به ذهن جامعه نفوذ میکند، اما جنگ فرهنگی از درون جامعه میجوشد؛ از همان جایی که شهروندان بر سر یک پرسش بنیادین با یکدیگر درگیر میشوند: چه کسی واقعاً «آمریکایی» است؟ این پرسش شاید در ظاهر ساده باشد، اما تاریخ آمریکا نشان میدهد که پاسخ آن هیچگاه ساده نبوده است.
آمریکا امروز خود را یکی از مهمترین نمادهای آزادی، دموکراسی و حقوق بشر در جهان میداند؛ اما اگر به گذشته بازگردیم، تصویری بسیار متفاوت میبینیم. در جامعهای که بعدها پرچم آزادی را در سراسر جهان برافراشت، میلیونها انسان سیاهپوست در بند بودند، بومیان از حقوق شهروندی کامل برخوردار نبودند و زنان، با وجود آنکه نیمی از جامعه را تشکیل میدادند، از ابتداییترین حقوق سیاسی محروم بودند. حتی زبان حقوقی نیز برای این تبعیض ساخته شده بود.
در ساختار اولیه قانون اساسی آمریکا، فرد بردهشده سیاهپوست در محاسبه جمعیت، «سهپنجم» یک انسان آزاد به شمار میآمد؛ بومیان آمریکا در چارچوب سیاسی آن روزگار در زمره شهروندان کامل قرار نمیگرفتند و زنان اساساً چنان از میدان سیاست کنار گذاشته شده بودند که در بسیاری از موارد، گویی اصلاً موضوع بحث نبودند. پارادوکس بزرگ همینجا شکل میگیرد: کشوری که بعدها آزادی را بهعنوان هویت ملی خود معرفی کرد، در آغاز حتی درباره اینکه چه کسی شایسته برخورداری از آزادی است، توافق نداشت.
زن آمریکایی را تصور کنید که در قرن نوزدهم در جامعهای زندگی میکرد که از «آزادی» سخن میگفت، اما خودش حق رأی نداشت. میتوانست مادر یک خانواده باشد، مالیات بپردازد، کار کند و در ساختن جامعه سهم داشته باشد، اما برای تعیین سرنوشت سیاسی همان جامعه، صدایش به رسمیت شناخته نمیشد. حق رأی زنان در سطح فدرال سرانجام با تصویب اصلاحیه نوزدهم قانون اساسی در سال ۱۹۲۰ به رسمیت شناخته شد؛ یعنی کمتر از یک قرن پیش. فاصله میان تصویری که آمریکا از خود ساخته و واقعیتی که تجربه کرده، از همینجا آشکار میشود.
جنگ فرهنگی آمریکا در حقیقت جنگی طولانی بر سر تعریف «انسان آمریکایی» بوده است؛ جنگی که یک روز در مسئله بردهداری، روز دیگر در حقوق زنان، زمانی در جایگاه بومیان و مهاجران و در دورهای دیگر در مسئله نژاد، هویت و شهروندی خود را نشان داده است.
به همین دلیل، جنگ فرهنگی را نمیتوان صرفاً مجموعهای از منازعات سیاسی بر سر آموزش، مذهب، جنسیت، مهاجرت یا نژاد دانست. در لایهای عمیقتر، این جنگ بر سر مرزهای تعلق است؛ اینکه چه کسی «از ما» محسوب میشود و چه کسی در بیرون این دایره قرار میگیرد.
تاریخ آمریکا بارها نشان داده است که این مرز ثابت نیست. گروهی که زمانی بیرون از دایره شهروندی قرار داشت، ممکن است چند دهه بعد در مرکز تعریف هویت آمریکایی قرار گیرد. حقی که زمانی امتیاز گروهی خاص تلقی میشد، بعدها به مطالبهای عمومی تبدیل شود. اما هر بار که مرزها جابهجا میشوند، مقاومت نیز شکل تازهای پیدا میکند. شاید به همین دلیل است که جنگ فرهنگی در آمریکا هرگز واقعاً پایان نمییابد.
جامعهای که گذشته خود را حلوفصلشده تصور میکند، ممکن است ناگهان همان منازعات قدیمی را در قالبی تازه تجربه کند. اختلاف بر سر اینکه چه کسی شهروند واقعی است، چه کسی آمریکایی اصیل محسوب میشود، چه کسی حق سخن گفتن دارد و چه کسی باید در حاشیه بماند، میتواند از دل تاریخ دوباره بیرون بیاید. گذشته در آمریکا ناپدید نشده است؛ فقط لباس خود را عوض کرده است.
آنچه زمانی با زنجیر، تبعیض قانونی و محرومیت از رأی بیان میشد، ممکن است امروز در قالب منازعات هویتی، قطبیشدن سیاسی، جنگ رسانهای و کشمکش بر سر حافظه تاریخی ظاهر شود. و شاید خطرناکترین بخش ماجرا همین باشد: جامعهای که تصور میکند از گذشته عبور کرده است، گاهی بیش از همه مستعد بازتولید همان گذشته در شکلی تازه است. جنگ فرهنگی آمریکا، بنابراین، صرفاً جنگ بر سر ارزشهای امروز نیست؛ نبرد بر سر این است که چه کسی حق دارد در روایت «ما، مردم آمریکا» جای بگیرد.
انتهای پیام
