احسان اقبال سعید - نویسنده - به مناسبت روز بزرگداشت حافظ (بیستم مهرماه) در یادداشتی با عنوان «که عشق آسان نمود اول...» که برای انتشار در اختیار ایسنا قرار داده، نوشته است:
«بیستم ماه مهر در گاهشمار روز «حافظ» نام گرفت و به این نام معطر شد، مردان بزرگ با مرگ تمام نمیشوند و سرآغازی برای خواندن و دریافتن اندیشه و غرقه شدن در لذت کلمات و دریای مواج داناییشان آغاز میشود. تندیس و یادمانشان شاید تلاشی است تا انسان امروز از هیاهو و در سطح ماندن به عمق حکمت برود و دانایی و پرسشهای اساسی را به زبانی حریرگونه و موزون بشنود و بخواند و این خاصیت جهان پارسی زبان است که شاعرانه میاندیشد و عمیقترین حکمت و دریافتها را شعرگون و شبیه کرشمه بر کاغذ میآورد و انسان امروز هم از خواندن و شنیدن شرمسار و البته متفکر میشود.
حافظ شیراز چنین است و شاید ترجمان آن سخن حکیم فردوسی که «نمیرم از این پس که من زندهام/ که تخم سخن را پراکندهام.» حافظ حکایت پارسیگوی مومنی است که کلمات در حکم وحی و امانتی الهی و در تداوم سنت محمدی بر جان و جهانش جاری میشوند و برای همین است که شعرش فراتر از کلمه ستایش میشود که برای کمتر شاعری اتفاق افتاده است. بر رف خانه هست و به گاه تفنن و تردید، پیر خانوده که چراغ است و فرزانه با آدابی لبریز احترام میگشاید و امید دارد مرد شیرازی بخواند «یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور/کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور/ ای دل غمدیده حالت به شود/ وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور...»
اگر بر همین دو بیت حافظ درنگ کنیم و بر لب جوی مولیان بنشینیم و احوال و اقوال را از نظر بگذرانیم، راز این ستایش و ماندن حافظ پس از سالیان را در مییابیم... یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور... حکایت غم و سرگشتی و غم همزاد انسان است و گمگشتگی و سرگشتگی برای چه و در کجا؟ انسان به حکم هوشمندی و پیامبر ودیعه نهاده شدهای بنام عقل از درگاه غریزه میگذرد و از بودن خود پرسش میکند و میخواهد دریابد کجاست و برای چه؟ و این رنج مداوم و دندان طلا و سپس بی دندانی و قطع لذت برای چیست؟ پس پرسش میکند و یکی میشود مولانا که «ز کجا آمدهام؟ آمدنم بهر چه بود؟»
پرسشهای حیاتی انسان البته نخست پاسخی الهیاتی مییابند و در قالب ادیان و به طور ویژه روایت ابراهیمی و محمدی پاسخ دریافت میکنند اما شاعر و حکیمی چون حافظ هم پاسخ همان ذهن جویا، گاه خسته از بیداد زمانه است که از رنج بیماری و مغول و بیوفایی گاهی ملول است و میپرسد چرا پاسخ نیکی همیشه نیکی نیست؟ و حافظ چون پیری دنیادیده که انگار از روز الست تا اکنون و فرداها زیسته و نوعی بی زمانی الهی دارد پاسخ میدهد «دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت/ دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور» پاسخی تکان دهنده که نخست توحیدی است و دست و ارادهای بالاتر از انسان میبیند که دور گردون را میچرخاند و نیز صبوری و تحمل بر حکمت الهی را میآموزد و نیز شادی و غم را فراتر از اندازه نبردن که «دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور». نکته تکاندهندهای است، انسان را از غرور و منیت و جباریت در وقت پیروزی برحذر میدارد و نیز از پایان دنیا انگاشتن یک غم و حتی غمهای بزرگ، و این ترجمانی آهنگین از قرآن محمدی هم هست... آنجا که از جنگ و پیروزی ایران بر روم میگوید و باز ادامه میدهد که این برتری وارون خواهد شد و دیگر توصیه صبر میکند و داستان پرحکمت ایوب نبی را برای انسان در جستجوی خویش و حکمت حاکم بر گیتی روایت میکند.
دیگر آنکه حافظ درس عاشقی با خلق و خدا میدهد و کار جهان را هم بر زمین نمیگذارد و صوفی و پشمینهپوشی را مرجح نمیداند اما فعل «ما یشاء» را هم علم و فعل انسان نمیداند. او بسیاری امور و تدبیرها و البته فلسفه رخدادها را فراتر از توان درک انسان میبیند و از پرده اسرار میگوید. این حوالت به امر فرادست و نایاب و ناسنجه با ترازوی عقل محدود و شهود منحصر، برای آدم از هراس به مرحله تسکین نوعی هبوط است و پذیرفتنشان ذرهگی و بندگی و سر بر آستان جانان نهادن و خواندن «بلایی کز حبیب آید /هزارش بر هوا گفتیم.»
انسان معاصر با تفاسیر دهری و یکسر تلخ و البته کامجو که پاسخ درد را و ندانستن راه و زوال را تنها در کام جستن بیلگام از می و معشوق و طعام دانسته، فرجامی جز تخدیر، تنهایی و پوچانگاری به بار نیاورده اما حکیم حافظ با کلامی که به کرشمه خوبان پارسیگو و ترکان سمرقندی میماند برای انسان نسخه عشق ورزیدن و البته به شأن انسانی خود واقف و راضی بودن و نیز نشاط میپیچد و این کیمیایی منحصر بفرد است که تاریخ و اعصار را و مرگ را میپیماید و دیوان خواجه و کلامش را از شیراز تا همه جای جهان ارجمند و ارزشمند میکند.
حافظ روح پارسی و حکمت بینهایت ماست که با وحی محمدی پیوند خورده و بسان قرآن، کلامی آهنگین است و دلبر و برای رابطه بنده و خالق طریق عاشقی میپیچد و داستان را دلبرانگی و کرشمه و نه دهشت! و اگر هست حسرتی از نرسیدن و بریده شدن از فردوسی میداند که بالاترین نعمتش قرب خداوندی است و این فراق با خوشی و تأمل و نیز عاشقی کردن با بندگان خدا که ترجمانش مهر است و خدمت و نیز با گذشتن از درندگی و توحش مقارن است.
دست آخر تمایل انسان به دانستن فرجام امور از عشق و عاقبت تا چیزهای دگر که همیشه برای نوع انسان جذاب است و ابراهیم هم که باشی باز از خدا میخواهی تا نشانت دهد و حافظ چون به تفأل گشوده میشود راه زیست و عشق مینماید و گاهی هشدار میدهد در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن/ شرط اول قدم آن است که مجنون باشی.
انتهای پیام
