چهارشنبه ۲۲ مهر ۱۴۰۵ | ۱۶:۲۶
از ادعای عجیب و غریب ناصر تقوایی تا «انزوای ناخواسته‌»اش

گفت‌وگوی ایسنا با احمد طالبی‌نژاد در سالگرد یک فقدان

از ادعای عجیب و غریب ناصر تقوایی تا «انزوای ناخواسته‌»اش

احمد طالبی‌نژاد در سالروز درگذشت ناصر تقوایی گفت: خالق «ناخدا خورشید» در سالهای پایانی عمرش در یک انزوای ناخواسته بود.

۲۲ مهر ماه اولین سالروز درگذشت ناصر تقوایی است؛ فیلم‌سازی که آثار ماندگاری در سینمای ایران به یادگار گذاشت. به مناسبت درگذشت خالق «ناخدا خورشید» و «کاغذ بی‌خط» در استودیو ایسنا میزبان احمد طالبی‌نژاد، منتقد و نویسنده سرشناس سینمای ایران بودیم که در سال‌های مختلف از نزدیکان و همراهان این فیلم‌ساز بود و کتابی با نام «به روایت ناصر تقوایی» منتشر کرده است.

///

در ادامه متن گفت‌وگوی ایسنا با احمد طالبی‌نژاد را می‌خوانید: 

به بهانه سالروز درگذشت ناصر تقوایی می‌خواهیم از روزی شروع کنیم که خبر درگذشت این هنرمند را شنیدید، از حس‌ و حالتان در آن روز بگویید! 

واقعیت این است که خیلی تمایلی ندارم درباره حس‌وحالم در آن روز صحبت کنم؛ چون از قبل در جریان بودم که دیگر چیزی از او باقی نمانده است. آخرین باری که ناصر تقوایی را دیدم، بسیار تکیده بودند؛ چشم‌هایشان گود رفته بود و حالتی داشت که انگار تندیسی از یک انسان روبه‌روی شما نشسته است؛ نه صحبتی می‌کرد و نه...

این دیدار هم، به مدد روزی بود که همسرش در خانه نبود و من توانستم بروم و ناصر (تقوایی) را ببینم. اگر فرصتی پیش بیاد، درباره مشکلاتی که در سال‌های اخیر بود، صحبت خواهم کرد. البته من با او مشکلی نداشتم و تقوایی هم با من مشکلی نداشت؛ شخص سومی باعث شده بود که همه دچار مشکل بشوند.

اما بهتر است بحث را از نکته‌ای که در کتابم با عنوان «به روایت ناصر تقوایی» هست، شروع کنم، شاید فتح بابی برای صحبت‌های بعدی‌مان باشد. جایی از کتاب، از قول خود ناصر تقوایی آمده است که: «من از دوران جنینی فیلم‌ساز بودم.» یعنی از زمانی که در شکم یا رحم مادر بودم، فیلم‌ساز بودم و می‌دانستم جای دوربین یعنی چه و لنز یعنی چه!

خب، این ادعای خیلی عجیب‌وغریبی است و باور کردنش سخت است. اما به نظر من، شاید خیلی هم عجیب نباشد. به هر حال، کسانی هستند که به نوعی این جَنم را ــ حالا جنم هر کاری را ــ از گذشتگان به ارث برده‌اند. ناصر تقوایی بچه جنوب بود. پدرش گمرک‌چی بود و در گمرکات جنوب کار می‌کرد؛ از بندرعباس گرفته تا اهواز و آبادان و بندر کُنگ، همان جایی که فیلم «ناخدا خورشید» را در آنجا ساخته است.

آنچه که او دیده بود، بسیار بیشتر از تجربه‌هایی بود که ما داریم. او مسئله قاچاق را، از شکل کلان آن گرفته تا شکل خُردش که اهالی منطقه هم درگیرش بودند، دیده بود. حتی صید مروارید و خریدوفروش آن را هم تجربه کرده بود. این‌ها تجربه‌هایی بودند که دست‌اول و ناب‌ بودند. آدم‌های کنجکاوی مثل ناصر تقوایی در چنین محیطی به دنیا می‌آیند و در همان فضا بزرگ می‌شوند.

ناصر (تقوایی) به‌عنوان یکی از نخستین نویسندگان داستان‌های کارگری در ایران شناخته می‌شود. بعد از او احمد محمود می‌آید و این جریان را به نوعی کامل می‌کند. واقعیت امر این است که ناصر از نخستین کسانی است که داستان‌هایش درباره کارگران جنوب ایران بود. ضمن اینکه نویسندگان و هنرمندانی که در حاشیه و جنوب کشورها زندگی می‌کنند، مثل همینگوی، چون با انواع‌واقسام آدم‌های غیرعادی سروکار دارند ــ منظورم از غیرعادی، آدم‌هایی است که شغل ثابت ندارند و زندگی‌شان بی‌ثبات است ــ تجربه‌های زندگی‌شان خیلی بیشتر از ماست. بنابراین، به نظرم وقتی تقوایی می‌گوید «من از دوران جنینی هم فیلم‌ساز بودم»، منظورش همین نکته است.

///// در حال چک

امروز فیلم‌سازهایی که از خطه جنوب داریم، خیلی مطرح‌ هستند!

نویسندگان مطرحی هم در خطه جنوب بودند و هستند، از گلستان و چوبک و امثال این‌ها گرفته تا اسماعیل فصیح که همین چند سال پیش از دنیا رفت. در عین حال، شاعران بزرگی هم داشتیم؛ مثل منوچهر آتشی، علی باباچاهی و خیلی‌های دیگر. واقعیت این است که هر کسی در جنوب زندگی کرده و ذره‌ای استعداد و تمرین هم داشته باشد، می‌تواند به جایگاه بالایی برسد. مثلاً نجف دریابندری یا صفدر تقی‌زاده که اتفاقاً در همین خطه زندگی کردند و از معلم‌های آقای تقوایی هم بودند.

در مصاحبه‌ای که با تقوایی انجام دادم و در همان کتاب، «به روایت ناصر تقوایی»، هم آمده است، می‌گوید آشنایی اولیه‌اش با ادبیات از طریق همین دو نفر (نجف دریابندری و صفدر تقی‌زاده) بوده که به نوعی معلمش بودند. از طرف دیگر، او سختی‌ها و رنج‌هایی را هم که کارگران می‌کشیدند، از نزدیک لمس کرده بود.

در نتیجه، آدم درجه‌یکی می‌شود. به نظر من تقوایی در هر کاری که دست گذاشت، درجه‌یک بود؛ از نویسندگی گرفته تا عکاسی و فیلم‌سازی. البته تئاتر کار نکرد که بدانیم آیا در آن زمینه هم استعدادی داشت یا نه.

به هر حال، آقای تقوایی با بچه‌های حوزه ادبیات رفاقت زیادی داشت. بعضی از همین رفقای اهل ادبش از فاصله گرفتن تقوایی از ادبیات ناراحت بودند و معتقد بودند که او می‌توانست نویسنده بسیار سرشناسی در حوزه ادبیات باشد.

من بابت آمدنش به سینما و دوری‌اش از ادبیات افسوس نمی‌خورم؛ چون وقتی به سینما آمد، باعث شد سینمای ایران تکانی بخورد. ولی واقعیت این است که اگر در ادبیات می‌ماند، آنجا هم می‌توانست کارهای مهمی انجام دهد.

یک بار جلسه‌ای برگزار شد که راش‌های تمرین فیلم «گاو» را در فیلمخانه پیدا کرده بودند و قرار بود آن‌ها را نمایش بدهند. آقای نصیریان هم دعوت شده بود و چند نفر دیگر از بازیگران فیلم «گاو» هم حضور داشتند. وقتی محمود دولت‌آبادی روی پرده ظاهر شد، جوانی بود که لباس شخصی پوشیده بود و هنوز لباس روستایی را نپوشیده بود. در همان جلسه گفته شد: «ایشان هم محمود دولت‌آبادی است. من افسوس می‌خورم که در سینما نماند و رفت، ولی ادبیات را آباد کرد.»

تقوایی هم، به هر حال، اگرچه در ادبیات نماند، سینما را آباد کرد. واقعیت این است که تعداد فیلم‌هایی که تقوایی ساخته، نسبت به سال‌هایی که در این عرصه فعالیت داشته، کم است؛ ولی فیلم بد نساخته است. درست است که مثلاً من شخصاً فیلم «ای ایران» را خیلی دوست ندارم. البته این را صریحاً به خودش هم گفتم و برایش نوشتم؛ دلیل هم دارم.

دلیلش این است که این فیلم به مناسبت دهمین سالگرد انقلاب، سفارش شده بود و طرحی به او داده بودند که بر اساس آن فیلم بسازد. با این حال، همان فیلم هم ذکاوت‌ها و ظرافت‌هایی دارد که در آثار بسیاری از فیلم‌سازان دیگر کمتر دیده می‌شود.

می‌دانید، می‌خواهم بگویم حتی فیلمی از او که من چندان دوستش ندارم، از خیلی از شاهکارهای یک‌بارمصرف سینمای ایران بالاتر است. آدم احساس می‌کند که تقوایی، همان‌طور که بعضی از بازیگرها ویژگی خاصی دارند و می‌گویند «آنِ بازیگری» دارند، «آنِ کارگردانی» داشت.

شما تردید نکنید که «دایی جان ناپلئون» یکی از کامل‌ترین آثار تلویزیونی ایران است. البته نسخه‌ای که به نمایش گذاشته‌اند، ناقص است و در ۱۶ قسمت پخش شده. خود تقوایی هم به این مسئله اعتراض داشت و گویا نسخه اصلی طولانی‌تر بوده است. اما به هر حال، همین مقداری هم که باقی مانده، شاهکار است.

یعنی شما نمی‌توانید به‌راحتی ایرادی در هیچ جای آن پیدا کنید؛ البته اگر آدم فضولی مثل من باشید، چرا، ممکن است یکی دو ایراد پیدا کنید که اگر بحثش پیش آمد، شاید بگویم چه هستند.

خب، همین الان درباره اشکالاتش صحبت کنید.

راوی «دایی جان ناپلئون» اول‌شخص است؛ یعنی در واقع، خود سعید (با بازی سعید کنگرانی) است که حالا بزرگ شده. وقتی راوی اول‌شخص باشد. طبق قاعده باید در همه لحظه‌ها حضور داشته باشد؛ اما سکانسی در سریال هست که می‌توان به آن اشاره کرد: جایی که اسدالله میرزا به خانه شیرعلی قصاب می‌رود و آنجا می‌نشیند و خلوت می‌کند. در این صحنه، سعید حضور ندارد. بنابراین اصلاً معلوم نیست چه کسی این موقعیت را برای ما روایت می‌کند و در واقع، نقطه‌ دید، متعلق به چه کسی است.

این‌ها نکاتی است که شاید در مقابل عظمت آن سریال چندان به چشم نیایند، اما به هر حال قابل تأمل‌اند. از طرف دیگر، متن «دایی جان ناپلئون» واقعاً جذاب است؛ متن ایرج پزشکزاد بسیار قدرتمند و خواندنی است. بااین‌حال، به نظر من ویژگی‌های مثبت سریال صرفاً به متن آن مربوط نمی‌شود. سریال در بعضی بخش‌ها چنان دخل، تصرف و پرداختی روی متن داشته که می‌توان گفت اثر در شکل تصویری، پخته‌تر و کامل‌تر از نسخه‌ متنی‌اش است.

این ویژگی را می‌توان در بسیاری از آثار تقوایی دید. یکی از تخصص‌های اصلی ناصر تقوایی، اقتباس از ادبیات است. اگر از نخستین فیلم بلند او، «آرامش در حضور دیگران»، شروع کنیم، می‌بینیم که این فیلم اقتباسی است از داستان «واهمه‌های بی‌نام‌ونشان» نوشته‌ غلامحسین ساعدی. نمی‌گویم «آرامش در حضور دیگران» شاهکار است، اما واقعاً باید توجه کرد که به‌عنوان نخستین فیلم بلند تقوایی، آن هم در فضای سینمای فیلم‌فارسی و در شرایطی که فیلم‌فارسی بر سینمای ایران حاکم بود، ساختن فیلمی با چنین فضای وهم‌آلود و متفاوتی اتفاق مهمی است. ممکن است خام‌دستی‌های یک اثر اول در آن دیده شود، اما در مجموع، فیلم تجربه‌ قابل‌توجهی است.

تقوایی بعد از آن نیز بارها به سراغ ادبیات خارجی رفت. حتی در مورد «صادق کرده» می‌بینیم که از یک حادثه اجتماعی واقعی اقتباس کرده است. «صادق کرده» شخصیتی واقعی در جنوب ایران بود و ماجرای زندگی و حوادث مربوط به او دستمایه‌ فیلم قرار گرفت. ناصر تقوایی از این ماجرا فیلمی بسیار شسته‌رفته و پاکیزه ساخت.

اما به نظر من، بهترین نمونه در این زمینه «نفرین» است؛ یکی از کامل‌ترین فیلم‌های تقوایی که متأسفانه نسبت به دیگر آثارش کمتر دیده شده است. «نفرین» نیز اقتباسی از اثر یک نویسنده‌ چک است و داستانی در ظاهر ساده، اما در باطن بسیار پیچیده دارد.

در «ناخدا خورشید» هم به اوج فیلمنامه‌نویسی در سینمای ایران می‌رسیم. من تا امروز فیلمنامه‌ای به کمال و قدرت «ناخدا خورشید» ندیده‌ام؛ چه از نظر دیالوگ‌نویسی و چه از نظر پرداخت شخصیت‌ها.

البته در فیلم، یک خط سیاسی هم وجود دارد که به شرایط زمان ساخت اثر مربوط می‌شود. «ناخدا خورشید» در سال‌های ۱۳۶۴ یا ۱۳۶۵ ساخته شد؛ دورانی که به هر حال لازم بود بسیاری از آثار سینمایی به شکلی با انقلاب و مسائل سیاسی آن دوره ارتباط پیدا کنند. به همین دلیل، آن فراری‌هایی که قصد دارند از ایران خارج شوند، افرادی معرفی می‌شوند که مثلاً در جریان ۱۵ خرداد فعالیت‌هایی داشته‌اند و حالا مجبورند از ایران خارج شوند، وجه سیاسی فیلم تقریباً در همین حد باقی می‌ماند.

اما باقی فیلم واقعاً تکان‌دهنده است؛ به‌خصوص در شخصیت‌پردازی، روایت و جزئیاتی که تقوایی با دقت در فیلم قرار داده است. مثلاً شخصیتی داریم به نام «ملول» که سعید پورصمیمی نقش او را بازی می‌کند. «ملول» (مستر فرهان) می‌خواهد آقای نصیریان را به مسافرخانه ببرد. در مسیر، سعی می‌کند به او بفهماند که نباید او را آدم چیپی تصور کند و نمی‌خواهد کسی او را به چشم یک آدم معمولی یا حتی نوکر ببیند و می‌گوید آدم مهمی است.

از او می‌پرسند: «تو نوکر دولت که نیستی؟»

می‌گوید: «نه، من نوکر دولت نیستم.»

ملول: «بدبختی من نوکر دولت هم هستم»

بعد از او می‌پرسند: «پس چه‌کاره‌ای؟»

و او پاسخ می‌دهد: «هیچی، فانوس می‌چرخونم.»

در ادامه، مشخص می‌شود که او فانوس‌کش است. ملول می‌خواهد بگوید: «من را این‌طور نبین؛ من آدم مهمی هستم.» اما شغلش را طوری بیان می‌کند که گویی کار بسیار ساده و بی‌اهمیتی انجام می‌دهد. همین ویژگی را می‌توان در دیگر فیلم‌های تقوایی هم دنبال کرد؛ هرچند بعضی از آن‌ها به دلایل مختلف ناتمام ماندند یا به نتیجه‌ مورد نظر نرسیدند.

در گذشته، زمانی که هنوز برق در بسیاری از شهرها وجود نداشت، افرادی بودند به نام فانوس‌کش که فانوس‌ها را در گذرها و معابر روشن و آویزان می‌کردند تا مردم راهشان را پیدا کنند. این جزئیات خیلی مهم است و فیلم «ناخدا خورشید» را به نقطه‌ تعالی و کمال می‌رساند.

///// در حال چک

می‌خواهیم به صحبت قبلی‌تان برگردیم. گفتید که تقوایی اقتباس‌های مهمی از ادبیات داشته و در عین حال ارتباط نزدیکی با این حوزه، آیا فکر می‌کنید موفقیت اقتباس‌ها و برداشت‌هایی که آقای تقوایی از ادبیات و داستان داشته، به دلیل سابقه و آشنایی‌اش با این حوزه بوده است؟ 

واقعیت این است که هم بله و هم نه، چون تقوایی، حتی پیش از آنکه داستان‌نویس باشد، با ادبیات و فرهنگ آشنا بود. «قصه‌نویس» شاید تعبیر دقیقی نباشد؛ داستان‌نویس بود. پیش از آنکه به‌عنوان داستان‌نویس شناخته شود، به هر حال در محیطی رشد کرده بود و ارتباط نزدیکی با فرهنگ داشت.

محل زندگی او آبادان بود و آبادان، همان‌طور که می‌دانید، یکی از نخستین گلوگاه‌ها یا دروازه‌های ورود فرهنگ غرب به ایران بود. فیلم‌های آمریکایی و اروپایی تقریباً هم‌زمان با نقاط دیگر یا حتی زودتر در آنجا اکران می‌شدند. فکر می‌کنم هنوز هم کتابفروشی‌ای در آبادان وجود دارد که احتمالاً نامش «حییم» بوده. آن کتابفروشی، ظاهراً از نخستین مکان‌هایی بوده که کتاب‌های خارجی را به زبان اصلی وارد می‌کرده است.

به همین دلیل، بچه‌هایی که در آن محیط رشد می‌کردند، از صبح تا شب با سینما، کتاب و فرهنگ سروکار داشتند و به‌نوعی در همان فضا پرورش پیدا می‌کردند. همان‌طور که گفتم، مثلاً منوچهر آتشی و خیلی‌های دیگر در آن محیط بودند. الان همه‌ اسامی را به یاد ندارم، اما به هر حال نمی‌شود این فضای فرهنگی را نادیده گرفت.

از طرف دیگر، این نکته را هم نمی‌توان نادیده گرفت که تقوایی خودش داستان‌نویس بود و به همین دلیل، وقتی سراغ اقتباس می‌رفت، ادبیات و داستان را می‌شناخت و با آن‌ها زندگی کرده بود. داستان‌ها را خوانده بود و می‌دانست با چه چیزی طرف است.

در سینمای ایران، نویسنده‌هایی داشته‌ایم که از اقتباس آثارشان ناراضی بوده‌اند و حتی اعتراض کرده‌اند. به هر حال، اقتباس، کار ساده‌ای نیست. اقتباس یعنی یک جور بازآفرینی. همان‌طور که مهرجویی در آن مستند «موج نو» که من ساختم و خودش هم در آن حضور دارد، می‌گوید: اقتباس یعنی «تصرف کردن». یعنی شما یک اثر را می‌گیرید، در آن تصرف می‌کنید و آن را به چیز دیگری تبدیل می‌کنید.

تقوایی می‌توانست این کار را انجام دهد، اما بسیاری از آدم‌های دیگر نمی‌توانستند؛ چون اقتباس واقعاً کار سختی است. ممکن است دو اسم، دو آدم و دو نوع تفکر متفاوت در کنار یکدیگر قرار بگیرند، اما نتیجه الزاماً آنچه نباشد که از کنار هم قرار گرفتن آن‌ها انتظار داریم.

خیلی از فیلمسازان ما به سراغ ادبیات رفته‌اند، اما آنچه از این اقتباس‌ها بیرون آمده، همیشه اقناع‌کننده نبوده. ممکن است مثلاً بدانیم فلان فیلمساز سراغ فلان اثر ادبی رفته، اما وقتی فیلم را می‌بینیم، احساس می‌کنیم نتیجه با اثر اصلی فاصله‌ زیادی دارد.

یادم هست یک نفر مثلاً «مروارید شوم» را بر اساس اثری از همینگوی به مروارید سیاه تبدیل کرده بود، اما فیلم عملاً هیچ ارتباطی با همینگوی نداشت. در سینمای ایران هم نمونه‌های زیادی داریم. خیلی‌ها از آثار آقای مرادی کرمانی اقتباس کرده‌اند؛ از کسانی که اولین فیلمشان بوده تا فیلمسازانی که چندین فیلم ساخته بودند. اما هیچ‌کدام به «قصه‌های مجید» آقای پوراحمد تبدیل نشدند.

چرا؟ چون پوراحمد مسیری را در زندگی طی کرده بود که تا حد زیادی با مسیر زندگی مرادی کرمانی هم‌مسیر بود. این هم‌مسیر بودن باعث شد که وقتی به سراغ آن داستان‌ها رفت، بتواند ارتباط عمیق‌تری با جهان آن‌ها برقرار کند و در نتیجه، مجموعه‌ای موفق از کار بیرون بیاورد. اما خیلی‌های دیگر هم هستند که به سراغ ادبیات، داستان و حتی شعر رفته‌اند و نتوانسته‌اند نتیجه‌ مطلوبی به دست بیاورند. اقتباس واقعاً کار سختی است.

ناصر تقوایی یک خاطره‌ معروف هم درباره‌ «صندلی ۲۱» در سینما تاج آبادان داشتند. ظاهراً سینما تاج هم یکی از مکان‌های مهم زندگی فرهنگی این فیلم‌ساز بوده، اگر ممکن است درباره‌ صندلی ۲۱ بگویید.

تقوایی می‌گفت تمام کسانی که به سینما تاج می‌رفتند، سیگار می‌کشیدند، اما چون آن‌قدر دستگاه‌های تهویه و هواکش‌ها قوی بودند و درست کار می‌کردند که اصلاً بوی سیگار در سالن نمی‌پیچید.
به هر حال، می‌دانید که ساخت سینما تاج، به خاطر اروپایی‌ها و آمریکایی‌هایی بود که در جنوب حضور داشتند. اصلاً سینما در ابتدا برای آن‌ها ساخته شده بود و یکی از نکاتی که تقوایی همیشه به آن اشاره می‌کرد، کیفیت صدا و فضای بسیار خوب سینما بود.

از طرف دیگر، فیلم‌ها به زبان اصلی نمایش داده می‌شدند. از تقوایی پرسیدم «تو که زبان را به‌طور کامل بلد نبودی، چطور می‌توانستی فیلم را بفهمی؟» و می‌گفت؛ «واقعیت این است که فیلم‌ها آن‌قدر قدرتمند بودند و همه‌چیز در آن‌ها درست و دقیق ساخته شده بود که لازم نبود حتماً زبان را کامل بدانیم.» همان مقدار کمی که کم‌کم از فیلم متوجه می‌شدیم، برایمان کافی بود. در واقع، آدم آن‌قدر غرق لذت خود فیلم می‌شد که زبان دیگر مانع چندانی ایجاد نمی‌کرد.

و البته ناصر تقوایی می‌گفت یک صندلی شماره‌ ۲۱ در سینما تاج بوده که ممکن است کمی اغراق آبادانی هم در روایتش وجود داشته باشد! می‌گفت بلیت‌فروش سینما تاج می‌دانست آن صندلی مال من است. هر وقت به سینما می‌رفتم، روی همان صندلی می‌نشستم. حالا ممکن است این اتفاق فقط چهار بار افتاده باشد، اما به هر حال، این هم بخشی از همان خاطرات است. بالاخره خوزستانی بود و نباید این ویژگی را فراموش کنیم!

آن دوران را هم نباید فراموش کنیم؛ دوران طلایی سینمای اروپا و آمریکا بود. فیلم‌های نوآر، سینمای روشنفکرانه‌ اروپا و بسیاری از جریان‌های مهم سینمایی، همه دست‌به‌دست هم می‌دادند تا آدم‌هایی که در آن سالن نشسته بودند، ناخودآگاه چیزهایی یاد بگیرند.

در واقع، آدم از خود سینما می‌آموخت. تقوایی در همان کتابی که درباره‌اش صحبت کردیم (به روایت ناصر تقوایی)، به این نکته اشاره می‌کند که هیچ چیزی جای خود فیلم را برای آموختن نمی‌گیرد. یعنی شما سینما را باید با خود سینما یاد بگیرید.

فکر می‌کنید کم‌کاری آقای تقوایی به دلیل مشکلاتی بود که در سینمای ایران داشت، به‌خصوص در بخش تهیه‌کنندگی و تولید، یا اینکه خودش هم وسواس‌هایی داشت که باعث می‌شد کارها به نتیجه نرسد؟ مثلاً «چای تلخ» با وجود اینکه بخشی از آن فیلم‌برداری شده بود، متوقف شد.

درباره‌ این قضیه نمی‌شود قضاوت قطعی داشت. آنچه من می‌توانم بگویم، به‌عنوان کسی که به هر حال بخشی از این ماجرا را از نزدیک شاهد بوده‌ام، این است که متأسفانه گرفتاری‌هایی که ناصر داشت، کار را به جایی رسانده بود که دیگر توان و رمقی برای اینکه بخواهد خودش را به زحمت بیندازد و یک فیلم خلق کند، نداشت.

در عین حال، نباید فراموش کنیم که همیشه ممیزان و کسانی که مسئول امور سینمایی بودند، نسبت به فیلمنامه‌های تقوایی با تردید و ترس نگاه می‌کردند. هر فیلمنامه‌ای که ارائه می‌داد، با این نگاه بررسی می‌شد که: «نکند منظورش فلان چیز باشد! نکند منظورش چیز دیگری باشد!» همیشه نوعی سوءظن و نگرانی نسبت به فیلمنامه‌های او وجود داشت.

این وضعیت، طبیعتاً بهانه‌ای هم به دست خود تقوایی می‌داد که کار را عقب بیندازد. البته نمی‌خواهم بگویم آدم تنبلی بود. به هر حال، داستان‌های زیادی نوشته بود که نمی‌دانم سرنوشتشان چه شد و الان کجا هستند. عکاسی هم می‌کرد و نمایشگاه عکس برگزار می‌کرد و فعالیت‌های دیگری از این دست داشت.

اما خودش هم بی‌تقصیر نبود. نمی‌گویم بیش از عوامل دیگر، اما به هر حال تقوایی هم، هم‌پای بسیاری از عوامل دیگر، در این کم‌کاری و کارنکردن بی‌تقصیر نبود. چون وقتی می‌خواهید فیلم بسازید، باید از نظر جسمی و روحی سرحال باشید. ناصر معمولاً شب‌ها سرحال بود.در نهایت کار به جایی رسید که خیلی‌ها تلاش کردند او دوباره فیلم بسازد. حتی بعضی از مقامات پیشنهاد داده بودند که برای ساخت فیلم به او پول بدهند، اما نمی‌دانم از چه چیزی ترسیده بودند؛ اینکه اگر ما به تقوایی پول بدهیم، داریم پول را به چه کسی می‌دهیم؟ شاید فکر می‌کردند که دیگر نمی‌تواند فیلم بسازد. در حالی که بسیاری از این‌ها در واقع بهانه بود.

البته بعد از ازدواج سومش، این وضعیت بیشتر شد. متأسفانه با خانم جوانی که شاگردش بود ازدواج کرد. دستش درد نکند؛ پرستاری تقوایی را به عهده گرفت و کمک کرد که دست‌کم در سال‌های پایانی عمرش، سختی کمتری ببیند. اما در عین حال، ارتباط تقوایی با بیرون هم قطع شد. حالا اینکه چرا این اتفاق افتاد، نمی‌دانم. به همین دلیل، ناصر در یک انزوای ناخواسته قرار گرفته بود؛ انزوایی که اجازه نمی‌داد با دنیای بیرون ارتباط چندانی داشته باشد، جز خودش و گربه‌ای که داشت، نشد ارتباط زنده‌ای با کسی برقرار کند.

قبل‌تر می‌رفت این‌ور و آن‌ور، سخنرانی می‌کرد. البته قبل از ازدواجش، ما زیاد با هم به شهرستان‌ها می‌رفتیم. ولی به هر حال، فیلم‌ساز باید فیلم بسازد. این معطلی را من نمی‌دانم چطور می‌شود توجیه کرد.

واقعاً وقتی فیلم «چای تلخ» ــ و قبل از آن، «زنگی و رومی» ــ را در نظر می‌گیریم، می‌بینیم که «چای تلخ» می‌توانست یکی از بهترین فیلم‌هایی باشد که درباره جنگ ساخته شده است. من این فیلمنامه را سر کلاس تدریس می‌کردم و بارها هم به خود ناصر تقوایی گفته بودم که آن‌قدر خوب است که من آن را سر کلاس درس می‌دهم. اتفاقاً خود او را هم یک ترم به همان کلاسی که در آن تدریس می‌کردم، دعوت کردم. آمد و خودش هم شاهد و ناظر بود.

واقعیت این است که اگر این فیلم ساخته می‌شد و به سرانجام می‌رسید، می‌توانست اثر کاملی باشد. منتها من نمی‌دانم چرا این اتفاق نیفتاد. البته خودش هم حق داشت؛ می‌گفت من گفته بودم سر صحنه یک ماشین نعش‌کش بیاورند، اما آن‌ها رفته بودند یک ماشین توزیع گوشت آورده بودند و بعد می‌خواستند با ظاهرسازی آن را به چیزی که من می‌خواستم، تبدیل کنند.

البته ببینید نخبه‌گرایی هم حد و حدودی دارد. وقتی در سینمای ایران کار می‌کنید، باید بدانید که بالاخره امکانات سینمای ایران همین اندازه است و بیشتر از این نیست. نمی‌توانید بگویید که من مثلاً شصت تا کره‌اسب می‌خواهم.

یک بار با محمد علی فردین صحبت می‌کردم. او به ایتالیا رفته بود و در یک فیلم مشترک همکاری کرد، سال‌ها بعد، وقتی با او برای مجله «فیلم» مصاحبه کردم، گفت: «اگر آنجا می‌گفتی چهل تا کره‌اسب می‌خواهم، یا شصت تا کره‌اسب می‌خواهم که یال‌هایشان مشکی باشد و فلان ویژگی را داشته باشند، ظرف یک هفته برایت آماده می‌کردند. اما اینجا اگر بگویی دو تا خر لنگ می‌خواهم، نمی‌توانند پیدا کنند.»

واقعیت این است که ناصر تقوایی برای خودش جایگاه و موقعیتی تعریف کرده بود، فقط به این دلیل که مبادا کارش آن‌طور که می‌خواهد از آب درنیاید، از ساختن فیلم صرف‌نظر می‌کرد.

به اعتقاد من، این مسئله بهانه‌ای بود که پشت آن پنهان می‌شد؛ حتی می‌توان گفت نوعی سرپوش برای تنبلی‌اش بود. البته اگر همراهانش کمک می‌کردند، شاید این اتفاق هم نمی‌افتاد. تهیه‌کننده‌ها (در برخی پروژه‌ها از جمله چای تلخ) تا جایی که من دیده‌ام، وقتی متوجه شدند او با سرعتی که انتظار می‌ رود کار نمی‌کند، به این نتیجه رسیدند که نمی‌توانند پروژه را تأمین مالی کنند و به سرانجام برسانند.

آیا فیلم‌نامه «چای تلخ» دچار ممیزی شد که باعث شود از ساخت آن منصرف شود و این پروژه ناقص بماند؟

من این موضوع را از خود تقوایی نشنیده بودم. چون وقتی با هم جایی می‌رفتیم، معمولاً با ماشین من می‌رفتیم و در راه صحبت می‌کردیم. او می‌گفت به او می‌گفتند که کارت کُند پیش می‌رود و ما نمی‌توانیم هزینه‌ها را تأمین کنیم؛ بهتر است پیش از آنکه خیلی جلو برویم، کار را متوقف کنیم تا مشکلات بیشتری پیش نیاید.

به نظر من، مسئله همین بود. ببینید، او سابقه چنین مشکلی را هم داشت. مجموعه «کوچک جنگلی» را هم به همین دلیل از دستش درآوردند و آقای بهروز افخمی جایگزین او شد، چون سرعت کار تقوایی با اقتضائات تولید تلویزیونی هم‌خوانی نداشت. مثلاً آن‌ها می‌گفتند باید روزی سه دقیقه فیلم مفید گرفته شود، اما او این کار را انجام نمی‌داد و حتی روزهایی بود که اصلاً کار نمی‌کرد.

در مورد «ای ایران» هم همین مشکلات پیش آمد. فیلم‌برداری آن دو سال طول کشید و با وقفه‌های پی‌درپی همراه بود.

به هر حال، تقوایی آدم مشکل‌پسندی بود؛ آدمی خودخواه، البته به معنای خوب کلمه. می‌خواست بهترین کار ممکن را انجام بدهد. در عین حال، مشکلات دیگری هم داشت که همه از آن‌ها خبر داریم و هزاران بار درباره‌شان صحبت شده است.

با این همه، فکر می‌کنم اگر «چای تلخ» ساخته می‌شد، یکی از بهترین فیلم‌های جنگی ما از آب درمی‌آمد. حتی فکر می‌کنم می‌توانست بهترین فیلم جنگی ما باشد.

در سال‌های اخیر سعید حاجی‌میری تهیه‌کننده «چای تلخ» در مصاحبه‌هایش گفته بود که می‌خواهد این پروژه را به سرانجام برساند.

به نظر من، اصلاً باید این پروژه را از ابتدا به فرد دیگری بسپارند تا آن را بسازد. کاری که تقوایی کرده، اساساً برای بازسازی به این شکل مناسب نیست. اصلاً قرار است چه چیزی را بازسازی کنند؟ آن میزانسن‌ها و آن فضا را چطور می‌خواهند دوباره خلق کنند؟ فیلم بیشتر صحنه‌هایش داخلی است. همین ویژگی‌ها هم بخشی از دشواری بازسازی آن است. لوکیشن را در آبادان ساخته بودند. آن موقعی که سینما هنوز این‌قدر گران نشده بود.

یعنی به نظر شما باید یک بار دیگر از ابتدا فیلم «چای تلخ» را بسازند؟

بله، «چای تلخ»... به هر حال، فیلمنامه‌اش خیلی محکم و منسجم است؛ فیلمنامه بسیار خوبی است و جزئیاتش هم چاپ شده و همه می‌توانند آن را بخوانند.

البته این فیلم‌نامه یک اشکالی دارد که از آن اشکال‌هایی است که به آن‌ها «مک‌گافین» می‌گویند. آن هم این است که در ماجرای تجاوز یک افسر عراقی به یک دختر ایرانی، که معلم هم هست... صرف وقوع تجاوز که باعث بارداری کسی نمی‌شود! می‌دانید، اصلاً... ولی خب، این یک نمایش و درام است و درام به این شکل پیش رفته که باید بچه‌ای به دنیا بیاید تا پدر و مادر بخواهند او را حفظ کنند. چنین اتفاق‌هایی در شکل‌گیری درام رخ می‌دهد. به هر حال، غیر از این مسئله، دیالوگ‌نویسی فیلمنامه، عالی و بی‌نظیر است. 

/////

درباره فیلم «کاغذ بی‌خط» خیلی صحبت نکردیم.

بله، ببینید، آن فیلم، به قول خود تقوایی در گفت‌وگویی که بعد از نمایش فیلم با مجله «فیلم» انجام داد ــ و من آن را در کتاب «به روایت ناصر تقوایی» هم آورده‌ام ــ از فیلم‌هایی است که باید دوبار ببینید. خودش می‌گوید فیلم‌های من را باید دوبار ببینید و واقعاً هم درست می‌گوید.

بار اول که فیلم را می‌بینید، شاید بگویید اینجا چه خبر است، چه کسی به چه کسی است و ماجرا از چه قرار است؛ اما وقتی بار دوم آن را می‌بینید، متوجه می‌شوید که درباره موضوعی حرف می‌زند که در آن زمان مطرح بود و وحشت زیادی ایجاد کرده بود: مسئله قتل‌های زنجیره‌ای.

آن صحنه‌ای که مادر قصه «شنگول و منگول» را تعریف می‌کند، بسیار نمادین است. البته ممکن است کمی شعاری به نظر برسد، اما به هر حال، «شنگول و منگول» در همه خانه‌ها حضور داشتند. هر بچه‌ای که از بیرون خانه می‌ترسید، می‌توانست خودش را در آن قصه پیدا کند. فضای رعب و وحشتی که در فیلم مطرح می‌شود، همان چیزی است که در آن زمان در جامعه ما وجود داشت.

در عین حال، فیلم درباره ذهنی خیال‌پرداز هم هست؛ ذهنی که مدام در حال خلق داستان است و پیوسته چیزی می‌سازد. تا پایان فیلم هم متوجه نمی‌شویم که این داستان، در واقع، چیزی است که در ذهن این زن می‌گذرد.

دو دنیای متفاوت در کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند: این زن در دنیای داستان و درام گرفتار شده و شوهرش در دنیای پول و مادیات زندگی می‌کند. این دو دنیا هیچ‌وقت به هم نمی‌رسند. این فیلم در جامعه ما قابلیت تفسیرهای زیادی دارد. البته فیلم خیلی سرگرم‌کننده‌ای نیست؛ دست‌کم به معنای عامه‌پسند کلمه، چندان جذاب نیست. فیلم خاصی است و مخاطب خاص خودش را می‌خواهد.

/////

خود شما هم به این موضوع اشاره کردید. آقای تقوایی وجه دیگری هم داشتند و آن مستندسازی بود. فکر می‌کنم بخشی از آثار خوب ایشان، به‌ویژه مستندهایی که درباره تعزیه ساخته‌اند، مثل «تمرین آخر»، در فیلم‌سازی‌شان هم تأثیرگذار بوده است. درباره مستندسازی آقای تقوایی بگویید.

اصلاً اگر بخواهیم پنج مستندساز درجه‌یک سینمای ایران را نام ببریم، یکی از آن‌ها قطعاً تقوایی است و او جزو بهترین‌های این حوزه هم محسوب می‌شود. به غیر از کارهایی که برای تلویزیون ساخته و حالا ارزش آرشیوی دارند، ولی لزوماً درجه‌یک نیستند؛ مثلاً «ارتباط» یا «رابطه» که ثریا قاسمی در آن بازی می‌کند، «نان‌خورهای بی‌سوادی» و کارهای دیگری که ساخته؛ از جمله «تاکسی‌متر» و آثاری از این دست که خوشبختانه نسخه‌های آن‌ها هم باقی مانده و حالا در دسترس قرار گرفته‌اند. باید از «باد جن»، «نخل»، «اربعین» و خیلی آثار دیگر از جمله «تمرین آخر» یاد کنیم.

ببینید، «باد جن» هنوز هم، با وجود اینکه حدود شصت سال از ساخت آن می‌گذرد، وقتی تماشایش می‌کنیم، احساس می‌کنیم همین حالا کسی به جنوب رفته و درباره یک آیین باستانی در آن منطقه فیلم ساخته است؛ آیینی به نام «زار» یا «بابازار» که معروف بوده و ظاهراً هنوز هم متأسفانه وجود دارد. به هر حال، این فیلم واقعاً ویژگی‌های خاصی دارد. تا جایی که یادم می‌آید، شاملو هم متن گفتار فیلم را گفته است؛ البته دقیقاً مطمئن نیستم.

اما اوج مستندهای تقوایی، به نظر من، «اربعین» است. اربعین در واقع مراسمی مذهبی در یکی از مسجدهای بوشهری‌هاست؛ مسجدی که متعلق به بوشهری‌هاست. این مراسم با نوع خاصی از سینه‌زنی همراه است.

تقوایی از یک مراسم بسیار ساده فیلمی ساخته که در عین سادگی، بسیار روان، تأثیرگذار و کوبنده است. شما وقتی فیلم را می‌بینید، دیگر فراموش می‌کنید که موضوعش چیست؛ با فیلم همراه می‌شوید و دلتان می‌خواهد ادامه پیدا کند.

به‌خصوص صدای آن مداح، یا به قول خودشان، کسی که نوحه می‌خواند، بسیار تأثیرگذار است. فکر می‌کنم راننده تاکسی بوده یا در جنوب شغل دیگری داشته است؛ به هر حال، صدای عجیب‌وغریبی دارد. حتی یادم می‌آید در سریال «دلیران تنگستان» که پیش از انقلاب ساخته و پخش شد، در یکی از صحنه‌های درگیری از همین صدا استفاده کردند. اسمش «ماشو» بود و خیلی هم تأثیرگذار بود.

به هر حال، «اربعین» واقعاً یکی از کامل‌ترین فیلم‌هایی است که در حوزه مستند ساخته شده است. مستند بعدی هم «نخل» است که درباره انواع خرما، نخل خرما و مسائل مربوط به آن ساخته شده است.

یک نکته دیگر هم در همان کتابی که عرض کردم، «به روایت ناصر تقوایی»، وجود دارد. تقوایی می‌گوید وقتی می‌خواستند کیش را به منطقه آزاد تبدیل کنند، اهالی آنجا دامدار بودند و مسئولان ظاهراً به این نتیجه رسیده بودند که به یک شکل خاص می‌توان مردم را از آن منطقه عقب راند و آنجا را به منطقه‌ای آزاد، شیک و مدرن تبدیل کرد.

ناصر تقوایی می‌گفت به مردم گفته بودند اگر بُز بیاورید، چون بُز ریشه گیاهان را می‌خورد، این منطقه در کمتر از یک سال به برهوت تبدیل می‌شود. در نتیجه، می‌توانید هر کاری که بخواهید با این منطقه انجام دهید. من در روایت‌هایی که درباره کیش خوانده بودم، هیچ‌جا چنین چیزی نشنیده بودم؛ اما تقوایی می‌دانست که این اتفاق افتاده است. می‌خواهم بگویم اطلاعاتش چقدر جامع و کامل بود. به همین دلیل هم در ساخت مستندها بسیار موفق بود.

اگر کارهایش ادامه پیدا می‌کرد، می‌توانست آثار بیشتری از این دست بسازد. مثلاً «تمرین آخر» به نظر من فیلم بسیار جالبی است. من که خیلی مذهبی‌ نیستم، نمی‌دانم چرا، اما واقعاً وقتی فیلم به پایان رسید، گریه کردم.

«تمرین آخر» در واقع حاصل مجموعه مشاهدات ناصر تقوایی از تعزیه در سراسر ایران است که در زواره و اردستان متجلی شده و فیلم‌برداری شده است. فیلم بسیار موفقی است. منتها اشکالش این بود که برای نمایش در ایران ساخته نشده بود؛ این فیلم با حمایت یونسکو ساخته شد، در حالی که می‌توانستند آن را در اختیار ایران هم قرار بدهند تا مردم ببینند و از تماشایش لذت ببرند.

این فیلم از نظر میزانسن‌ها هم بسیار دقیق است؛ چون من خودم بچه همان مناطق هستم و محیط را می‌شناسم. متأسفانه یا خوشبختانه، آن‌طور که باید دیده نشد. مثلاً تلویزیون آن را پخش نکرد. واقعاً افسوس دارد.

فکر می‌کنید تقوایی بیشتر از همه بابت ساخته‌نشدن کدام فیلم یا فیلم‌نامه‌اش افسوس می‌خورد؟

یک بار با خودش درباره همین موضوع صحبت کردم. گفت از همه‌شان؛ یعنی هر کدام از کارهایی که ساخته نشدند، برایش نوعی دل‌شکستگی عجیب به همراه داشتند. واقعاً هم حق داشت؛ چون من فیلم‌نامه بدی از او ندیده‌ام. حتی در میان فیلم‌نامه‌هایی که چاپ شده‌اند، و آن‌هایی که چاپ نشده‌اند، من کار ضعیفی ندیده‌ام. بعضی از آن‌ها را در خانه‌اش دیدم؛ ورقی زدم و خواندم.

در دیالوگ‌نویسی واقعاً بی‌همتاست. ببینید، ما متأسفانه دچار یک توهم درباره دیالوگ‌نویسی شده‌ایم. دیالوگ در واقع وسیله‌ای است برای پیشبرد داستان، اما وظیفه‌اش فقط این نیست. به قول معروف، «تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد». واقعیت این است که دیالوگ، در وهله اول، باید ارتباط میان آدم‌ها، ارتباط هر آدم با خودش و ارتباط او با مخاطب را برقرار کند.

خیلی وقت‌ها دیالوگ‌های بعضی فیلم‌سازها گمراه‌کننده‌اند. البته من خودم دیالوگ‌های علی حاتمی را واقعاً دوست دارم؛ بعضی از آن‌ها مثل شعر ناب‌اند. اما گاهی هم جمله‌هایی می‌گوید که آدم از شنیدنشان حیرت می‌کند، بی‌آنکه لزوماً ارتباطی با فیلم و داستان داشته باشند. می‌دانید، بعضی وقت‌ها بیشتر شبیه ضرب‌المثل‌اند تا دیالوگ.

ویژگی تقوایی این است که دیالوگ‌هایش، با اینکه ممکن است کمی پیچیده و حتی نامأنوس به نظر برسند، آن‌قدر شیرین‌اند و آن‌قدر خوب با مخاطب ارتباط برقرار می‌کنند که نمی‌شود از آن‌ها گذشت.

در فیلم «ناخدا خورشید» صحنه‌ای هست که یک دلال همراه با فرج، با بازی آقای نصیریان، می‌آیند با ناخدا صحبت کنند تا اگر بتوانند راضی‌اش کنند که قاچاقچی‌ها را جابه‌جا کند. آن‌ها می‌خواهند ناخدا این آدم‌ها را با قایق ببرد.

در آن صحنه درباره دستمزد صحبت می‌کنند. حالا من دقیقاً یادم نیست چه مبلغی مطرح می‌شود؛ فرض کنیم پانصد تومان. به‌جای اینکه ناخدا صریحاً بگوید مبلغ کم است یا اعتراض دیگری بکند، از همان شیوه خاص خودش استفاده می‌کند و بعد می‌رسد به این عبارت که «تنگ غروبی خلق منو تلخ نکنه.»

یعنی چه؟ یعنی اگر این مبلغ را قبول کنم، آخر روز خلقم تنگ می‌شود و حالم گرفته خواهد شد. ببینید، این زبان چقدر بومی است؛ واقعاً بومی و برخاسته از همان فضا و فرهنگ است.

به نظر من، این تنها اقتباس در سینمای ایران است که از متن اصلی‌اش به‌مراتب فراتر رفته است. حتی به نظرم از فیلم «داشتن و نداشتن» هاوارد هاکس هم بسیار بالاتر است. 

واقعیت این است که در فیلم «داشتن و نداشتن»، ناخدا همان تیپ همیشگی شخصیت‌های آن بازیگر را دارد. زن بدبختی هم که در داستان اصلی هست، زنی سیاه‌پوست است که شش دختر دارد و شخصیتی بداخلاق و تندخو دارد؛ اما در فیلم، نقش او را لورن باکال بازی می‌کند؛ کسی که آن زمان معشوقه همفری بوگارت بود.

این دو نفر هم تیپ‌هایی دارند که خیلی شیک‌اند؛ مثل همیشه کت‌وشلوار پوشیده‌اند و کراوات زده‌اند. در حالی که اگر نگاه کنید، زن «ناخدا خورشید» را خانم پروانه معصومی بازی می‌کند؛ زنی جنوبی، بسیار تودار که مدام گله و شکایت نمی‌کند و خیلی هم مطیع همسرش است.

البته این خصلت بعضی از زن‌های آن منطقه است؛ من کاری ندارم که اصلاً زن ایرانی باید این‌طوری باشد یا نباشد! حالا یک‌دفعه رگ‌های فمینیستی‌تان گل نکند! منظورم این نیست که زن خوب، زنی است که کاملاً مطیع شوهرش باشد؛ نه، اصلاً بحثم این نیست. دارم درباره شخصیت‌پردازی فیلم حرف می‌زنم.

واقعیت این است که خود ناخدا هم یک دست ندارد و این نکته خیلی مهمی است. یک جایی هست که دیالوگش را ببینید، واقعاً آدم لذت می‌برد. طرف نگاه می‌کند و می‌پرسد: «ناخدا، چی شده؟» وقتی تازه متوجه می‌شود که ناخدا یک دست دارد، می‌خواهد از این موقعیت استفاده کند و نازش را بکشد یا پول بیشتری بگیرد. ناخدا می‌گوید: «نگات به این نباشه...» حالا دقیقاً دیالوگ یادم نیست، اما عبارت خودش خیلی زیباست؛ چیزی در این مایه‌ها که «چشمت به این یکی باشه»؛ یعنی این دست دیگر هم کار آن یکی را انجام می‌دهد. به هر حال، این‌ها از ویژگی‌های خاص فیلم‌ هستند.

آیا مطلب منتشرنشده‌ای از ناصر تقوایی دارید؟

ناصر تقوایی خیلی اهل حرف زدن نبود. البته من کاری کردم که حالا نمی‌خواهم از کسی یا چیزی گله کنم. یک بار در اوج گرفتاری‌هایش به خانه‌اش رفتم؛ ضبط‌صوتم را بردم، جایی پنهان کردم و روشنش کردم تا بتوانیم گفت‌وگویی داشته باشیم. گفت‌وگوی خیلی خوبی هم شد.

بعد آن را تنظیم کردم و دادم به روزنامه «اعتماد» یا «شرق»؛ دقیق یادم نیست کدام‌یک بود. با روزنامه هماهنگ کردیم و گفت‌وگو منتشر شد. فردای آن روز چه اتفاقی افتاد؟ آقای تقوایی متنی نوشت که معلوم بود از خودش نیست؛ انگار کسی آن را به او دیکته کرده بود. در آن متن از مدیرمسئول روزنامه بابت انتشار این گفت‌وگو تشکر کرده بود. حالا من هم خیلی مشتاق تشکر نبودم، ولی واقعیت این بود که به نظر می‌رسید کسی به تقوایی گفته بود از روزنامه تشکر کن، نه از فلانی!

به هر حال، من این کار را انجام داده بودم. این هم گله‌ای بود که گفتم؛ چون اگر نمی‌گفتم، شاید بیخ گلویم می‌ماند.

اگر ناصر تقوایی در سال‌های آخر عمرش به هر دلیلی خانه‌نشین نشده بود و حتی اگر فرصت ساخت فیلم سینمایی نداشت، می‌توانست کوتاه و مستند بسازد، شرایط بهتری نداشت؟

این «اگر» ها خیلی زیاد است. اگر واقعاً کسی همراهش بود و به‌جای اینکه او را از چشم دیگران پنهان کند و ارتباطش را با دیگران قطع کند، اجازه می‌داد آدم‌ها به دیدنش بروند و با او در ارتباط باشند، شاید شرایط فرق می‌کرد. ببینید، یکی از افتخارات من این است که تقوایی یک بار حرفی به من زد که برایم خیلی ارزشمند بود. زمانی که دانشجو بودیم، ما تقوایی را استاد خودمان می‌دانستیم. بعد، یک روز به من گفت: «تو بهترین دوست منی. حواست هست؟» گفتم: «آره.»

دوره‌ای بود که با هم رفت‌وآمد داشتیم و دوست بودیم. شب‌ها او به خانه ما می‌آمد و من هم به خانه‌اش می‌رفتم. این جمله را به من گفته بود، اما متأسفانه انگار این رابطه برای یک نفر یا چند نفر خوشایند نبود. در واقع، به شکلی ارتباط ما قطع شد.

اگر این ارتباط‌ها قطع نشده بود و تقوایی کمی روحیه و توان بیشتری پیدا می‌کرد، احتمالاً می‌توانست، همان‌طور که شما گفتید، مستند بسازد؛ حوزه‌ای که واقعاً در آن نظیر نداشت. اما به هر حال، حالا دیگر اگر و مگر زیاد است.

اگر این حرف‌ها را می‌زنم، می‌خواهم دوستان جوان ما با این زندگی‌ها و مصائبی که آدم‌ها گرفتارشان می‌شوند، آشنا شوند. شاید خیلی آرمان‌گرایانه باشد که بگویم این‌ها می‌تواند درس عبرتی باشد؛ می‌دانم که نیست. یعنی کسی به حرف کسی گوش نمی‌کند. اما می‌بینیم چه نعمت‌هایی را از دست داده‌ایم، چه بزرگان و چه استعدادهایی را از دست داده‌ایم؛ آن هم به خاطر همین ماجراها. من به این دلیل این حرف‌ها را می‌زنم که شاید تلنگری به ذهن بعضی‌ها بزند.

و سوال پایانی از خاطره فوتبال دیدنتان با ناصر تقوایی بگویید، ظاهراً خودتان هم خیلی علاقه چندانی به فوتبال نداشتید.

من اصلاً فوتبال دوست نداشتم. دوره‌ای بود که تقوایی به شهرک اکباتان آمده بود و همسایه بودیم. اتفاقاً اول در یک بلوک زندگی می‌کردیم، اما بعد به بلوک دیگری رفت.

گاهی یک‌دفعه می‌دیدید ساعت یک یا دو بعدازظهر، یا حتی شب، وقتی خواب بودم، زنگ می‌زد و می‌گفت: «احمد، امشب فلان بازی فوتبال را نشان می‌دهند.» بعد هم یک فحشی می‌داد که چرا پخش نمی‌کنند! می‌گفت: «ماهواره که داری، بگیر ببینیم.»

ما هم می‌رفتیم و با دستگاه ور می‌رفتیم تا بالاخره یک شبکه عربی، یا هر شبکه دیگری که بازی را پخش می‌کرد، پیدا کنیم. بعد می‌نشست و فوتبال تماشا می‌کرد.

قدرت تحلیل فوتبالش واقعاً عجیب بود. عادل فردوسی‌پور هم باید به قول قدیمی‌ها برود جلو! تقوایی قدرت تشخیص و تحلیل بالایی داشت. می‌گفت: «الان گل می‌شود، این گل است...» و بعد واقعاً گل می‌شد!

واقعیت این است که او یک خوزستانی ناب بود. در خوزستان، فوتبال‌دوستی اصلاً مسئله ساده‌ای نیست؛ یک جور مسئله ناموسی است. این‌طور نیست که بگوییم کسی فوتبال هم دوست دارد؛ فوتبال بخشی از زندگی آدم‌هاست.

بارها این اتفاق افتاده بود. مثلاً یک بار به خانه‌اش رفتم و دیدم دارد از یکی از شبکه‌های استانی فوتبال تماشا می‌کند؛ بازی‌ای که از یک شبکه استانی، مثلاً شبکه آذربایجان، پخش می‌شد و شاید هم بازی قدیمی‌ای بود. آن‌قدر به فوتبال علاقه داشت که زمان و قدیمی یا جدید بودن بازی برایش اهمیتی نداشت؛ فقط می‌خواست فوتبال ببیند.

یک چیز دیگر هم بود که خیلی دوست داشت و تا حالا کسی درباره‌اش چیزی نگفته است. حالا من می‌گویم و امیدوارم مشکلی نباشد! او به برنامه‌های مد و فشن، فشن‌شوها و این‌جور چیزها هم علاقه زیادی داشت و آن‌ها را دنبال می‌کرد.

یک جمله در کتاب من دارد که به نظرم جمله طلایی‌ای است. می‌گوید تمام تلاشی که کارگردان، فیلم‌بردار، طراح صحنه، طراح لباس و دیگر عوامل می‌کنند، برای این است که بازیگر روی پرده خوب جلوه کند. یعنی تقوایی حواسش به همه‌چیز بود. لباس خیلی مهم است، طراحی صحنه خیلی مهم است و همه این جزئیات در ماندگاری یک فیلم نقش دارند.

مثلاً سریال «دایی جان ناپلئون» را نگاه کنید. تقریباً تمام سریال در یک خانه فیلم‌برداری شده است. چند سال پیش، فکر می‌کنم دو سه سال پیش، همراه خود زرین‌دست رفتیم آن خانه را دیدیم. شهرداری داشت آنجا را بازسازی می‌کرد. بعداً شنیدم که بازسازی‌اش هم کامل شده است.

وقتی آنجا بودیم، توضیح می‌دادند که مثلاً این اتاق، اتاق مش‌قاسم بوده و آن یکی اتاق متعلق به فلان شخصیت بوده است. من فکر کردم و پرسیدم: «پس بیرون و این‌جور جاها را کجا ساخته بودید؟» گفتند: «ما بیرون خاصی نداشتیم؛ همین‌جا بازار را درست می‌کردیم.» یعنی همه‌چیز در همان خانه ساخته شده بود. انگار تمام شهر تهران در همان خانه خلاصه شده بود.

ناصر تقوایی فوتبال و تماشای فیلم خارجی را بسیار دوست داشت و یادم هست پیراهن شماره ۱۰ صنعت نفت آبادان را به او داده بودند.

انتهای پیام 

# فرهنگی و هنری

آخرین اخبار فرهنگی و هنری