به گزارش ایسنا، فرادید نوشت:
ارسطو معتقد بود خوشبختی و لذت از یکدیگر جداییناپذیرند، اما در عین حال خوشبختی به معنای زندگی سرشار از کامجویی و سرگرمیهای خوشایند نیست. استراحت و لذتهای جسمانی به ما کمک میکنند نیروی لازم را برای بازگشت به فعالیتهای معنادار و حقیقتا لذتبخش بازیابیم.
از نظر او خوشبختی حقیقی در زندگیای تحقق مییابد که فرصت کافی برای فراغت و اندیشیدن فراهم کند تا بتوانیم پیوسته عالیترین استعدادهای سرشت خود را به فعلیت برسانیم؛ استعدادهایی که ما را بیش از هر چیز به ساحت الهی نزدیک میکنند.
چه چیزی در فلسفه ارسطو سرشت انسان را متمایز میکند؟
از نظر ارسطو، یکی از ویژگیهای اساسی خوشبختی، تحقق عینی «سرشت انسانی» است؛ سرشتی که از اجزای تشکیلدهنده بدن فراتر میرود. انسان به کمک عقل میتواند بنیادیترین و عامترین اصول هستی را بررسی کند؛ اصولی که بیش از هر چیز از ادراک حسی و تجربه فاصله دارند. به این ترتیب، انسان قادر است موجودات را نه صرفاً بر اساس ویژگیهای اتفاقی و متغیرشان، بلکه از منظر خودِ هستی بشناسد.
انسان همچنین میتواند اصول منطقی انکارناپذیری را دریابد که همه علوم بر آنها استوارند. افزون بر این، توانایی انجام اعمال ارادی و خودآغازگر را دارد؛ اعمالی که سرچشمه آنها درونی است و صرفاً از عوامل بیرونی ناشی نمیشوند.
هرچند روح انسان، یعنی اصل حیاتبخش او، با تواناییهای تغذیهای و زیستی مانند تولیدمثل، رشد و زوال، و نیز قوای حیوانی مانند ادراک حسی، تخیل، حافظه و حرکت ناشی از امیال مشترک است، «عقل و فهم» به معنای خاص انسانی چیزی فراتر از این تواناییهاست. در فرایند فهم، ذهن صورت و حقیقت درونی موضوعی را که میشناسد، در خود میپذیرد. این قابلیت، کارکردی است که بهطور ویژه انسان را از دیگر موجودات متمایز میکند.
برای این توانایی مرزی معین وجود ندارد. ذهن انسان میتواند تمام جهان را موضوع تأمل قرار دهد و همین قابلیت است که ما را بیش از هر چیز به امر الهی شبیه میکند؛ امری که ارسطو آن را برترین و والاترین جنبه وجود ما میدانست.
سه شرط ارسطو برای رسیدن به خوشبختی نهایی چیست؟
ارسطو سه شرط برای هر تعریفی از خوشبختی مطرح میکند:
۱. خوشبختی باید ارزشمندترین و غاییترین هدف کنشهای انسان باشد؛ هدفی که همواره فقط به خاطر خودش انتخاب میشود، نه برای رسیدن به چیز دیگری. ممکن است خیرهای دیگر نیز بهخاطر خودشان مطلوب باشند، اما در نهایت در خدمت خوشبختی قرار میگیرند.
۲. خوشبختی باید خودبسنده باشد؛ یعنی برخورداری از آن، زندگی را مطلوبترین حالت ممکن سازد و چیزی اساسی برای کامل شدن آن باقی نماند.
۳. خوشبختی باید نهایی و کامل باشد؛ بهگونهای که نتوان خیر یا کمال دیگری به آن افزود.
از نظر ارسطو، خیر و لذت هر موجود به این بستگی دارد که سرشت آن تا چه اندازه بهطور کامل تحقق یافته باشد. خودتحققی زمانی رخ میدهد که ویژگیها و کارکردهای متمایز و بنیادی یک موجود، به کاملترین شکل ممکن شکوفا شوند.
زندگی مبتنی بر تأمل نظری، یعنی جستوجوی پیوسته در ژرفترین لایههای هستی و شگفتی در برابر آنها، بیش از هر فعالیت دیگری به خوشبختی میانجامد و سرشار از لذت است. دلیل این امر آن است که چنین فعالیتی، کارکرد ویژه انسان بهعنوان موجودی عاقل را به فعلیت میرساند؛ کارکردی که خیر حقیقی ما در آن نهفته است.
از دیدگاه ارسطو، لذت کیفیتی است که از بهکارگیری بهینه و بدون مانع تواناییهای ادراکی و عقلانی پدید میآید و همراه آن است. از آنجا که فعالیت عقلانی برترین و متمایزترین قابلیت انسان را محقق میکند، بیشترین سهم را در شکوفایی وجود او دارد. به بیان دیگر، شناخت نظری و دستیابی به بینش عقلانی، بیش از تشخیصهای حسی، افق وجودی انسان را گسترش میدهد و غنای عمیقتری به او میبخشد.
از آنجا که این تواناییها زمانی به بهترین شکل تحقق مییابند که متوجه موضوعاتی شوند که بیشترین کمال را به آنها میبخشند، عالیترین فعالیت انسان نیز باید به شناخت بنیادیترین و عامترین علل هستی اختصاص یابد. بنابراین، زندگی تأملی که به فهم عامترین و بنیادیترین حقایق میپردازد، رضایتبخشترین و کاملترین فعالیت متناسب با سرشت انسان است.
اما این دیدگاه چگونه با سه معیار ارسطو برای خوشبختی سازگار میشود؟
۱. تأمل در حقایق عام و بنیادی، به ارزشمندترین و الهیترین موضوع شناخت مربوط است و بهخاطر خود آن دنبال میشود، نه برای دستیابی به هدفی دیگر.
۲. تأمل پیوسته در بنیادیترین و عامترین حقایق، خودبسندهترین فعالیت است؛ زیرا تا حد امکان به دیگران و شرایط بیرونی وابستگی ندارد. در این فعالیت، روح میتواند هماهنگ و عقلانی در حقیقت هستی غرق شود، بیآنکه هویت خود را از دست بدهد.
۳. سرانجام، زندگی تأملی نهاییترین و کاملترین فعالیت است؛ زیرا عالیترین توانایی انسان را به بهترین شکل به فعلیت میرساند و زمینه شکوفایی تمام وجود او را فراهم میکند.
چرا انسان فراتر از زندگی محدود خود در جستوجوی حقیقت است؟
از نظر ارسطو، هدف فعالیت سیاسی فضیلتمندانه، فراهم کردن شرایط صلح و ثبات است تا شهروندان بتوانند سرشت خود را به کمال برسانند. در این معنا، جامعه برای خیر فرد وجود دارد.
اما حتی اگر چنین شرایطی فراهم شود، پرسشی اساسی باقی میماند: اگر انسان بهطور طبیعی توانایی شناخت و درونی کردن حقایق مطلق و عام را دارد و این حقایق مطلوبترین موضوع میل او هستند، چرا باید مشتاق چیزی باشد که در زندگی محدود و فانی خود قادر به دستیابی کامل به آن نیست؟ بهویژه آنکه ارسطو معتقد بود طبیعت هیچ کاری را بیهوده انجام نمیدهد.
توماس آکویناس، با تأمل در اندیشه ارسطو، استدلال میکرد که میل به تأمل بیپایان در حقیقتی تغییرناپذیر و فراگیر، تنها در خداوند و در وضعیتی جاودانه میتواند به کمال برسد. تنها در چنین وضعیتی است که روح میتواند بیپایان در حقیقت مطلق و برترین واقعیت، یعنی حقیقتی که مختص وجود خداوند است، تأمل کند.
این برداشت نشان میدهد که فلسفه در کجا به مرزهای خود میرسد و ایمان از آن پس جای خالی را پر میکند. پترارک نیز در کتاب «درباره نادانی خودم» مینویسد که ارسطو خوشبختی را همچون جغدی میدید که به خورشید مینگرد: جغد تنها پرتوهای خورشید را از دور میبیند، نه خود خورشید را.
انتهای پیام
