«زرگل»، بیمار جذامی مرکز باباباغی تبریز، دستهایش را به دعا بلند میکند و میگوید: خدا همه کادر درمان این مرکز را عاقبتبهخیر کند. اگر اینها نبودند، ما اینجا دق میکردیم.
چند لحظهای پای حرفهایش مینشینم. از او درباره دلیل آمدنش به این مرکز میپرسم، میگوید: از بچگی وسواس گرفتم و پاهایم را از دست دادم. دکترها گفتند: خانم، آنقدر وسواس داشتی که اینطوری شدی.
زرگل راه نمیرود، اما برای دیگران پاپوش میبافد
بعد، با حسرتی که در کلماتش پیداست، آرزویی ساده را به زبان میآورد، آرزویی که شاید برای بسیاری از ما آنقدر عادی باشد که حتی لحظهای به ارزشش فکر نکنیم، «ای کاش لااقل پا داشتم و میتوانستم یک لحظه روی پاهایم بایستم و راه بروم.»
پاهایش را نشانم میدهد، حرفی نمیزنم. گاهی در برابر بعضی دردها، کلمات توان چندانی ندارند، بهخصوص وقتی کسی از آرزویی حرف میزند که برای بیشتر ما بخشی عادی از زندگی است، اما برای او به حسرتی همیشگی تبدیل شده است.
با این همه، در حرفهای زرگل نشانی از گلایه از خدا نیست. درد و دل میکند، از آنچه بر او گذشته میگوید و بعد، بیآنکه بخواهد در اندوه حرفهایش بماند، مسیر صحبت را عوض میکند.
رو به من میکند و میگوید: کاموا میآوردی، برایت بافتنی میبافتم.
بعد، بافتنیهایی را نشانم میدهد که برای یکی از کارکنان بیمارستان بافته است، پاپوشهایی که حاصل کار دستهای اوست. همان زنی که از نداشتن توان راه رفتن میگوید، با دستهایش چیزی میبافد که دیگران آن را پوشیده و راه بروند.

اینجا بیمارستان و مجتمع ۱۱۰ هکتاری باباباغی تبریز است، جایی دور از هیاهوی شهر که سرنوشت، زندگی عدهای را به آن پیوند زده است. آدمهایی که هر کدام گذشتهای دارند و روزگاری در این شهر اسم و رسمی داشتند. اما چه شد که به اینجا رسیدند؟ پاسخ این پرسش را باید از خودشان شنید، از زبان کسانی که هرکدام داستانی متفاوت دارند و نمیتوان زندگیشان را تنها در نام یک بیماری خلاصه کرد.
هیچکس از فردای خودش خبر ندارد. امروز شاید سلامتی برایمان عادی باشد و نداشتنهای کوچک، تمام فکرمان را مشغول کند، اما کافی است پای حرف کسی مثل زرگل بنشینیم تا بفهمیم گاهی بزرگترین آرزوی یک انسان، فقط ایستادن روی پاهای خودش و برداشتن چند قدم ساده است.
مادری که دلگرمیاش را در مهربانی دیگران پیدا میکند
«نارینگول» یکی دیگر از بیماران جذامی مجتمع باباباغی تبریز است که در بخش VIP بستری شده است. او که روسری گلدار آبی به سر کرده با چهرهای زیبا و مادرانه روبه من کرده و میگوید: اینجا خانه دارم، اما حدود شش ماه است که بستری هستم.
او با بیان اینکه دو دختر و دو پسر دارد که تحصیلکرده و اکنون کارمند هستند، میافزاید: فرزندانم هر از گاهی به من سر میزنند قبل از این هم هر روز نوبتی کنارم میماندند.
نارینگول با بلند کردن دستهایش برای دعا میگوید: از وقتی آقای اصغرزاده، رئیس بیمارستان رازی، و آقای رشتی، مدیر بیمارستان باباباغی، آمدهاند، وضعیت ما بهتر شده است و با وجود آنهاست که میتوانیم زندگی کنیم.
بیماران علاوه بر تحمل رنج بیماری، به همراهی و همدلی کادر درمان نیز نیاز دارند و نبود این همراهی میتواند سختی روزهای بیماری را برای آنها بیشتر کند. کسی که با این بیماران سروکار دارد، باید بتواند همصحبت و همراهشان باشد و درد آنها را درک کند.
آنچه در چند ساعت حضور در این بیمارستان به چشم میآید، تعریف مشترک بیماران از کارکنان این مرکز است، پرسنلی که با صبر و حوصله با بیماران صحبت میکنند و رفتاری دارند که گویی با پدر و مادر خودشان روبهرو هستند.
سختی کار کادر درمان در چنین محیطی قابل چشمپوشی نیست، با این حال، لبخند بیماران و دعای خیر آنها برای کارکنان، بخشی از آن چیزی است که در میان گفتوگوها به چشم میآید، قدردانی بیمارانی که همراهی و رفتار خوب کادر درمان را در زندگی خود لمس میکنند.

مجتمع باباباغی تبریز، مانند بسیاری از مجتمعهای مسکونی، خانهها و آپارتمانهایی دارد که چندین خانواده در آنها زندگی میکنند، با این تفاوت که ساکنان اینجا بیمارانی هستند که شرایط زندگیشان آنها را به این مرکز کشانده است. درست مثل سایر مجتمعها، از بالکنها صدای بچهها به گوش میرسد و در رختآویزها، لباسهایی در انتظار خشک شدن هستند، نشانههایی ساده از زندگی که در اینجا نیز جریان دارد.
با ورود به محوطه مجتمع، ساختمان نوساز و تجهیزات و امکانات جدید به چشم میخورند. ساختمانی که تا سه، چهار سال پیش امکان سکونت و بستری بیماران در آن فراهم نبود، امروز به محلی برای زندگی و مراقبت از آنها تبدیل شده است، اتفاقی که با درخواست شهید آیتالله آلهاشم، امام جمعه پیشین تبریز محقق شد.
وارد یکی از اتاقها میشوم. بانو نوبر به استقبالم میآید و میگوید: خدا خیرت دهد که از ما یاد میکنی و تنهایمان نمیگذاری.
او با اشاره به شرایط زندگی در این مرکز میافزاید: مدیر این مجتمع و رئیس بیمارستان رازی مثل پدر و برادر ما هستند. اگر آنها نبودند، تحمل اینجا برایمان سخت بود. کارکنان هم یکی از دیگری مهربانترند. ما اینجا هیچ سختی نداریم و با رسیدگی کادر درمان، کمبودی احساس نمیکنیم.
نوبر درباره دلیل آمدنش به این مرکز نیز میگوید: معدهدرد و فشار خون داشتم و در بیمارستان رازی بستری بودم. دیروز به این مرکز آمدم. خانوادهام در همین مجتمع زندگی میکنند و همسرم هم مثل من بیمار است.

اینجا مهمان حبیب خداست
از اتاق نوبر بیرون میآیم و به یکی از خانههای نوسازیشده و مجهز مجتمع سر میزنم. پیرزنی مهربان با پیراهن بنفش و روسریای با حاشیههای گلدار، جلوی در ایستاده و اصرار دارد مهمان خانهاش شوم.
دستهای پینهبستهاش حکایت سالها زندگی را دارند، اما پیش از آن که فرصت صحبت پیدا کنم، با مهربانی میگوید: دم در بد است، مهمان حبیب خداست. باید بیایی داخل و یک چای مهمان ما باشی.

وقتی نام و سنش را میپرسم، میگوید دخترم میداند و از او بپرس. وارد خانه میشوم، خانهای تمیز و مرتب که چند گلدان کنار پنجره، فضای آن را دلنشین کرده است. خانه نرگس خانم، مثل خانه مادربزرگهایی است که هزار قصهای برای گفتن دارد، روایتهایی از دل بزرگ و مهماننوازی صاحبخانه گرفته تا بیماری که با آن زندگی میکند.
نرگس که متولد سال ۱۳۲۱ است، از شرایط گذشته و امروز زندگیاش میگوید: قبلاً منزلمان اصلا قابل سکونت نبود، اما به لطف همه عوامل، امروز با دخترم زندگی راحتی دارم.
او از رسیدگی کارکنان مجتمع نیز رضایت دارد و میافزاید: کادر و پرسنل اینجا همیشه بدون اینکه چیزی بخواهیم، حالمـان را میپرسند و هر روز چند نوبت برای گرفتن فشار خون میآیند.

قرار بود پدرم بیاید...
به بخش بیماران روانپزشکی مجتمع باباغی که میرویم، بیماران در محوطه مشغول هواخوری هستند. یکی از بیماران از مددکار اجتماعی سراغ پدرش را میگیرد و میپرسد: «قرار بود پدرم بیاید، نیامد؟» کمی بعد دوباره سوالش را تکرار میکند و میپرسد: «گفتی چه کسی قرار است به دیدنم بیاید؟»
با اکبر، یکی از بیماران بخش روانی این مرکز، همصحبت میشوم. او درباره دلیل حضورش در اینجا میگوید: بهخاطر اختلافات خانوادگی، همسرم دیگر مرا قبول نکرد و به این مرکز آمدم. قبلاً شغلم دوختن کفشهای زنانه بود. هنوز هم دوختن بلدم، اگر امکانش باشد.

در اطراف این مجتمع، فضاهایی به چشم میخورد که برای دامداری ساکنان در نظر گرفته شده است تا آنها بتوانند در کنار زندگی در این مرکز، به دامداری مشغول باشند و از این راه نیز امرار معاش کنند.
به گزارش ایسنا، شهرک باباباغی تبریز، واقع در ۲۰ کیلومتری شمال این شهر، در سال ۱۳۱۰ شمسی برای اسکان و درمان بیماران مبتلا به جذام از مناطق شمالی، غربی و شمالغربی کشور اختصاص یافت. این مجموعه در سالهای نخست فعالیت، با کمبود امکانات پزشکی و دارو روبهرو بود و بیماران بسیاری را در شرایطی دشوار پذیرش میکرد. در سال ۱۳۱۲، بلدیه تبریز این مکان را به مبلغ ۶۰۰ تومان خریداری کرد و پس از انجام تغییرات اولیه، آن را به وزارت بهداشت وقت واگذار کرد. باباباغی بهتدریج به محل زندگی بیمارانی تبدیل شد که به دلیل ناآگاهی جامعه از بیماری جذام و ترس از ابتلا، از خانواده و اجتماع فاصله گرفته بودند و سالهای زیادی را دور از زندگی عادی سپری میکردند.
نام باباباغی با تلاش پزشکان ایرانی و خارجی برای درمان بیماران جذامی گره خورده است. در دهههای ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰، زمانی که جذام در بخشهایی از کشور، بهویژه آذربایجان، شیوع بیشتری داشت، این مرکز با مشکلاتی همچون کمبود پزشک و دارو مواجه بود، اما بهتدریج با حضور پزشکان متخصص و همکاریهای بینالمللی، شرایط درمان و زندگی بیماران بهبود یافت. دکتر محمدحسین مبین، پزشک شناختهشدهای که سالها از عمر خود را صرف درمان و حمایت از بیماران این مجموعه کرد، از چهرههای اثرگذار در تاریخ باباباغی به شمار میرود. با کاهش شمار بیماران جذامی و پیشرفت روشهای درمانی، شرایط این مجموعه نیز تغییر کرد و خانههایی که برای سکونت بیماران جذامی و خانوادههایشان در نظر گرفته شده بود، بخشی از هویت تاریخی و زندگی این شهرک باقی ماند، خانههایی که روزگاری پناهگاه افرادی بودند که به دلیل بیماری از جامعه طرد شده بودند. در همین راستا، طی چند سال اخیر، ۸۰ منزل متعلق به بیماران جذامی در این شهرک نیز بازسازی شده است تا شرایط سکونت ساکنان این مجموعه بهبود یابد.
امروز، با کاهش شمار بیماران مبتلا به جذام، کاربری بخشهایی از باباباغی نیز تغییر کرده است. این مجتمع با ظرفیت ۴۲۸ تخت، علاوه بر نگهداری بیماران جذامی و خانوادههای آنان، به محلی برای نگهداری و مراقبت از بیماران مزمن اعصاب و روان تبدیل شده است. در حال حاضر، حدود ۳۰۰ بیمار مبتلا به اختلالات دوقطبی، اسکیزوفرنی، افسردگی و دیگر اختلالات مزمن روانی و ۸۰ بیمار جذامی در این مجموعه نگهداری میشوند، بیماران روانی مزمن که به دلیل کمبود فضای مناسب و امکانات هواخوری در بیمارستان رازی تبریز به باباباغی منتقل شدهاند. به این ترتیب، این مجموعه که بیش از ۹۰ سال پیش برای اسکان و درمان بیماران جذامی شکل گرفت، امروز کارکرد دیگری نیز پیدا کرده و همچنان میزبان بیمارانی است که به مراقبت و حمایت مستمر نیاز دارند.
مجتمع باباباغی تبریز بهعنوان نخستین مرکز نگهداری و درمان بیماران مبتلا به جذام در کشور، میزبان بیمارانی از استانهای مختلف است، بیمارانی که بدون پرداخت هیچ هزینهای در این مرکز زندگی میکنند و هزینههای نگهداری و رسیدگی به آنها با کمک خیرین تأمین میشود.
انتهای پیام