شهیدی که دو بار هدف حمله قرار گرفت، بار نخست هنوز جان در بدن داشت و در واپسین لحظات، نام «یا زهرا» از لبانش نمیافتاد. دهه هشتادی بود، اما انگار روحش به نسل دیگری تعلق داشت، نسلی که از کودکی دل در گرو شهادت داشت. بارها گفته بود: «شهید میشوم و اگر بمانم، پاسدار میشوم.»
دانشآموز بود، اما زندگیاش به درس و مدرسه محدود نمیشد. هم درس میخواند، هم کار میکرد و هم مداح اهلبیت(ع) بود. در روزگاری که بسیاری از همسنوسالانش سرگرم دغدغههای نوجوانی بودند، مهدی از کودکی راهی را انتخاب کرده بود که سرانجامش را بارها در کلامش پیشبینی میکرد، راهی که با شهادت به پایان رسید.
روز دانشآموز امسال رنگ و بوی دیگری دارد، روزی که بهجای شور و شوق نوجوانی، با بغض و داغ خانوادههایی همراه شده که فرزندان نوشکفتهشان را در کلاسهای درس از دست دادهاند. دانشآموزانی که هنوز دفتر آرزوهایشان نیمهتمام بود و رؤیاهایشان در آغاز راه، اما گویی مشق شهادت را در همان کلاسهایی نوشتند که قرار بود الفبای زندگی را در آن بیاموزند.
به مناسبت روز دانشآموز، پای صحبت خانواده شهید دانشآموز مهدی رزمجو مینشینم، خانوادهای که در جنگ رمضان، فرزند اول خود را در کنار ۱۲ شهید دیگر قراملک از دست داد و داغ جوانی را به جان خرید که هنوز در آغاز راه زندگی بود.

نسرین مردانی مادر شهید مهدی رزمجو در گفتوگو با ایسنا، با اشاره به ویژگیهای اخلاقی فرزندش اظهار میکند: مهدی بچهای مذهبی، فداکار و مهربان بود و در انجام کارها همیشه پیشقدم میشد همه او را به همین ویژگیها میشناختند. از کودکی در مراسمهای مذهبی حضور داشت و در برگزاری آنها پیشقدم بود. کلید برخی مساجد هم در اختیار مهدی قرار داشت و همه به او اعتماد میکردند.
او با اشاره به تحصیلات فرزندش میافزاید: مهدی دانشآموز پایه یازدهم رشته برق صنعتی در هنرستان بود و در شاخه کاردانش تحصیل میکرد. وضعیت درسیاش معمولی بود. از کودکی پرجنبوجوش بود، اما پس از گذراندن دوره پیشدبستانی، تغییر زیادی کرد و آرامتر شد.
مردانی با بیان اینکه رابطه مادر و پسری خوبی با مهدی داشت، میگوید: پسرم با درک و قانع بود. شوخطبعی خاصی داشت و با خواهر کوچکترش نیز رابطه خوبی برقرار کرده بود.
علاقه به سردار سلیمانی و آرزوی شهادت
مادر شهید رزمجو با اشاره به علاقه فرزندش به سردار شهید قاسم سلیمانی بیان میکند: مهدی علاقه زیادی به سردار سلیمانی داشت و در خلوت خودش با او صحبت میکرد. اتاقش فقط عکس سردار سلیمانی را داشت و حتی دفترهای مدرسهاش را هم با تصویر او انتخاب میکرد، میتوانم بگویم امام حسین(ع) و سردار سلیمانی الگوهای مهدی بودند.
او ادامه میدهد: مهدی هر سال از محرم تا محرم سال بعد، نوحه و متن شبیهخوانی مینوشت، خانه ما در تمام ۱۲ ماه سال، حالوهوای محرم داشت.
او خاطر نشان میکند: برای اهل هیئت آشپزی میکرد و اگر غذا کم میآمد، سهم خودش را به دیگران میداد، به همین دلیل دوستانش به او «آبا» میگفتند.
مردانی با لبخندی تلخ، با اشاره به حضور همیشگی فرزندش در نماز جماعت میگوید: مهدی همیشه برای نماز صبح به مسجد میرفت و دوستانش را هم بیدار میکرد تا با هم به مسجد بروند. هیچوقت از نماز جماعت جا نمیماند. اکنون دوستانش به شوخی میگویند از وقتی مهدی رفته، ما بیدین شدهایم، چون او ما را بیدار میکرد و به نماز صبح میبرد.
مادر شهید رزمجو با اشاره به فعالیتهای فرزندش در دوران جنگ ۱۲ روزه میگوید: وقتی جنگ شد، مهدی به بسیج میرفت و فعالیت میکرد. اوایل بسیار مخالفت کردم، اما اصلاً حرف گوش نمیداد و میگفت من رفتنی هستم.در جنگ ۱۲ روزه، هر جا را که میزدند، مهدی لباس نظامی میپوشید و بیرون میرفت باز آن زمان به خانه میآمد در جنگ ۴۰ روزه کمتر او را میدیدم.
مردانی با اشاره به شهادت رهبر انقلاب روایت میکند: شبی که رهبر شهید شد، از خواب بیدار شدم و دیدم مهدی بسیار گریه میکند. با گریه گفت: «مادر، بیچاره شدیم.» بعد خودش بهصورت خودجوش به مسجد رفت و با بچههای پایگاه فعالیتهایی انجام دادند.
وقتی شهید شدم، افتخار کن
او با بیان اینکه لقب شهید حسین فهمیده را برای مهدی انتخاب کرده بودند، میگوید: سنش کم بود، اما قلب بزرگی داشت. یک روز قبل از شهادتش با همه خداحافظی کرده بود، حتی با دوستانش خداحافظی کرده و به هر کدام یادگاری داده بود.
او با بیان اینکه مهدی وقتی با من صحبت میکرد، میگفت: «من که شهید شدم، افتخار کن.» ادامه میدهد: روز قبل از شهادتش بیرون بودم. نزدیک افطار به من زنگ زد و گفت خانه هستم و بیا همدیگر را ببینیم، بعد بروم. گفتم کمی کار دارم و بعد میآیم. بعد از آن، مادرم به من زنگ زد و خیلی بد گریه میکرد. احساس کردم برای برادرم اتفاقی افتاده است مادرم گفت مهدی شهید شده و به من نمیگویید؟
مردانی با اشاره به خواب مادربزرگ مهدی در عالم بیداری میافزاید: مادرم گفت نشسته بودم که در عالم بیداری دیدم مهدی به شهادت رسیده، پرچم ایران روی او کشیدهاند و پیکرش جلوی چشمم است. من به مهدی گفتم مادربزرگت نگرانت شده و در عالم بیداری دیده که شهید شدهای، به مادربزرگت زنگ بزن. مهدی به مادربزرگش گفته بود میآیم و میبینمت اما همان شب به شهادت رسید.
خداحافظ ای آنام باجیم
کلمات بهسختی از میان بغض مادر عبور میکنند و اشک، مجال ادامه روایت را از او میگیرد، مادر جوانی که داغ فرزند غم دلتنگی را بر چهرهاش نشانده است، با یادآوری آخرین خداحافظی فرزندش، میگوید: وقتی مهدی وسایلش را جمع میکرد، میگفت میروم که شهید شوم. از در بیرون رفت، اما دوباره برگشت و خداحافظی کرد و با صلابت رفت. خواهرش از لحظه رفتن او فیلم گرفته بود. مهدی هنگام رفتن، مداحی حاج باقر منصور با عنوان «خداحافظ ای آنام باجیم» (خداحافظ مادرم و خواهرم) را خواند.
مادر شهید رزمجو ادامه میدهد: وقتی به او زنگ میزدم، میگفت هنوز شهید نشدهام. در جنگ ۱۲ روزه هم از او عکس گرفته بودم وقتی عکس میگرفتم، میگفت عکس خوب بگیر تا وقتی شهید شدم بتوانید آن را روی بنر بزنید.
او با اشاره به وصیتنامه و آمادگی مهدی برای شهادت میگوید: مهدی شعر سنگ مزار و خاک تربت را به دوست صمیمیاش داده بود. وصیتنامهاش را نوشته و به دوستش داده بود و بعد از شهادت هم دوستش تحویل داد.
انتظار برای بازگشت فرزندی که دیگر نمیآید
مردانی با بغض از شب شهادت فرزندش روایت میکند: ساعت یک شب به مهدی زنگ زدم. گفت سحری را آماده کن تا بیایم بخورم و بعد بروم. خوابم برد و ساعت دو نصف شب صدایی شنیدم و بیدار شدم، هرشب که جایی را میزدند فکر میکردم شاید مهدی و دوستانش باشند اما آن شب اصلا فکرم به آنها نرسید. به صدا عادت کرده بودم و با خودم گفتم وقتی بیاید، بیدارم میکند تا سحری بخوریم. دوباره خوابم برد، انگار به خواب غفلت رفته بودم.ساعت هفت صبح بیدار شدم و در کانال قراملک دیدم نوشتهاند «جامعه بسیجی تسلیت».

مادر شهید رزمجو با اشاره به اینکه محل حضور فرزندش را نمیدانستند، میگوید: مهدی جایی را که در آن مستقر بودند به من نگفته بود و فقط میگفت در باغ هستیم. همیشه میپرسیدم کجا هستی و میگفت وقتی شهید شدم، میفهمید کجا بودم و کجا شهید شدم.
او ادامه میدهد: من و همسرم مکان را نمیدانستیم. ابتدا جلوی مساجد رفتیم، اما چیزی پیدا نکردیم. بعد به سمت باغها رفتیم، ولی راه را بسته بودند و به کسی اجازه ورود نمیدادند. با اصرار رفتیم و یک لحظه دیدم همسرم را گرفتهاند و میآورند. گفتند بروید بیمارستان، اما نامش در فهرست نبود. از این بابت خوشحال بودم، اما از اینکه تلفنش را جواب نمیداد، نگران بودم.
مردانی خاطرنشان میکند: بعد به یکی دیگر از بیمارستانهای تبریز رفتیم. فرمانده گفت مهدی در اتاق عمل است و منتظر بمانیم تا او را ببینیم. سپس فرمانده پدرش را در آغوش گرفت و تسلیت گفت.
یا زهرا، آخرین زمزمه مهدی بود
مادر شهید رزمجو با نقل گفتههای دوست فرزندش درباره لحظات شهادت او میگوید: شهدای قراملک دو بار مورد حمله قرار گرفتند. دوست مهدی میگفت در حمله اول، مهدی هنوز علائم حیاتی داشت، اما در حمله دوم به شهادت رسید. در همان زمانی که علائم حیاتی داشت، زمزمه میکرد: «یا زهرا».
او با اشاره به اینکه مهدی را یک روز پیش از شهادتش دیده بود، میگوید: اکنون وقتی به خانه میآیم، فکر میکنم کلید میاندازد و وارد میشود، چشمم به در است و منتظرم که همین حالا بیاید.
مردانی با اشاره به عادتهای مذهبی فرزندش میافزاید: مهدی هر شب با نوای حسینی میخوابید. اگر صدای آن را کم میکردم یا خاموش میکردم، زود بیدار میشد و میگفت چرا خاموش میکنی؟ من با این صداها تسلی پیدا میکنم.
شوخی شوخی جدی شد و مهدی شهید شد
مادر شهید رزمجو اینبار تلفن همراهش را بیرون آورده و خاطرات فرزندش را در گالری مرور میکند و سپس فیلمی را نشان داده و توضیح میدهد: دوستان مهدی دور او پرچم و کفن کشیده بودند و شوخی میکردند که شهید شده است و بالای سرش گریه میکردند. وقتی این فیلمها را نگاه میکنم، میگویم شوخی شوخی جدی شد و مهدی شهید شد.
مهدی و رویای پاسداری
او آهی کشیده و به آرزوهای فرزند شهیدش اشاره میکند و میگوید: بیشتر کتابهایی که مهدی میخواند درباره قیامت، جهنم و بهشت بود. وقتی از او میپرسیدیم برای آینده چه آرزویی دارد، میگفت: «اگر بمانم پاسدار میشوم و اگر هم بروم، ساده نمیروم و شهید میشوم.»
مردانی میافزاید: فرماندهاش بعد از شهادت به خانه ما آمد و گفت فکر نکنید آدم کمی را از دست دادهاید، او همانند سردار سلیمانی بود.

روایت مادر از خوابهای پس از شهادت
مادر شهید رزمجو با اشاره به خوابهایی که پس از شهادت فرزندش دیده است، میگوید: بارها خواب مهدی را دیدهام. یک بار خواب دیدم به گلزار شهدای قراملک رفتهام و گلزار مانند وضعیت فعلی نیمهکاره است. دیدم پرچمی جلوی پایم افتاده و مهدی با لباس نظامی بالای داربستها ایستاده است. از او پرسیدم چرا پرچم را زمین انداختهای؟ گفت: «مامان، بردار و محکم دستت بگیر.»
او ادامه میدهد: روز اول ایام فاطمیه خواب مانده بودم و همسایهها برای مراسم قرائت دعوتم کرده بودند. در خواب دیدم میگویند تو مادر شهیدی و به زیارت حضرت فاطمه(س) میروی، تو جلو برو و ما پشت سرت میآییم. از کوچههای پیچدرپیچ عبور کردم و بانوان پشت سرم میآمدند. به مزاری رسیدم که نام حضرت فاطمه(س) بر آن بود و نوری روی مزار افتاده بود.زیارت کردم و وقتی خواستم بروم، دیدم پاهایم توان راه رفتن ندارند. کودکی مهدی را دیدم که به پاهایم افتاده و نمیگذارد حرکت کنم، پس از آن حالم خراب شد و مرا به بیمارستان بردند.
مهدی انگار فرشتهای بود که ۱۸ سال با ما زندگی کرد
مادر شهید رزمجو با اشاره به فعالیتهای فرزندش در هیئت میگوید: مهدی به آشپزی علاقه داشت و در پایگاه برای همرزمانش افطاری آماده میکرد. خودش سفره مفصلی برای آنها میچید و گاهی در مساجد نیز پذیرایی میکرد.
او با بیان اینکه مهدی در ۲۸ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲:۰۸ دقیقه بامداد به شهادت رسید، اظهار میکند: مهدی انگار فرشتهای بود که ۱۸ سال با ما همنشین شد و رفت او مدال شهادت را بر گردن خود و مدال افتخار را بر گردن ما انداخت.
مردانی با خطاب قرار دادن جوانان میگوید: به جوانان امروز میگویم اگر راه شهدا را ادامه دهند، قطعاً دشمن نیز در خون خود غرق خواهد شد. مهدیهای زیادی هستند که نمیگذارند این خاک به دست بیگانگان بیفتد.


پدر مهدی کیفی همراه خود آورده که در آن عکسهای کودکی پسرش و نقاشیهایی از اهلبیت(ع) که مهدی در همان سالها کشیده، نگهداری میشود. او عکسها را یکییکی از کیف بیرون میآورد و با دقت درباره هرکدام توضیح میدهد، از روزهای کودکی مهدی و خاطراتی که با دیدن هر تصویر به یاد میآورد.
محمدتقی رزمجو، پدر شهید مهدی رزمجو، در ابتدای گفتوگو بغض میکند، اشکهایی که پشت عینکش حلقه زدهاند، مجال سخن گفتن را از او میگیرند و او با مکثهایی، تکههایی از زندگی و خاطرات فرزندش را اینگونه روایت میکند: مهدی در بهمن ماه سال ۱۳۸۶ به دنیا آمد، تا پنجسالگی او به دلیل مستأجر بودن چند بار محل سکونت خود را تغییر دادیم و اکنون ۱۵ سال است که در قراملک ساکن هستیم و مهدی نیز تمام مقاطع تحصیلی خود را در همین محله گذراند.
او میافزاید: مهدی از هفتسالگی مداحی و شبیهخوانی را آغاز کرد و در محلهمان هیئتی به نام «امابیها» راهاندازی کرده بود. پس از بازگشت از مدرسه به سر کار میرفت و در مغازهای مشغول کار بود و پس از آن نیز به هیئت میرفت و شب به خانه بازمیگشت. ما میدانستیم کجا است و به همین دلیل زیاد به او سخت نمیگرفتیم.

پدر شهید رزمجو با اشاره به علاقه فرزندش به نوحهخوانی و شبیهخوانی بیان میکند: مهدی خودش نوحه مینوشت و شعرهایش را میسرود. بیشتر از کتابهای درسی، کتابهای نوحه و شبیهخوانی میخواند و طراحی لباس و سایر امور مربوط به اجرای شبیهخوانی را نیز خودش انجام میداد.
او ادامه میدهد: آخرین نقشی که مهدی در شبیهخوانی اجرا کرد، نقش «فضل» بود. علاقه زیادی به هیئت داشت، مهدی سن کمی داشت، اما با بزرگان نشستوبرخاست میکرد و حرفهای بزرگ و پختهای میزد.
پدر شهید مهدی رزمجو با اشاره به فعالیتهای بسیجی فرزندش خاطرنشان میکند: مهدی در نخستین سال دوره متوسطه اول به عضویت بسیج دانشآموزی درآمد.
دانشآموز شهید مهدی رزمجو، ۲۸ اسفند ۱۴۰۴، در جریان جنگ رمضان و در پی حمله دشمن به منطقه قراملک، به همراه ۱۳ تن از بسیجیان این منطقه به شهادت رسید. این محل دقایقی پس از حمله نخست، بار دیگر هدف حمله قرار گرفت و حاضران در آن، دو بار مورد حمله قرار گرفتند.
انتهای پیام