به گزارش خبرنگار ایسنا، این یک روایت عینی و واقعی از مردم شهرها و روستاهای زلزله زده کرمانشاه است که یک هفته بسیار سخت را پس از زلزله با سرما، داغ عزیزان و حسرت از دست دادن تمام زندگیشان گذراندند.
روز جمعه از کرمانشاه به سمت اسلام آبادغرب و سرپل ذهاب راه میافتیم و ترافیک حتی بیش از آنچه که در رسانهها هشدار میدهند، سنگین است.
از کامیون و تریلر و وانت گرفته تا مگان و سانتافه و پیکان و پراید، همه تا جایی که ظرفیت ماشین اجازه داده آذوقه و اقلام برای زلزله زدگان حمل میکنند، از بین بارها میتوان گوشهای از کنسروها، آب معدنی، پوشاک بچه، نان، دارو، وسایل بهداشتی و نایلون ضخیم را دید که همه به مقصد سرپل ذهاب، ثلاث باباجانی، گیلانغرب و قصرشیرین حمل میشود.
پلاک ماشینها بیش از آن که متعلق به خود کرمانشاه باشد از تهران، سنندج، کرج، شمال، شیراز، اهواز و ... است و همه پشت ترافیک ایستاده اند تا به مناطق زلزله زده برسند.
داغ "دهجامی" تازه است
بعد از اینکه مسیر کرمانشاه تا مناطق زلزله را با این ترافیک در مدت سه ساعت و نیم طی کردیم اولین بخش زلزله زده مسیر دالاهو و روستاهای اطراف کرند است، مخصوصا مجموعه روستاهایی که با نام "بیونیژ" شناخته شده و تعدادی از روستاهای آن بسیار آسیب دیده است.
"ده جامی" یکی از همین روستاها است که چند کشته داده و بسیاری از مردم آن بی خانمان شدند، "عین الدین کرمی" از بازماندگان روستای ده جامی است و از شب زلزله می گوید که خودش با تراکتور در مسیر بوده و چهار عضو خانواده اش زیر آوار از بین رفتند.
او ادامه داد: در مسیر روستا سوار بر تراکتور بودم که زمین زیرپایم به شدت لرزید و آنقدر شدت تکانها زیاد بود که تراکتور را متوقف کردم و نزدیک بود به زمین پرتاب شوم، صدای جیغ و داد مردم را میشنیدم که با پای پیاده به زمینهای کشاورزی پناه میآوردند و کودکانشان را محکم در آغوش گرفته بودند. تراکتور را رها کردم و سمت خانه دویدم که دیدم به تلی از خاک تبدیل شده است.
کرمی افزود: خاکها را با دست و پا کنار میزدم تا گوشهای از بدن همسر و سه فرزندم را ببینم و آنها را بیرون بکشم اما تلاش بی فایده بود. تمام شب را با اهالی روستا تلاش کردیم و وقتی که نیروهای امداد چند ساعت بعد به ما رسیدند و خاک ها را کنار زدند دیدم که همه آنها با بدنی کبود و خاک آلود از بین رفتهاند.
او اکنون کنار چادر دیگران یک زیراندار انداخته و آتشی روشن کرده است، وقتی که میپرسیم چه چیزی نیاز دارید که نیروهای امدادی برای شما بیاورند فقط سر تکان میدهد و می گوید: بچهها و زنم که نباشند حتی پتو هم نمیخواهم، من اینجا دیگر زندگی نمیکنم، "مُردگی" میکنم و ای کاش من هم همین جا بمیرم.
سرپل ذهاب باز هم مثل جنگ زدهها شد
از بیونیژ به سمت سرپل ذهاب ترافیک سنگینتر است، کم کم میزان تخریب روستاهای اطراف هم شدیدتر شده و چادرها درست مثل قارچ از هر گوشه جاده سر برآوردهاند و کنار هر چادر زنان همچنان زندگی را اداره میکنند.
وارد سرپل که میشویم درست شبیه زمان جنگ است، خانهها چندتا در میان ریختهاند، نیروهای امداد و هلال احمر با لباس قرمز همه جا حضور دارند و برای مردم کار میکنند.
قدم به قدم چادر است، همه برای نور و گرما آتش روشن کرده اند، شهر پر از دود ناشی از آتش است و نیروهای نظامی و انتظامی هم در کنار مردم حضور دارند تا امنیتشان را برقرار کنند. بیشتر مردم کنار پارک چادر زدهاند که هم نور دارد و هم و آب سرویس بهداشتی.
جلوی یکی از چادرها میرویم و زنی به استقبال ما میآید و سریع میپرسد: نایلون دارید؟ به ما نایلون بدهید، تمام خانه ما خراب شد و فقط پتو و لباسها را نجات