روی ویلچر برانکاردی، سرش سمت مانیتور متمایل است، اما نگاهش معلق در فضاست. گاهی با رفت و آمد عابران تنظیم میشود. گاهی هم حالت چشمانش متأثر از جو حماسی با موجِ شعارها از شادی ریز و درشت میشود.
نمیتواند حرف بزند، اما پدرش میگوید: همه چیز را میفهمد. میگوید: احساس دارد. میگوید: وقتی شعارها بلند میشود، هر بار که صدا اوج میگیرد، نگاهش هم از شوق میدرخشد.
به گزارش ایسنا، سوژه امروز روایت تعلّق به خاک، اسمش علیرضاست؛ ۲۰ ساله متولد دامغان، پدرش آرام حرف میزند. از آن آدمهاییست که درد را فریاد نمیزنند، درد راحمل میکنند درد را زیسته اند.
صورت آفتابسوختهاش، چشمهای ریز و خستهاش و لهجهای که میان واژهها گیر میکند، بینیاز از توضیح است؛ از همان نگاه اول میتوان فهمید "اتباع" هستند.
همان برچسبی که کافیست تا خیلیها نگاهشان را زودتر بدزدند و دوربینها زاویه دیگری را انتخاب کنند.
اما خودش، خودش را ایرانی میداند.
می گوید: "از افغانستان هیچی نمیدونم… ایران همه چیز منه. اینجا زندگی کردم، عمرم اینجا گذشته."
از سالهای جنگ ایران و عراق خاطره دارد. اینکه بچه بودهاند. اجازه رفتن به جبهه نداشتند اما شبها در مسجد کار میکردند، پشت جبهه کمک میرساندند، حتی پنهانی راه افتادند که خودشان را به خط برسانند اما برشان می گرداندند؛ می "گفتند بچهاید"...
از جنگ ۱۲ روزه و جنگ رمضان میگوید: اینکه شبهایی که موشک میزدند، علیرضا تا صبح بیدار میماند، اگر خبری از موفقیت ایران میآمد خوشحال میشد و اگر اتفاق تلخی میافتاد، بیتاب میشد.
لبخند تلخی میزند؛ از آن جنس لبخندهایی که تَهش میخواهد داغ جانکاهی که روی سینه اش سنگینی میکند، را بازگو کند، میگوید:" رهبرمان را شهید کردند، کاری از دستمان برنمیاد، جز گفتنِ مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل"
صدایش کمی بلندتر میشود: رهبر فقط رهبر ما ایرانی ها نبود رهبر مسلمانان جهان بود...
می پرسم چهکارهای؟ از چگونگی گذران زندگی و اموراتشان میپرسم که پاسخ میدهد: "پرستارم."
و میفهمم پرستار نه در بیمارستان با حقوق ثابت و شیفت و لباس سفید، پرستار زندگی خودش است، پرستار سه بیمار... مادری که چهارده سال است زمینگیر شده، همسری که مراقبت ویژه میخواهد و علیرضا که نیاز به پرستار دائمی دارد.
میگوید: پسر بزرگم که از سر کار برمیگردد، راهی خیابان میشویم تا علیرضا را به مراسم بیاورم؛ به خواسته خودش.
میپرسم با خودروی شخصی؟ کمی واضح تر البته، می پرسم که ماشین دارید؟
میگوید: "نه…" و بعد با همان لبخند تلخ ادامه میدهد: چون اتباعیم "هیچی نداریم."
اما حقیقت جاری این است که در قلبش حس عمیق تعلق رسوب کرده است.
برخی از رگهای این سرزمین، خون میگیرند، اما در بزنگاه، تیغ روی همان رگ میکشند و برخی هم در آمارها "اتباع" هستند در بخشنامهها "مسئله" حساب می شوند، در بحثهای داغ مجازی بهعنوان "بحران انسانی" یا "معضل اجتماعی" خطاب میشوند اما قلبشان سالهاست در همین خاک میتپد.
این روایت، دفاع بیچون و چرا از همه نیست؛آدمها را نمیشود با یک برچسب خلاصه کرد؛ نه خوبیِ همه مطلق است و نه خطای عدهای، حقیقتِ همه.
اما حقیقت این مرد را هم نمیشود انکار کرد؛ مردی که هیچ سهمی از تریبونها ندارد، هیچ مسئولی را نمیشناسد، اصلا نمیداند نماینده مجلس و فرماندار چیست اما هر شب، نزدیکتر از خیلیها به مفهوم وطن ایستاده است، کنار تخت پسری که دستانش آرزویی را لمس نکرد اما...
اجازه مجدد می گیرم برای ثبت تصویرشان: خم میشود تا پرچم را میان انگشتان علیرضا بگذارد؛ برای اولین بار میبینم که چگونه یک تکه پارچه میتواند به بدن نیمهجان "جان" بببخشد، چهرهاش دگرگون میشود، انگار ذوق در تمام سلولهای خاموش تنش، تکثیر می شوند.

حقیقتی که اینجا به دور از هیاهو ثبت میشود، عمیق است غرور آمیز و تکان دهنده است.
علیرضا…شاید هیچوقت نتوانست آرزوهایش را با دستانش لمس کند، اما امشب آرزویش را میان انگشتانش به اهتزاز درآورد.
آری برخی آدمها، پیش از آنکه در مدارک و اوراق یک کشور ثبت شوند، در روح آن سرزمین ریشه میدوانند البته برخی ها مثل علیرضا محمدی و پدرش...
نگارنده: محدثه عباسی - ایسنا سمنان
انتهای پیام

