۱۴۰۵-۰۴-۰۳ | ۰۹:۲۵
منبع: نمایندگی اصفهان
از نینوا تا وداع/ روایت عاشورا با زبان موسیقی

حسام‌الدین سراج تشریح کرد

از نینوا تا وداع/ روایت عاشورا با زبان موسیقی

اصفهان (ایسنا) - عاشورا تنها یک واقعه تاریخی نیست، بلکه روایتی زنده است که از طریق هنر، شعر، تعزیه، نوحه و موسیقی در حافظه جمعی ایرانیان ماندگار شده است. آیین‌های محرم بخش مهمی از هویت خود را از هنر گرفته‌اند و موسیقی ایرانی نیز در قالب تعزیه، مرثیه‌خوانی و آثار مستقل، نقش مؤثری در انتقال پیام‌ها و ارزش‌های حماسه کربلا داشته است.

هنر همواره یکی از مهم‌ترین ابزارهای انتقال مفاهیم دینی و فرهنگی بوده است. آنچه که امروز از فرهنگ عاشورا می‌شناسیم، تنها از مسیر نقل‌های تاریخی به ما نرسیده، بلکه در قالب شعر، نوحه، تعزیه، خوشنویسی و موسیقی در ذهن و جان مردم ماندگار شده است. به همین دلیل، مطالعه نسبت میان هنر و عاشورا، در واقع مطالعه بخشی از تاریخ فرهنگی ایران است.

در این میان، موسیقی جایگاهی ویژه دارد. از نغمات تعزیه و مرثیه‌های سنتی گرفته تا آثار موسیقایی معاصر، همگی نشان می‌دهند که موسیقی ایرانی نه در حاشیه فرهنگ عاشورا، بلکه در متن آن حضور داشته است. بسیاری از گوشه‌ها و نغمه‌های موسیقی دستگاهی ایران با مضامین مذهبی و آیینی پیوند خورده‌اند و نسل‌های مختلف، سوگ و حماسه کربلا را از رهگذر همین نغمه‌ها تجربه کرده‌اند.

حسام‌الدین سراج از جمله هنرمندانی است که طی چهار دهه فعالیت هنری، کوشیده میان موسیقی اصیل ایرانی و مضامین معنوی پیوندی عمیق برقرار کند. آثاری چون «وداع» و «نی نامه» نیز در همین مسیر شکل‌گرفته‌اند؛ آثاری که عاشورا را نه صرفاً به‌عنوان یک رخداد تاریخی، بلکه به‌مثابه یک حقیقت جاری در فرهنگ ایرانی روایت می‌کنند. برای واکاوی نقش موسیقی در روایت واقعه عاشورا و تأثیر هنر بر هویت فرهنگی محرم، با این خواننده و پژوهشگر موسیقی ایرانی به گفت‌وگو نشسته‌ایم که در ادامه حاصل آن را می‌خوانید: 

موسیقی چگونه می‌تواند به روایت عاشورا کمک کند و اساساً چه نسبتی میان هنر موسیقی و فرهنگ عاشورایی وجود دارد؟

برای فهم نسبت موسیقی و عاشورا ابتدا باید نسبت هنر و معنویت را بشناسیم. عاشورا سرشار از مفاهیمی است که با جان انسان سروکار دارند؛ مفاهیمی مانند عشق، ایثار، آزادگی، وفاداری و حقیقت‌طلبی. این مفاهیم صرفاً با بیان تاریخی منتقل نمی‌شوند، بلکه نیازمند زبان احساس و شهود هستند و هنر دقیقاً چنین ظرفیتی دارد.

متأسفانه گاهی بخشی از موسیقی به‌جای تمام موسیقی قرار داده می‌شود و از همین‌جا سوءتفاهم شکل می‌گیرد. موسیقی‌ای که در خدمت غفلت و سرگرمی صرف قرار می‌گیرد، با موسیقی‌ای که انسان را به تأمل، تفکر و معنویت دعوت می‌کند، تفاوت دارد. موسیقی ایرانی در بخش اصیل خود همواره در کنار شعر، عرفان و حکمت رشد کرده و به همین دلیل از ریشه‌های فرهنگی و معنوی جدا نیست.

وقتی به تاریخ موسیقی ایران نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که بسیاری از نغمه‌ها، گوشه‌ها و روایت‌های موسیقایی ما با فرهنگ اهل‌بیت(ع) و به‌ویژه فرهنگ عاشورا پیوند خورده‌اند. تعزیه، مرثیه‌خوانی و نوحه‌های سنتی بهترین نمونه این ارتباط هستند؛ بنابراین من نه‌تنها میان موسیقی اصیل و فرهنگ عاشورا تعارضی نمی‌بینم، بلکه معتقد هستم موسیقی یکی از ابزارهای مهم انتقال پیام عاشورا در طول تاریخ بوده است.

در آثاری مانند «وداع» و «نی نامه» تلاش کرده‌اید واقعه کربلا را با زبان موسیقی روایت کنید. این تجربه چگونه شکل گرفت؟

واقعیت این است که عاشورا برای من صرفاً موضوع یک اثر هنری نیست. از دوران کودکی در فضایی رشد کردم که نام امام حسین(ع) و مجالس محرم بخشی از زندگی روزمره ما بود. پدرم روحانی بود، اما نگاه بسیار عمیقی به هنر داشت و همین نگاه باعث شد از همان سال‌ها با این پیوند میان معنویت و هنر آشنا شوم.

در آثاری مانند «وداع» یا «نی نامه» تلاش نکردیم صرفاً روایت تاریخی واقعه را بازگو کنیم. آنچه برای من اهمیت داشت، انتقال حال‌وهوای عاشورا بود؛ همان اندوهی که در دل خود شکوه دارد، همان غربتی که به عزت منتهی می‌شود و همان عشقی که در اوج فداکاری معنا پیدا می‌کند.

موسیقی این امکان را دارد که پیش از کلمات با مخاطب سخن بگوید. گاهی یک ملودی می‌تواند احساس فقدان، انتظار یا وداع را به شکلی منتقل کند که از عهده بسیاری از واژه‌ها خارج است. به همین دلیل در چنین آثاری، موسیقی صرفاً همراه شعر نیست، بلکه بخشی از روایت را بر دوش می‌کشد و مخاطب را وارد فضای معنایی اثر می‌کند.

برخی معتقدند برای ارتباط با نسل جدید باید سنت‌های موسیقایی و آیینی محرم را کنار گذاشت و به سمت قالب‌های جدید رفت. شما این نگاه را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

من با نوآوری مخالف نیستم، اما باور دارم نوآوری زمانی ارزشمند است که بر شانه سنت بایستد. سنت به معنای تکرار نیست؛ سنت حاصل قرن‌ها تجربه، آزمون و پالایش فرهنگی است. اگر این پشتوانه از میان برود، آنچه باقی می‌ماند معمولاً عمق چندانی نخواهد داشت.

یکی از مشکلات امروز این است که گاهی تأثیرگذاری لحظه‌ای، جای ماندگاری را گرفته است. در حالی که هنر عاشورایی باید علاوه بر تأثیر احساسی، دارای عمق فرهنگی و معرفتی نیز باشد. مداح یا خواننده‌ای که می‌خواهد برای امام حسین(ع) بخواند، باید شعر را بشناسد، موسیقی را بشناسد، سنت را بشناسد و مهم‌تر از همه، روح واقعه عاشورا را درک کرده باشد.

 مخاطب امروز بیش از آنکه به هیجان‌های زودگذر نیاز داشته باشد، تشنه آثار صادقانه و عمیق است. اگر شعر خوب، موسیقی خوب و اجرای خوب در کنار هم قرار بگیرند، نسل جوان نیز با آن ارتباط برقرار خواهد کرد. هنر عاشورایی زمانی ماندگار می‌شود که هم به ریشه‌های فرهنگی خود وفادار باشد و هم بتواند زبان امروز را برای بیان آن مفاهیم پیدا کند.

 «نینوا» چه جایگاهی در موسیقی ایران دارد؟

اگر بخواهم درباره «نینوا» حسین علیزاده تنها با یک عبارت سخن بگویم، می‌گویم با یکی از شاهکارهای موسیقی ایران روبه‌رو هستیم؛ اثری که توانسته از مرز یک قطعه موسیقایی عبور کند و به بخشی از حافظه فرهنگی مردم تبدیل شود. آثار زیادی در موسیقی ایران ساخته شده‌اند که از نظر تکنیکی ارزشمند هستند، اما تعداد اندکی از آن‌ها چنین قدرتی پیدا می‌کنند که پس از گذشت سال‌ها همچنان زنده بمانند و هر بار که شنیده می‌شوند، احساس و معنایی تازه را در ذهن مخاطب بیدار کنند.

من همیشه احساس کرده‌ام در این اثر یک حقیقت پنهان وجود دارد؛ حقیقتی که شاید در ظاهر بیان نمی‌شود، اما در سراسر اثر جاری است. حتی نام «نینوا» هم برای من معنادار است. از یک سو با ترکیب «نی» و «نوا» مواجه هستیم و ازسوی‌دیگر ذهن مخاطب ناخودآگاه به سرزمین نینوا و واقعه کربلا می‌رود. این همان ظرافتی است که در آثار ماندگار وجود دارد؛ اثری که بدون شعاردادن، معنا را به مخاطب منتقل می‌کند.

ویژگی مهم دیگر این اثر، قدرت روایتگری آن است. ما معمولاً تصور می‌کنیم روایت فقط از طریق شعر، داستان یا نمایش ممکن است، اما «نینوا» نشان می‌دهد که موسیقی نیز می‌تواند روایت کند. وقتی این اثر را گوش می‌کنید، احساس می‌کنید با یک مسیر روایی مواجه هستید؛ گویی حادثه‌ای بزرگ در حال وقوع است. اثر آرام آغاز می‌شود، به‌تدریج گسترش پیدا می‌کند، به اوج می‌رسد، تنش و التهاب را تجربه می‌کند و در نهایت به تأملی عمیق ختم می‌شود.

به همین دلیل است که من همیشه گفته‌ام «نینوا» برای شنونده صرفاً یک قطعه موسیقی نیست؛ نوعی تجربه درونی است. انسان هنگام شنیدن آن فقط صدا نمی‌شنود، بلکه با احساسات، خاطرات و دریافت‌های عمیق‌تری مواجه می‌شود. این همان نقطه‌ای است که موسیقی به زبان تبدیل می‌شود؛ زبانی که بدون واژه سخن می‌گوید.

البته باید پذیرفت که موسیقی بی‌کلام معمولاً مخاطبان محدودتری دارد. در همه جای دنیا هم همین‌طور است. مردم با شعر و کلام راحت‌تر ارتباط برقرار می‌کنند، چون کلمه مستقیم‌تر معنا را منتقل می‌کند، اما گاهی موسیقی آن‌قدر قدرتمند می‌شود که جای خالی واژه‌ها را پر می‌کند. «نینوا» از نظر من یکی از معدود آثاری است که به چنین جایگاهی رسیده است؛ اثری که اگرچه بی‌کلام است، اما گویی با انسان حرف می‌زند و حتی در برخی لحظات به شعر نزدیک می‌شود.

چه چیزی یک اثر هنری را به بخشی از حافظه جمعی مردم تبدیل می‌کند؟

این اتفاق به‌سادگی رخ نمی‌دهد. هر اثری که ساخته می‌شود، الزاماً در حافظه مردم باقی نمی‌ماند. گاهی یک اثر از نظر فنی بسیار ارزشمند است، اما در زندگی مردم جایی پیدا نمی‌کند و گاهی اثری فراتر از مرزهای هنری خود می‌رود و به بخشی از خاطرات یک ملت تبدیل می‌شود. این دیگر صرفاً یک موفقیت هنری نیست، بلکه نوعی پیوند عاطفی و فرهنگی میان اثر و جامعه شکل‌گرفته است.

من همیشه وقتی به آثاری مانند «نینوا»، «ربنا» استاد شجریان یا اذان مرحوم مؤذن‌زاده اردبیلی فکر می‌کنم، بیش از آنکه به جنبه‌های تکنیکی آن‌ها توجه داشته باشم، به نسبت عمیقی می‌اندیشم که میان این آثار و زندگی مردم شکل‌گرفته است. مردم با این آثار زندگی کرده‌اند. «ربنا» برای چند نسل با لحظه افطار، با ماه رمضان، با جمع‌شدن خانواده‌ها کنار سفره‌های ساده و صمیمی گره‌خورده است. «نینوا» برای بسیاری یادآور روزهای محرم، تأمل، اندوه و لحظات درونی است. اذان مرحوم مؤذن‌زاده نیز برای میلیون‌ها ایرانی تنها یک اذان نیست؛ بخشی از خاطرات روزمره و معنوی آن‌ها است.

وقتی اثری وارد چنین مرحله‌ای می‌شود، دیگر تنها متعلق به خالقش نیست. هنرمند اثر را خلق می‌کند، اما ادامه حیات آن در ذهن و قلب مردم رقم می‌خورد. مردم به آن معنا می‌بخشند، با آن خاطره می‌سازند و آن را به نسل‌های بعد منتقل می‌کنند. به همین دلیل معتقد هستم حذف چنین آثاری از فضای عمومی جامعه، صرفاً حذف یک اثر هنری نیست،  بلکه پاک‌کردن بخشی از حافظه فرهنگی مردم است.

در مورد «ربنا» همیشه همین احساس را داشته‌ام. مردم بیش از سه دهه با این اثر زندگی کرده‌اند. صدای قرآن در قالب آن اثر در ذهن میلیون‌ها نفر ثبت شده است. وقتی چنین اثری شنیده نمی‌شود، در واقع بخشی از یک خاطره جمعی نادیده گرفته می‌شود. مردم نسبت به این آثار حس مالکیت دارند، زیرا آن‌ها را بخشی از زندگی خود می‌دانند.

از سوی‌ دیگر، نکته مهم این است که هیچ‌یک از این آثار با هدف تبدیل‌شدن به نماد ملی خلق نشده بودند. نه استاد علیزاده هنگام ساخت «نینوا» می‌توانست پیش‌بینی کند که این اثر چنین جایگاهی پیدا می‌کند و نه استاد شجریان هنگام ضبط «ربنا» احتمالاً تصور می‌کرد که صدایش برای دهه‌ها با ماه رمضان ایرانیان پیوند بخورد. این جایگاه را مردم به آثار می‌دهند، نه تبلیغات و نه بخشنامه‌ها. به همین دلیل است که معتقدم برخی آثار از یک مرحله به بعد دیگر فقط آثار هنری نیستند؛ آن‌ها به بخشی از هویت فرهنگی یک جامعه تبدیل می‌شوند.

چرا برخی آثار آیینی ماندگار می‌شوند؛ اما بسیاری از تولیدات رسمی و سفارشی به‌سرعت فراموش می‌شوند؟

به گمان من پاسخ این پرسش را باید در واژه‌ای به نام «صداقت» جست‌وجو کرد. مردم بیش از آنچه تصور می‌کنیم، صداقت را تشخیص می‌دهند. شاید نتوانند درباره مباحث تخصصی موسیقی یا ادبیات صحبت کنند، اما به‌خوبی احساس می‌کنند که یک اثر از دل هنرمند جوشیده یا صرفاً برای انجام یک مأموریت و سفارش تولید شده است.

آثار ماندگار معمولاً محصول یک نیاز درونی هستند. هنرمند چیزی را تجربه کرده، دردی را احساس کرده، با مفهومی زندگی کرده و بعد آن را در قالب هنر بیان کرده است. در چنین شرایطی، اثر حامل بخشی از وجود خالق خود می‌شود و همین ویژگی به آن قدرت تأثیرگذاری می‌دهد.

وقتی به «نینوا» گوش می‌کنیم، احساس می‌کنیم آهنگ‌ساز با تمام وجودش در اثر حضور دارد. وقتی «ربنا» را می‌شنویم، نوعی خلوص و آرامش در آن جاری است. وقتی اذان مرحوم مؤذن‌زاده پخش می‌شود، مخاطب فقط یک اجرای صوتی نمی‌شنود؛ نوعی صفا و معنویت را احساس می‌کند. این ویژگی‌ها قابل سفارش‌دادن نیستند.

مشکل بسیاری از آثار سفارشی این است که پیش از آن که از دل هنرمند عبور کنند، از فیلترهای اداری عبور می‌کنند. در چنین شرایطی ممکن است همه عناصر فنی وجود داشته باشد، اما آن جوشش درونی که لازمه خلق هنر ماندگار است، کمتر دیده می‌شود. هنر بیش از هر چیز به انگیزه درونی نیاز دارد. هنرمند باید با موضوع اثر زندگی کرده باشد تا بتواند آن را به مخاطب منتقل کند. البته من مخالف سفارش هنری نیستم. در طول تاریخ، بسیاری از شاهکارهای هنر جهان نیز با سفارش خلق شده‌اند، اما تفاوت در این است که هنرمند باید بتواند سفارش را به مسئله شخصی خود تبدیل کند. باید آن را در جان خود هضم کند و دوباره متولد سازد. اگر این اتفاق نیفتد، اثر هرچقدر هم پرهزینه و پر تبلیغ باشد، عمر کوتاهی خواهد داشت.

به همین دلیل فکر می‌کنم راز ماندگاری آثار آیینی بزرگ، بیش از هر چیز در صداقت نهفته در آن‌ها است. مردم با صداقت ارتباط برقرار می‌کنند. وقتی هنرمند بی‌واسطه و صمیمانه با مخاطب سخن می‌گوید، اثرش راه خود را پیدا می‌کند و ممکن است سال‌ها بعد نیز همچنان در حافظه مردم زنده بماند.

اگر بخواهید در یک جمله مهم‌ترین نیاز امروز هنر عاشورایی را بیان کنید، چه چیزی را بیش از همه ضروری می‌دانید؟

به گمان من مهم‌ترین نیاز امروز هنر عاشورایی، بازگشت به اصالت همراه با ارتقای کیفیت است. ما بیش از هر زمان دیگری به آثاری نیاز داریم که هم از نظر محتوایی عمیق باشند و هم از نظر هنری در بالاترین سطح قرار بگیرند. گاهی تصور می‌شود صرف پرداختن به یک موضوع مقدس برای ارزشمند شدن یک اثر کافی است، در حالی که چنین نیست. موضوع مقدس، مسئولیت هنرمند را سنگین‌تر می‌کند.

اگر کسی بخواهد درباره حضرت سیدالشهدا(ع) اثری خلق کند، باید بهترین توانایی‌های خود را به میدان بیاورد. نمی‌شود از امام حسین(ع) سخن گفت، اما به شعر ضعیف، موسیقی سطحی یا اجراهای شتاب‌زده رضایت داد. عشق لازم است، اما عشق به‌تنهایی کافی نیست. عشق زمانی به نتیجه می‌رسد که با معرفت، دانش و مهارت همراه شود. در فرهنگ ایرانی نمونه‌های فراوانی از این پیوند را می‌بینیم. حافظ یک شاعر عاشق است، اما درعین‌حال یکی از دقیق‌ترین و هنرمندانه‌ترین ساختارهای شعری را خلق می‌کند. مولانا سرشار از شور و اشتیاق است، اما در اوج این شور، از استحکام فکری و ادبی برخوردار است. این همان‌جایی است که عقل و عشق دست یکدیگر را می‌گیرند و اثری ماندگار خلق می‌شود.

من همیشه معتقد بوده‌ام که اگر امام حسین(ع) را دوست داریم، باید در شأن ایشان بهترین‌ها را عرضه کنیم؛ بهترین شعر، بهترین موسیقی و بهترین اندیشه را. خوشبختانه ادبیات فارسی سرشار از گنجینه‌هایی است که هنوز به‌اندازه کافی مورداستفاده قرار نگرفته‌اند. شاعرانی چون محتشم کاشانی، عمان سامانی، قیصر امین‌پور و بسیاری دیگر آثاری خلق کرده‌اند که ظرفیت‌های فراوانی برای تولید آثار هنری دارند. متأسفانه گاهی به‌جای بهره‌گیری از این میراث غنی، به سراغ متن‌ها و اشعاری می‌رویم که عمق چندانی ندارند و تنها تأثیرات زودگذر ایجاد می‌کنند.

تجربه شخصی من در تولید «وداع» نیز از همین نگاه سرچشمه می‌گرفت. این اثر یک پروژه صرفاً هنری نبود؛ ریشه در خاطرات کودکی و نوجوانی من داشت. هنوز هم به یاد دارم که پدرم در شب‌های محرم اشعار عمان سامانی را می‌خواند و با آن‌ها زندگی می‌کرد. آن فضا سال‌ها در ذهن و جان من باقی ماند. شاید بتوان گفت «وداع» پیش از آنکه در استودیو شکل بگیرد، در همان سال‌های دور و در فضای خانه ما متولد شده بود.

وقتی بعدها فرصت تولید این اثر فراهم شد، تلاش کردم به آن خاطره، آن ارادت و آن میراث‌فرهنگی وفادار بمانم. انتخاب اشعار، نوع آهنگ‌سازی، فضای موسیقایی و حضور هنرمندان مختلف، همگی با همین دغدغه انجام شد که اثری درخور این موضوع خلق شود. اگر «وداع» توانسته با بخشی از مخاطبان ارتباط برقرار کند، به گمان من دلیلش همین صداقت و همین تکیه بر یک میراث اصیل است.

من فکر می‌کنم آینده هنر عاشورایی نیز از همین مسیر می‌گذرد؛ مسیری که در آن هنرمند به‌جای تکرار کلیشه‌ها، به سرچشمه‌های عمیق فرهنگ ایرانی و اسلامی رجوع کند، سطح دانش و سلیقه هنری خود را ارتقا دهد و با اخلاص و صداقت به خلق اثر بپردازد. در آن صورت، همچنان می‌توان امیدوار بود که آثار تازه‌ای خلق شوند که نه‌فقط برای یک فصل یا یک مناسبت، بلکه برای سال‌ها در ذهن و دل مردم باقی بمانند.

اصفهان چه نقشی در شکل‌گیری نگاه هنری شما داشته است؟

من همیشه گفته‌ام که بخشی از آنچه امروز به‌عنوان حسام‌الدین سراج شناخته می‌شود، حاصل زیستن در اصفهان است. شاید اگر در شهر دیگری متولد می‌شدم مسیر متفاوتی را طی می‌کردم، اما واقعیت این است که اصفهان تنها محل تولد من نبود؛ بخشی از هویت فرهنگی و هنری مرا ساخت.

اصفهان شهری است که هنر در آن فقط در سالن‌ها و آموزشگاه‌ها جریان ندارد؛ در معماری، بازار، میدان‌ها، مساجد، محافل ادبی و حتی در شیوه زندگی مردم حضور دارد. شما وقتی در چنین فضایی رشد می‌کنید، ناخودآگاه نگاهتان به زیبایی، فرهنگ و هنر شکل دیگری پیدا می‌کند. از کودکی با بناهایی مواجه بوده‌ام که هر کدام یک شاهکار هنری هستند. با مردمی زندگی کرده‌ام که هنر را می‌فهمند و درباره آن گفت‌وگو می‌کنند. این‌ها بر روحیه یک هنرمند اثر می‌گذارد.

ازسوی‌دیگر، اصفهان برای من با نام استادان بزرگی گره‌خورده است؛ بزرگانی که فقط هنرمند نبودند، بلکه صاحب فرهنگ و معرفت بودند. وقتی در محضر افرادی مانند حسن کسایی، تاج اصفهانی یا جلیل شهناز قرار می‌گرفتید، فقط موسیقی یاد نمی‌گرفتید. از نوع نگاه آن‌ها به زندگی، ادب، اخلاق، شعر و فرهنگ نیز درس می‌آموختید.

به نظرم یکی از ویژگی‌های نسل قدیم همین بود که هنر را از فرهنگ جدا نمی‌دانستند. هنرمند باید شعر می‌شناخت، تاریخ می‌دانست، اهل مطالعه بود و با ادبیات و حکمت انس داشت. به همین دلیل آثارشان نیز عمق بیشتری پیدا می‌کرد. آن‌ها فقط صدا یا تکنیک نداشتند؛ پشت هر اثرشان یک جهان فکری وجود داشت.

من هر وقت به گذشته نگاه می‌کنم، احساس می‌کنم زندگی در اصفهان یک موهبت الهی برای من بوده است. این شهر به من آموخت که هنر صرفاً اجراکردن نیست؛ هنر نوعی فهم جهان است. نوعی نگاه به زیبایی، انسان و حقیقت. شاید به همین دلیل است که هرچه از آن سال‌ها فاصله می‌گیرم، بیشتر متوجه تأثیر آن فضا بر زندگی و آثارم می‌شوم.

انتهای پیام

آخرین اخبار استان ها