نوروز رجبی، باستانشناس به بهانۀ درگذشت اسماعیل یغمایی در یادداشتی با عنوان «سوگ میراث و باستانشناسی است نه ناله و مرگ یغمایی» که در اختیار ایسنا گذاشت، نوشت: «جان پر تب وتاب اسماعیل یغمایی، باستانشناس کاردان، متعهد و شریف ایرانی پس از هشتاد و اندی سال تلاش، سختی، ستمدیدگی و حتی ناسازی زمانه، دستآخر در گرماگرم تیرماه ۱۴۰۵ آرام گرفت. شریف بودن او از آنجاست که با وجود آزار دیدن بویژه در محیط کاریاش، آسایش تن و جانش را چونان هزاران فرزند دیگر ایران، خرج شناخت میراث تمدنی میهنی کرد که سخت باور و دوستش داشت و در برابر میراث ستیزان و طمع ورزان به ساحت تاریخ و فرهنگ ایران، تطمیع نشد، ایستادگی کرد و البته برای صِدقش تاوان سنگین داد.
با مرگ یغمایی، در فضای مجازی ویدئویی از روشنروان یغمایی بارها از سوی دوستداران میراث و تاریخ ایران بازنشر شد. ویدئویی که یغمایی را در پایان دهۀ ۱۳۹۰ در خوزستان، در قلب تاریخی شدن و مدنی شدن ایرانیان، در محوطۀ تاریخی ارگان (بهبهان) بر کنارۀ مارون، گریان و زجهکنان نشان میدهد. بُهت و اشک یغمایی از تخریبها و دخل و تصرفهای سه دهه گذشتۀ ارگان (ارجان) به اندازهای است که اختیار از دست میدهد و با درماندگی ناله میکند. ارگانی که یغمایی در دهۀ ۶۰ و ۷۰ دید با ارگانی که او پس از سه دهۀ میبیند یکی نیست. تازگی دارد. شدت تخریب، آسیب، ویرانی و دستاندازی باور کردنی نیست. نای یغمایی میبرد، مینالد و زجه میزند. نالههایی که چه بسا هرگز در رفتن پارههای تنش، پرنیان (همسر) و مهرداد (فرزند) سر نداد. زجۀ و نالههایی یغمایی، تنها برای او نیست. برای همۀ میراثیان است. برای همۀ ماست. همۀ متخصصان میراثی. همۀ کسانی است که دل به فرهنگ و تاریخ و هنر ایران دارند.
درد یغمایی تنها تخریب و آسیب یک اثر تاریخی نیست. درد او حکایت و حال همۀ میراث تاریخی ایران است. اصلاً سوگ باستانشناسی ایران است. سوگ محوطهها و بناهای تاریخی است که از دَم تیغ تخریب و ویرانی سالهاست گذشتند و همچنان در بیپناهی پرپر میشوند. یکی در گذر راه، یکی در اثر شد. یکی بهدست کشاورز، دیگری به دست قاچاقچی. آن یکی در دل شهر، دیگری در پشت کوه. یکی قانونی و در چشم روز، یکی شبانگاه و پنهانی. یکی به دستور مدیر و یکی به خواست کارشناس! جهنمی است شرایط حفاظت از محوطهها و بناهای تاریخی ایران. اگر شتاب تخریب آثار تاریخی ایران چونان
هفتاد سال گذشته و بویژه سه دهۀ گذشته باشد، بزودی «نه از تاک نشان باشد نه از تاکنشان». تاریخزدایی و میراثکشی که در عصر ما در انجام است، حسرت و نفرت و لعن آیندگان است. مگر کسی با گذشتۀ شکوهمند و پرافتخار خود مبارزه میکند؟
یکی بر سر شاخ، بُن میبرید خداوند بُستان نگه کرد و دید
بگفتا گر این مرد بد میکند نه با من که با نفس خود میکند
بلی، گریه و ماتم یغمایی گریۀ هر کسی است که ایران شناسد و ایران داند. نه شعارگونه و ریاکارانه که آگاهانه و عاقلانه، عاشقانه. گریۀ او برای تخریب، غارت و ویرانی یک فرهنگ به دست سوداگران و نامیراثیان در عصر جدید است. بلایی که در گذشته هیچ نشانی ندارد. تلختر آنکه، تخریب محوطهها و بناهای تاریخی و نفوذ سوداگرانِ تاریخ و فرهنگ ایران به بازارهای فعال پیدا و پنهان داخلی و خارجی خرید و فروش عتیقه و محدود نیست که حتی دستگاه و دیوان اداری کشور را چون مجلس شورا و بویژه وزارتی که متولی حفاظت از میراث فرهنگی ایران است را سالهاست نشانه گرفته است! وقتی اختیار میراث تاریخی و فرهنگی ایران به دست نااهلان سپرده شود، انتظار چیست! بهای آن را نمیدانند. کسانی که نه تخصص و دانشی، نه توانی و مایهای، نه حتی تعهد و علاقهای به میراث فرهنگی ندارند، چگونه میتوانند حافظ این میراث باشند؟ «گندم از گندم بروید، جو ز جو».
امروزه بسیاری از امور در آشفتهبازار سیاست و بدهوبستانها، و رفیقبازی تعریف میشود. وزارت میراث سالهاست، نه جای تصمیمگیری باستانشناسان و موزهداران، حفاظتگران و مرمتگران، معماران و شهرسازان، مردمشناسان و زبانشناسان، هنرمندان و صنعتگران، که بیش از هر چیز خانه و کوچگاه دیگران شده است. تخصص و دانش و تعهد، کیلو چند؟ در این ازهمپاشیدگی و آشفتگی امور و اصول، به نظر میرسد حتی بخشی از میراثیان هم به کاسبی افتادهاند! عمق فاجعه را ببین...
آنگاه یغمایی چرا نگرید؟ چرا ننالد؟ چرا نیفتد؟ چرا نمیرد؟
یغماییها چرا نگریند؟ چرا ننالند؟ چرا نیفتند؟ چرا نمیرند؟»
انتهای پیام

