شنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۵ | ۰۹:۱۵
منبع: نمایندگی مرکزی
ناگفته‌های همسر شهید کبیری از راهی که به شهادت ختم شد

ناگفته‌های همسر شهید کبیری از راهی که به شهادت ختم شد

مرکزی (ایسنا) - بعضی روایت‌ها را نمی‌توان تنها در قاب یک گفت‌وگو گنجاند، برخی زندگی‌ها آن‌قدر سرشار از معنا، اخلاص و بندگی‌اند که هر خاطره از آن‌ها، پنجره‌ای تازه به شناخت مردانی می‌گشاید که پیش از آنکه در میدان نبرد به شهادت برسند، سال‌ها در میدان اخلاق، ایمان و خدمت، شهیدگونه زیسته‌اند.

به گزارش ایسنا، سردار شهید عباس کبیری از همان مردانی بود که اطرافیانش او را بیش از آنکه با مسئولیت نظامی و لباس پاسداری بشناسند، با تواضع، مردم‌داری، اخلاص و عشق بی‌پایانش به خدا، اهل‌بیت(ع)، خانواده و مردم به یاد می‌آورند. مردی که شهادت، پایان راهش نبود؛ مقصدی بود که سال‌ها برای رسیدن به آن زندگی کرد، دعا کرد و خود را ساخت.

برای شناخت چنین شخصیتی، شاید هیچ روایتی صادقانه‌تر از روایت همسری نباشد که سال‌ها در کنار او زیست، لحظه‌لحظه زندگی‌اش را لمس کرد و آخرین بدرقه‌اش را با قرآن و آیات الهی رقم زد.

معصومه اعتمادی، همسر سردار شهید عباس کبیری، در گفتگوی تفصیلی با ایسنا وقتی از نخستین روزهای آشنایی سخن می‌گوید، هنوز همان آرامش و اطمینان روزهای آغازین در کلامش موج می‌زند؛ آرامشی که ریشه در شناخت پدرش از عباس کبیری داشت.

او روایت می‌کند که آشنایی‌شان از فضای سپاه آغاز شد؛ پدرش سال‌ها فرماندهی سپاه را بر عهده داشت و شهید کبیری نیز از نیروهای جوان، متعهد و خوشنام آن مجموعه بود. شهید کبیری، پیش از آنکه همسر آینده‌اش را بشناسد، شخصیت و منش پدر او را دیده و به تعبیر خودش، ابتدا «آقاجان» را شناخته بود. حضور در برنامه‌های خانوادگی سپاه، نخستین جرقه این آشنایی را رقم زد و پس از آن، عباس کبیری از یکی از همکارانش خواست موضوع خواستگاری را با پدر خانواده در میان بگذارد.

اما آنچه مسیر این ازدواج را هموار کرد، تنها یک جمله بود؛ جمله‌ای که هنوز همسر شهید آن را با همان لحن و همان اطمینان سال‌های دور نقل می‌کند. پدرش که سال‌ها عباس را از نزدیک می‌شناخت، در پاسخ به پرسش دخترش درباره شخصیت این جوان، گفت: «اگر در سپاه چهار جوان شایسته و قابل اعتماد باشد، یکی از آن‌ها عباس است.» همین جمله، برای دختری که پدرش را الگوی صداقت و بصیرت می‌دانست، کافی بود تا دلش آرام بگیرد.

بعدها پدر، ویژگی‌هایی را برای دخترش بازگو کرد که هر کدام، تصویری روشن از شخصیت این شهید می‌ساخت؛ جوانی که نماز اول وقت را ترک نمی‌کرد، اهل تهجد و نماز شب بود، در مأموریت‌ها به عنوان نیرویی خوش‌اخلاق و مسئولیت‌پذیر شناخته می‌شد و در میان همرزمانش به پاکدستی و تقوا شهره بود.

چهار سال از حضور عباس در سپاه گذشته بود که زندگی مشترک آن‌ها آغاز شد؛ زندگی‌ای که از همان ابتدا، رنگ و بوی معنویت داشت. مراسم عقدشان در سالروز میلاد باسعادت حضرت فاطمه معصومه(س) برگزار شد و جشن ازدواجشان نیز با میلاد حضرت اباعبدالله الحسین(ع) همزمان شد؛ تقارنی که بعدها، همسر شهید آن را عامل برکت زندگی مشترکشان می‌دانست.

اما زندگی با عباس کبیری، تنها همراهی با یک پاسدار نبود؛ همراهی با انسانی بود که ایمان را در رفتار روزمره زندگی می‌کرد. او اهل هدیه دادن بود؛ نه از سر تکلف، بلکه برای زنده نگه داشتن محبت در خانه. گاه با شاخه‌ای گل، گاه با هدیه‌ای ساده و گاه با چند بیت شعر، تلاش می‌کرد لبخند را مهمان خانه کند.

همسرش می‌گوید عباس به شعر علاقه فراوانی داشت و هر از گاهی اشعاری را برای او می‌فرستاد؛ اشعاری که بیش از آنکه رنگ عاشقانه زمینی داشته باشند، از دلبستگی به خدا، اهل‌بیت(ع) و آرمان‌های بلند انسانی سخن می‌گفتند. با این همه، عجیب‌ترین خاطره زندگی مشترکشان، تنها چند روز پس از آغاز آن رقم خورد.

محرم فرا رسیده بود. صبح زود، عباس طبق معمول برای رفتن به محل خدمت از خانه خارج شد و ساعتی بعد، همسرش پیامکی از او دریافت کرد؛ نخستین پیامکی که پس از آغاز زندگی مشترک برایش ارسال شده بود.

پیامی کوتاه، اما سرنوشت‌ساز: «خانم... دعا کن شهید شوم.»

پس از آن، عباس بخشی از سخنان یکی از شهدای دفاع مقدس درباره عظمت و ارزش شهادت را نیز برای همسرش فرستاد؛ گویی از همان روزهای نخست، مسیر زندگی خود را انتخاب کرده و مقصدش را می‌شناخت. آرزوی شهادت برای او، یک احساس زودگذر یا شعار نبود؛ حقیقتی بود که در همه سال‌های زندگی، در رفتار، انتخاب‌ها، عبادت، اخلاص و خدمت به مردم جریان داشت.

همسر شهید امروز که آن پیامک را مرور می‌کند، باور دارد عباس کبیری سال‌ها پیش از آنکه در میدان نبرد به آرزویش برسد، دلش را به خدا سپرده بود و تمام زندگی‌اش را برای همان روز آماده می‌کرد.

عباس، خستگی را پشت در جا می‌گذاشت

اگر بخواهیم شخصیت شهید عباس کبیری را تنها در لباس پاسداری، مأموریت‌های حساس و مسئولیت‌های امنیتی خلاصه کنیم، بی‌تردید بخش مهمی از حقیقت زندگی او نادیده گرفته خواهد شد. مردی که همسرش از او روایت می‌کند، پیش از آنکه یک فرمانده مقتدر باشد، همسری مهربان، پدری دلسوز و تکیه‌گاهی مطمئن برای خانواده، اقوام و دوستان بود؛ انسانی که اعتقاد داشت بزرگ‌ترین موفقیت، ساختن خانه‌ای سرشار از محبت، آرامش و ایمان است.

معصومه اعتمادی، همسر شهید، وقتی از زندگی مشترکشان سخن می‌گوید، بیش از هر چیز بر روحیه خانواده‌دوستی عباس تأکید می‌کند؛ ویژگی‌ای که به اعتقاد او، در بسیاری از شهدا مشترک بود. او با نقل جمله‌ای از یکی از همسران شهدا می‌گوید، شهدا مانند درختانی هستند که ریشه و تنه‌شان یکی است، فقط شاخه‌ها و برگ‌هایشان با هم تفاوت دارد.

 سپس می‌افزاید: هرچه بیشتر در زندگی عباس تأمل می‌کنم، بیشتر به این جمله ایمان می‌آورم. شما شهیدی پیدا نمی‌کنید که خانواده را دوست نداشته باشد. عباس هم از همین جنس بود؛ همه زندگی‌اش را وقف خانواده کرده بود.

برای اثبات این سخن، او خاطره‌ای را روایت می‌کند که هنوز با گذشت زمان، در ذهنش زنده مانده است؛ خاطره شب‌هایی که یکی از فرزندانشان بیمار می‌شد.

« اگر بچه‌ها تب می‌کردند، عباس تا صبح کنارشان بیدار می‌ماند. دستمال خیس روی پیشانی‌شان می‌گذاشت، مرتب تب‌شان را اندازه می‌گرفت و لحظه‌ای از کنارشان دور نمی‌شد. بارها به او می‌گفتم فردا مأموریت داری، باید سحر از خانه خارج شوی، بخواب و استراحت کن؛ اما همیشه یک جواب داشت؛ نه، من بیدار می‌مانم. گاهی احساس می‌کردم اگر فرزندان‌مان بیمار می‌شدند، عباس بیشتر از آن‌ها رنج می‌کشید. ناراحتی بچه‌ها برایش قابل تحمل نبود. تمام وجودش پدر بود؛ پدری که محبت را نه در حرف، بلکه در عمل معنا می‌کرد.»

اما مهربانی او تنها به فرزندانش محدود نمی‌شد. در میان اقوام و بستگان، عباس به عقل، تدبیر و خوش‌فکری شناخته می‌شد. هرگاه خانواده‌ای با مشکلی روبه‌رو می‌شد یا تصمیم مهمی پیش رویش قرار می‌گرفت، نخستین کسی که با او مشورت می‌کردند، عباس بود.

همسرش می‌گوید: همه او را قبول داشتند. اگر کسی در زندگی به بن‌بست می‌رسید، تلفن را برمی‌داشت و به عباس زنگ می‌زد. با حوصله گوش می‌داد، راهکار ارائه می‌کرد و تا زمانی که مشکل حل نمی‌شد، پیگیر می‌ماند. هیچ‌وقت کسی را ناامید از خانه یا از پشت تلفن بدرقه نکرد.

شاید یکی از زیباترین جلوه‌های شخصیت شهید، لحظه بازگشتش از محل کار بود؛ لحظه‌ای که برای فرزندانش به یک جشن کوچک خانوادگی تبدیل می‌شد.

کار او سرشار از فشار، مسئولیت و استرس بود. مأموریت‌های حساس، ساعت‌های طولانی خدمت و دغدغه‌های امنیتی، می‌توانست هر انسانی را خسته و فرسوده کند؛ اما عباس قانون نانوشته‌ای برای خودش داشت؛ خستگی نباید وارد خانه شود.

همسرش با شگفتی از این ویژگی یاد می‌کند و می‌گوید: من خودم شاغل بودم و سختی کار را می‌فهمیدم. می‌دانستم مسئولیت‌های عباس بسیار سنگین است؛ اما هر بار که در خانه باز می‌شد، انگار تمام خستگی‌ها و نگرانی‌هایش را پشت همان در جا می‌گذاشت. با لبخند وارد خانه می‌شد؛ پرانرژی، سرحال و با نشاط؛ گویی اصلاً ساعت‌ها کار نکرده است. فرزندان نیز این لحظه را به خوبی می‌شناختند. هنوز صدای باز شدن در به گوش نرسیده، به استقبال پدر می‌دویدند.

محمدعلی، کوچک‌تر بود و خودش را به پای پدر می‌رساند، اما عباس پیش از هر چیز دخترش را در آغوش می‌گرفت و با لبخند همیشگی می‌گفت: «اول دختر...» سپس فاطمه را می‌بوسید، بعد محمدعلی را در آغوش می‌کشید و دقایقی بعد، خانه پر از خنده و بازی می‌شد.

همسر شهید می‌گوید: بچه‌ها هیچ‌وقت احساس نکردند پدرشان به خاطر مسئولیت‌هایش وقت ندارد. وقتی به خانه می‌آمد، تمام وجودش متعلق به خانواده بود. نه تلفن همراه برایش مهم بود، نه خستگی و نه دغدغه‌های بیرون. انگار خانه، حریم آرامش او بود.

این روحیه، تنها از محبت پدرانه سرچشمه نمی‌گرفت؛ ریشه در نگاه عمیق شهید به خانواده داشت. او خانواده را امانتی الهی می‌دانست و باور داشت همان‌گونه که از مرزهای کشور پاسداری می‌کند، باید از مرزهای عاطفی خانه نیز پاسداری کند.

همسر شهید با تأملی کوتاه می‌گوید: بعضی‌ها تصور می‌کنند مردان جبهه و میدان، در خانه خشک و کم‌احساس هستند؛ اما عباس دقیقاً برعکس بود. هرچه در مأموریت جدی‌تر و قاطع‌تر بود، در خانه مهربان‌تر و صمیمی‌تر رفتار می‌کرد. شاید همین تعادل بود که فرزندانمان را عاشق پدرشان کرده بود.

او سپس به ویژگی دیگری از شهید اشاره می‌کند؛ ویژگی‌ای که کمتر درباره آن سخن گفته شده است. عباس اهل هدیه دادن بود؛ نه برای مناسبت‌های خاص، بلکه برای شاد کردن دل خانواده. گاهی با یک شاخه گل، گاهی با یک کتاب، گاهی با شعری که برایم می‌فرستاد. معتقد بود محبت باید در زندگی جاری باشد و نباید اجازه داد روزمرگی، عشق را از خانه بگیرد.

امروز، با گذشت زمان از شهادت عباس، شاید تصویر یک فرمانده شجاع در ذهن بسیاری نقش بسته باشد؛ اما برای همسر و فرزندانش، پیش از هر چیز، او همان مردی است که هر روز با لبخند به خانه بازمی‌گشت، خستگی را پشت در جا می‌گذاشت و با آغوشی گرم، امنیت و آرامش را به خانواده هدیه می‌کرد؛ مردی که پیش از آنکه در میدان نبرد قهرمان باشد، در خانه، قهرمان بی‌ادعای همسر و فرزندانش بود.

آخرین وداع؛ «مراقب فاطمه باش...» 

شاید هیچ‌کس حتی نزدیک‌ترین همراه زندگی عباس کبیری در آن صبح، تصور نمی‌کرد وداعی که هر روز تکرار می‌شد، این بار رنگ دیگری داشته باشد؛ وداعی که بعدها، هر جمله و هر نگاهش، معنایی تازه پیدا کرد.

معصومه اعتمادی، همسر شهید، از آخرین ساعات حضور عباس در خانه با آرامشی آمیخته به دلتنگی سخن می‌گوید؛ آرامشی که تنها از ایمان عمیق به تقدیر الهی برمی‌آید.

او می‌گوید: روزهای جنگ بود و طبیعتاً خطر بیشتر از همیشه احساس می‌شد، ولی آن صبح، هیچ حس عجیبی نداشتم. مثل همیشه آماده رفتن شد؛ لباسش را پوشید، وسایلش را برداشت و می‌خواست از خانه خارج شود. اما برخلاف همیشه، چند بار برگشت...

همان بازگشت‌های کوتاه، امروز برای همسر شهید به ماندگارترین قاب زندگی تبدیل شده است.

اولین جمله‌ای که گفت، این بود؛ خانم، اگر من شهید شدم، مراقب فاطمه باش. بعد دوباره برگشت و گفت: همان‌طور که تا امروز با پدر و مادرم خوب بودی، بعد از من هم همان‌طور بمان. حرف‌های آقاجان را گوش کن. هرچه گفت، همان را انجام بده.

از نگاه همسر شهید، این سفارش‌ها تنها چند جمله معمولی نبود؛ گویی عباس می‌دانست فرصت چندانی برای گفتن باقی نمانده است. اما آنچه بیش از همه در ذهن او حک شده، آخرین سفارش همسرش است؛ سفارشی که نشان می‌دهد حتی در آستانه پرواز، دغدغه اصلی‌اش نه جان خود، بلکه حساب و کتاب الهی بود.

با لحنی آرام اما قاطع گفت: خانم، حق‌الناس خیلی مهم است؛ اگر کسی حق‌الناس بر گردنش باشد، حتی اگر شهید هم بشود، کارش سخت خواهد بود.

این جمله، عصاره تمام سال‌های زندگی عباس بود؛ مردی که ایمان را در رفتار روزانه معنا می‌کرد و باور داشت شهادت، مجوز عبور از حقوق مردم نیست.

همسر شهید می‌گوید: چند روز آخر، هر کسی را می‌دید، از او حلالیت می‌خواست. دوستانش بعدها برایم تعریف کردند که عباس مدام می‌گفت: اگر کوتاهی از من دیدید، حلالم کنید. انگار دلش خبر داشت که موعد رفتن نزدیک است.» حتی یکی از همکارانش نقل کرده بود که در همان روز، وقتی درباره خطر مأموریت با او صحبت کردند، تنها لبخندی زد و گفت: حلالم کنید .

برای عباس کبیری، این جمله یک تعارف معمول نبود؛ می‌خواست با دلی سبک، به دیدار پروردگار برود.

همسرش ادامه می‌دهد: در آن روزها، به خاطر شرایط جنگ، هر بار که می‌خواست از خانه بیرون برود، او را از زیر قرآن رد می‌کردم. آن روز هم همین کار را کردم. قرآن را بالای سرش گرفتم. وقتی وارد آسانسور شد، در حالی که درها آرام بسته می‌شد، صدایش زدم و گفتم آیت‌الکرسی بخوان. خودش شروع به خواندن کرد و من هم پشت سرش آیت‌الکرسی را زمزمه کردم.

در آسانسور بسته شد؛ بی‌آنکه کسی بداند آن چند لحظه، آخرین تصویر زندگی مشترک‌شان خواهد بود. ساعت‌ها بعد، خبرهایی ضدونقیض از حمله موشکی به یکی از مراکز حساس قم منتشر شد. از عصر همان روز، هر کسی خبری می‌آورد. یکی می‌گفت بیمارستان است، یکی می‌گفت جای دیگری را زده‌اند. دوستان عباس مدام تماس می‌گرفتند و می‌پرسیدند گوشی‌اش پیش شماست؟ چرا جواب نمی‌دهد؟ و همسر شهید، آرام‌آرام احساس می‌کرد اتفاق بزرگی رخ داده است.

می گوید: وقتی نام ساختمان محل مأموریتش را شنیدم، دلم لرزید. می‌دانستم آنجا مأموریت دارد. دیگر قلبم گواهی می‌داد که عباس همان‌جاست.

ساعاتی بعد، خبر قطعی رسید؛ ساختمان قدیمی مجلس خبرگان رهبری در قم (محل مأموریت)، هدف موشک‌های سنگرشکن رژیم صهیونیستی قرار گرفته بود؛ حمله‌ای که با هدف وارد کردن ضربه‌ای سنگین به فرماندهان و مسئولان کشور انجام شد. در میان آوار، عباس کبیری به آرزویی رسید که سال‌ها برای آن دعا کرده بود. همسرش با آرامشی مثال‌زدنی می‌گوید: همیشه از من می‌خواست برای شهادتش دعا کنم. از دخترمان هم همین خواهش را داشت. امروز که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم خدا دعای سال‌های او را مستجاب کرد. اما آنچه پس از شهادت، بیش از هر چیز به خانواده آرامش بخشید، یقین به راهی بود که عباس انتخاب کرده بود.

همسر شهید می‌گوید: ما در مکتب امام حسین(ع) بزرگ شده‌ایم؛ با درس حضرت زینب(س) زندگی کرده‌ایم. وقتی می‌دانیم او در راه دفاع از اسلام و ولایت به شهادت رسیده، دل‌مان آرام می‌شود. این داغ برای ما سنگین است، اما در عین حال، افتخار بزرگی است که خدا نصیب‌مان کرده است. ما از خدا گله‌ای نداریم؛ برعکس، شاکریم. شهادت عباس برای ما یک مصیبت نیست؛ تاج بندگی است که خدا بر سر خانواده ما گذاشته است.

شاید راز این آرامش، همان ایمان عمیقی باشد که سال‌ها در خانه عباس جریان داشت؛ خانه‌ای که در آن، شهادت پایان زندگی نبود، بلکه تحقق آرزوی مردی بود که از نخستین روزهای زندگی مشترک، با تمام وجود از همسرش می‌خواست برای برآورده شدنش دعا کند.

ولایت، خط قرمز مردی که برای مردم زندگی می‌کرد

اگر بخواهیم شهید عباس کبیری را تنها با روایت آخرین لحظات زندگی‌اش بشناسیم، بی‌تردید تصویر کاملی از او به دست نخواهد آمد. شخصیت او مجموعه‌ای از باورها، سبک زندگی و ارزش‌هایی بود که سال‌ها در رفتار و منش او متجلی شده بود؛ ارزش‌هایی که خانواده، دوستان و همرزمانش، هر کدام بخشی از آن را روایت می‌کنند.

همسر شهید معتقد است عباس پیش از آنکه یک فرمانده موفق باشد، انسانی بود که زندگی خود را بر مدار تکلیف تنظیم کرده بود؛ تکلیفی که از خانه آغاز می‌شد، به جامعه می‌رسید و در نهایت به دفاع از اسلام و ولایت ختم می‌شد.

او می‌گوید: عباس هیچ‌وقت دوست نداشت فقط درباره اعتقادات حرف بزند؛ سعی می‌کرد آنچه را باور دارد، زندگی کند. اگر از نماز اول وقت می‌گفت، خودش اولین نفر در صف نماز بود. اگر از احترام به پدر و مادر سخن می‌گفت، خودش بیشترین احترام را برای والدین قائل بود. اگر از حجاب دفاع می‌کرد، قبل از هر چیز، آن را در خانواده خودش فرهنگ‌سازی کرده بود.

یکی از پررنگ‌ترین ویژگی‌های شخصیتی شهید، ارادت عمیق او به رهبر معظم انقلاب و جایگاه ولایت فقیه بود؛ ارادتی که به گفته همسرش، تنها یک باور سیاسی نبود، بلکه ریشه در اعتقاد قلبی و دینی او داشت.

معصومه اعتمادی می‌گوید: هر جا صحبتی از حضرت آقا می‌شد، عباس با همه وجود از ایشان دفاع می‌کرد. قدرت بیان بالایی داشت و اگر کسی شبهه‌ای مطرح می‌کرد، با منطق، آرامش و استدلال پاسخ می‌داد. هیچ‌گاه اجازه نمی‌داد نسبت به جایگاه ولایت، بی‌تفاوتی یا بی‌احترامی صورت بگیرد. حتی گاهی اگر می‌دید کسی برداشت درستی ندارد، مستقیم وارد بحث نمی‌شد؛ از دوستان مشترک می‌خواست با او صحبت کنند تا حقیقت برایش روشن شود. دغدغه‌اش هدایت بود، نه غلبه در بحث.

روزی که خبر شهادت جمعی از فرماندهان و شخصیت‌های برجسته کشور منتشر شد، عباس سرِ کار بود. بعدها برایم تعریف کرد که وقتی خبر را شنید، از شدت ناراحتی آرام و قرار نداشت. مدام در اتاق قدم می‌زد. بعد وضو گرفته و دو رکعت نماز خوانده بود و آرام شده بود.

دختر شهید بعدها درباره همان نماز گفته بود: بابا، نمی‌دانم در آن دو رکعت نماز چه از خدا خواستی که چند روز بعد، خدا تو را هم به دوستان شهیدت رساند.

دو شرطی که در خواستگاری مطرح شد

همسر شهید لبخندی می‌زند و به یکی از خاطرات روز خواستگاری اشاره می‌کند؛ خاطره‌ای که به اعتقاد او، نشان‌دهنده مهم‌ترین دغدغه‌های فکری عباس بود.

او نقل می‌کند: برخلاف تصور خیلی‌ها، عباس در جلسه خواستگاری سوال‌های زیادی نداشت. بیشتر به پرسش‌های من پاسخ می‌داد، اما وقتی نوبت به صحبت‌های خودش رسید، فقط دو موضوع را با تأکید مطرح کرد؛ یکی اعتقاد به ولایت فقیه و دیگری حجاب، آن هم چادر و گفت من پاسدار هستم و دوست دارم همسرم چادر را با اعتقاد انتخاب کند. این نگاه، پس از ازدواج نیز ادامه یافت؛ اما نه با اجبار، بلکه با محبت، تشویق و رفتار. عباس هرگاه دخترشان فاطمه را با چادر می‌دید، با شوق او را در آغوش می‌گرفت، می‌بوسید و می‌گفت: بابا، چقدر از این حجابت لذت می‌برم.

گره‌گشایی؛ راهی که درهای شهادت را باز کرد

شاید مهم‌ترین جمله‌ای که همسر شهید در پایان گفت‌وگو بر زبان می‌آورد، راز گشوده شدن درهای شهادت به روی عباس باشد.

او با تأمل می‌گوید: عباس همیشه از من و بچه‌ها می‌خواست دعا کنیم شهید شود؛ اما من امروز فکر می‌کنم خدا تنها به خاطر این دعاها او را به توفیق شهادت نرساند. یکی از ویژگی‌های عباس، رسیدگی به کار مردم بود. هر کسی مشکلی داشت، اگر از دستش برمی‌آمد، دریغ نمی‌کرد. گاهی ساعت‌ها وقت می‌گذاشت تا گره از کار یک خانواده باز کند. هیچ‌وقت نمی‌گفت این مشکل به من مربوط نیست. همین روحیه خدمت بی‌منت، یکی از مهم‌ترین دلایل عاقبت‌به‌خیری همسرش بود. من احساس می‌کنم خدا راه شهادت را به روی عباس باز کرد، چون او دل مردم را شاد می‌کرد. همیشه می‌گفت اگر بتوانی گره‌ای از کار بنده‌ای باز کنی، خدا خودش گره‌های زندگی‌ات را باز می‌کند.

شهیدی که هنوز هم مشغول خدمت است

گفت‌وگو که کم‌کم به پایان نزدیک می‌شود، همسر شهید خاطره‌ای را نقل می‌کند که رنگ و بوی دیگری دارد.

او می‌گوید: بعد از شهادت عباس، افراد زیادی پیش من آمدند و گفتند او را در خواب دیده‌اند. وجه مشترک همه این خواب‌ها یک چیز بود؛ عباس همچنان مشغول خدمت بود. به یکی کمک می‌کرد، به دیگری سفارشی می‌کرد، برای کسی هدیه‌ای آورده بود یا گرهی از کار کسی باز می‌کرد، انگار حتی آن طرف هم آرام و قرار ندارد و باز هم مشغول خدمت به بندگان خداست.

اگرچه روایت زندگی شهید عباس کبیری با شهادتش به پایان می‌رسد، اما حقیقت آن است که میراث او همچنان در رفتار، اندیشه و خاطره کسانی که او را می‌شناختند، جریان دارد.

پیامی برای بانوان ایران

معصومه اعتمادی، از بانوان ایرانی می‌خواهد نسبت به هجمه‌های فرهنگی دشمن هوشیار باشند.

او می‌گوید: امروز بانوان در خط مقدم جبهه فرهنگی قرار دارند. دشمن تلاش می‌کند آرام‌آرام و بی‌صدا، ارزش‌های دینی و هویت فرهنگی ما را کمرنگ کند. فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی، ابزار این نبرد نرم شده‌اند و گاهی خودمان هم متوجه نیستیم چه گوهر ارزشمندی را از دست می‌دهیم. حفظ حجاب و پایبندی به ارزش‌های اسلامی، تنها یک انتخاب فردی نیست، بلکه بخشی از پاسداری از هویت و استقلال فرهنگی جامعه است.

همسر شهید با اشاره به حضور گسترده مردم در تجمعات شبانه می‌گوید: اگر همسران ما در خط مقدم جبهه بیرونی ایستادند، این مردم انقلابی، همان مردمی که رهبر انقلاب از آنان با تعبیر "مردمِ برخاسته و پای‌کار" یاد می‌کنند، در خط مقدم جبهه داخلی بودند. من فقط می‌توانم از مردم تشکر کنم. این همراهی، بی‌شک یکی از عنایت‌های خداوند است و کسانی که در این مسیر قدم برداشتند، در حقیقت در مسیر یکی از معجزات الهی قرار گرفتند.

رفیقی که در حرم‌ها، دوستانش را فراموش نمی‌کرد

در ادامه این گفت‌وگو، خاطره‌ای از دوران رفاقت با سردار شهید عباس کبیری برای همسرش نقل می‌کنم که تصویری روشن از وفاداری و معرفت عباس کبیری ترسیم می‌کند.

هر بار که عباس به زیارت مشهد مقدس، حرم حضرت معصومه(س) یا دیگر اماکن متبرکه مشرف می‌شد، برای دوستانش پیام می‌فرستاد؛ در حرم مطهر حضرت رضا(ع) به یاد شما و دعاگویتان هستم. این فقط برای من نبود؛ بسیاری از دوستانش همین خاطره را دارند. او هیچ‌گاه رفقایش را از دعای خیر فراموش نمی‌کرد.

عباس هنوز زنده است

هر شهیدی، میراثی برای آیندگان بر جای می‌گذارد؛ میراثی که گاه در وصیت‌نامه‌ای چند صفحه‌ای خلاصه می‌شود و گاه در سبک زندگی، رفتار، منش و خاطراتی که نزدیکانش از او روایت می‌کنند. شهید سردار عباس کبیری از آن دسته مردانی بود که شاید بیش از هر چیز، شیوه زیستن اوست که باید روایت شود؛ شیوه‌ای که شهادت، پایان آن نبود، بلکه مهر تأییدی بر سال‌ها بندگی و اخلاصش بود. عباس بنده مخلصی بود که برای دیده شدن زندگی نمی‌کرد، برای اثر گذاشتن زندگی می‌کرد.

شهید عباس کبیری رفت، اما راه او همچنان ادامه دارد؛ در نگاه همسری که با صبر زینبی، داغ فراق را به افتخار بندگی تبدیل کرد؛ در فرزندانی که یاد پدر را چراغ راه زندگی خود قرار خواهند داد؛ در دوستانی که هنوز دعای خیر او را در خاطر دارند؛ و در مردمی که خدمت بی‌منت او را از یاد نخواهند برد.

سردار شهید عباس کبیری، فرزند روستای اندیس از توابع بخش مرکزی شهرستان ساوه، در جریان حمله ددمنشانه و جنایتکارانه رژیم صهیونیستی با پشتیبانی آمریکا به ساختمان قدیمی مجلس خبرگان رهبری در شهر قم به شهادت رسید و پیکر مطهرش، پس از تشییعی باشکوه، در زادگاهش به خاک سپرده شد.

انتهای پیام

آخرین اخبار استان ها