سه‌شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ | ۱۱:۵۵
منبع: روابط عمومی برنامه
چهل تیکه جنگ

یادداشت

چهل تیکه جنگ

مهدی مکی‌نژاد، عضو هیات علمی فرهنگستان هنر ایران در دلنوشته‌ای، از آرزوهای یکی از شهدایی که در جنگ رمضان و در محدوده انستیتوپاستور به شهادت رسید، نوشته است.

در این دلنوشته که در اختیار ایسنا قرار گرفته، آمده است.

پاره اول:

 حیاط پر از برگ‌های خشک شده و چندین سال است که به این باغچه کسی سر نزده و تقریبا حالت متروکه به خود گرفته است. چشمم میخکوب درخت وسط حیاط شده که دلش پر از خاطرات تلخ و شیرین و رازهای زندگی ماست. آهسته قدم می‌زنم و در ذهنم مرور می‌کنم اگر باغبان نباشد، حیاط پژمرده و به یغما می‌رود.

خانه پدری ما  نسبتا بزرگ اما ساده و بی‌آلایش است. تمامش با خشت و گِل و گچ ساخته شده است. تقریبا تمام خانه‌های روستای  پاژ در طابران طوس  قدیمی و تاریخی‌اند . از بیرون، شکل و شمایل‌شان مثل هم و کاهگلی هستند. خانه ما همیشه پر از نور است و از هر پنجره‌اش می‌توان به راحتی حوض و درختان حیاط را ببینیم و با دست مان میوه بچینیم. دور تا دور حیاط خانه را اتاق فرا گرفته تا در تابستان از خنکای سایه و در زمستان از گرمای  خورشید به خوبی استفاده کنیم.

در اتاق سه دری، سه تاقچه دیده می‌شود، در تاقچه وسطی که قشنگ تر ساخته شده و گچبری خوبی نیز دارد. یک قاب عکس قدیمی دیده می‌شود. همه از مادر بزرگ تا پدر بزرگ و نوه‌ها در یک قاب دور هم جمع شده‌اند. من خیلی ریزه و پیزه دیده می‌شوم، فکر کنم چهار ساله بودم. در حالی که سرگرم افکار خودم هستم، دستم را به سوی پنجره دراز می‌کنم تا هوایی تازه شود. صدای جیک جیک پرندگان، حیاط خانه را دگرگون می‌کند. شاخه درخت پر از کلاغ‌های سیاه می‌شود. غارغارشان طبیعی نیست. گویی خبری دارند که ما نمی‌دانیم. راستش دل من هم یکجوری شده و انگار قرار ندارد. به خودم می‌گم کاش مادر این صحنه را نبیند، همینجوری دلش برای حسین شور می‌زند اما نمی‌شه جلوی آفتاب غروب را گرفت و صدای پرنده‌ها را خفه کرد. طبیعت راه خودش را می‌رود و هزار نکته در این حال و احوال نهفته است. رنگ آسمان سرخ‌تر می‌شود و قرص آفتاب در پشت کوه‌ها پنهان می‌شود. سیاهی شب با صدای خش خش برگها دلهره‌آورتر می‌شود. باد برگ‌ها و شاخه‌های درختان را به این سو و آنسو می‌کشاند و حیاط مثل قبرستان تاریک می‌شود. من طلوع خورشید را بیشتر از غروب دوست دارم. غروب گاه رفتن است  و غروب امروز حالتی خاص دارد. تا کنون چنین غروب غم‌انگیزی ندیده بودم. 

در کشاکش روشنایی و تاریکی غروب، صدایی به گوش می‌رسد. نوای دلنشین و ملکوتی اذان موذن‌زاده اردبیلی است، با هر ذکر حی علی‌الصلاه، روحم پرواز می‌کند. نمی‌دانم این حنجره چگونه می‌تواند سلول سلول آدم را تسخیر کند. از اتاق نشیمن بیرون می‌آیم، درِ اتاق پنج دَری نیمه باز است. از لای در سجاده سبزی که  نور چراغ بر آن تابانده شده دیده می‌شود. هیچ صدایی شنیده نمی‌شود. خانه غرق در سکوت است. من دست‌هایم را به در دخیل می‌بندم و خیره در این ضیافت نور می‌شوم. نسیمی ملایم به چادر گل‌گلی سفید مادر می‌خورد و از لابه‌لای گل‌های رنگی چادر، نور ساطع می‌شود. رکعت اول، رکعت دوم و .... هر قنوتی روایت خودش را دارد. وقتی دست‌هایش را رو به آسمان بلند کرد، پیش خودم حدس زدم که از خدا چه می‌خواهد.

این روزها دل همه مادران این سرزمین شور می‌زند. زخم جنگ بر پیکر ایران نشسته و خاک وطن در معرض حملات پی در پی آمریکا و اسرائیل است. گوشم را به در می‌چسبانم، زمزمه دعای مادر آرام شنیده می‌شود.

خداوندا به حق هشت و چارت          به سر منزل رسان این کاروانت  

ذکر دانه دانه تسبیح در فضای اتاق پیچیده و با عطر گلدان یاس که حسین هفته پیش خریده بود در هم آمیخته است. دلم نمی‌خواهد این صحنه تمام شود. گویی در باغ‌های لاله زار یا مراسم گلاب گیران قمصر کاشانم و از شمیم عطر دعا و نیاز و گلها سیر نمی‌شوم. مادر به طور ویژه برای فرزندش که چهل روز دیگر تا اتمام سربازی‌اش  باقی مانده دعا می‌کند. عینکش را برمی‌دارد، آرام سجاده را تا می‌کند و به من می‌گوید کجایی ؟ از برادرت خبری داری؟

پاره دوم:

 روی تخت آسایشگاه دراز کشیده‌ام. حوصله زیادی ندارم و دلم می‌خواد زودتر این آخرین روزهای سربازی‌ام تمام شوند و بروم  پیش محبوب ازلی در روستای خودمان . اینجا همه چی خوب اما  خُلقم تنگی می‌کنه و آرامش روستا را به این شهر شلوغ ترجیح می‌دهم. دیوان حافظ را باز می‌کنم و چند جرعه از شراب معرفتش می‌نوشم. این کتاب مونس تنهایی من است. صفحاتش پر از  یادداشت‌ها و حاشیه نگاری‌های خودم هست. این بیت هوای دلم را دگرگون می‌کند.

گر چه دوریم به یاد تو قدح می‌گیریم        بعد منزل نبود در سفر روحانی

 ساعت شش صبح است و باید آماده شوم برای پُست بعدی. از پنجره به بیرون نگاه می‌کنم. باران نم نم  می‌بارد. بقیه بچه‌ها را صدا می‌کنم تا برویم صبحانه بخوریم و راهی پست­‌هامون بشویم. پنج نفری از مقر اصلی و آسایشگاه خارج می‌شویم . فاصله اینجا تا محل نگهبانی ما حدودا هزار و پانصد متر است. پیاده قدم زنان طول خیابان پاستور را می‌پیمائیم. امروز هوا خیلی عالی است و کمی زودتر راه افتادیم تا از طراوت و صفای باران استفاده کنیم.  هر کسی من را می‌بیند می‌پرسد چند روز دیگر تمام می‌شود؟  من هم چهار انگشت دستم را نشونش می‌دهم . یعنی چهل روز دیگر باقی مانده.

از زیر درختان کهنسال رد می‌شویم  و راه‌مان را به سمت خیاطی کج می‌کنیم. هفته پیش به آقای گروسی سفارش دادم یک کت و شلوار دامادی برایم بدوزد. خیاطی‌اش خیلی قدیمی است. هنوز تابلو پنجاه سال پیشش را بر نداشته. از زمان شاه اینجا مغازه داشته و برایم کلی خاطره جذاب تعریف کرد. هنوز چند تایی از مغازه‌های قدیمی مثل کفاش و کیف‌دوز و نجاری فعالیت می‌کنند. گرم صحبت با دوستان هستم، از جلو انستیتو پاستور رد  می‌شویم. گوشه گوشه این محله دیدنی است. حیف که مردم عادی نمی‌توانند به راحتی در اینجا قدم بزنند اما حُسن سربازی این است که ما راحت همه جا را می‌گردیم . یک روزگاری اینجا محله باغ شاه بوده و برو بیایی در اواخر دوره قاجار داشته است . متاسفانه خیاطی بسته بود و برگشتیم به مسیر خیابان اصلی پاستور.   

حالا شدت باران بیشتر شده و خیابان پر از حوضچه‌های آب شده است. هنوز کمی وقت داریم. من قدم‌هایم را آهسته برمی‌دارم تا بیشتر خیس شوم. این باران من را یاد ولایت خودمان می‌اندازد. روزهای بارانی را خیلی دوست دارم. دلم می‌خواهد تمام وجودم لبریز لطافت باران شود. آنقدر تحت تاثیر قرار گرفته‌ام که  نمی‌دانم به آسمان نگاه کنم یا به زمین؟ سرم را پایین می‌اندازم و غرق در انعکاس درختان تنومند در آب حوضچه‌های روی آسفالت خیابان می‌شوم. هر حوضچه باغی خیال‌انگیز شده است. نفس عمیقی می‌کشم  و مجنون هم همه صدای پرندگان، بخصوص طوطی‌های رنگارنگ می‌شوم. در خیالم نجوای تصنیف آسمان عشق استاد شجریان در گوشم طنین انداز می‌شود :

چنان مستم چنان مستم من امروز           که از چنبر برون جستم من امروز

به این بیت که می‌رسد سمفونی باد و باران کامل می‌شود:

نمی‌دانم کجایم لیک فرخ            مقامی کاندر او هستم من امروز

تا رسیدن به مقر فرماندهی و تحویل گرفتن پستم فاصله کمی مانده است. دلم می‌خواست طول و عرض خیابان پاستور به اندازه تمام جغرافیای ایران طولانی باشد تا بیشتر از ضیافت مهربانی باد و باران استفاده کنم. در همین حال آنقدر در خودم غرق شده بودم که نیما دستی به پشتم زد و داد زد کجایی پسر؟ خیالاتی شده‌ای حسین آقا؟ بجنب که  دیر شده و الان افسر نگهبان دعوای‌مان می‌کند.

اسلحه و پستم را تحویل می‌گیرم، هر کدام از ما در جایی مشغول خدمت می‌شویم. من نگهبان برج شمالی هستم و امیر نگهبان ورودی ضلع شرقی است. بچه‌هایی که سربازی خدمت کرده‌اند می‌دانند چقدر روزهای پایانی خدمت دیر می‌گذرند و بدتر از آن، ساعت‌هایی است که سر پست نگهبانی می‌دهیم. انگار عقربه‌های ساعت زنگ زده‌اند و کند حرکت می‌کنند. بعضی وقت‌ها به اندازه ثانیه‌ها به صفحه ساعتم نگاه می‌کنم تا زمان سریعتر سپری و این دو ساعت نگهبانی تمام شود. خوبی برج شمالی در این است که به درختان نزدیک است و گه گاهی من خودم را مشغول سر و صدای همین پرندگان می‌کنم، مخصوصا روی یکی از شاخه‌ها، دو تا پرنده لانه کرده‌اند و یکیشون جوجه‌هایش دیده می‌شوند. من از تولدشون اینها را زیر نظر دارم و هر روز لحظه به لحظه بزرگ شدن اینها را می‌بینم. چقدر مادر این جوجه‌ها مواظب و مراقب است. دقیقا چنین صحنه و لانه‌ای را روی درخت تاک حیاط خانه پدری مان دیده‌ام. مادرم  خیلی حساس بود که مبادا آسیبی به آنها برسد. فقط از ما مراقبت نمی‌کرد. از پرندگان هم مراقبت می‌کرد. تازه آب و دانه هم می داد. در تمام موجودات زنده و در مقام مادری، چقدر فاصله عواطف و احساسات کم می‌شود. هر مادری دوست دارد فرزندانش مثل پروانه دور وبرش بچرخند و از حضورشان لذت ببرد. 

 ساعت حدود ۹:۳۰ است و نیم ساعت دیگر  پستم تمام می‌شود. امروز با دوستانم قرار گذاشتیم بعد از ظهر برویم میدان انقلاب و چند جلد کتاب بخریم. بعدش برویم پارک لاله برای خوش گذارنی. می‌خوام این آخر خدمتی خاطره خوبی از پایتخت داشته باشم. عقربه ساعت روی ساعت ۹:۴۰ دقیقه  متوقف می‌شود.

پاره سوم:

صدای مهیبی آرامش پرندگان را به هم می‌ریزد. همه جا تیره و تار می‌شود. چنارها در دود غلیظ گم می‌شوند. سراسیمه می‌پرم بیرون از آسایشگاه، وای خدای من،چه شده است؟ بچه‌ها از ترس و نگرانی دست و پایشان را گم می‌کنند و نمی‌دانند به کدام سو حرکت کنند.

بلافاصه آماده باش صادر می‌شود و دستور می‌دهند از مقرهای‌مان بیرون بیائیم. تازه متوجه شدیم که حمله‌ای صورت گرفته است . یاد حسین افتادم. بچه‌ها از او خبری دارید؟ نه، نه، هیچ خبری نداریم . می‌خواهیم برویم به محدوده مرکزی پاستور که  فرمانده اجازه نمی‌دهد نزدیک شویم. در فاصله کوتاهی تمام مسیرها را مسدود می‌کنند و فقط صدای آمبولانس و آتش‌نشانی  به گوش می‌رسد. دود و آتش زبانه می‌کشد و  چهره بچه‌ها پر از اشک و اضطراب می‌شود.

 چهل روز گذشته و ماتم خیابان پاستور را فرا گرفته است. خیابانی که قلب ایران در آن می‌تپید، اکنون ساکت و خاموش است. این خیابان پر از رازها و اسرار سر به مُهر است. تاریخ معاصر بغض و مظلومیت این خیابان را فراموش نخواهد کرد. در تمام این روزها به در و دیوار خیره می‌شدیم، از این و آن پرس‌وجو می‌کردیم. لحظه‌ای نشد که چهره خندان هم خدمتی عزیزمان را فراموش کنیم. حسین هزار آرزو داشت. اهل کتاب و شعر و نقاشی و بود. اگر زنده بود همین امروز خدمتش به پایان می‌رسید. چه سرنوشت عجیبی رقم خورد.کاش لااقل اثری از او پیدا می‌شد. بچه‌هایی که از نزدیک صحنه را دیده بودند می‌گفتند موشک به همین برج شمالی اصابت کرده و پودر شده است.

روز چهلم، با گریه و غم فرو خورده، وسایل حسین را جمع می‌کنیم. همه اسباب و لباس‌هایش در یک چمدان جمع می‌شوند. دفترچه خاطراتش را باز می‌کنم. با خط خوش شعری از منوچهر آتشی نوشته:

من خواب دیده‌ام که تو آغاز می‌شوی                    بنیانگذار سلسله ناز می‌شوی

بر شاخه‌های شکسته این سرو بی‌رمق               با مرغکان پر شکسته هم آواز می‌شوی

انتهای پیام

# فرهنگی و هنری

آخرین اخبار فرهنگی و هنری