درست در گوشهای از این گذرگاه شلوغ ایستادهام و جریان پرشتاب زندگی و رنج را در امتداد این پیادهرو نظاره میکنم؛ ناظری خاموش میان همهمه عابران شتابزده و دستهایی که از شدت خستگی و دلهره به لرزش افتادهاند.
نگاهم در امتداد سنگفرش سخت و بیرحم کشیده میشود؛ تازه داغی هرم آفتاب و تابستان سوزان و طاقتفرسایی که چنگ بر صورتشان میخراشید را پشت سر گذاشتهاند ورد آن بر پیشانی و چهرههایشان پیداست؛ روزهای کشداری که آسفالت داغ خیابان زیر پاهایشان زبانه میکشید و تن رنجورشان زیر آفتاب بیرحم به عرق مینشست.
اکنون نیز با دلهرهای مضاعف، به سرمای استخوانسوز و روزهای برفی و بارانی زمستانی چشم دوختهاند که در پیش رو دارند؛ فصلی سرد که پیشاپیش سایهی سنگین قطرههای منجمدکننده و بادهای گزندهاش، خواب و آرامش را از چشمهای نگرانشان میرباید. زمستانی که قرار است زیلوهای کهنه و کارتونهای نمکشیده، بساط شرافت و اضطراب را در کنار هم میهمان کند.
در این میان، تصویری جانکاهتر از همه سختیها، نگاهم را بیوقفه به خود خیره میدارد؛ پیرمردی با پشتی تاخورده زیر بار سالیان دراز رنج، که درست هماکنون زانوهای بیرمقش را در آغوش میکشد و بساط چند کالا را پیش پای خود میچیند. دستهای لرزانش دیگر توانی برای دفاع در برابر سختی های زندگی را ندارد، محاسن سفیدش راوی دههها دویدن و نرسیدن است؛ او اکنون در این لحظه، نه تنها بار ناتوانی جسم و کهنسالی را به دوش میکشد، بلکه وزن سنگین مسئولیت نانآوری خانه نیز شانههای خمیدهاش را تا نزدیکی خاک به زیر میکشد.
تماشای این تابلوی دردناک، وجدان آدمی را در همین لحظه به سختترین شکل ممکن تکان میدهد. فصلی از عمر که باید هنگامهی استراحت، فراغت، بهرهمندی از آرامش خانه و ثمرهی سالها رنج باشد، برای این سالمندان سپیدموی به تقلایی نفسگیر برای بقا بدل میشود؛ تقلایی که دیروز در آتش تابستان سپری شد و فردا در یخبندان زمستان ادامه مییابد. آیا نظارهگر بودن این حجم از ناتوانی و ناچاری، نیازمند چارهاندیشی عمیق و تدبیری بنیادین از سوی مسولان ارشد استانی نیست؟

کمی آنسوتر، نانآورانی جوانتر اما با چهرههایی که داغ آفتاب تابستان هنوز بر آنها نقش بسته است و با چشمانی نگران از زمستانی که به سرعت نزدیک میشود، در میان بیم و امید بساط پهن میکنند؛ قشری صبور که دستفروشی برای آنان نه یک ناهنجاری و انتخاب، بلکه تلاشی شرافتمندانه در برابر تندبادهای اقتصادی و تنها راه نجیبانه برای صیانت از حریم سفرههایشان است.
ایستادن در این نقطه و تماشای لحظهبهلحظهی این جدال آبرومندانه، مسوولیت همگانی را بیش از پیش عیان میسازد؛ این انسانهای خسته از گرمای رفته و بیمناک از سرمای در راه، نیازمند دستگیری عزتمندانه هستند، نه برخوردهای قهری و مقطعی.
شریف شفیعزاده کارشناس ارشد جغرافیای شهری در گفتوگو با ایسنا در خصوص پدیده ساماندهی نشده دستفروشی در ایلام اظهار کرد: ساماندهی فراگیر این پدیده، مستلزم نگاهی چندبعدی و مسئولانه است. در وهله نخست، خروج کهنسالان و از کارافتادگان از چرخه این کار توانفرسا با برقراری پوششهای بازنشستگی و رفاهی، آزمونی بزرگ برای دستگاههای حمایتی محسوب میشود.
وی خاطرنشان کرد: در گام بعد، برای آن دسته از سرپرستان خانواری که توان کار دارند، تمرکز در بازارهای مسقف، دائمی و مجهز، ضرورتی گریزناپذیر در مدیریت نوین شهری است. هنگامی که این نانآوران دارای سقفی ایمن و جایگاهی تعریفشده باشند، دیگر نه در آتش تابستان میسوزند و نه از سوز سرمای زمستان میلرزند و فارغ از هراس نگاههای نامهربان، روزگار میگذرانند.

شفیعزاده ایجاد این پناهگاه امن، هم جلوهی بصری شهر و حقوق عمومی شهروندان را حفظ میکند و هم منزلت انسانی کسانی را که نان خویش را در کشاکش بیرحم فصول میجویند، پاس میدارد.
متأسفانه در طی همه این سالیان شهرداری و دیگر مسئولان شهری نتوانستند برای ساماندهی دستفروشان ایلام و نظمبخشی به آنها قدمی بردارند و فقط به برخورد روئی آوردند و همچنان روش سلبی را مد نظر دارند؛ همچنان نه برنامهای برای ایجاد بازارچه دستفرشان هست نه آیندهنگری در خصوص این شغل طاقتفرسا.
انتهای پیام