به گزارش ایسنا، صبا صحبتی- منتقد و مترجم - در یادداشت خود با عنوان «زندگیهای کوچک، خندههای سیاه» نگاهی داشته به رمان «گردش دستهجمعی کارکنان کارخانه» اثر بریل بینبریج کار که با ترجمه کاوه بلوری در نشر «بیدگل» منتشر شده است.
او در یادداشت خود آورده است:
«کمتر نویسندهای در تاریخ جایزه بوکر به اندازۀ بریل بینبریج با مفهوم «نزدیکشدن و نرسیدن» پیوند خورده است. او پنج بار در فهرست نهایی بوکر قرار گرفت ــ برای «خیاط»، «گردش دستهجمعی کارکنان کارخانه»، «یک ماجرای خیلی بزرگ»، «هرکس به فکر خودش» و «مستر جرجی» ــ اما هرگز در زمان حیاتش جایزه را نبرد. به این ترتیب، بینبریج رکورددار بیشترین حضور در فهرست نهایی بوکر بدون برندهشدن است؛ رکوردی که خود بهتنهایی بخشی از افسانه ادبی او شده است.
«گردش دستهجمعی کارکنان کارخانه» در سال ۱۹۷۴ منتشر شد و همان سال در فهرست نهایی بوکر قرار گرفت. رمان برنده جایزه گاردین شد و بعدها رابرت مککرام آن را در فهرست «صد رمان بزرگ» قرار داد. البته خود مککرام بعدها درباره انتخابش با لحنی محتاطانهتر نوشت و آن را «یک شاهکار کوچک» دانست، نه اثری همتراز با کلاسیکهای بزرگ دهه ۱۹۷۰. رمان که با ترجمه کاوه بلوری و توسط نشر بیدگل منتشر شده، از آن آثاری است که حجم نسبتاً اندکش به هیچوجه با دامنه تجربهای که در خود جای داده، تناسب ندارد.
بینبریج برای نوشتن این رمان نیازی به جستوجوی جهانهای دور نداشت. تجربه شخصی خودش از کار در یک کارخانه بطریسازی، پس از طلاقش در سال ۱۹۵۹، بخشی از ماده اولیه رمان شد. اما آنچه او از این تجربه میسازد، گزارش زندگی کارگری نیست؛ بلکه جهانی است از آدمهایی که در فضاهای کوچک، زندگیهای کوچک و آرزوهای کوچک خود گرفتارند و همین زندگی محدود، به دست نویسنده به صحنهای برای یکی از سیاهترین کمدیهای ادبیات معاصر انگلستان تبدیل میشود.
رمان از همان صفحه اول به خواننده میفهماند که قرار نیست با یک کمدی معمولی روبهرو باشد. جنازه پیرزنی را از ساختمان بیرون میبرند. فِرِدا گریه میکند، چند بچه و یک سگ لابهلای ردیف درختهای عریانِ سیاهی که در پیادهرو کاشته بودند، میدویدند و برندا، با تعجب، به فِردا میگوید: «نمیدونم برای چی گریه میکنی، تو که نمیشناختیش.» بعد، وقتی تابوت با زاویهای تند از پلهها پایین برده میشود، فِردا با نوعی دقت بیربط به موقعیت میگوید که «خوشم میاد، خیلی قشنگه!» همینجا لحن بینبریج ساخته میشود: مرگ، مضحک است؛ اما خنده به مرگ، ما را بیشتر از خود مرگ معذب میکند.
جملهها سادهاند، اتفاقها در نگاه اول معمولیاند، اما تقریباً همیشه چیزی چند سانتیمتر از جای طبیعی خودش منحرف شده است. به تعبیر منتقدی، نثر بینبریج چنان مهار شده که خواننده گاهی نیش جمله را در لحظۀ اول احساس نمیکند؛ چند قدم که جلو میرود، ناگهان متوجه میشود جمله او را گرفته است. مرکز این جهان، دو زناند: فِردا و برندا. آنها در محله کمدن زندگی میکنند و در یک کارخانه تولید و بطریکردن شراب کار میکنند.
خانهشان تنگ است و محل کارشان نیز تنگ. حتی تخت خوابی که شبها در آن میخوابند، باید با بالش و ردیفی از کتابهای قطور به دو نیم تقسیم شود تا میان آن دو فاصلهای ایجاد شود. این جزئیات، صرفاً برای خنده نیستند. تقریباً همهچیز در این رمان به مسئله تنگنا مربوط است. شخصیتها دائماً باید خودشان را در فضاهایی جا کنند که برایشان بیش از حد کوچکاند: اتاق، تخت، کارخانه، ماشین و حتی زندگیای که برای خود ساختهاند.
فِردا زنی پرجنبوجوش، خودشیفته، جسور و خیالپرداز است. او میخواهد زندگی چیزی بیشتر از آنچه هست باشد و برای رسیدن به آن، دائماً داستان میسازد. دلش پیش ویتوریو، مدیر جوان کارخانه است و هر اتفاقی را به فرصتی برای نزدیکشدن به او تبدیل میکند. حتی وقتی ویتوریو گمان میکند مادر فِردا مرده، او مرگ را هم به بخشی از سناریوی عاشقانه خود تبدیل میکند.
در مقابل، برندا قرار دارد: زنی خاموش، کمرو و سرکوبشده که از زندگی زناشویی خود گریخته است. شوهرش، استنلی، دائمالخمر است و مادرشوهرش نیز حضوری کابوسوار دارد. برندا در ظاهر قربانی آرام و بیدفاع این جهان است اما بینبریج او را هرگز به یک قربانی ساده تقلیل نمیدهد. در شخصیت او چیزی مبهم، پیچیده و گاه حتی ناخوشایند وجود دارد. رابطه فِردا و برندا نیز به همین اندازه پیچیده است. فِردا میتواند همزمان برای برندا پناهگاه و تهدید باشد؛ دوست و آزارگر، نجاتدهنده و عامل فشار. در این رمان هیچ رابطهای تمیز و ساده نیست. آدمها به یکدیگر احتیاج دارند، اما همین نیاز گاهی شکل خشونت پیدا میکند.
در کارخانه نیز چنین است. کارگران عمدتاً ایتالیاییاند و محیط کار پر است از برخوردهای فرهنگی و طبقاتی. برندا از «خارجیها» خوشش نمیآید و فِردا او را به خاطر این تنگنظری سرزنش میکند.
این بخش از رمان امروز معنایی حتی سیاسیتر از زمان انتشارش پیدا کرده است: انگلستانِ پیش از پیوستن به جامعه اقتصادی اروپا، کشوری خاکستری، فقیر و بسته تصویر میشود که در آن «بیگانه» هنوز چیزی غریب و تهدیدآمیز است.
اما بینبریج هیچگاه این مضمونها را با صدای بلند اعلام نمیکند. سیاست، طبقه، جنسیت، مهاجرت و خشونت در پسزمینه کمدی جریان دارند. همین است که طنز او را اینقدر ناآرامکننده میکند.
بینبریج نویسندهای است که میتواند در دل صحنهای ناخوشایند، ناگهان یک شوخی بیاندازد و درست وقتی خواننده میخندد، چیزی نشانش دهد که خنده را در گلویش نگه دارد. مهمترین نمونه، همان گردش است. قرار است کارکنان کارخانه با اتوبوس به ویندزور بروند. برای فِردا، این گردش فرصتی رمانتیک است؛ راهی برای نزدیکشدن به ویتوریو و فرار موقت از زندگی روزمره. اما اتوبوس نمیآید. برنامه بههم میریزد و آدمها ناچار میشوند در یک فورد کورتینا و یک مینی کوپر خودشان را جا دهند. اینجا عنوان رمان معنایی تقریباً طعنهآمیز پیدا میکند. «گردش» قرار است خروج از زندگی روزمره باشد، اما در عمل چیزی جز ادامه همان زندگی در فضای دیگری نیست. آدمهایی که در خانه و کارخانه به هم چسبیدهاند، حالا باید در ماشینهایی کوچکتر باز هم به هم بچسبند و بعد، کمدی آرامآرام به چیزی تاریک تبدیل میشود.
یکی از ویژگیهای بزرگ رمان این است که معنای اتفاقات اولیه پس از پایان داستان تغییر میکند. چیزهایی که در ابتدا صرفاً خندهدار به نظر میرسند، بعدتر معنایی تهدیدآمیز پیدا میکنند. دستهای سرگردان روسی، ضعف برندا، رفتار فِردا و حتی شوخیهای ظاهراً بیضرر، پس از پایان رمان در ذهن خواننده دوباره چیده میشوند.
شاید مهمترین دستاورد «گردش دستهجمعی کارکنان کارخانه» همین باشد: بینبریج از خواننده نمیخواهد میان «خنده» و «وحشت» یکی را انتخاب کند. او این دو را به یکدیگر گره میزند. آدم ممکن است به یک جمله بخندد و یک صفحه بعد از همان جمله احساس ناراحتی کند. و این همان چیزی است که رمان را، پس از نیم قرن همچنان زنده نگه داشته است.»

انتهای پیام