به گزارش ایسنا، مرکز اسناد انقلاب اسلامی نوشت:
خاطرات محمدجواد صاحبی از سفر هیئت ایرانی به یمن در سال ۱۳۵۹؛ سفری که با استقبال پرشور زیدیهای یمن از پیام انقلاب همراه بود و در آن دیدارهایی با شیخ زباره، اخوانالمسلمین سوریه و گروههای فلسطینی صورت گرفت، روایت دست اول و قابل توجهی از عشق و علاقه و ارادت شیعیان یمن به ایرانیها دارد.
محمدجواد صاحبی در کتاب خاطرات خود که توسط مرکز اسناد انقلاب اسلامی منتشر شده است میگوید:
برخی از کشورها بعد از انقلاب نسبت به ایران حساس شده و از ایران وحشتزده بودند. بهخاطر تبلیغات سنگینی که بر ضد ایران صورت میگرفت، حقایق و واقعیتها وارونه جلوه داده میشد و به تبلیغات ایران هم مجال نمیدادند. البته دستگاههای ما هم بهجهت اینکه دولت تازه تشکیل شدهبود، هنوز فشل بودند. در وزارت خارجه هنوز نیروهای انقلابی به وظایفشان آشنا نبودند و اصلاً سابقهی کار دیپلماتیک نداشتند. دستگاه فرهنگی وزارت ارشاد در این دوره تعطیل شدهبود و رایزنی فرهنگی وجود نداشت و احساس میشد که در عرصهی بینالملل کاری انجام نمیشود. این بود که مسئولان کشور به فکر افتادند به طرق مختلف پیام انقلاب و مسائل جنگ را به آن طرف مرزها منتقل کنند. آن زمان سازمان تبلیغات یا شورای هماهنگی تبلیغات تازه شکل گرفته بود که آقایان جنتی و حقانی جزء مسئولان آن بودند.
تصمیم گرفته شد که جمعی از افرادی که در مدیریتهای فرهنگی، سیاسی کشور حضور دارند به کشورهای مختلف بروند و مسائل انقلاب و جنگ را به مردم، دولتمردان و فرهیختگان و نخبگان خارجی منتقل کنند. به مقتضای تجارب و اطلاعات افراد، شورایی تشکیل شد و بنده هم در آن شورا بودم. به افرادی از مسئولان کشور مأموریت داده شد برای ۲۲ بهمن سال ۵۹ به مدت ۱۰ الی ۱۵ روز در قالب هیئتهایی به کشورهای دیگر بروند و مسائل انقلاب و جنگ را تحلیل کنند و به گوش جهانیان برسانند. آیتالله خامنهای به همراه جمعی به هندوستان و آقای سید محمد خامنهای به چین رفتند. آقای ربانیاملشی به الجزایر و هیئتهای دیگر به ریاست شخصیتهای معروف سیاسی و انقلابی به کشورهای دیگر اعزام شدند.
مأموریت به یمن و عربستان
به ما هم مأموریت داده شد که به یمن و عربستان سعودی برویم. سرپرست هیئت ما آقای غلامحسین حقانی بود که در انفجار حزب جمهوری به شهادت رسید. آقای محمدیعراقی یکی از اعضای این هیئت بود. آقای طه هاشمی که به تازگی داماد آقای حقانی شده بود بهعنوان مسئول تدارکات فعالیت میکرد. در این جمع جوان هجده ـ نوزده سالهای به نام آقای باسم شریعتمدار که بسیار خوشاستعداد و اصالتاً عراقی بود هم حضور داشت و زبان عربی و فارسی را هم بسیار مسلط صحبت میکرد. بههرحال تا سوریه با هیئتهای دیگر همراه بودیم. در سوریه مسیر هیئتها از هم جدا میشد. بهخاطر دارم که آقای ربانیاملشی با جمعی، آقای جلالالدین فارسی با جمعی دیگر و آقای دکتر سروش با جمعی دیگر تا سوریه با ما بودند.
وقتی در فرودگاه سوریه پیاده شدیم، شب و زمان نماز مغرب و عشاء بود. با آقایان جلالالدین فارسی و ربانیاملشی داخل پاویون فرودگاه حرکت میکردیم که متوجه شدیم آقای سروش با ما نیست. من برای پیدا کردن ایشان به این طرف و آن طرف رفتم. داخل اتاقها را نگاه میکردم که دیدم ایشان وضو گرفته و مشغول خواندن نماز است. به آقایان همراه گفتم که ایشان مشغول فریضهی نماز است. گفتند: «خوب است ما هم جایی را پیدا کنیم و نماز بخوانیم». آقای جلالالدین فارسی گفت: «عجلهای نیست، ما در همان هتل نمازمان را میخوانیم». دکتر سروش بعد از اتمام نمازش به ما ملحق شد. آقایان گفتند، چون وقت گذشته داخل فرودگاه شاممان را بخوریم و بعد به هتل برویم. به طرف ساندویچفروشیهایی که داخل سالن فرودگاه بود، رفتیم. اما آقای سروش نیامد. گفتیم: «چرا شما نمیآیید؟» گفت: «من نمیخورم». گفتیم: «مگر شما گرسنه نیستید؟» گفت: «گرسنه هستم، اما صبر میکنم». گفتیم: «رمزش چیست؟» گفت: «داخل این مغازهها بطریهای مشروبات الکلی را ببینید، لذا من احتیاط میکنم و نمیخورم». بقیه هم به تبعیت از ایشان چیزی نخوردند. بعد به هتل رفتیم و آنجا غذایی تهیه کردیم. بعد از زیارت حضرت زینب (س) نزدیکیهای صبح بود که ما سفرمان را بهطرف صنعا پایتخت یمن آغاز کردیم.
با توجه به ابهتی که انقلاب داشت، همهجا نسبت به هیئت ایرانی سنگ تمام میگذاشتند و در هر کشوری که وارد میشدیم مانند یک هیئت عالیرتبه با ما برخورد میکردند و تشریفات قائل میشدند. وقتی به فرودگاه صنعا وارد شدیم مقامات سیاسی و ردهبالای یمن برای استقبال آمدند. سفیر ما در آنجا آقای عبدالله جهانبین بود که از زمان رژیم شاه باقی ماندهبود. آنها برای ما جا و امکانات مهیا کردهبودند، اما شهید حقانی گفت که ما به سفارتخانه میرویم. این کار ما برای آنها شگفتآور بود و آن را خلاف رسم و عرف میدانستند. ما به سفارتخانهی ایران در صنعا رفتیم. سفارتخانه هیچ علامتی از انقلاب نداشت و سفیر ایران در یمن که اکثریت آن با شیعیان زیدی است، کرد اهل سنت بود. ما دوست داشتیم شهر را آزادانه ببینیم، اما این برای آنها قابل هضم نبود. گاهی یکی از همراهان ما بهعنوان راننده، ماشین سفارت را میگرفت و طبیعتاً همراه ما یک گارد تشریفات هم راه میافتادند و، چون حضور آنها کار را برای ما سخت میکرد. این راننده شیطنت میکرد و از مسیرهایی میرفت که آنها ما را گم میکردند.
یک روز پسر مستخدم سفارت که حدوداً هفت هشت ساله بود را با خودمان بردیم. در بین راه از او دربارهی انقلاب و جنگ پرسیدیم. میگفت: اصلاً از این حرفها در اینجا خبری نیست. همین دو سه روز قبل که خبر دادند قرار است هیئتی بیاید برای اولین بار چند عکس امام را داخل سفارت چسباندند و پرچم ایران را هم تازه چند روز است که نصب کردهاند. معلوم بود که سفارت برای انقلاب هیچ کاری در آنجا انجام ندادهاست. ما رایزنی فرهنگی در آنجا نداشتیم. تقاضا کردیم که فرصتهایی برای سخنرانی در جاهای مختلف به هیئت داده شود. ما به جاهای مختلفی سر میزدیم؛ از جمله دانشگاهها، مدارس، مؤسسات. آقای حقانی بهعنوان سخنگوی هیئت مطالبی راجع به انقلاب و جنگ میگفت و مطبوعاتشان منتشر میکردند. صنعا بهعنوان پایتخت یک کشور، خیلی عقبمانده بهنظر میرسید. با اینکه یمن کشور بزرگی است، اما از نظر شهرسازی در حد بسیار ابتدایی بود و بعضی از خیابانهایش حتی آسفالت نداشت و کوچهها پر از مزبله بود و شرایط بسیار بدی داشت. هنگام ظهر به یکی از مساجد شهر رفتیم. مردم وقتی متوجه شدند ما ایرانی هستیم خیلی ابراز احساسات کردند. وقتی بعضی از دوستان ما عکسهای امام را از کیفشان بیرون آوردند و نشان دادند با آنکه داخل مسجد عکس را حرام میدانستند و هیچ عکسی دیده نمیشد ولی برای امام استثناء قائل میشدند و برای گرفتن یک عکس امام دهها دست دراز میشد و آنها دست، صورت و پیشانی ما را میبوسیدند. یکی از آنها گفت آوردن عکس درون مسجد جایز نیست. جوان دیگری به او جواب داد: این استثناء است خمینی من آل علی ابن ابیطالب، چون شیعههای زیدی خیلی به حضرت امیر (ع) ارادت دارند.
ملاقات هیئت با علی عبدالله صالح
ما که قبل از سفر هیچ برنامهی توجیهی و آموزشی برای اینگونه سفرها ندیدهبودیم، خیلی با عرف بینالملل و روابط دیپلماتیک هم آشنا نبودیم، لذا وقتی پیشنهاد شد که با علی عبدالله صالح رئیسجمهور ملاقات بشود ما نپذیرفتیم و گفتیم ما ملاقات با سران کشورها را نمیپذیریم. فقط آقای حقانی بهعنوان رئیس هیئت و یکی دو نفر دیگر با او دیدار داشتند و ما فکر کردیم حضورمان چندان ضرورتی ندارد. بهخصوص اینکه راجع به مذاکرات هم هیچ صحبتی در هیئت نشدهبود. ما میگفتیم هرگونه صحبت یا مذاکرهای قبلاً بایستی مطرح و تصویب بشود و بعد ملاقات صورت گیرد. البته رئیس هیئت هم کمتر مشورت میکرد، او خودش برنامهریزی و اجرا میکرد، لذا گاهی هم از طرف اعضای هیئت مورد انتقاد قرار میگرفت.
سران اخوانالمسلمین سوریه در صنعا
بعد از سید قطب، اخوانالمسلمین در مصر شاخههای زیادی پیدا کرد. بخشی از اینها به نام اخوانالمسلمین سوریه با دولت حافظ اسد درگیر بودند. حافظ اسد هم اینها را متلاشی کردهبود و برخی سرانشان متواری و به صنعا پناهنده شده و به فعالیتهای سیاسی و فرهنگی مشغول بودند. آنها از نزدیکی روابط ایران و سوریه رنج میبردند و به ما اعتراض کردند که چرا حکومت شما با دولت حافظ اسد مناسبات برقرار کرده، درحالیکه حافظ اسد معتقد به مبانی دینی و اخلاقی نیست. بعد عکسهایی را از مجالس خصوصی حافظ اسد و اعمالی که مرتکب شده نشان میدادند و ستمهایی را که از حافظ اسد به مردم بهخصوص اخوانالمسلمین رسیده، شرح میدادند.
ملاقات با شیخ زبّاره
یکی از برنامههای هیئت، دیدار با شیخ زباره شیخ بزرگ زیدیه، یعنی مفتی و مروج زیدیها بود. پیرمرد که در آستانهی هشتاد سالگی بود، بهجهت حضور فرد امنیتی در آنجا تمایلی به صحبتکردن نداشت. او به آن مأمور اشاره کرد که بیرون برود ولی آن مأمور نرفت و ماند. بالاخره شهید حقانی با تشر او را بیرون کرد. شیخ زباره گفت این کار شما برای من پیامد دارد و بعداً از من بازخواست خواهند کرد که در آن جلسه چه حرفی میخواستی بزنی که مأمور دولت نباید حضور داشته باشد. او سفرهی دلش را باز کرد و گفت: ما اینجا تحت حاکمیت دولت متعصب اهل سنت هستیم و استقلال فقهیمان از بین رفته و از فقه حنفی پیروی میکنیم و در بسیاری از شعایرمان ناگزیریم که دستورات دولت را تبعیت کنیم. شرایط سختی بر ما حاکم است و حتی کتابهای ما در یمن اجازهی انتشار ندارد. او نسبت به ایران علاقهمند بود و ظاهراً در سفری به ایران با آیتالله شریعتمداری هم دیدار کردهبود.
دیدار با گروههای دیگر
در یمن با گروههای فلسطینی هم ملاقات داشتیم و بحثهایی راجع به مناسبات انقلاب اسلامی با نهضت فلسطین مطرح کردیم. آنها توقعات زیادی از انقلاب ایران داشتند که مقداری فراتر از حد انتظار بود. دعوتهایی هم از طرف سفارت لیبی از ما صورت گرفت. بعضی از این دعوتها از جانب هیئت پذیرفته شد. ضیافت شامی را در سفارت لیبی داشتیم و آنها سعی میکردند در برخورد با هیئت ایرانی سنگ تمام بگذارند، ولی این رفتار آنها برای ما که خُلق و خوی انقلابی داشتیم و زندگی سادهای را تجربه کردهبودیم و همیشه سعی بر تمرین اخلاق و روحیات انقلابی داشتیم، شگفتآور بود. ذهنیت ما از کشورهای انقلابی مثل لیبی یا حتی مبارزان فلسطینی بهگونهای دیگر بود و توقع چنین تجملات و تشریفات و اینکه زنها و دخترها را با آرایش برای استقبال از هیئت بیاورند، نداشتیم و با دیدن این صحنهها و ریخت و پاشها، مقداری دیدگاه ما نسبت به لیبی و مبارزان فلسطین تغییر کرد. اعتراض ما به گروههای فلسطینی این بود که چرا با کشورهای وابسته از جمله سعودیها مماشات دارند و مناسبات و روابط با آنها برقرار میکنند، آنها پاسخشان این بود که ما مردمی مظلوم هستیم که مورد تجاوز صهیونیستها قرار گرفتهایم، برای ما اولویت حفظ حیات و مبارزه برای بقاست، هر دولتی که ما را در رسیدن به اهدافمان کمک کند، دست دوستی به سویش دراز میکنیم و مسائل اعتقادی و سیاسی فرع بر این موضوع است. ایران اگر میخواهد در میان فلسطینیها محبوبیت و نفوذ داشتهباشد، باید به آنها کمک کند، هر قدر میزان این کمکها بیشتر باشد نفوذ و اقتدار آن افزونتر خواهد شد.
شرکت در نماز جمعه
مردم یمن از نظر فرهنگی و اقتصادی در سطح پایینی قرار داشتند ولی قلبهایشان با انقلاب ایران بود و نسبت به شخص امام فوقالعاده علاقهمند بودند. در هر مسجد یا اجتماعی که حاضر میشدیم شور و عشق مردم به اندازهای بود که گاهی خوف این میرفت که زیر دست و پا له شویم. تنها چیزی که میتوانست از فشار جمعیت بکاهد، پراکندن عکس امام بود. چون قبلاً اعلام شدهبود که هیئت ایرانی به نماز جمعه میآید، آن روز جمعیت کثیری در صحن مسجد جامع و خیابانهای اطراف اجتماع کردهبودند. برای حفاظت از هیئت ایرانی نیروهای ویژه و نفربر گذاشته بودند. چون یمنیها شیعهی زیدی بودند، قرابت مذهبی هم با ایرانیها داشتند. آنها بهلحاظ اعتقادی برای امامی که قائم به سیف باشد و حرکت انقلابی را شروع نماید، اهمیت زیادی قائل هستند.
به هر حال سفر ما به یمن حدود یک هفته یا کمی بیشتر طول کشید. در طول اقامت ما در یمن شمالی چند نفر از اعضای هیئت به یمن جنوبی رفتند و فعالیتهایی را در آنجا انجام دادند. بعد از آن یمن را به مقصد عربستان سعودی ترک کردیم.
انتهای پیام