پنجشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۵ | ۰۹:۱۱
جنگ چگونه «گتسبی بزرگ» را نجات داد؟

جنگ چگونه «گتسبی بزرگ» را نجات داد؟

روزی در سال ۱۹۳۷، اف. اسکات فیتزجرالد به امید خرید نسخه‌ای از کتاب «گتسبی بزرگ» وارد کتاب‌فروشی‌ در لس‌آنجلس شد؛ قفسه‌ها را زیرورو کرد، اما هیچ اثری از کتاب‌هایش نیافت. به کتاب‌فروشی دیگری رفت و سپس به یکی دیگر؛ اما در همه آن‌ها با همان مشکل مواجه شد: کتاب‌هایش موجود نبودند. در واقع، سال‌ها بود که دیگر دیگر منتشر نشده بودند و در کتابفروشی‌ها نایاب شده بودند.

به گزارش ایسنا، سایت «منتال‌فلاس» در مطلبی نوشت: وقتی «گتسبی بزرگ» در سال ۱۹۲۵ منتشر شد، منتقدان به شدت آن را کوبیدند. هاروی ایگلتون از روزنامه «دالاس مورنینگ نیوز» نوشت: «خواننده پس از پایان کتاب گتسبی بزرگ، نه برای سرنوشت شخصیت‌های داستان، بلکه برای خود آقای فیتزجرالد احساس تاسف می‌کند.» روزنامه «نیویورک ورلد» نیز تیتر زد: «جدیدترین اثر اف. اسکات فیتزجرالد؛ یک شکست تمام‌عیار.» منتقد روزنامه «بروکلین دیلی ایگل» صریح‌تر بود: «هرگز برایم به درستی توضیح داده نشده که چرا باید فیتزجرالد را نویسنده نامید، یا چرا باید طوری رفتار کنیم که انگار او نویسنده است؟»

خوانندگان نیز با این نظر موافق بودند. «گتسبی بزرگ» تنها ۲۰ هزار و ۸۷۰ نسخه فروخت؛ رقمی ناچیز در مقایسه با آثار پرفروش پیشین فیتزجرالد، یعنی «این سوی بهشت» (This Side of Paradise ) و «نیکو و ملعون» (The Beautiful and the Damned. این شکست ادبی، ترمز سبک زندگی پرخرج نویسنده را کشید. با گذشت آن دهه، سلامت روان همسرش رو به وخامت گذاشت، زندگی مشترکش از هم پاشید و اعتیادش به الکل به یک بیماری بدل شد. سه سال پس از آن بازدید ناامیدکننده از کتاب‌فروشی، او در ۴۴ سالگی بر اثر سکته قلبی درگذشت. در آگهی ترحیم او در «نیویورک تایمز» آمده بود: «آن آینده درخشان که از حرفه او انتظار می‌رفت، هرگز محقق نشد.» مراسم خاکسپاری‌اش در هوایی بارانی و با حضور اندک افرادی برگزار شد؛ درست مانند مراسم خاکسپاری «جی. گتسبی».

تاریخ، فیتزجرالد را در زمان حیاتش به دست فراموشی سپرد؛ پس چرا ما «گتسبی بزرگ» را اثری کلاسیک و ماندگار از «عصر جاز» می‌دانیم؟ پاسخ این پرسش با یک جنگ جهانی آغاز می‌شود و با همان نیز پایان می‌یابد.

فیتزجرالد در سال ۱۹۱۷، با این تصور که روزهای عمرش به شماره افتاده است، شروع به نوشتن کرد. جنگ جهانی اول در اوج خود بود و او که تحصیل در دانشگاه پرینستون را نیمه‌کاره رها کرده و اکنون ستوان دوم پیاده‌نظام ارتش در پادگان «فورت لیون‌ورث» کانزاس بود، برای اعزام به جبهه آموزش می‌دید. او بعدها چنین به یاد می‌آورد: «تنها سه ماه فرصت زندگی داشتم و هیچ ردپایی از خود در این دنیا بر جای نگذاشته بودم.» از این‌رو، هر شنبه سر ساعت یک بعدازظهر، به باشگاه افسران پادگان می‌رفت؛ فضایی پرهیاهو که در هاله‌ای از دود سیگار غرق بود. آنجا، تنها پشت میزی در گوشه سالن می‌نشست و با شوری وصف‌ناپذیر می‌نوشت. او تنها در عرض سه ماه، پیش‌نویس رمانی ۱۲۰ هزار کلمه‌ای با عنوان «خودخواه رمانتیک» (The Romantic Egoist) را به پایان رساند.

این داستان تا حد زیادی برگرفته از ماجرای شکست عشقی خود او بود. فیتزجرالد که در غرب میانه آمریکا بزرگ شده و فرزند یک فروشنده ناموفق مبلمان بود؛ به مدت دو سال با دختری ثروتمند و سرشناس از اهالی شیکاگو به‌نام «جینورا کینگ» نامه‌نگاری عاشقانه داشت. اما در دیداری سرنوشت‌ساز از عمارت خانواده کینگ، بنا بر روایات، شنید که پدر دختر می‌گوید: «پسرهای فقیر نباید به فکر ازدواج با دختران ثروتمند باشند.»

دیری نپایید که رابطه آن‌ها به پایان رسید و کینگ با مردی ثروتمندتر ازدواج کرد. این تجربه، زخمی عمیق بر روح فیتزجرالد گذاشت و باعث شد او تمام‌ ذهن خود را معطوف به موانع اجتماعی، یعنی ثروت و طبقه اجتماعی کند؛ عواملی که آنچه را او عشق می‌پنداشت، از میان برده بودند.

او نتوانست کتابش را به چاپ برساند و طولی نکشید که به پایگاهی جدید در آلاباما منتقل شد؛ جایی که با دختر ثروتمند دیگری به نام «زلدا سیر» آشنا شد و دل به او باخت. آن‌ها با هم معاشرت کردند و نامزد شدند. به محض پایان جنگ، فیتز جرالد راهی نیویورک شد.

او در آنجا به شغلی با حقوق ماهانه ۹۰ دلار برای نوشتن متن‌های تبلیغاتی تن داد؛ در حالی که در اوقات فراغتش تلاش می‌کرد آثار برجسته‌تری بنویسد. او در جستار خود باعنوان «چه کسی کیست و چرا» چنین به یاد می‌آورد: «فیلم‌نامه نوشتم. ترانه نوشتم. طرح‌های تبلیغاتی پیچیده نوشتم، شعر گفتم، طرح‌های داستانی کوتاه نوشتم و جوک نوشتم.» اما تنها دستاوردش، ۱۲۲ نامه رد اثری بود که به دیوار اتاقش سنجاق شده بود. وقتی زلدا از بی‌پولی شدید او باخبر شد، نامزدی‌شان را به‌هم زد.

بنابراین، فیتزجرالد کاری را کرد که هر جوان عاقل بیست‌ و چند ساله‌ای انجام می‌داد: به خانه والدینش بازگشت و سعی کرد با نوشتن رمانی پرفروش، دل زلدا را دوباره به دست آورد. او با بهره‌گیری از هر دو تجربه شکست عشقی‌اش، رمان «خودخواه رمانتیک» (The Romantic Egoist) را بازنویسی کرد. حاصل کار، کتاب «این سوی بهشت» (This Side of Paradise) بود. وقتی انتشارات «اسکریبنرز» کتاب را پذیرفت، او ملتمسانه خواستار انتشار سریع آن شد. او نوشت: «موفقیت این کتاب برایم حیاتی است و مسائل زیادی به آن بستگی دارد؛ از جمله یک دختر.» وقتی کتاب در مارس ۱۹۲۰ منتشر شد، تمام نسخه‌های آن ظرف سه روز به فروش رفت. یک هفته بعد، زلدا با او ازدواج کرد. فیتز جرالد در ۲۳ سالگی ناگهان به چهره‌ای مشهور بدل شده بود و درسی مهم آموخته بود: هنر، بازتابی از زندگی است.

سه سال بعد، در تابستان ۱۹۲۳، فیتزجرالد برنامه‌ریزی برای سومین کتابش را آغاز کرد. او به‌تازگی رمان «زیبا و ملعون» (The Beautiful and the Damned) را نوشته بود، داستانی که تا حد زیادی از رابطه‌اش با زلدا الهام گرفته و با استقبالی فوری و گسترده مواجه شده بود. حالا می‌خواست داستانی بنویسد که وقایع آن در غرب میانه آمریکا و در قرن نوزدهم می‌گذشت؛ داستانی با مضامین پررنگ کاتولیک که شخصیت‌هایش شامل پسربچه‌ای خردسال و یک کشیش می‌شد. اما فیتزجرالد به پول نیاز داشت. او آن پیش‌نویس را کنار گذاشت، بخش‌هایی از آن را به مجلات فروخت و برای یافتن ایده‌های تازه، به سراغ کاوش در زندگی واقعی رفت.

او همه‌جا دفتری همراه داشت و مشاهدات و حرف‌هایی را که می‌شنید، در آن یادداشت می‌کرد. هر کسی که با او برخورد می‌کرد، می‌توانست شخصیتی داستانی باشد و هر مکانی، بستری برای روایت؛ او دوستانش را کلافه می‌کرد، چرا که وسط حرفشان آن‌ها را متوقف می‌ساخت و می‌خواست آنچه گفته بودند را تکرار کنند؛ نامه‌ها را نگه می‌داشت و از آن‌ها ایده می‌گرفت، به‌ویژه نامه‌های قدیمی «جینورا» را که در پوشه‌ای با این عنوان بایگانی کرده بود: «نامه‌های کاملا خصوصی و شخصی: متعلق به اف. اسکات فیتزجرالد (نه نسخه خطی).»

آن دسته از کاغذها شامل یک داستان کوتاه هفت صفحه‌ای بود که ژینورا نوشته بود. داستان درباره زن ثروتمندی بود که شوهر بی‌توجهش را رها کرد تا دوباره به عشق قدیمی‌اش، یک سرمایه‌دار خودساخته، بپیوندد. اگر این داستان برایتان آشنا به‌نظر می‌رسد، باید بگویم که طرح داستانی مشابهی به محور اصلی داستان «گتسبی بزرگ» تبدیل شد. این تنها تاثیر ژینورا بر کارش نبود. فیتزجرالد عملا از هر شخصیت زن دست‌نیافتنی طبقه بالا، از جمله دیزی بوکانان، الگوبرداری کرد.

دیزی، مانند ژینورا، یک دل‌شکسته خجالتی بود که عشق را رد کرد تا با فردی ثروتمند ازدواج کند. وقتی گتسبی خود را به عنوان یک مرد ثروتمند از نو می‌سازد، داشتن او همچنان غیرممکن است، همانطور که ژینورا برای فیتزجرالد بود. اما او تنها الهام‌بخش او نبود؛ زندگی با زلدا نیز به همان اندازه الهام‌بخش بود. یکی از به‌یاد ماندنی‌ترین جملات در رمان گتسبی مستقیما از دهان او بیرون آمد: روزی که دخترشان، اسکاتی، به دنیا آمد، زلدا، در حالی که گیج شده بود، به نوزادش نگاه کرد و گفت: «امیدوارم زیبا و احمق باشد؛ یک احمق کوچک زیبا». در کتاب، دیزی تقریبا همین را می‌گوید.

با وجود همه این مطالب، نوشتن کند بود. فیتزجرالد در دفتری بالای گاراژش می‌نشست و روی کتاب کار می‌کرد و در عین حال داستان‌های کوتاه می‌نوشت تا بتواند از پس مخارج برآید. خانواده فیتزجرالد ثروتمند بودند، اما عادت‌های ولخرجی آنها از کنترل خارج شده بود. به هر حال، اقتصاد آمریکا در حال اوج گرفتن بود. وقتی ایالات متحده از جنگ جهانی اول خارج شد، به بزرگترین طلبکار اروپا تبدیل شد. مردم بیش از هر زمان دیگری پول داشتند تا برای تفریحات جدید مانند سالن‌های رقص و سینما خرج کنند. مهمانی‌های مجلل لانگ آیلند و جذابیت میخانه‌های منهتن، حواس خانواده فیتزجرالد را پرت می‌کرد. مهمانی‌ها بسیار پرشور بودند. در یک مقطع، فیتزجرالد حتی یک افسر پلیس لباس شخصی را کنک زد. تیتر یک روزنامه شد زد: «فیتزجرالد افسر را از این طرف بهشت به زمین کوبید».

با این حال، او به نوعی همیشه مشغول کار بود. یادداشت‌های فیتزجرالد درباره فضای عیاشانه و پرزرق‌وبرق مهمانی‌های نیویورک، بعدها به یکی از ارکان اصلی رمان «گتسبی» تبدیل شد. فیتزجرالد بابت آن ماجراجویی‌ها و هیاهوهایش از ویراستار خود، مکس پرکینز، عذرخواهی کرد؛ اما تاخیر در تحویل دست‌نوشته را قاطعانه ناشی از بلندپروازی ادبی‌اش دانست. او به پرکینز گفت: «نمی‌توانم اجازه دهم کتاب منتشر شود مگر آنکه بهترین چیزی باشد که در توان دارم. این کتاب قرار است یک دستاورد هنری آگاهانه و سنجیده باشد.»

فیتزجرالد احساس می‌کرد برای نوشتن «رمان بزرگ آمریکایی» باید آمریکا را ترک کند. بنابراین، آن تابستان خانواده‌اش و یک دوره کامل از «دایره‌المعارف بریتانیکا» را برداشت و راهی «ریویرا» در فرانسه شد. این سفر آرامش و سکوتی را برایش فراهم کرد تا سرانجام بتواند داستان گتسبی را روی کاغذ بیاورد. تا ماه سپتامبر، پیش‌نویس اول کتاب آماده شد و او اطمینان کامل داشت. او خطاب به پرکینز نوشت: «به گمانم رمان من بهترین رمان آمریکایی است که تاکنون نوشته شده است.»

اما منتقدان و خوانندگان چنین نظری نداشتند. تقریبا همه سبک شاعرانه و آهنگین فیتزجرالد را ستودند، اما بسیاری از آن‌ها از اینکه گذشته‌ «جی گتسبی» در هاله‌ای از ابهام و راز باقی مانده بود، خشنود نبودند. برخی دیگر نیز از دوست‌داشتنی نبودن شخصیت‌های داستان گلایه داشتند. ایزابل پترسون در روزنامه «نیویورک هرالد تریبون» نوشت: «این کتابی است که تنها برای همین فصل اعتبار دارد.»

به نظر می‌رسید حق با پترسون بوده است؛ چرا که کتاب برای دو دهه به دست فراموشی سپرده شد و فیتزجرالد و زندگیِ زمانی پرزرق‌وبرقش را نیز با خود به ورطه‌ گمنامی برد. اما پنج سال پس از مرگ او، رویدادی غیرمنتظره‌ای رخ داد یعنی وقوع جنگی دیگر؛ و همین باعث شد «گتسبی» به اوج جایگاه ادبی آمریکا صعود کند.

یک سال از درگیری ایالات متحده در جنگ می‌گذشت که گروهی از دوستداران کتاب، شامل نویسندگان، کتابداران و ناشران، ایده‌ای مطرح کردند. آن‌ها با هدف ترویج کتاب‌هایی که بتواند روحیه ملی را تقویت کند، «شورای کتاب در دوران جنگ» را تاسیس کردند. استدلال آن‌ها این بود که کتاب‌ها «سلاح‌هایی در نبرد ایده‌ها» هستند. در فوریه ۱۹۴۳، آن‌ها دست به اقدامی بلندپروازانه زدند: ارسال کتاب برای سربازان حاضر در جبهه‌های خارج از کشور. این ایده در عین آرمان‌گرایی، بسیار ساده بود: در حالی که نازی‌ها مشغول سوزاندن کتاب‌ها بودند، سربازان آمریکایی آن‌ها را می‌خواندند.

زمان‌بندی این برنامه بسیار دقیق و مناسب بود. جدیدترین نوآوری در صنعت نشر، یعنی کتاب‌های جلدکاغذی هزینه چاپ را به‌شدت کاهش داده بود و نخستین محموله از کتاب‌های «نسخه ویژه نیروهای مسلح» (ASE) در ماه ژوئیه همان سال برای نیروهای ارتش و نیروی دریایی ایالات متحده ارسال شد. این کتاب‌ها که با ماشین‌آلات چاپ مجله تولید می‌شدند، ابعاد کوچکی داشتند و به‌ راحتی در جیب لباس‌های نظامی جا می‌گرفتند؛ بدین ترتیب، سربازان می‌توانستند آن‌ها را با خود از سالن غذاخوری به عرشه ناو جنگی و حتی به سنگرهای خط مقدم ببرند. هزینه تولید هر نسخه تنها ۶ سنت بود.

اچ. وی. کالتنبورن، گوینده رادیو، در سال ۱۹۴۴ درباره این برنامه گفت: «بعضی از ناشران فکر می‌کنند که کسب و کارشان نابود خواهد شد. اما من این پیش‌بینی را می‌کنم. ناشران آمریکایی در آزمایشی همکاری کرده‌اند که برای اولین بار ما را به ملتی کتابخوان تبدیل خواهد کرد.»

حق با او بود. مردان و زنان نظامی، بی‌حوصله و دلتنگ، رمان‌ها را با ولع خواندند. یکی از سربازان مستقر در گینه نو گفت که کتاب‌ها «به اندازه دختران جزیره محبوب هستند» و تا زمانی که بمیرند، می‌خواندند. گاهی اوقات، سربازان فصل‌هایی را پاره می‌کردند تا دوستانشان بتوانند همزمان از آنها لذت ببرند. قبل از روز اعزام، فرماندهان اطمینان حاصل می‌کردند که هر سرباز قبل از عزیمت به نرماندی، کتابی داشته باشد.

یکی از افسران ارتش به شورا نوشت: «می‌توانید پسرهایی را ببینید که طوری کتاب می‌خوانند که قبلا هرگز نخوانده‌اند. برخی از افراد سرسخت در گروهان من بدون شرمندگی اعتراف کرده‌اند که از زمان مدرسه در درس دستور زبان، اولین کتاب خود را خوانده‌اند.»

کتاب‌های بسیاری برای خواندن وجود داشت: در مجموع، این شورا ۱۲۳ میلیون نسخه از ۱۲۲۷ عنوان کتاب را توزیع کرد که «گتسبی بزرگ» نیز در میان آن‌ها بود. در سال ۱۹۴۴، تنها ۱۲۰ نسخه از گتسبی به فروش رفته بود، اما «نسخه‌های ویژه نیروهای مسلح» (ASE) قرار بود ۱۵۵ هزار نسخه از آن را چاپ کند. این کتاب‌ها که به‌رایگان در اختیار سربازان قرار می‌گرفتند، آمار فروش دو دهه را تحت‌الشعاع قرار دادند.

گتسبی پس از تسلیم آلمان و ژاپن وارد جریان این طرح شد، اما زمان‌بندی آن بسیار مساعد بود: سربازان در حالی که منتظر بازگشت به خانه بودند، بیش از هر زمان دیگری دچار کسالت و بی‌حوصلگی شده بودند. (دو سال پس از پایان جنگ، هنوز ۱.۵ میلیون نفر در خارج از کشور مستقر بودند.) با وجود چنین مخاطبانی، گتسبی به دست خوانندگانی رسید که فراتر از رویاهای فیتزجرالد بودند. در واقع، از آنجا که سربازان کتاب‌ها را دست‌به‌دست می‌کردند، هر نسخه از ASE حدود هفت بار خوانده می‌شد. بیش از یک میلیون سرباز، رمان بزرگ آمریکایی فیتزجرالد را مطالعه کردند.

متیو بروکولی در کتاب «کتاب‌ها در عمل: نسخه‌های ویژه نیروهای مسلح» می‌نویسد: «هیچ راهی برای تعیین دقیق تعداد کسانی که به واسطه ASE به ادبیات، یا به تعبیری ساده‌تر، به مطالعه روی آوردند، وجود ندارد. دسترسی به این کتاب‌ها رایگان بود. به‌علاوه، بسیار محتمل به‌نظر می‌رسد که شهرت برخی نویسندگان در دوران پس از جنگ، مدیون معرفی آن‌ها در قالب ASE به خوانندگانی باشد که پیش از آن هرگز آثارشان را نخوانده بودند.»

برای فیتزجرالد، این یک احیای بزرگ بود. مرگ این نویسنده در سال ۱۹۴۰، علاقه محافل دانشگاهی را به آثارش دوباره برانگیخته بود و بسیاری از دوستان ادیبش نیز پیش از آن برای زنده نگه داشتن نام او تلاش می‌کردند؛ اما این برنامه نظامی، موجی از علاقه را در میان طیف وسیع‌تری از خوانندگان عام ایجاد کرد. تا سال ۱۹۶۱، «گتسبی بزرگ» به‌طور اختصاصی برای کلاس‌های درس دبیرستان چاپ می‌شد. امروزه، سالانه نزدیک به نیم‌میلیون نسخه از آن به فروش می‌رسد.

این خوانندگان تازه و نسل‌های پس از آن‌ها در گتسبی چیزی را دیدند که معاصران فیتزجرالد آن را ناشی از کوته‌بینی دانسته و نادیده گرفته بودند. اکنون که «دهه پرشور بیست» (Roaring Twenties) تنها به پژواکی در گذشته بدل شده بود، ارزش آثار فیتزجرالد آشکار گشت. او دورانی را به تصویر کشیده بود که مدت‌ها سپری شده بود، اما همچنان در روان و ذهنیت آمریکایی‌ها حضوری پررنگ داشت. کمتر کسی درباره «عصر جاز» چنین رنگین و زنده نوشته بود و کمتر کسی توانسته بود آن حس حسرت و اشتیاق برای چیزی دست‌نیافتنی را چنان دقیق به تصویر بکشد. فیتزجرالد همه این‌ها را به بهترین شکل انجام داد، چرا که خود آن دوران را زیسته بود.

شاید همین حس حسرت و اشتیاق بود که با حال‌وهوای سربازان پیوند خورد. دور از خانه و در محاصره‌ ویرانه‌های جنگ، کتابی همچون «گتسبی» وسیله‌ای برای گریز بود؛ کتابی که این قدرت را داشت تا خواننده را به دنیایی مرفه و سرشار از امید ببرد؛ حتی اکنون، پس از گذشت یک قرن، این کتاب همچنان همان تاثیر را دارد.

انتهای پیام

# فرهنگی و هنری

آخرین اخبار فرهنگی و هنری