یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۵ | ۱۱:۲۷
عباس یاری به روایت عباس یاری؛ «سعی کردم در سایه باشم»

عباس یاری به روایت عباس یاری؛ «سعی کردم در سایه باشم»

عباس یاری که به قول خودش «همواره سعی کرده در سایه باشد»، از خاطراتش در عرصه سینما و روزنامه‌نگاری گفت و در عین حال یک اعتراف تلخ هم داشت.

عباس یاری که به عنوانِ یک خبرنگار قدیمی و از بنیان‌گذارانِ چند نشریه سینمایی و انجمنِ منتقدان و نویسندگانِ سینمایی ایران شناخته می‌شود، چندی قبل به استودیو ایسنا آمد، و به بهانه روز خبرنگار بخش کوتاهی از مصاحبه‌اش را منتشر کردیم و حالا مشروح این مصاحبه را با هم می‌خوانیم:

                                                            تلاش کردم در سایه باشم                                                                              

ایسنا: ما همیشه شما را با مجله فیلم می‌شناسیم، ولی من الان می‌خواهم از آن پسربچه‌ای شروع کنم که روزنامه‌نگاری را از دهه ۱۳۴۰ و در دورانِ نوجوانی شروع کرد!

عباس یاری: من می‌خواهم اول عرض سلام داشته باشم. خیلی خوشحالم که در جمع دوستان مطبوعاتی و خبری خودم هستم. شاید نکته‌ای که در معرفیِ من اشاره کردید، اینکه خیلی‌ها من را فقط از مجله فیلم می‌شناسند، این است که من در طول ۳۸ سالی که به عنوان یکی از بنیان‌گذاران "مجله فیلم" فعالیت می‌کردم و بعد هم به عنوان یکی از بنیان‌گذاران "مجله فیلم امروز"، که بعدها شریکم نامم را از آن حذف کرد، تلاش کردم در سایه باشم و خیلی خودم را پُررنگ نکنم.
بسیاری از دعوت‌ها و بسیاری از مواقعی که دوستان تلویزیونی یا مطبوعاتی به من می‌گفتند برای مصاحبه بیا، قبول نمی‌کردم؛ چون همان‌طور که قبلاً هم به شما گفتم، اعتقاد داشتم وقتی در یک جمع سه‌نفره داریم کار می‌کنیم، اینکه خیلی «منم، منم» کنم، اصلاً کار درستی نیست.
شاید می‌خواهم بگویم که برای خیلی‌ها این موضوع باعث تعجب بود که چطور سه آدمِ مطبوعاتی می‌توانند در کنار هم، ۳۸ سال یک نشریه‌ی پرتیراژ را ادامه بدهند؛ کاری که می‌دانید بابت هر تیتر، هر عکس، هر خبر و هر موضوعی می‌تواند باعث اختلاف، دعوا و حتی جدایی شود.
من با تمامِ تنش‌ها، تنگ‌نظری‌ها و دسیسه‌هایی که از طرفِ برخی آدم‌ها برای گل‌آلود کردنِ فضا بود، در نقشِ یک کیسه بوکس آن وسط، انجام وظیفه کردم تا این تشکیلات باقی بماند. یعنی اهمیت اینکه سه نفر در کنار هم دارند یک کار فرهنگی انجام می‌دهند، برای من به مراتب، به مراتب، به مراتب بیشتر از اهمیت خود آن محصولی بود که منتشر می‌شد. (این توضیح را دادم و عذرخواهی می‌کنم اگر اضافه بود.)


اما درباره کار مطبوعات، یعنی کار در مدیوم رسانه، می‌خواهم بگویم که من حتی قبل از آن سالی که شما می‌گویید، با روزنامه دیواری کار مطبوعاتی را شروع کردم. آن زمان در مدرسه ما چنین چیزی وجود داشت. نمی‌دانم الان هم وجود دارد یا نه که قطعاً به نظرم دیگر مثل آن زمان نیست؛ حالا شاید چیزهای دیگری جایگزین شده باشد. روزنامه دیواری اولین اتفاقی بود که ذهنِ بچه‌ها را در مدرسه به سمت یک کار جمعی جلب می‌کرد. من به عنوان کسی که صاحب یکی از این روزنامه‌های دیواری بودم، وقتی می‌دیدم بچه‌ها در راهروی مدرسه می‌ایستادند و این روزنامه دیواری را می‌خواندند، لذت می‌بردم. بعد پیش خودم فکر می‌کردم که چه کار کنم تا این روزنامه بیشتر جلب توجه کند.
فکر می‌کردم اگر در این روزنامه‌ی دیواری، به جای اینکه از یک دایره‌المعارف، مثلاً درباره کراتِ آسمانی یا بیماری‌های خاصی مطلب بنویسم ــ نه اینکه بد باشد ــ اما مثلاً با یکی از معلم‌هایمان مصاحبه کنیم یا با مدیرمان یا ناظم‌مان یا با پدر یا مادرِ یکی از بچه‌ها مصاحبه کنیم، این می‌تواند یکی از بخش‌های آن باشد و از همان‌جا شروع شد.
من آن‌قدر عاشقِ کار مطبوعاتی بودم که یکی از پاتوق‌هایم، جدا از جلوی سینما، ایستادن کنار سینماهایی بود که صدای فیلم را پخش می‌کردند. آنجا می‌ایستادم و گوش می‌کردم و عکس‌هایی را که در ویترین‌ها بود نگاه می‌کردم؛ آنچه که متأسفانه الان دیگر از بین رفته و آن سینماها دیگر وجود ندارند.
یکی دیگر از کارهایی که می‌کردم این بود که در اراک، چون تا دوران دیپلم در اراک زندگی کردم، همیشه می‌رفتم جلوی کیوسکِ روزنامه‌فروشی. مثلاً چهارشنبه‌ها سراغ مجله «فیلم و هنر» یا «ماه‌نو فیلم» را می‌گرفتم.
گاهی اوقات مجله‌ها با قطار می‌آمد. به صاحب آن کیوسک ــ آقای عباس ذوالفقاری ــ می‌گفتم:
«می‌خواهید من بروم از راه‌آهن آن بسته را تحویل بگیرم و بیاورم؟»


مسیر مرکزِ شهر تا راه‌آهن هم مسیر طولانی‌ای بود. من با اتوبوسِ واحد و بعد مقداری پیاده، می‌رفتم تا انبار توشه‌ی راه‌آهن، و اگر مجله آمده بود، آن را تحویل می‌گفتم و تا وقتی نماینده مجله آن را باز می‌کرد، با هیجان، اولین نفر خودم باشم که آن را برمی‌دارم.
آن زمان روزنامه‌فروش‌ها یک دوچرخه داشتند که پشتش یک خورجین بود. روزنامه‌ها و مجله‌های تازه که می‌آمد، آن‌ها را داخل خورجین می‌گذاشتند و آن را برای مشترک‌ها می‌بردند؛ مثلاً به یک کوچه و پلاک مشخص می‌رفتند و روزنامه را از زیر در می‌انداختند داخلِ حیاط.
اغلب من به صاحب آن کیوسک می‌گفتم: «شما بروید کارتان را انجام بدهید، من اینجا به جای شما روزنامه می‌فروشم.»
او می‌رفت دنبال کارهایش و من به جای او پشت کیوسک می‌نشستم و روزنامه می‌فروختم، اما در عوض، مجلاتی را که دور تا دور کیوسک آویزان کرده بود، ورق می‌زدم و کیف می‌کردم.

////

                                                 

                                               وقتی عباس یاری شهردار وقت را به چالش کشید

آقای یاری در آن مقطع چند سال‌تان بود؟
فکر کنم ۱۴ یا ۱۵ سالم بود. کلاس دوم دبیرستان بودم. یادم می‌آید آقای ذوالفقاری _ امیدوارم اگر زنده است عمرش دراز، طولانی و شاد باشد؛ اگر هم از دنیا رفته، روحش در آرامش باشد ــ آن زمان خودش نمایندهٔ چند نشریه از جمله مجله «تهران مصور» هم بود. او به من گفت: «می‌خواهی یک نامه به تهران بدهم تا خبرنگار مجله تهران مصور بشوی؟»
با خوشحالی پذیرفتم. او مرا معرفی کرد و شدم خبرنگار مجله «تهران مصور» در اراک. خب حالا من یک محصل دبیرستانی کوچک بودم. می‌رفتم به مناسبت‌هایی که مثلاً شهردار، فرماندار، استاندار یا وزیری می‌آمد، یا مقاماتی برای افتتاح یا برنامه‌ای دیگر حضور داشتند.
اما جدا از این‌ها، گفتم باید راه‌هایی پیدا کنم که این مجله فقط خبرِ حضورِ یک مسئول را منتشر نکند. اینکه بگوییم «آقای شهردار در فلان مراسم بود» به چه درد می‌خورد؟ برای همین، خبرهایی را که به مشکلات شهر برمی‌گشت، منعکس می‌کردم.
در ادامه خودم نمایندهٔ مجله‌ی «صبح امروز» و خبرنگارِ کیهان هم شدم. خیلی در شهر مورد توجه بودم. یکی از نمونه‌ خبرهای انتقادی را که در کیهان چاپ شد، برایتان نقل می‌کنم.

شهردارِ وقتِ اراک، آقای احسانی در نیمه‌های اسفند، اعلامیه‌هایی چاپ کرده بود؛ همان شکل‌های معمولِ آن زمان. خوب نزدیکی‌های عیدِ نوروز بود، شهردار در آن اعلامیه چند تذکر مفید خطاب به همشهریان نوشته بود، مثلا: «از مردم خواهش می‌کنم نظافتِ شهر را رعایت کنند و با مهمانانِ نوروزی، با محبت برخورد کنند»
و از این قبیل توصیه‌های اخلاقی و شهروندی. این اعلامیه‌ها را کارگرانِ شهرداری، با سریچ که چسبِ خیلی بدشکل و سختی است، به مکان‌های شلوغ و پر رفت‌وآمدِ شهر چسبانده بودند.
عکاسم از این دیوارها عکس گرفت. استاد محمدعلی داوری(عکاسی همایون) را می‌گویم که روحش در آرامش باشد. یکی از بهترین استادان من بود. خبرنگار/عکاسی باذوق، خلاق و انسانِ نازنینی بود که با دوربین و فلاش در تمام مناسبت‌ها، حاضر بود؛ یک انسان و عکاسِ درجه یک. او از این دیوارهای شهر عکس گرفت و من نوشتم:
«آقای شهردار، شما کار جالبی کردید که این موارد را توضیح دادید، اما رطب خورده، منعِ رطب کی کند!؟»
این تیترِ مطلبم بود.
نوشتم: « همین که شما این‌ اعلامیه‌ها را به در و دیوارِ شهر چسبانده‌اید، خودِتان شهر را کثیف کرده‌اید...»
البته آن زمان نمی‌دانستم که یک روزی به وضعیتی می‌رسیم که اصلاً از درِ هر خانه‌ای که می‌خواهی وارد شوی، هزار تا از این برچسب‌های تخلیه چاه و لوله بازکنی را می‌بینی. البته خانه‌ی من هیچ‌وقت این‌طور نبوده، چون خودم این برچسب‌ها را می‌کنم.
اون مقطع که این مطلب در روزنامه‌ی کیهان چاپ شد، به من گفتند از شهرداری تو را می‌خواهند و شهردار گفته فلانی بیاد. این مطلب در روزنامه کیهان چاپ شده بود. نماینده روزنامه در اراک آقایی بود به نام آقای اکبرزاده که ایشان هم مرحوم شده است.
بنده خدا حسابی ترسیده بود، به من نهیب زد که:
«چکار می‌کنی پسر! خیلی خطرناک است. تو یک جوان جوجه محصلی، یک چیزی نوشتی که شهردار را نقد کردی. احتمالا سر و کارت می‌افته به ساواک. پدرت را در می‌آورند!»
خلاصه توی دلِ من را هم حسابی خالی کرد.
دوباره که تماس گرفتند، دفترِ روزنامه بودم، گفتم:
«حالا هرچی شد، بشه!!!می‌رم.»
رفتم شهرداری، اتاقِ رئیس دفترِ شهردار خودم را معرفی کردم و گفتم: «مثل اینکه آقای شهردار با من کار داشتند.»
از اتاقِ شهردار، انگار صدای سروصدا می‌آمد. او داشت سرِ یک نفر داد و بیداد می‌کرد. نمی‌دانم درباره باغچه یا پیاده‌رو بود؛ اینکه چرا این کار را کردید و چه اتفاقی افتاده است! هم خوشم آمد، هم بیشتر ترسیدم. با خودم گفتم این الان با عصبانیت دارد با یکی برخورد می‌کند، من می‌خواهم بروم داخل؟ 
خلاصه چند نفری آمدند بیرون و من رفتم داخل. با لحن تحکم‌آمیزی اشاره کرد بنشینم. بعد از لحظه‌ای سکوت، که انگار یک قرن گذشته، به من گفت: «آقا، آبروی ما را بردی. لااقل به خود من منتقل می‌کردی.»

برخورد جالبی کرد. گفت: «ولی درست نوشتی! من اولین اعلان را خودم باید از دیوار بردارم. الان زنگ بزن به عکاست بیاد وقتی دارم دیوار را تمیز می‌کنم، عکس بگیرد.»
خلاصه راهی شدیم. یادم هست یکی دو تا از آن اعلامیه‌ها را خودش روی چهارپایه ایستاد و با آب و کاتر پاک کرد و گفت: «حالا این را هم منعکس کن.»
می‌خواهم بگویم بستگی به نگاه ما دارد؛ به عنوان یک خبرنگار، به عنوان کسی که باید ببینیم چقدر در جایی که هستیم مؤثر هستیم.
اصلاً مهم نیست که ما خبرنگارِ فلان رسانه مهم هستیم؛ در تلویزیون هستیم که بُرد زیادی دارد، در فلان روزنامه هستیم یا در کجا هستیم. حتی به عنوان یک خبرنگارِ شهرستانی، حتی به عنوان یک خبرنگار محصل که نه ریش‌ِ سفیدی دارد، نه امکانات خاصی، می‌توانیم مؤثر باشیم و می‌توانیم در اتفاقات گمشده، نقش داشته باشیم.

////

                                                  وقتی عباس یاری تعزیه اجرا می‌کرد

آقای یاری شما همزمان با کیهان، در مجله تهران مصور کار می‌کردید؟
من خبرنگاری را با مجله تهران مصور شروع کردم، بعد روزنامه کیهان هم به آن اضافه شد. همان زمان، نمایندهٔ مجله‌ی « صبح امروز» هم بودم که سردبیرش زنده‌یاد ناصرِ ملک‌محمدی بود و نسبتی هم با ما داشت، او از دوستانِ پهلوان تختی بود و خودش هم از نظر اخلاقی، مثلِ تختی بسیار بامعرفت و نازنین بود، خیلی از روزنامه‌نگارانِ ما، مثلِ احمد امینی، ناصر شهلا و هوشنگ اعلم، درکنارِ او کارِ مطبوعاتی را یاد گرفتند.
مجله تهران مصور که عکس خانم پوری بنایی روی جلدش هست و عکسِ خیلی درستی هم هست؛ چون من با پدر ایشان، زنده‌یاد علی بنایی، در تعزیه بازی کرده‌ام.
یعنی وقتی کوچولو بودم، نقش حضرت علی‌اصغر و یکی از طفلان مسلم را بازی می‌کردم. پدر خانم بنایی، واقعا یکی از بهترین تعزیه‌خوان‌های اراک بود.
در بازار اراک(که یکی از معروف‌ترین بازارهای ایران است)، تعزیه‌های جالبی اجرا می‌شد و او هم خیلی معروف بود.
می‌گفت:«من نقش اولیا را بازی نمی‌کنم، شاید گناهی کرده باشم، معمولا نقش اشقیا مثلِ شمر را بازی می‌کنم.»
او نقشِ شمر را جوری بازی می‌کرد. می‌دانید که در مدیومِ نمایش، بدمن داستان است که باعث می‌شود نقش مثبت بیشتر دیده شود. او چنان نعره‌هایی می‌زد که واقعاً بازار می‌لرزید.

                                                       بعد از تعزیه نصف صورتم کبود بود
شما با ایشان همکاری کردید؟
البته وقتی می‌گویم با ایشان، چون با کسان دیگری هم در سال‌های دیگر بودم. خیلی وقت‌ها آن «بدمن» باید یک سیلی می‌زد به من، که مردم وقتی تعزیه را می‌دیدند، گریه کنند و آن درام شکل بگیرد. خیلی وقت‌ها سرم را که درست نمی‌چرخاندم، همان سیلی به صورتم می‌خورد. بعد از اینکه تعزیه تمام می‌شد، نصف صورتم کبود بود! چون این اجرا طی ده روز، از ابتدای بازار تا انتهای آن باید تکرار می‌شد. مردم هم روی زمین نشسته بودند. گاهی وقتی در پایانِ اجرا می‌رفتم خانه؛ مادرم صورتم را که می‌دید، گریه می‌کرد و به اشقیا بد و بیراه می‌گفت!

                                                وقتی عباس یاری یک محصل خبرنگار پولدار بود!

برگردیم به مجله‌ی تهران مصور، در موردِ این مجله، فکر می‌کردم چه کار کنم که این مجله تیراژ پیدا کند و در خانواده‌ها نفوذِ بیشتری داشته باشد. احساس می‌کردم این یک کار فرهنگی است؛ خب بالا رفتنِ تیراژ باعث می‌شد هم ناشر مجله، هم نماینده پولدارتر شوند و بردِ خبرها هم بیشتر شود.
ابتدا برای چاپِ عکسِ شاگرد اول‌ها هزینه‌ای از خانواده‌ها گرفته می‌شد که زیاد بود، من فکر کردم اگر عکسِ شاگردهای درس‌خوانِ هرکلاس را چاپ کنیم، نشریه فروشِ بیشتری پیدا می‌کند. عنوانش را هم گذاشته بودم:
«گل‌های سرسبد مدرسه ...»
همراه با تاریخچه‌ای از آن مدرسه و عکسِ دسته‌جمعیِ مدیر و ناظم و معلم‌ها.
این باعث می‌شد که هر مدرسه، از هر کلاس، ۱۰ تا ۱۵ عکس از بچه‌های درس‌خوان می‌گرفتند، دیگر چندان مهم نبود که او حتما معدلش ۲۰ بوده، اما جدا از نمره‌های خوب، حتما در اخلاق و رفتار یا تلاش، خوب بوده. اگر مدرسه‌ای مثلاً ۶ کلاس داشت یا ۱۰ کلاس داشت، یک‌دفعه تعداد زیادی عکس از بچه‌ها می‌آمد.
برای هر کدامشان هم رقم خیلی کمی پرداخت می‌کردند که هم نماینده و هم خود مجله می‌دانستند این مبلغ به من تعلق می‌گرفت. به این خاطر من یک محصل/خبرنگارِ پولدار بودم!

////


یک‌دفعه تیراژ مجله در اراک از ۳۰ نسخه رسید به ۵۰۰ و گاهی تا ۸۰۰ نسخه. البته من از جاهای دیگر هم، مثلاً از روستاها، از سپاهیان دانش و جاهای مختلف، مطالب و عکس و خبر داشتم. (سال ۱۳۴۹)سردبیرِ «تهران مصور» آقای حسین سرفراز بود. خیلی از روزنامه‌نگارهای خوب هم از همین مجله وارد جامعه‌ی مطبوعات شدند. بعد من کارم را در کیهان بیشتر کردم و تا زمانِ سربازی کارِ خبرنگاری را ادامه دادم.
جدا از این، اگر هر فیلمی هم برای تولید به اراک می‌آمدند، جدا از کمک، مصاحبه و گزارش‌های پشت صحنه برای مجله‌ی «فیلم‌وهنر» می‌فرستادم.
زنده یاد علی حاتمی برای چند تا از فیلم‌هایش مثل «قلندر» آمد اراک. خسروپرویزی هم تمامی صحنه‌های فیلم «لوطی» را در اراک گرفت که من جدا از پشت صحنه، با ناصر ملک‌مطیعی مصاحبه کردم.



برای کدام فیلم از خانه فرار کردید؟
زمانِ فیلمبرداریِ صحنه‌ی قالیشویانِ فیلم «طوقی» ساخته‌ی علی حاتمی که ملک‌مطیعی، بهروز وثوقی و آفرین بازی می‌کردند، رفتم کاشان.
یک بار هم زمانِ جشنواره سپاس بدونِ اطلاعِ خانواده راهی تهران شدم. به خانواده گفته بودم شب می‌روم خانه یکی از اقوام که با پسرشان درس بخوانم، اما به جای اینکه بروم خانه آنها، سوار اتوبوس شدم و آمدم تهران. غروب بود، رفتم دفتر مجله‌ی «فیلم و هنر» جلسه‌ی شورا برگزار می‌شد و قرار بود آن شب مراسم برگزار شود. گفتم: «با آقای جمال امید که سردبیر مجله بود، کارِ مهمی دارم!»
آقایی که آبدارچیِ مجله بود با اخم گفت: «برو دنبال کارت، جلسه است. امشب جشنواره است.»
گفتم: «اینجا می‌ایستم تا ایشان بیاید و پیامم را بدهم.»
از خوش شانسی، آقای امید بعد از مدتی از جلسه بیرون آمد تا کاری انجام دهد. با تعجب پرسید: «چرا درس و کلاس را ول کردی آمدی تهران؟»
گفتم: «آمدم چون خوبه که شما یک خبرنگارِ شهرستانی هم در مراسم داشته باشید!»
آقای امید رفت داخل جلسه و با یک کارت برگشت. آن شبِ رویایی من در آن مراسم شرکت کردم.
بعد هم چون نمی‌خواستم هیچ‌کس بفهمد که آمده‌ام تهران، بعداز تمام شدنِ مراسم، شب جایی برای خواب نداشتم. خوشبختانه آن زمان گوشی همراه نبود که خانواده‌ام زنگ بزنند و بپرسند کجایی؟
حدود ساعت یک شب از درایوین سینما ونک بیرون آمدم. حالا نمی‌دانستم کجا بروم. خیابان هم برخلافِ این شب‌ها سوت و کور بود. از آنجا پیاده آمدم تا شمس‌العماره. اتوبوس‌ها بودند، صبح زود رسیدم به اولین اتوبوس و برگشتم اراک.
خانواده‌ام هم نفهمیدند و هنوز هم نفهمیدند.

خاطره شنیدنی از سینمارفتن و فعالیت‌های هنری

علاقه‌تان بیشتر به حوزه‌های هنری بود؟
معمولاً در هر اتفاقِ هنری حاضر بودم، البته خودم هم فعالیت هنری داشتم. دو تا نمایش هم در اراک روی صحنه بردیم؛ «چوب به دست‌های ورزیل» آقای ساعدی و «شهر قصه».
من همیشه بچه‌های هم‌محله‌ای‌ام را جمع می‌کردم که برویم سینما. پول‌هایشان را جمع می‌کردم، خودم هم می‌رفتم در صف می‌ایستادم، چون سینما حال خیلی خوبی داشت. بعضی فیلم‌ها خیلی شلوغ می‌شد. یادم هست فیلمی را می‌خواستیم برویم. من برای خرید بلیت در صف ایستاده بودم و بچه‌ها که پول‌شان دست من بود، جلوی ویترینِ سینما ایستاده بودند.
تا رسیدم جلوی گیشه، بلیت تمام شد. گفتند منتظر بمانید تا سانس بعد. من همان‌جا کنار گیشه ایستادم. گفتم اگر بروم آن طرف، صف را از دست می‌دهم.
خلاصه ایستادم و ایستادم تا سانس قبلی، صف هم لحظه به لحظه شلوغ‌تر می‌شد. بمحضِ باز شدن گیشه، هُل دادنِ جمعیت شروع شد. همه شروع کردند به هل دادن؛ من هم میله‌های گیشه را محکم گرفته بودم تا از صف بیرون انداخته نشوم. آن‌قدر فشار زیاد شد که دستِ من باز شد و پول‌ها ریخت زیرِ پای جمعیت. حتی یک ریال از آن پول‌ها را نشد پیدا کنیم؛ نمی‌شد جمعیت را کنار بزنیم تا پول‌های ریخته شده را پیدا کنیم.

بعدها فکر فیلمسازی با همین بچه‌ها به سرم زد! نامه‌ای برای شرکت «کداک» در مخبرالدوله فرستادم تا کاتالوگ و قیمتِ دوربین‌های ۸ میلیمتری را برایمان بفرستند. کاتالوگ که آمد، ورق زدم و دیدم ارزان‌ترین دوربین ۶۰۰ تومان است که در آن مقطع رقم زیادی بود، خصوصا برای ما که پول توی جیبِ‌مان نهایتاً یک تا دو ریال بود. فکر کردم با این شرایط، شاید ۶۰۰۰ روز باید طول بکشد تا من بتوانم پول این دوربین را جور کنم؛ تازه دوربینی که صدای سرصحنه هم نمی‌توانست ضبط کند.
به بچه‌ها گفتم بیایید یک تعاونی درست کنیم؛ هر کس پول بیشتری آورد، نقش بهتری بگیرد! شروع کردم به نوشتنِ فیلمنامه. هنوز هم آن فیلمنامه را دارم. نامش «گرگ» بود، چون خیلی تحت تأثیر ساموئل خاچکیان بودم.
مقداری پول که جور شد. من و یکی از دوستانم، آقای علی‌محمد ذوالفقاری، نقطه‌ی ساختِ دوربین را کشیدیم. ایشان سهم زیادی در زندگی من، به لحاظ رشد، داشتند رفیقِ بسیار همراه و یکرنگی بودند. نشستیم و نقشه آن دوربین را کشیدیم؛ یعنی برای خودمان فکر کردیم که چطوری می‌توانیم دوربینی بسازیم که بتوانیم باهاش فیلم بسازیم!
به بچه‌ها گفتیم: «بیایید به شکلِ تعاونی، پول بگذاریم، دوربین را بسازیم و فیلم را شروع کنیم!»
نقطه‌ی جعبه‌ی دوربین را به تراشکار دادیم. گفتیم: «آقا یک جعبه‌ی با این‌ ابعاد درست کن.» بعد رفتیم یک مغازه‌ای که دوربین و وسایل ِ عکاسی می‌فروخت، لنزی برای دوربین خریدیم و خلاصه هرجوری بود شروع کردیم. چون من قبلاً با پسر عمه‌ام آپارات ساخته بودم. آپاراتی که می‌شود گفت یک جور پروژکتور اسلاید بود. یعنی ما مقوایی را اندازه فریم ۳۵ میلیمتری وی‌بریدیم، وسط آن اندازه کادر هر فریم سوراخ‌هایی را خالی می‌کردیم و هر فریم را آنجا جاسازی می‌کردیم بعد این مقوا را از مقابل جعبه آپارات رد می‌کردیم و تصویر می‌افتاد روی دیوار گچیِ اتاقی که تاریک بود...
دوربین‌مان هم در حالِ آماده شدن بود.
یک روز سر کلاس بودم که در زدند، فراشِ مدرسه بود، گفت:
«یاری بیاید دفتر.»
نمی‌دانستم برای چه کاری احضارم کرده‌اند.
رفتم دفتر و دیدم چند تا از مادرهای بچه‌ها آمده‌اند و با داد و فریاد بلوایی به پا کرده‌اند. می‌گفتند: «این بچه‌ی فاسد، بچه‌های ما را گول زده! و ازشان پول‌ گرفته تا بازیگران کنه!»
مثلاً مادر یکی از بچه‌ها می‌گفت،پسرش خرجی خانه را که زیر فرش بوده، برداشته داده به من! می‌گفتند: «این بچه گفته می‌خواهم شما را هنرپیشه کنم» و از این جور چیزها.
مدیر مدرسه از من توضیح خواست و از بچه‌ها هم لیست گرفت که چه کسی چقدر پول داده است. گفتند: «تا فردا باید پول‌ها را پس بدهی تا من بگذارم بروی کلاس، وگرنه خانواده‌ات باید بیایند.»
من هم جرأت نمی‌کردم به پدرم ماجرا را بگوییم که چه اتفاقی افتاده است. خوشبختانه مادربزرگم که زنِ بسیار مهربانی بود و در کارگاه فرش‌بافی با پدرم شراکت داشت، خلالِ مشکل شد.
او زنِ خوبی بود. اولین قصه‌های زندگی‌ام را مادر بزرگ برایم تعریف می‌کرد. خدا رحمتش کند؛ ما رابطه‌ی خیلی خوبی با هم داشتیم. آن دوربینی هم که ساختیم و می‌خواستیم باهاش فیلم بسازیم، در نهایت به دوربین عکاسی تبدیل شد.
ما با همان دوربین عکس‌های زیادی گرفتیم. بچه‌ها را می‌بردیم کوه و جاهای مختلف، با میزانسن‌های مختلف، عکس‌های جالبی گرفتیم؛ مثلا دو نفر در پس‌زمینه، در حال دعوا یا اتفاقی دیگر، عکس می‌گرفتیم.
این‌ها یک جور تمرین دکوپاژ بود برای صحنه‌های فیلمنامه‌ای که نوشته بودم و درصددِ شکارِ بچه‌های دیگری برای تولیدش بودم. وقتی بچه‌ها عکس‌های چاپ‌شده‌شان را دیدند، بیشتر راغب شدند که ما این کار را ادامه بدهیم.
بعد وقتی بیشتر پیگیر شدیم فهمیدیم ساختِ این دوربین پیچیده‌تر از تصوری است که داشتیم. مثلا دوربینِ فیلم برداری موتوری لازم دارد که باید ۲۴ فریم را از مقابل لنز رد کند. در نهایت، در حدِ همان دوربینِ عکاسی باقی ماند. چند سالِ پیش دوباره این نگاتیوها را برای چاپ فرستادم و هنوز بخشی از آن عکس‌ها را دارم.

////



شما در سال‌های اخیر سراغ رسانه آنلاین رفتید، سایتی به نام «سینمای بدون مرز»، از روزنامه و مجله کاغذی در این شرایط ناامید شدید؟
ببینید، من درخواست یک مجله سینمایی هم کرده‌ام به نام «فیلم فردا». بعد هرچه جلو رفتیم، دیدم شرایط به لحاظ فرهنگی و ملزوماتِ چاپ مدام بدتر می‌شود، چون جدا از هزینه‌ها، ما از پایه با این مشکلِ فرهنگی روبه‌رو هستیم.
بچه‌های ما عادت به کتاب خواندن ندارند. مدت‌هاست این‌طور شده است، برای بچه‌هایمان قصه نمی‌گوییم و خودمان را به فضاهای مجازی سپرده‌ایم.
الان هم که بچه‌ها هرکدام باید یک موبایل داشته باشند تا مثلاً برنامه‌ی درسی‌شان را ببینند، اما نمی‌دانیم این وسیله تا کجاها می‌تواند پیش برود. البته در بعضی کشورها قوانینِ خیلی سخت‌گیرانه‌ای وجود دارد، اما اینجا اگر هر قانونی گذاشته شود، به نظر می‌رسد خیلی‌ها معترض می‌شوند.
سرانجام با یکی از دوستانم آقای حسن تهرانی که از همکارانِ قدیمی‌ام در تلویزیون بود و نزدیک ۳۷، ۳۸ سال است که در آمریکا زندگی می‌کند و آنجا هم فعالیت‌های هنری و سینمایی دارد و در جشنواره‌ها هم فعالیت داشته است، مجله‌ی اینترنتیِ «سینمای بدون مرز» را راه‌اندازی کردیم. ایده‌ٔ ما این است که نگاه‌مان به انسان باشد؛ بدون اینکه رنگ پوست، رنگ چشم، نگاه، اقلیم یا تفاوت‌های دیگر اهمیت داشته باشد. نگاه ما این بوده که وارد دسته‌بندی‌های دیگر نشویم؛ «سینمای بدون مرز» یعنی سینمایی که درباره انسان حرف می‌زند.

////



هنوز برای انتشارِ مجله‌ی کاغذی مجوز نگرفته‌اید؟
هنوز نه، چون جلسه‌های صدور مجوز بخاطر بحران‌های مختلف از جمله جنگ و جابه‌جایی شورا، مرتب دستخوشِ تغییر می‌شود. به هرحال فکر می‌کنم کمتر کسی در ایران به اندازه من سابقه کار مطبوعاتی داشته باشد.
البته برای مجوز کاغذی، خودم هم دیگر پیگیری نکردم. معمولا چیزهایی را که برای شخص خودم بخواهم، خیلی پیگیری نمی‌کنم. همان‌طور که برای تداوم مجله فیلم چقدر تلاش کردم و بعد برای امتیاز و راه‌اندازی مجله فیلم امروز هم همین‌طور اما همیشه خودم را در سایه نگه داشتم. همیشه در طول آن سال‌ها همین‌طور بود. شاید اگر الان هنوز در «مجله فیلم امروز» بودم، نمی‌آمدم اینجا بنشینم و از خودم بگویم.
هرچند بعدها فهمیدم این هم شاید اشکال است؛ چون بعضی‌ها به من می‌گفتند: «تو چنان خودت را در سایه نگاه می‌داری که انگار در مجله نقشِ چندانی نداری و نیستی.»
همیشه بودن در یک جا، نشانه‌ی بودن نیست، چون متوجه شدم بعضی شرکایم احساس می‌کردند من کارمندشان هستم!»

یک نکته دیگر هم باید با صدای بلند بگویم. در طول این ۳۸ سالی که مجله فیلم منتشر شد، من هیچ کار شخصی انجام ندادم. حتی یک بروشور هم به نام خودم کار نکردم.
آن‌قدر ناشرهای مختلف به من گفتند: «چرا خاطراتِ مطبوعاتی‌اش طیِ سال‌ها کار را چاپ نمی‌کنی.»
گفتم: «نه، من کارِ شخصی نمی‌کنم.»
در مجله فیلم، طی آن ۳۸ سال، هیچ متنِ خبری، یا عکسی و هیچ مطلب و نقدی به شکل تبلیغات چاپ نشد حداقل اگر متوجه می‌شدیم پشتِ نقدی، بوی قورمه سبزی می‌دهد، آن مطلب را چاپ نمی‌کردیم.
می‌گفتیم اگر آگهی است، باید در بخشِ آگهی چاپ شود و مشخص باشد. البته روی جلد مجله، به عنوانِ یک بیلبوردِ تبلیغی، دراختیارِ فیلم‌های خوب و زمان اکران‌شان بود.

چون آن زمان مردم، صبح که از خانه بیرون می‌آمدند، یکی از کارهایشان این بود که هرکجا کیوسکِ روزنامه‌فروشی سرِ راهشان بود، ببینند تیتر خبرها چیست با چه مجله جدیدی منتشر شده، آن‌ها به‌طور طبیعی نگاهشان به روی جلد مجله فیلم هم می‌افتاد.
در همان اواخرِ دهه‌ی شصت و هفتاد و هشتاد تیراژِ مجله‌ی مجله تا ۷۰ و ۷۵ هزار نسخه هم رسیده بود.
خیلی برایم دردناک است وقتی می‌شنوم امروز تیراژِ بعضی از نشریات حتی به ۱۰۰ نسخه هم نمی‌رسد، البته سیستمِ آموزشی ما و یکه‌تازیِ فضای مجازی خیلی در این فضا تأثیرگذار است.
ببینید، آن زمان وقتی قرار بود یک خبر، مطلب یا گزارشی چاپ شود، اول نمونه خوان مطلب را می‌خواند تا غلط‌های تایپی را اصلاح و رسم‌الخطِ مجله را مرتب کند. بعد دبیر صفحه مطلب را می‌خواند، بعد نوبتِ ویراستار و سردبیر می‌شد، دستِ آخر، مدیرِمسئول بررسی می‌کرد و می‌فرستاد برای صفحه‌آرایی.
این روزها در فضای مجازی طرف در خانه‌ نشسته، هم نویسنده است، هم نمونه خوان، هم دبیرصفحه و سردبیر و مدیر مسئول و صاحب امتیاز!

////



حتی برای سایت‌های خبری هم شرایط طوری شده که تلگرام و فضای مجازی یک‌دفعه کاری می‌کنند که شما باید به جای انتشار خبر، بروید دنبال همان خبر و یک گزارش تهیه کنید، چون خبر سوخته است.
آن زمان ما حتی یک دستگاه فکس هم داشتیم که با قیمت خیلی گرانی امتیازش را می‌دادند. مثل همان دوره‌ای که اولین رادیوها وارد ایران شد چون برای خرید یک رادیو باید می‌رفتید شهربانی، فرم پر می‌کردید و برای داشتن آن در خانه مجوز می‌گرفتید.
فکس هم تقریبا همین شرایط را داشت. همین که فکس را گرفتیم، پشت سر هم اطلاعیه‌ها و خبرهای روابط عمومی‌های مختلف می‌آمد. من به بچه‌ها می‌گفتم:
«ما باید وقتی این خبرهای فکسی را دریافت می‌کنیم، درباره‌شان تحقیق و راستی‌آزمایی کنیم و بعد با نگاه خودمان خبر را چاپ کنیم، نه اینکه فقط خبرِ روابط عمومی را مستقیم بفرستیم برای چاپ.» چون چاپ کردنِ خبرِ آماده، نامش روزنامه‌نگاری نیست. متاسفانه رادیو و تلویزیون هم همان اخبارِ فکسیِ روابط عمومیِ وزارتخانه‌ها را منتشر می‌کردند و برای نشرِ یک خبر، تلاش و زحمتی کشیده نمی‌شد.
متأسفانه با توقیفِ غله‌ای نشریات، روزنامه‌نگارهای استخوان خرد کرده و کاربلد آرام‌آرام از صحنه خارج شدند و کنار رفتند. خیلی از آن‌ها هم بخاطر بیکاری از ایران رفتند و جذبِ شبکه‌های فارسی‌زبان شدند. آخرش کار به جایی رسید که می‌دیدیم بعضی از این برنامه‌ها از نظر حرفه‌ای بودن، خیلی بهتر از برنامه‌هایی هستند که ما اینجا تولید و پخش می‌کنیم.

داشتم فکر می‌کردم اگر این روزها با بچه‌های خبرنگارِ نسل جدید مواجه شوید و آن‌ها سراغ شما بیایند، اساساً روزنامه‌نگاری و خبرنگاری سینمایی را در چه وضعیتی می‌بینید؟ 
من الان در همین «سینمای بدون مرز» با این نسل روبرو هستم. یک بخشی از این دوستانِ نویسنده را از قبل می‌شناختم و با آن‌ها آشنا بودم. بعضی از آن‌ها برای رسانه‌ی ما می‌نویسند، بچه‌های جوان‌تری هم هستند که قلم و نگاهی شاداب و حرفه‌ای دارند. مطالبشان را که هر شب ادیت می‌کنم و می‌خوانم از آنها کلی چیز یاد می‌گیرم. بدون استثنا هر شب یک مطلبِ تازه و خواندنی داریم. ما باید به سمتِ پرورشِ همین نیروهای خلاق و باذوق برویم، به آن‌ها میدان بدهیم و کمک کنیم رشد کنند.

////

                                                 خاطرات شنیدنی از مهم‌ترین مصاحبه‌ها

شما مهم‌ترین مصاحبه‌ای که در بخش سینمایی داشتید و برای رسیدن به آن خیلی تلاش کردید، کدام مصاحبه بود؟
من با خیلی‌ها مصاحبه داشتم، مثلاً آقای آنتونی کویین که در سینمای دنیا یک فوقِ ستاره بود، وقتی برای بازی در فیلم «کاروان‌ها» به ایران آمد، بمحض ورودش در فرودگاهِ مهرآباد، برای مصاحبه رفتم سراغش. نکته‌ای که برای او و دیگران جالب بود، این بود که من سؤال‌ها را به انگلیسی می‌پرسیدم و او هم به انگلیسی جواب می‌داد، اما من جواب‌ها را به فارسی یادداشت می‌کردم. بعد ما همراه او و جیمز فارگو(کارگردان) و سایرِ بازیگران و عواملِ فیلم، به اصفهان سفر کردیم که محلِ لوکیشنِ «کاروان‌ها» بود.
هر جشنواره‌ای هم که می‌رفتم، بدون استثنا با مدیرانِ فستیوال یا داوران گفت‌وگو می‌کردم. یکی از خاطره‌انگیزترین آدم‌هایی که با او حرف زدم، «ژوزه ساراماگو» خالقِ کتابِ «کوری» بود.
او یکی از آدم‌هایی بود که دیدارش برایم خیلی خاطره‌انگیز بود.
وقتی با او دربارهٔ نقش نویسندگان در تغییر جهان صحبت می‌کردیم، گفت: « ما این قدرت را نداریم که با قلم یا فیلم، جهان را عوض کنیم، اما می‌توانیم ذائقه‌ی مردم را به سمت بهتر دیدن و بهتر فکر کردن تاحدی تغییر دهیم.» این جمله خیلی برایم جالب بود.


در جشنواره سن‌سباستین با جاناتان دمی، کارگردان فیلم «سکوت بره‌ها»، مصاحبه کردم که آن زمان معتقد بود آمریکا قدرتِ به زانو درآوردنِ ایران را ندارد، با گیم جاموش که عاشقِ فیلم‌های ایرانی بود. با دمیس روسس، خواننده‌ٔ یونانیِ که آن زمان خیلی در دنیا محبوب بود هم یک مصاحبه‌ی مفصل داشتم.
با کارلو پونتی تهیه‌کنندهٔ معروفِ ایتالیایی و همسرِ سوفیا لورن هم که برای قراردادِ تولید فیلمی باشرکتِ سوفیا لورن به ایران آمده بود، مصاحبه کردم و متوجه شدم که شاه چنان شیفته و واله‌ی سوفیا بوده که دلش می‌خواسته این فیلم ساخته شود اما کارلو زیرِ بار نرفته، می‌دانید که بعد از فوتِ کارلو فونتی، سوفیا هم با مرد دیگری ازدواج نکرد.

                                                 حسرت مصاحبه‌های که به سرانجام نرسید

هنرمندی بوده که دوست داشته باشید باهاش مصاحبه کنید اما به هر دلیلی نشده است؟
بله... مثلاً با یک کارگردان مجارستانی به نام «میکلوش یانچو» که آن روزها خیلی مورد توجه منتقدان و دوستدارانِ سینما بود، مصاحبه کنم. فیلم‌های یانچو بخاطر بعضی ویژگی‌ها، از جمله پلان سکانس‌های خلاقانه، خیلی شبیه کارهای شهرام مکری بود.
من آن سال مهمانِ «جشنوارهٔ فیلم تسالونیکیِ یونان » بودم، همان سالی که محسن امیریوسفی بخاطر فیلم «خواب تلخ» جایزه اول را گرفت. خیلی مشتاق بودم با یانچو که رئیس هیأتِ داورنِ جشنواره بود، مصاحبه کنم، او برای ما فیلمساز قدرتمندی بود؛ مخصوصاً در دورانِ دانشجویی و آن سال‌ها، یکی از کارگردان‌های محبوبِ دانشجویان بود.
من با یانچو بعداز پایانِ جشنواره قراری برای مصاحبه گذاشتم چون او قرار بود چند روز بیشتر در تسالونیکیِ بماند، من هم برگشتم به آتن را دو روز به تعویق انداختم. روز بعد از اختتامیه، راسِ ساعت رفتم هتلش، روبه‌روی هم نشستیم و من دستگاهِ ریکوردر دیجیتالم را که تازه خریده بودم روشن کردم. اما هر کاری کردم، دیدم کار نمی‌کند.
گفتم: «ای بابا، انگار توی سفر ضربه خورده، کار نمی‌کنه!»
یانچو گفت: «اشکالی ندارد، می‌توانید یک دستگاه ضبط از دوستانتان یا دفترِجشنواره امانت بگیرید و قرارِ روز بعد را بگذاریم.»
من با هتلِ محلِ اقامتش هماهنگ کردم زمانِ مصاحبه، ضبطِ صوت‌شان را امانت بگیرم.
روز بعد به هتلش رفتم، اما دیدم یانچو پیامی برایم گذاشته با این مضمون: « دوست گرامی، شب گذشته به دلیل کاری که برایم پیش آمده، مجبور شدم راهیِ آلمان شوم. قرارمان در دیداری دیگر...»
دیداری که هرگز اتفاق نیفتاد چون او متأسفانه بخاطر بیماری فوت کرد و حسرتِ آن مصاحبه، در دل من ماند.


خاطراتی از مصاحبه با هنرمندان ایرانی دارید؟
برای پروندهٔ «ناخدا خورشید»، من با علی نصیریان، سعید پورصمیمی، پروانه‌ معصومی و هارون یشایایی مصاحبه کردم، متاسفانه زنده‌یاد تقوایی بیمار بود.
با زنده‌یاد فتحعلی اویسی هم تماس گرفتم. وقتی بهش زنگ زدم، پشت فرمان بود.
گفت: «الان پشت فرمان هستم، فردا زنگ بزن با هم صحبت کنیم.»
اما فردای آن روز، فتحعلی اویسی فوت کرد.
نقش فتحعلی اویسی در «ناخدا خورشید» خیلی مهم بود؛ از نقش‌های تأثیرگذار آن فیلم بود.
 

از تأثیرگذارترین تیترهایی که در دوران خبرنگاری زده‌اید بگویید؛ تیترهایی که هنوز در ذهنتان مانده است.
یک چیزی که خیلی در دوران خبرنگاری‌ام در اراک به یادم مانده، دوره‌ای بود که هنوز سیستم‌های گسترشِ شبکه‌های تلویزیونی، در بسیاری از شهرستان‌ها راه اندازی نشده بود و هیچ گیرنده‌ای قادر به پخشِ برنامه نبود، ماهواره و این چیزها هم که اصلاً وجود نداشت. تعدادی از مردم تلویزیون خریده بودند؛ اما گیرنده‌شان مثل یک جعبه‌ی بی‌خاصیت، در گوشه‌ای از خانه خاک می‌خورد و کار نمی‌کرد. اما من خانه‌ای را پیدا کردم که تلویزیونشان برنامه پخش می‌کرد. تیترِ خبر این بود:
«فقط یک تلویزیون در اراک برنامه پخش می‌کند!»
این تیتر در صفحه‌ی آخرِ روزنامه کیهان، با حروف درشت چاپ شد.
این تلویزیون متعلق به آقای ترابی رئیس پیشاهنگی اراک بود. حالا چرا همین یک تلویزیون برنامه پخش می‌کرد، هیچ‌کس نمی‌دانست.
مردم هم تلویزیون‌هایشان را می‌آوردند خانه او؛ بیشتر هم فامیل‌، همسایه‌ها، کارمندهای اداره و این‌طور افراد می‌آمدند که ببینند تلویزیون‌شان در این خانه کار می‌کند یا نه؟
این خبر برای روزنامه هم خیلی مهم بود و بابت آن به من پاداش دادند.
تیترش همین بود که اشاره کردم، چون واقعاً عجیب بود چطور هیچ جای شهر هیچ تلویزیونی با هرجور مارکی، کار نمی‌کرد، اما این یکی کار می‌کرد. حتی آخرش هم کسی نفهمید چرا.


در خاطراتتان از سینماگران ایرانی کمتر نام بردید. در حالی که امسال که نگاه می‌کردیم، بخش بزرگی از کسانی که نامشان در تیتراژ فیلم‌ها بود، دیگر حضور ندارند، کمی از سینماگران ایرانی هم یاد کنیم.

من با آقای کیارستمی رابطه‌ی خوبی داشتم، حتی یک سفر جشنواره‌ای هم با باهم به یونان داشتیم. او فیلمِ «بلیت» را که در ایتالیا ساخته بود، داخلِ هتلِ اتاقش برایم پخش کرد. یک بار که برای صرف شام، به رستورانی رفته بودیم، خاطره‌ای برایش تعریف کردم که متوجه شدم او نسبت به جزئیات زندگی، به‌ویژه لحظه‌هایی که یک وجه طنز در آن وجود دارد، چقدر با دقت گوش می‌کند و برای رفتارهای روزمره و نکاتِ به‌نظر کوچک، اهمیت زیادی قائل است.
از آقای مهرجویی هم باید یاد کنم. من با ایشان و همسرشان، رابطه‌ی خیلی خوبی داشتم. خانوم محمدی‌فر را از زمانی که در همشهری و کتابِ اول کار می‌کرد، می‌شناختم.
آقای مهرجویی و همسرشان در فیلمنامه‌ی «نارنجی‌پوش» نقشِ یک استادِ دانشگاه را برای من نوشته بود؛ نقشِ پدرِ حامد بهداد.
ایشان اصرار داشت که من این نقش را براتون نوشته‌ام چون می‌دانم به محیطِ زیست تعلقِ خاطر داری.
گفتم: «من فقط آمده‌ام شما را ببینم و عذرخواهی کنم که پیشنهادتات را می‌خواهم رد کنم.»
پرسید: چرا؟ نگرانی که از پسِ نقش برنیایی!؟» گفتم: «نه، چون شما حتی از چوب هم بازی می‌گیرید! از طرفی، من از بچگی بارها روی صحنه رفته‌ام اما چون به مجله‌ی فیلم وابستگی دارم، می‌خواهم مطبوعاتی باقی بمانم.»
آن روز خانم لعیا زنگنه هم بود، گفت که قرارداد بسته و قرار است نقشِ همسر آن استاد دانشگاه را بازی کند، گفتم البته من آمده‌ام بگویم بازی نمی‌کنم! 
در نهایت من آن نقش را نپذیرفتم و آقای مهرجویی در نهایت آن نقش را کلاً از فیلم‌نامه حذف کرد. در فیلمِ «گُلدن تایم» هم آقای کاکاوند یکی از اپیزودهای را برای بازی من و آقای گلمکانی نوشته بود که آن را هم قبول نکردم و زنده‌یاد پوراحمد جایگزینِ من شد.



درباره یکی از یادداشت‌های اخیرتان صحبت کنیم؛ یادداشتی که در پایانی جام جهانی، در سایتِ «سینمای بدون مرز» منتشر کردید، ما تازه فهمیدم شما چه سابقه‌ای در فیلمبرداری دارید و اینکه با وجود بازنشستگی از صداوسیما، از بسیاری مسابقات مهمِ ورزشی ازجمله فوتبال، فیلمبرداری کرده‌اید. خاطرهٔ جالبی بود، دوست داریم این خاطره را الان به شکل تصویری منتشر کنیم تا ما بتوانیم تصویری آن را ثبت کنیم.

خاطره عباس یاری را در ادامه در این فیلم بصورت تصویری می‌بینیم:



شما چند سال در تلویزیون کار کردید؟ چه سالی بازنشسته شدید؟
سال ۱۳۷۵ بازنشسته شدم، آن زمان ما با ۲۵ سال سابقه بازنشسته می‌شدیم. وقتی زنده‌یاد آقای لاریجانی رئیس سازمانِ صداوسیما شدند، اعلام کردند هر کسی بخواهد می‌تواند درخواستِ بازخرید یا بازنشستگی بدهد. ظاهراً می‌خواستند یک جابه‌جایی در نیروها انجام شود. من هم درخواست بازنشستگی دادم. آن موقع ۲۳ سال سابقه داشتم، اما کمیته‌ی فنی با درخواستِ من موافقت نکرد؛ می‌گفتند پشتِ دوربین به من احتیاج دارند. یک روز رفتم دانشگاه تهران که آقای لاریجانی آنجا درس می‌داد. سلام و علیکی کردیم، ایشان فکر کرد از طرف مجله باهاشون کار دارم.
گفتم: «نه، من کارمند خودتان هستم.» با تعجب نامه‌ را گرفتند، گفتم درخواستِ بازنشستگی داده‌ام، اما با درخواستم مخالفت شده است. گفتند این دوسالِ باقیمانده را هم صبر کنید. گفتم گرفتارم. ایشان هم یادداشتی نوشتند خطاب به آقای جعفری جلوه که رئیسِ شبکه دوم بودند و دستور پیگیری دادند. در نهایت کار بازنشستگی من انجام شد.
 

////

                                                     اعتراف تلخ عباس یاری و ناگفته‌هایش از وطن

آقای یاری، در پایان می‌خواهم بپرسم با توجه به شرایط جامعه، اگر صحبتی برای جمع‌بندیِ این گفت‌وگو دارید، بیان کنید.
در وضعیت جنگی، بعضی‌ها مثلِ من حتی یک دقیقه هم تهران را ترک نکردند. به همسرم گفتم: «اگر قرار باشد اینجا موشکی بخورد یا اتفاقی بیفتد، حداقل خودمان متوجه نمی‌شویم و راحت می‌رویم آن دنیا! اگر هم نخورد که بی‌خیال! تا وقتی زنده‌ایم، زندگی کنیم»

شاید شنیدنِ این حرف برایتان عجیب باشد، اما من در سال‌های اخیر بسیاری از نزدیکانم از جمله پدر، مادر، برادرها و خواهرم را از دست داده‌ام، برادر همسرم در جبهه شهید شد. خاله‌ام در بمبارانِ عراقی‌ها روی پله‌های خانه‌اش در اراک ترکش خورد و رفت، در شرایطی که پسرش هم در جبهه شهید شده بود. یکی از پسرهای دایی‌ام در جنوب شهید شد و پسر دیگرش سال‌ها اسیر بود. بعد نوبتِ وداع با مادرِ همسرم و دایی‌هایشان شد و... به همین دلیل نگاه دیگری به موضوعِ مرگ دارم.
از طرف دیگر، ما تجربه‌ی هشت سال جنگ و ویرانی را پشت سر گذاشته‌ایم. کسی که آن سختی‌ها را دیده، تحملش با کسی که چنین تجربه‌ای نداشته فرق می‌کند.
گاهی مثال می‌زنم که شاید آمریکایی‌ها اگر صدای تیر بشنوند، خیلی زود دچار اضطراب شوند؛ یا مثل اتفاقی که اخیرا در بعضی کشورهای اروپایی بخاطرِ موجِ گرما افتاد و تعداد زیادی از مردم جان‌شان را از دست داده‌اند. اما ما تجربه‌های سخت‌تری را پشت سر گذاشته‌ایم. یک آماری دیدم که چند شهر ایران گرم‌ترین شهرهای جهان بودند ولی در این شهرها، کسی بخاطر گرما تلف نشد.
یادم هست زمان موشک‌بارانِ عراقی‌ها، من و همسرم یک شب از تهران خارج شدیم و در بیابان‌های اطراف کرج، داخل ماشین خوابیدیم، به نظرم این سرگردانی و تشویش حتی از موشک هم بدتر بود. بقیه‌ی شب‌ها خانه را ترک نکردیم. به همسرم گفتم: «اینکه با هر آژیر، بچه را بغل کنیم، از این پله‌ها پایین برویم و دوباره برگردیم، شاید فشار روحی بیشتری داشته باشد.»
یک دوره‌ای هم زمان بمباران، چند روزی رفتیم مشهد که امن‌تر از شهرهای دیگر بود و در یکی از کلاس‌های یک مدرسه زندگی کردیم.
با همه‌ی این‌ زخم‌ها، به نظرم جامعه‌ی ایران، دردها و فشارهای جنگ را تحمل کرد چون راه‌های ایستادگی را بلد هست.
اینکه هر صبح بیدار شویم و بشنویم جایی را زده‌اند و خانواده‌ای زیرِ آوار رفته‌اند، یا با شنیدن هر صدایی نگران شویم که چه اتفاقی افتاده، همه این‌ها درد و فشار روانی است. اما با وجود همه این سختی‌ها، جامعه تاب آوریِ قابلِ احترامی از خودش نشان داده است.
فکر می‌کنم کسانی که حمله کردند، مست از پیروزی در ونزوئلا بودند. آن‌ها شاید فکر نمی‌کردند درگیری‌ها این‌قدر طول بکشد. شاید تصورشان این بود که خیلی زود همه چیز تمام می‌شود.
ممکن است نقدهایی هم که به پاره‌ای از تندروی‌ها، سیاست‌ها و برنامه‌های ما می‌تواند، وارد باشد اما به هر حال من داستانِ این روزها را شبیه فیلم‌های هالیوودی می‌دانم. آن‌ها برای اینکه از ما یک «بدمنِ» خبیث بسازند؛ سال‌ها روی این فیلمنامه کار کردند و از طریقِ فیلم‌هایی مثلِ «بدونِ دخترم هرگز» و «۳۰۰» و انواعِ شبکه‌های ماهواره‌ای، همان شخصیتی را از جامعه‌ای ایرانی ترسیم کردند که وقتی در فیلمی کتک می‌خورد یا کشته می‌شد، تماشاگر در سینما برایش دست می‌زد.
دقیقاً شبیه فیلم‌های وسترن که سرخپوست‌ها را طوری گریم می‌کردند، با شمایلی ترسناک و صداهای عجیب و غریب و آئین‌هایی غریب، در حالی که آن‌ها در سرزمین خودشان بودند. بعد ناگهان یک گاوچرانِ آمریکایی که وارد آن سرزمین شده بود، به آن‌ها شلیک می‌کرد و تماشاگر برای همان مهاجم، در سالنِ تاریکِ سینما دست می‌زد، نه برای سرخپوستی که در سرزمین خودش به خاک و خون کشیده شده بود.
بنابراین برای اینکه آن اتفاق توجیه شود و بازتاب منفی نداشته باشد، لازم بود از طرف مقابل یک «بدمن» ساخته شود. به نظر من، آن اتفاق هم در همین مسیر شکل گرفت و شوکِ آخر هم در دی ماه کامل شد و آن فضای تلخ، که بسیار تأسف‌بار بود؛ چون در نهایت گروهی از جوان‌های ما از بین رفتند و بازتاب رسانه‌ای بسیار گسترده‌ای هم در جهان داشت.
من به عنوانِ یک آدم رسانه‌ای، یک اعتراف تلخ هم بکنم؛ شش سال است که در خانه‌ی ما هیچ شبکه خبری روشن نشده است. نه شبکه‌های خبری داخلی و نه هیچ شبکه خبریِ برون مرزیِ فارسی زبان.
این را می‌گویم که اگر جایی چیزی می‌نویسم یا نظری می‌دهم، کسی تصور نکند تحت تأثیر فلان شبکه‌ی ماهواره‌ای یا بهمان تلویزیون هستم. من عضو هیچ گروه و دسته‌ی سیاسی نبوده و نیستم. بنابراین آنچه می‌گویم، نظر شخصی و حاصلِ تجربه‌ی شخصی این سال‌هاست.
آرزو می‌کنم این اتفاقات به سمتی پیش برود که وطن ما بیش از این زخم برندارد و امیدوارم، مثل پایان فیلم‌های سینمایی، با وجود همه تلخی‌ها، پایان خوشی داشته باشد؛ طوری که بتوانیم بگوییم:
«خوب تمام شد... ارزشش را داشت»
هرچند می‌دانم وقتی از نظر روحی صدمه می‌خوریم و بسیاری از زیر ساخت‌هایمان ویران می‌شود، ترمیمِ این زخم‌ها و سرمایه‌هایی که از بین می‌رود، بسیار سخت است. همه این‌ها درد است، همه این‌ها رنج است و ساختن دوباره‌شان کار آسانی نیست...



و حرف‌ جامانده:
با رئیس جمهور فرانسه می‌خواستم، مصاحبه کنم. آقای شمس‌الدین امیرعلایی، وزیر دادگستری دولت دکتر مصدق، به عنوان سفیر ایران در فرانسه فعالیت می‌کرد. با ایشان آشنایی داشتم و چند بار در سفارت ایران باهاشون دیدارشان کردم. ابتدا تصور می‌کردم هماهنگی چنین مصاحبه‌ای از مسیر وزارت خارجه و سفارت تقریباً غیرممکن باشد، اما در نهایت با پیگیری‌های آقای امیرعلایی، این دیدار و مصاحبه هماهنگ شد. ( نیمه تیرماه سال ۵۸؛ یعنی چند ماه بعد از انقلاب.)
آن زمان من ساکن پاریس شده بودم، تقریباً تمام اروپا را رفته بودم و قصد داشتم در فرانسه بمانم. البته داستانش یک ماجرای عاشقانه دارد؛ به خاطر همان اتفاقِ احساسی، ایران را ترک کردم، اما آن هم نشد. یکی دو بار هم به سفارت رفتم و آقای امیرعلایی را دیدم. به ایشان گفتم اگر امکانش باشد، دوست دارم با رئیس جمهور مصاحبه کنم.
خلاصه به ما خبر دادند که درخواست مصاحبه پذیرفته شده است، وقتی مصاحبه کردم و می‌خواستم برای روزنامه «آیندگان» بفرستم،گفتند روزنامه توقیف شده است و این مصاحبه هیج وقت کار نشد.

در ادامه بخشی از تصاویر آرشیوی عباس یاری را که در اختیار ایسنا گذاشته می‌بینیم:

////
کودکی عباس یاری 

////
وقتی عباس یاری تئاتر اجرا می‌کرد

////
عباس یاری در حال مصاحبه

////

////

////

////

 انتهای پیام 

# فرهنگی و هنری

آخرین اخبار فرهنگی و هنری