با آغاز هفته دفاع مقدس و در سالروز شروع جنگ تحمیلی ایران و عراق، دوباره میتوان به سراغ روزهایی رفت که یک نسل، جوانی و آرامش خود را در میدان دفاع از وطن گذاشت. پشت هر نام شهید، خانوادهای ایستاده که سالها با خاطره آخرین خداحافظی، چشمانتظاری، خبر شهادت و روزهای پس از آن زندگی کرده است؛ روایتهایی که این بار از زبان خانوادهها شنیده میشود تا گوشهای از آنچه بر آنها و عزیزانشان گذشت، دوباره روایت شود.
قسمت فرزندم شهادت بود
لیلا قاسمی، مادر شهید حسنعلی رجبی، در گفتوگو با ایسنا اظهار کرد: پسرم در یک خانواده ساده و زحمتکش روستایی بزرگ شد. از کودکی اهل کار بود و در کنار خانواده در کارهای کشاورزی کمک میکرد، اما چیزی که بیشتر از همه در او دیده میشد، مهربانی و مردمداری بود.
وی افزود: حسنعلی هیچوقت پشت سر کسی بد نمیگفت و حتی با کسانی که با او بدرفتاری میکردند، مهربان بود. هر بار که از جبهه به مرخصی میآمد، خانه پر از شادی میشد و خواهر و برادرهایش را برای تفریح به آببندان میبرد.

مادر شهید رجبی گفت: بعد از شهادتش فهمیدم چه تکیهگاه بزرگی را از دست دادهام. با این حال، همیشه باور داشتم قسمت فرزندم شهادت بود و راهی را رفت که به خدا ختم شد.
حسنعلی رجبی که سرباز ارتش جمهوری اسلامی ایران و مرتبط با لشکر ۱۰ سیدالشهدا(ع) بود، ۱۶ مهر ۱۳۶۶ در سومار بر اثر بمباران شیمیایی رژیم بعث عراق به شهادت رسید و در گلزار شهدای سیدمحله ساری به خاک سپرده شد.
حسینعلی در روزهای پایانی زندگیاش حال و هوای متفاوتی داشت
رضا خوانچهسپهر، برادر شهید حسینعلی خوانچهسپهر، در گفتوگو با ایسنا اظهار کرد: حسینعلی متولد سال ۱۳۴۴ در روستای زاغمرز بهشهر بود. از نوجوانی برای کمک به خانواده کار میکرد و روزها در بازار لباس و جوراب میفروخت و شبها درس میخواند.
وی افزود: برادرم به کار حلال اعتقاد زیادی داشت، به پدر و مادر احترام میگذاشت. یک بار در جبهه مجروح شده بود، اما چیزی به خانواده نگفت تا نگران نشویم و پدرم بعدها متوجه جراحتهایش شد.
برادر شهید خوانچهسپهر ادامه داد: در روزهای پایانی، رفتار حسینعلی متفاوت شده بود. از همه خداحافظی میکرد و از خانواده میپرسید «اگر من شهید شوم شما چه میکنید؟» ما تصور میکردیم حرفی احساسی میزند و جدی نگرفتیم.

وی تصریح کرد: وقتی خبر شهادتش رسید، خانواده در شوک فرو رفت. صبح روز بعد نیز بسیج روستا خبر شهادت را اعلام کرد و مردم برای تشییع او جمع شدند.
حسینعلی خوانچهسپهر ۹ شهریور ۱۳۶۵ در فاو بر اثر اصابت مستقیم گلوله دشمن به شهادت رسید و روز بعد در گلزار ملامجدالدین ساری به خاک سپرده شد.
حمیدرضا جبهه را زندگی خود میدانست
عبدالعلی حبیبی خلردی، پدر شهید حمیدرضا حبیبی خلردی، در گفتوگو با ایسنا اظهار کرد: حمیدرضا متولد اول شهریور ۱۳۴۵ در ساری بود. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، علاقهاش به فعالیتهای انقلابی بیشتر شد و از سال ۱۳۶۲ به صورت داوطلبانه راهی جبهه شد.
وی افزود: حمیدرضا پانزدهم اردیبهشت ۱۳۶۴ به سپاه پیوست و در لشکر ۲۵ کربلا و تیپ ۴۵ جوادالائمه(ع) در مسئولیتهای مختلف از جمله عملیات، تکتیراندازی، نگهبانی، فرماندهی دسته و جانشین دوم گردان فعالیت کرد.

پدر شهید حبیبی خلردی ادامه داد: در آخرین اعزام، با ما خداحافظی کرد و حدود سه ماه در شلمچه ماند. همرزمانش بعدها تعریف کردند که در جریان عملیات، یکی از نیروها مجروح شده بود و حمیدرضا او را به خودرو رساند، اما خودش دوباره به منطقه برگشت و هدف گلوله قرار گرفت و شهید شد.
بیبینساء کلانتری، مادر شهید نیز به ایسنا گفت: حمیدرضا بسیار مهربان و دوستداشتنی بود. وقتی از او میپرسیدند چرا ازدواج نمیکنی، میگفت «جبهه زن و فرزند و زندگی من است».
وی افزود: همیشه میگفت برای خدمت به مردم و کشور به جبهه رفته و اگر شهید شدم، گریه نکنید.
حمیدرضا حبیبی خلردی ۲۸ دی ۱۳۶۵ در شلمچه به شهادت رسید و پس از تشییعی باشکوه در ملامجدالدین ساری به خاک سپرده شد.
رضا بعد از سالها جانبازی به همرزمان شهیدش پیوست
علیاکبر گشتنورد، پدر شهید جانباز رضا گشتنورد، در گفتوگو با ایسنا اظهار کرد: رضا فرزند چهارم خانواده بود و از همان کودکی روحیه مقاومی داشت. بعد از پایان تحصیلات، علاقه داشت خدمت سربازی را در جایی انجام دهد که بیشتر به حضور نیرو نیاز است و به همین دلیل اصرار داشت به مناطق دور اعزام شود.
وی افزود: رضا در جریان مینروبی در شلمچه به شدت از ناحیه دست، چشم، گوش، قفسه سینه، شکم و اندامهای داخلی مجروح شد و حدود ۲۵ سال با آثار و دردهای ناشی از آن جراحتها زندگی کرد.


فریده نوروزی، مادر شهید گشتنورد نیز به ایسنا گفت: رضا از کودکی مهربان و خانوادهدوست بود. هر وقت به تهران میرفت و خانواده برنامهای برای تفریح داشتند، خودش خودرو میگرفت و کارهای خانواده را انجام میداد.
وی ادامه داد: با وجود این، همیشه از شهادت حرف میزد و میگفت «مامان دعا کن شهید شوم». میگفتم جنگ تمام شده، اما میگفت راه شهادت هنوز باز است.
مادر شهید گشتنورد گفت: شب آخر در خانهمان بود و از من خواست کنارم بخوابد. صبح برای انجام کارهایش رفت و بعد به خانه برگشت. همسرش برایش صبحانه آماده کرد و بعد از استراحت، حدود یک ساعت بعد متوجه شدند که از دنیا رفته است.
رضا گشتنورد پس از حدود ۲۵ سال تحمل جراحات ناشی از دوران دفاع مقدس، بامداد هشتم تیر ۱۴۰۱ به همرزمان شهیدش پیوست.
سیدرضا بیتاب رفتن به جبهه بود
سیدهزینب ایلالی، همسر شهید سیدرضا ایلالی، در گفتوگو با ایسنا اظهار کرد: سیدرضا متولد سال ۱۳۳۵ در روستای ایلال ساری بود. از کودکی علاقه زیادی به مسائل دینی و مطالعه داشت و حتی با وجود تحصیلات ابتدایی، آثار شهید مطهری و کتابهای مذهبی را دنبال میکرد.
وی افزود: علاقهاش به امام خمینی(ره) بسیار زیاد بود و پیش از انقلاب عکس امام را همیشه در جیبش نگه میداشت. بعد از پیروزی انقلاب نیز فعالیتهایش را ادامه داد و پس از شروع جنگ، مرتب برای حضور در جبهه اعلام آمادگی میکرد.

همسر شهید ایلالی ادامه داد: آن زمان دو فرزند داشتیم و به او گفتم ما دو بچه داریم، اما گفت اگر نمیخواهی به جبهه بروم، میتوانی به خانه پدرت بروی؛ من باید بروم. کسی نمیتوانست مانعش شود.
وی گفت: حدود ۱۰ ماه در جبهه بود و در عملیاتهای والفجر ۴، ۶ و ۸ و کربلای ۵ حضور داشت. در شلمچه مجروح شد و هنگام انتقال با آمبولانس، بر اثر حادثه به شهادت رسید. مدتی پیکرش مفقود بود و پس از سالها به خانواده بازگشت.
سیدهزینب ایلالی افزود: آن روز که خبر شهادتش را آوردند، صبح در نماز جمعه بودم و از همان زمان احساس عجیبی داشتم. وقتی خبر را شنیدم، انگار دلم از قبل میدانست که سیدرضا دیگر برنمیگردد.
شهید سیدرضا ایلالی، رزمنده و نیروی مهندسی لشکر ۲۵ کربلا، هشتم بهمن ۱۳۶۵ در عملیات کربلای ۵ در شلمچه به شهادت رسید و پیکرش پس از سالها به ساری بازگشت و در ملامجدالدین به خاک سپرده شد.
مصطفی آرزو داشت در عملیات به شهادت برسد
سیده عفت خدابخشی، همسر شهید سیدمصطفی بخشی، در گفتوگو با ایسنا اظهار کرد: همسرم عاشق جهاد و شهادت بود و هر بار که به جبهه اعزام میشد، داوطلبانه سختترین مأموریتها را انتخاب میکرد. همیشه آرزو داشت در راه دفاع از اسلام و انقلاب به شهادت برسد و سرانجام نیز به آرزوی دیرینه خود رسید.
وی افزود: شهید بخشی متولد هشتم خرداد ۱۳۲۵ در روستای ولشکلا از توابع شهرستان ساری بود و در خانوادهای مذهبی و متدین رشد کرد. مدتی در کنار برادرش به بنایی مشغول بود و سپس به استخدام آتشنشانی درآمد و در میان مردم به خوشاخلاقی، دینداری و خدمتگزاری شناخته میشد.

همسر شهید بخشی با اشاره به آغاز زندگی مشترکشان گفت: ازدواج ما با سادگی و محبت شکل گرفت و در طول زندگی، همسرم همیشه همراه و پشتیبان خانواده بود. در خانه نیز برنامههای مذهبی برگزار میکرد و جوانان را به انجام واجبات، اخلاق اسلامی و پیروی از مسیر اهلبیت(ع) توصیه میکرد.
خدابخشی ادامه داد: آخرین باری که همسرم قصد اعزام داشت، احساس عجیبی داشتم و به دلم افتاده بود که این سفر، سفر بازگشت نیست. برای سلامتیاش قرآن آوردم، او را از زیر قرآن عبور دادم و پشت سرش آب ریختم.
وی با اشاره به توصیههای همسرش گفت: همیشه میگفت «امام را تنها نگذارید» و بر پشتیبانی از اسلام و قرآن تأکید داشت؛ این موضوع را در وصیتنامهاش نیز مورد تأکید قرار داده بود.
همسر شهید بخشی افزود: شبی که قرار بود به شهادت برسد، خواب دیدم او در میان رودخانهای پرآب قرار دارد. آن زمان معنای خواب را نمیدانستم، اما بعدها آن را به اتفاقی که برایش افتاد مرتبط دانستم.
خدابخشی با اشاره به مفقود شدن پیکر همسرش گفت: پس از شهادت، پیکر او حدود سه ماه پیدا نشد و این روزها برای خانواده بسیار سخت گذشت، اما سرانجام پیکرش تفحص و شناسایی شد و به زادگاهش بازگشت.
وی خاطرنشان کرد: پس از شهادت همسرم تلاش کردم فرزندانمان را با فرهنگ اهلبیت(ع) و راه شهدا تربیت کنم و امروز نیز بزرگترین آرزویم ادامه یافتن راه شهدا و حفظ ارزشهایی است که آنان برای آن جان خود را فدا کردند.
شهید سیدمصطفی بخشی ۲۱ بهمن ۱۳۶۴ در جریان عملیات والفجر ۸ در منطقه دریاچه نمک به شهادت رسید و پیکرش پس از تفحص و شناسایی در گلزار شهدای روستای ولشکلا به خاک سپرده شد.
علی را در مسیر خدا تربیت کردم و امانت را به صاحبش بازگرداندم
عباسعلی حیدرزاده، پدر شهید علی حیدرزاده، در گفتوگو با ایسنا اظهار کرد: زندگی ما در آن سالها بسیار سخت بود و در منطقهای محروم به دامداری مشغول بودیم؛ نه راه مناسبی داشتیم و نه امکاناتی، اما با همان شرایط فرزندانمان را بزرگ کردیم. علی از کودکی در سرما و گرما کنار ما کار میکرد و روحیهای مقاوم داشت.
وی افزود: علی تا کلاس پنجم بیشتر نتوانست درس بخواند، اما فهم و درکش بالا بود. پیش از رسیدن به سن تکلیف نماز میخواند و روزه میگرفت و از همان کودکی اهل ایمان و معنویت بود.
پدر شهید حیدرزاده با اشاره به مخالفتش با حضور فرزندش در جبهه گفت: با رفتنش مخالف بودم و اجازه نمیدادم برود، اما گوش نکرد. نخستین اعزامش به چهلدختر بود و پس از دوره آموزشی، مدتی در همانجا ماند و سپس به پادگان حمیدیه اهواز و از آنجا به مناطق عملیاتی اعزام شد.

حیدرزاده ادامه داد: علی در مدت حضورش در جبهه سه بار مجروح شد؛ دو بار ترکش خورد و یک بار نیز دچار موجگرفتگی شد، اما هیچوقت دست از جبهه نکشید و میگفت «این وظیفهای است که بر عهده من است».
وی با اشاره به یکی از آخرین مجروحیتهای فرزندش گفت: مدتی از علی بیخبر بودیم تا فهمیدیم مجروح شده و به دلیل شدت جراحت در بیمارستان گرگان بستری است. وقتی به دیدنش رفتم و وضعیتش را دیدم، گفتم دیگر به جبهه نرو، اما گفت «برای من ماندن در اینجا سخت است، وظیفهای بر دوش دارم و باید انجام بدهم».
پدر شهید حیدرزاده اظهار کرد: چند روزی بیشتر به پایان خدمتش نمانده بود و برای گرفتن کارت پایان خدمت رفته بود. قرار بود بعد از بازگشت برایش جشن بگیریم و زندگیاش را سر و سامان بدهیم، اما چند روز بعد خبر شهادتش را آوردند.
وی افزود: در عملیاتی که چهار نفر حضور داشتند، سه نفر شهید و یک نفر مجروح شد و علی نیز بر اثر اصابت گلوله به شکمش به شهادت رسید.
حیدرزاده با بیان اینکه فرزندش را امانتی از سوی خدا میدانسته است، گفت: همیشه صبحها رو به قبله مینشستم و دعا میکردم و میگفتم «حرکت از ما و برکت از تو». فرزندانم را در مسیر درست تربیت کردم و علی را نیز در همین راه بزرگ کردم؛ در نهایت این امانت را به صاحبش بازگرداندیم.
شهید علی حیدرزاده از رزمندگان منطقه دودانگه ساری، 22 خرداد ۱۳۶۶ پس از سالها مجاهدت و تحمل مجروحیتهای ناشی از حضور در جبهه به شهادت رسید.
