از ۱۵ سالگی هوای رفتن به جبهه در سرش افتاده بود، اما هر دری را که زد، به بنبست رسید. سرانجام به این فکر افتاد که خودش را میان سربازان فراری جا بزند، با خودش میگفت: «آنها که سربازان فراری را همیشه میگیرند، پس من هم به نحوی خودم را میان آنها جا میزنم و میروم.» جثهای درشت داشت و ریش و سبیلش هم باعث میشد کسی گمان نکند هنوز نوجوانی کمسنوسال است، همین شد که با امید رسیدن به جبهه، خودش را میان سربازان جا زد و راهی شد.
همیشه شنیدن قصه سرگذشت رزمندگان هشت سال دفاع مقدس برایم جذاب و شنیدنی بوده است، روایتهایی از روزهایی که هرکدامشان بخشی از تاریخ این سرزمین را در خود جای دادهاند. چند روز مانده به هفته دفاع مقدس، در فکر پیدا کردن چند رزمنده و فرصتی برای نشستن پای صحبتهایشان بودم، میخواستم روایت آن روزها را نه از کتابها و نوشتهها، بلکه از زبان کسانی بشنوم که خودشان آن روزها را زندگی کردهاند.
تا اینکه در بسیج رسانه به محفلی دعوت شدم، محفلی که قرار بود پای صحبت یکی از رزمندگان و آزادگان بنشینم و قصه روزهایی را بشنوم که سالها از آن گذشته، اما هنوز در خاطراتشان زنده است.
احمد دلیرگلی متولد ۱۰ شهریور ۱۳۴۹ و اصالتاً اهل روستای گلآباد، واقع در مسیر صوفیان به شبستر، از روزهای نوجوانی و تصمیمش برای رفتن به جبهه روایت میکند.
او درباره دوران کودکی خود میگوید: سال دوم دبستان را میخواندم و حدود هشت سال داشتم که انقلاب اسلامی پیروز شد. بعد از آن، تا سال پنجم دبستان درس خواندم و وارد دوره راهنمایی شدم، اما ادامه تحصیل ندادم، در آن زمان در شهرستان ما امکانات چندانی برای ادامه تحصیل وجود نداشت و بسیاری از نوجوانان پس از دوره راهنمایی برای کار به تهران میرفتند.
دلیرگلی ادامه میدهد: من نیز زمانی که ۱۳ سال داشتم به تهران رفتم و چند سال در این شهر ماندم. همیشه معتقدم اگر تلنگری به انسان وارد نشود، شاید خودش به خودش نیاید و گاهی باید اتفاقی بیفتد تا حواس انسان جمع شود.
تلنگری که مسیر زندگیام را تغییر داد
او با اشاره به خاطرهای از سال ۱۳۶۶ اظهار میکند: آن سال در یک قنادی در تهران کار میکردم. هنگام کار دستم زخمی شد و برای رفتن به بیمارستان راهی میدان امام حسین شدم. همان زمان دیدم موشکها آسمان تهران را پر کردهاند.
او میافزاید: مردم ازدحام کرده بودند و همه به دنبال پناه گرفتن بودند. یکی از موشکها در نزدیکی ما و کنار بیمارستان بوعلی به ساختمانی اصابت کرد. خوشبختانه آن خانه خالی بود و کسی داخل آن نبود، اما موج انفجار چند نفر را در اطراف مجروح کرده بود.
دلیرگلی ادامه میدهد: چون بیمارستان بوعلی نزدیک محل حادثه بود، مجروحان را به بیمارستان منتقل کردیم و من هم پشت آمبولانس خودم را به بیمارستان رساندم. دست من را نیز بخیه زدند و حتی میخواستند برایم پرونده تشکیل دهند و مرا جانباز محسوب کنند، اما اجازه ندادم، چون معتقد بودم حادثهای که برای من اتفاق افتاده، ارتباطی با حضور مستقیم در جنگ نداشته است.
او بیان میکند: همان اتفاق برای من یک تلنگر بود. با خودم گفتم تا چه زمانی باید فقط نگاه کنیم که یک بیگانه کشور ما را بزند؟ چند نفر از دوستانم بودند. به آنها گفتم اگر یک روز دیدید من نیستم، نگران نباشید، ممکن است یکدفعه سر از جبهه دربیاورم.
وقتی بدون اجازه خانواده راهی جبهه شدم
این آزاده دوران دفاع مقدس درباره تلاشش برای اعزام به جبهه میگوید: هر جا برای اعزام رفتم، گفتند باید به صورت کتبی از پدر و مادرت اجازه بگیری. آن زمان کسانی که به سن سربازی رسیده بودند، در میدان انقلاب تهران جمع میشدند و آنها را برای اعزام میبردند.
او ادامه میدهد: من فکر کردم چگونه میتوانم خودم را به نیروهای اعزامی برسانم. به ذهنم رسید که به میدان انقلاب بروم و وقتی حواسشان نیست، یواشکی سوار اتوبوس شوم. صبح حدود ساعت هشت به میدان رسیدم و چند بار تلاش کردم سوار ماشین شوم تا بالاخره وقتی حواسشان نبود، سوار شدم.
دلیرگلی با بیان اینکه ما را به پادگان امام حسین بردند، یک روز آنجا ماندم و بعد به پادگان افسریه تهران منتقل شدم، میافزاید: حدود ۲۵ روز خانوادهام از من خبری نداشتند. برایم لباس پوشاندند، موهایم را زدند و آموزش دیدیم.
او ادامه میدهد: یک روز از بلندگو اعلام کردند «احمد دلیرگلی ملاقاتی دارید». چون نمیخواستم کسی محل حضورم را بداند و قرار بود خانواده زمانی متوجه شوند که من در جبهه باشم، رنگم پرید و با خودم گفتم چه کسی مرا پیدا کرده است؟
او بیان میکند: وقتی به اتاق ملاقات رفتم، دیدم داییام با یک سرهنگ آمده و شناسنامهام هم دستش است. آنجا که شناسنامه را دیدند، گفتند سن تو به سربازی نمیخورد و باید برگردی.
من باید به جبهه بروم
دلیرگلی با خنده از آن روزها یاد میکند و میگوید: وقتی گفتند باید برگردم، به قدری گریه کردم که به یکی از درجهداران گفتم «موهای به این خوشگلی من را زدید و آموزش دادید، من باید بروم جبهه.» همان درجهدار که پشت تلفن بود، محکم دستش را روی میز زد و گفت «چگونه بگویم؟ الان هر کس به جبهه میرود، عمودی میرود و افقی برمیگردد.»
این رزمنده دوران دفاع مقدس اضافه میکند: به او گفتم مگر چشمهای من از آنهایی که رفتند سیاهتر است؟ پس چه کسی باید از کشور دفاع کند؟ چه زمانی ما باید برویم؟
او ادامه میدهد: آن درجهدار با مسئولان بالاتر تماس گرفت و گفت یک نوجوان همراه سرباز فراریها آمده که سنش به سربازی نمیخورد، اما مصمم است به جبهه برود. ابتدا گفتند امکانش نیست، اما بعد گفتند اگر اینقدر داوطلب است و در جبهه نیرو نیاز دارند، بفرستید برود.
از پادگان تا خط مقدم نهر عنبر
دلیرگلی با بیان اینکه به هر نحوی بود داییام را راضی کردند، خاطرنشان میکند: گفتند اگر امسال هم نرود، سال بعد که به سن سربازی رسید، باید برود. مقداری پول در جیبم گذاشت و راضی شد که بمانم.
او ادامه میدهد: دو ماه آموزش دیدم و اواخر فروردین سال ۱۳۶۷ به مرخصی آمدم. بعد مرخصی برگشتم و در پادگان تقسیم شدیم و با قطار به اهواز رفتیم. در محلی به نام «عین خوش» مستقر شدیم و آنجا نیروها را تقسیم میکردند.
دلیرگلی با بیان اینکه متوجه شدم کسانی که زرنگتر بودند در یک گروه قرار میگرفتند و بقیه در گروه دیگری، میافزاید: چون کسانی که زرنگ تر بودند، مستقیم به خط مقدم میرفتند.
او با اشاره به نخستین تجربه حضورش در خط مقدم میگوید: وقتی سوار ماشین شدیم، مرتب میپرسیدم خط مقدم کجاست. میگفتند «آن دودی که آنجا میبینی خط مقدم است». چندین دود را رد کردیم، اما باز هم خط مقدم نبود. شب به سنگر رسیدیم و خوابیدیم.
او ادامه میدهد: صبح با تویوتا به خط مقدم رفتیم و آنجا فهمیدم خط مقدم یعنی چه. به خط نهر عنبر رسیدیم. من مسئول دیدهبانی بودم و حدود ۵۰ کیلومتر داخل خاک عراق قرار داشتیم و سنگرهای عراقی را با دوربین میدیدم.
دلیرگلی بیان میکند: چند روز آموزش دیدم و کار با دوربین و دیدهبانی را یاد گرفتم. اواخر فروردین ۱۳۶۷ وارد منطقه شدم و در آن مرحله تحرکات نیروهای عراقی بسیار زیاد شده بود.
او با بیان اینکه حدود یک کیلومتر با نیروهای عراقی فاصله داشته است، میگوید: کسانی که استراق سمع میکردند، دقیقاً به جاهایی میرفتند که عراقیها صحبت میکردند و صدای آنها را میشنیدند. آنها از من شجاعتر بودند، من وقتی خمپاره میزدند، مینشستم و منتظر میماندم که ببینم کجا اصابت میکند.
او ادامه میدهد: از صدای سوت خمپارهای که عراقیها شلیک میکردند، میفهمیدم کجا قرار است فرود بیاید. وقتی صدای آن را میشنیدم، فکر میکردم مرا زده است و خودم را روی زمین و میان خارها میانداختم.
دلیرگلی میافزاید: هر روز صدای تانکها را میشنیدم و میدیدم که نیروهای عراقی آنها را جمع میکنند. با دوربین میدیدم که برای حمله آماده میشوند و تعدادشان اصلاً قابل شمارش نبود.انگار به دلم افتاده بود که قرار است حملهای اتفاق بیفتد. ساعت حدود ۶ صبح بود که ناگهان از زمین و زمان خمپاره و موشک میبارید. منطقه آتش گرفته بود و همهجا میسوخت.
شعری برای دوستان شهیدم
این رزمنده درباره حال و هوای خود در آن روزها میگوید: در آن شرایط با خودم و با شهدا حرف میزدم. چون دست به قلم بودم، برای شهدای آن روزها شعری نوشتم:
«خمپاره دَیَنده یئره گوردوم کی نئجه جان آپاریردی
یولداشلاریمی جبههده گوردوم کی نئجه قان آپاریردی
آچمیشدی قیزیل قرمز گوللر او گلستاندا، او گوللر
هر بیرسی بیراز چوخ گوزلیدی، اونو باغبان آپاریردی
یادلاردا گَرَک کی قالا او جبههلرین عشق و صفاسی
هانچی عشق؟ عشقی کی بو رزمندهلری جبهیه هَر آن آپاریردی
یولداشلاریم چوخلاری گولدان، چوخی باشدان یارالاندی
ترکش توخونان یئرلری چون، خنجر بُران آپاریردی
دنیا دا چتین دی بیرین جانی چیخاندا اوزو گولسون
اما ملک موت منیم دوسلاریمی با لب خندان اپاریردی
فکر ائیلدیم نه یازیم حرمت خون شهدایا یازدی قلمیم
هر بیری جانینی اللهینا مهمان اپاریردی
بعضی یارالی دوسلاریمین سوز عطشدن جانی چیخدی
من حس الدیم اونلاری شاه لب عطشان آپاریردی
من جبهه اوصافین اوخشاتدیم اوگون کربُبلایه
گوردوم کی نجه خیمهلری آتش سوزان آپاریردی»
حمله گسترده عراق و آغاز اسارت
دلیرگلی درباره روز حمله گسترده نیروهای عراقی میگوید: حمله که شروع شد، دیگر دیدهبانی را رها کردم و همهچیز به هم ریخته بود. بیشتر دوستان رفته بودند و فقط سه نفر مانده بودیم، من و دو نفر دیگر.
او ادامه میدهد: من مختصات خمپارهها را اعلام میکردم و هر کدام از دوستان پشت یک خمپاره بودند. صدای زنجیر تانکها را شنیدم. بالای تپه رفتم و دیدم چندین تانک به سمت ما حرکت میکنند و سربازان عراقی نیز همراه آنها هستند. به سنگرها رحم نمیکردند و مجبور شدیم عقبنشینی کنیم چون در مقابل آن همه نیروی عراقی ما سه نفر نمیتوانستیم مقاومت کنیم.
او میافزاید: هیچ امیدی نداشتیم. با دوستانم صحبت میکردیم و حتی نمیدانستیم در چه منطقهای هستیم. دوباره صدای تانک آمد. سه تانک را دیدیم که در حال برگشتن بودند. فکر کردیم بسیجیها هستند و هر کاری میکردیم ما را هم با خودشان ببرند، اما ما را نمیدیدند.
دلیرگلی ادامه میدهد: لباسهایمان را درآوردیم و در هوا تکان دادیم تا ما را ببینند و با خودشان ببرند. یک لحظه دیدم تانکها دور زدند و به سمت ما آمدند و گفتند «دستها بالا». به همین راحتی اسیرمان کردند.
دیدم آن سرباز عراقی شیعه است
او از نخستین لحظات اسارت میگوید: یک نفر عراقی با من عربی صحبت میکرد و من متوجه حرفهایش نمیشدم. خیلی ترسیده بودم. با اشاره به گردنم گفتم یعنی ما را میکشند؟ آن سرباز یک قرآن کوچک از جیبش بیرون آورد و مرتب کلمات «نجف» و «کربلا» را میگفت. فهمیدم شیعه است.
دلیرگلی میگوید: ما را به بصره بردند. در آنجا درهای بود که تا چشم کار میکرد اسیر دیده میشد. آن عملیات بسیار گسترده بود و جالب است نام عملیات «توکلنا علیالله» بود.
تشنگی اسارت و آب در پوتین
این آزاده خاطرات تلخ و شیرین اسارت را اینگونه روایت میکند: برای دوستانم باید آب میآوردم. دنبال ظرف میگشتم تا آب پر کنم. یک پوتین در زمین بود. داخل آن را تمیز کردم تا آب پر کنم. چند ضربه باتوم به من زدند، اما باز هم پوتین را پر کردم.وقتی به دوستانم رسیدم، دیدم پوتین پاره شده و دیگر آبی داخل آن نمانده است. آنقدر تشنه بودیم که به هر نحوی شده آب میخوردیم.
دلیرگلی با اشاره به یکی از اتفاقات آن دوران میگوید: یک صبح ما را از سوله بیرون آوردند. فکر کردم میخواهند ما را تیرباران کنند، اما دیدم در حال فیلمبرداری هستند و دوباره ما را به همان سوله برگرداندند.
او ادامه میدهد: کمی مانده به سوله، دکتری بود که به مجروحان رسیدگی میکرد. نمیدانم چرا به ذهنم رسید به دکتر بگویم بیمار هستم، در حالی که بیمار نبودم. دکتر گفت سوار آمبولانس شو. با آمبولانس به بیمارستانی که متعلق به خود عراقیها بود رفتیم و بعد از آن نیز ما را به بغداد منتقل کردند، به قدری شکنجه دادند که در اینجا فهمیدیم اسارت یعنی چه.
خاطرهای از یک همرزم و هندوانههای انبار
دلیرگلی یکی از خاطرات طنز دوران اسارت را نیز اینگونه روایت میکند: یکی از همرزمانم بر اثر موج انفجار حالش بههم ریخته بود و چیزی متوجه نمیشد. وقتی غذا میدادند، نمیخورد و میگفت «غذا چیست؟» حالش به قدری بد بود که چیزی از اتفاقات اطرافش نمیفهمید. بدون قاشق غذا نمیخورد. به او میگفتم «اینجا خانه خاله من نیست که قاشق از کجا بیاورم؟» هرچقدر تلاش کردم غذا بخورد، قبول نکرد. دیگر اذیت شده بودم و گفتم «نخور، بمیر!»
او ادامه میدهد: یک روز دیدم از یکی از انباریهای سوله، رنگ قرمز شبیه خون و آب بیرون میآید. در را باز کردم و دیدم این رزمنده رفته داخل انبار هندوانهها و آنقدر هندوانه خورده و ترکانده که سر و صورتش پر از هسته هندوانه و قرمز شده است.

۲۶ ماه در کمپ ۶ رمادی
این آزاده دوران دفاع مقدس بدترین محل اسارت خود را کمپ ۶ رومادی عنوان میکند و میگوید: بدترین اسارتگاه برای من «رومادی» بود. ما در کمپ ۶، حدود ۲۶ ماه حضور داشتیم.در آسایشگاهی زندگی میکردیم که سرویس بهداشتی نداشت و حدود ۱۶۰ نفر در یک اتاق بودیم. از ساعت ۶ عصر اجازه نداشتیم بیرون برویم و این وضعیت تا ظهر روز بعد ادامه داشت.
مراسمی برای امام خمینی(ره) در دل اسارت
دلیرگلی از حال و هوای محل اسارت زمانی که خبر رحلت امام خمینی(ره) را شنیدند، میگوید: وقتی خبر رحلت امام خمینی را شنیدیم، واقعاً ناراحت شدیم. خبر را از رسانهها و تلویزیون دیدیم و برای امام مراسم گرفتیم، اما وانمود میکردیم که پدر یکی از همرزمانمان فوت کرده و به او تسلیت میگفتیم.همان زمان نیز یکصدا میگفتیم «خامنهای، خامنهای، حمایت میکنیم.»
«رجوی یونجه نداری بجوی» شعار اسرا برای منافقین
این آزاده با خنده از یکی از شعارهایی که زمان اسارت سر میدادند، میگوید: بعد از اینکه مریم رجوی، ابراهیم ابریشمچی و افرادی از مجموعه آنها آمدند، بهعنوان نیروهای نفوذی داخل آسایشگاه اجازه ندادیم وارد شوند. ترکها زود شعار میساختند زمانی که مریم رجوی صحبت میکرد، همه شعار دادیم «رجوی یونجه نداری بجوی».
دلیرگلی همچنین از گروهی از اسرای تازهوارد یاد میکند و میافزاید: برخی اسرا را تازه آورده بودند که ما به آنها «فرشتگان نجات» میگفتیم. آنها آمدند و به ما درس اسارت دادند، چون ما وقتی در باز میشد، میترسیدیم، اما آنها به ما گفتند اگر جلوی عراقیها بترسید، هر بلایی بخواهند بر سرتان میآورند اصلا اگر میترسید چرا آمدهاید جبهه؟
در کربلا احساس کردم آزاد میشویم
او با اشاره به سفر اجباری اسرا به شهرهای مذهبی عراق میگوید: یکدفعه ما را به اجبار به کربلا بردند تا نشان دهند ما چنین افرادی هستیم و از این سفر تبلیغ کنند. در کربلا بودیم که احساس کردم صدایی به من میگوید آزاد میشوید. به قدری در گودال قتلگاه گریه کردم که خودم هم تعجب کرده بودم پس چرا در نجف اینهمه گریم نگرفت.

آزادی پس از سالها اسارت
دلیرگلی ادامه میدهد: چند روز بعد اعلام کردند تبادل اسرا انجام میشود. روز آزادی، صلیب سرخ حضور داشت و گفتند هر کشوری را که میخواهید میتوانید انتخاب کنید و همه امکانات بر عهده آنهاست.وقتی به مرز ایران رسیدیم، سجده کردیم و خاک ایران را بوسیدیم. نخستین گروه اسرا در برج پنج وارد شدند و من نیز در روز ۱۰ شهریور ۱۳۶۹، همزمان با سالروز تولدم، به روستای خودمان بازگشتم.
این آزاده دوران دفاع مقدس با اشاره به تصور خود و دیگر اسرا از نحوه استقبال مردم میگوید: ما فکر میکردیم چون اسیر شدهایم، شاید هیچکس در ایران ما را تحویل نگیرد، اما وقتی به ایران رسیدیم، دیدیم مردم گوسفند قربانی میکنند و به استقبال ما آمدهاند.
او خاطرنشان میکند: آن لحظه برای ما قابل وصف نبود، بعد از سالها دوری و تحمل اسارت، دوباره به خاک ایران برگشته بودیم و این بازگشت برایمان معنای دیگری داشت.
انتهای پیام
