سرانجام موضوع را با پدر در میان گذاشت، پدر چیزی نگفت و تنها گفت: «هر طور صلاح میدانی.» برادر بزرگترش نیز وقتی از تصمیم او باخبر شد، گفت: «من به خاطر حال پدر و مادر نمیتوانم بروم، تو برو، من اینجا از آنها مراقبت میکنم و جهاد من همین است.» همین حرف، راه رفتن را برایش هموار کرد و عزمش را برای اعزام به جبهه قطعیتر کرد.
همین رفتن، سرآغاز فصلی شد که ۹ سال از بهترین سالهای جوانیاش را در اسارت رقم زد، سالهایی دور از خانه، خانواده و وطن که هر روزش با چشمانتظاری و امید به آزادی گذشت. سرانجام وقتی خبر تبادل اسرا رسید، شادی چنان در دلش موج میزد که خواب از چشمانش رخت بسته بود، شبی که پس از سالها اسارت، شمارش معکوس برای بازگشت به ایران آغاز شد و او و همرزمانش تا صبح چشم بر هم نگذاشتند.
چند روزی بود در تلاش بودم پای حرفهای رزمندهای بنشینم که سالها از آن روزها گذشته، اما هنوز حرفهای بسیاری برای گفتن داشت. چند بار تماس گرفتم، مشغله کاری و همزمانی با برنامههای هفته دفاع مقدس، فرصت چندانی برایش باقی نگذاشته بود. تا اینکه سرانجام پذیرفت مهمان دفتر خبرگزاری ایسنا شود، قرار بود چند ساعتی روبهرویش بنشینیم و او با مرور خاطراتش، ما را از هیاهوی امروز جدا کند و به حالوهوای سالهای جنگ، جبهه و اسارت ببرد، به روزهایی که برای خودش تنها خاطره نیستند، بخشی از جوانیاش هستند که هنوز در ذهن و کلامش نفس میکشند.
اصغر نعلبندپور، متولد سال ۱۳۴۰، از رزمندگان و آزادگان دوران دفاع مقدس است، مردی که روایتش از جنگ، فقط به هشت سال دفاع مقدس محدود نمیشود، بلکه از نگاه او، نسل امروز در شرایطی قرار دارد که باید مفهوم مقاومت و ایستادگی در برابر ظلم را درک کند.
او با بیان اینکه شاید برای نسل جدید، شنیدن این حجم از روایتها درباره هشت سال دفاع مقدس سنگین باشد، اظهار میکند: ما امروز در بطن دفاع مقدسهای دیگری هستیم و نسل جدید باید بتواند آن دفاع مقدس هشتساله را نیز درک کند.
او ادامه میدهد: چندین سال است که موضوع مقاومت مطرح میشود، در حالی که مقاومت در برابر ظلم، همواره موضوعی قابل گفتن است. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، دشمن در چند توطئه به این جمعبندی رسید که خاک ایران را مورد حمله قرار دهد.
از انقلاب و شهادت برادر تا حضور در جبهه
نعلبندپور میگوید: توفیق داشتم در صحنههای انقلاب حضور داشته باشم. در خانواده ما نیز برادرم شهید شده بود و همین موضوع زمینه حضور ما را در این مسیر بیشتر کرده بود.
او با اشاره به پیروزی انقلاب اسلامی در ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، ادامه میدهد: پس از پیروزی انقلاب، زمانی که بسیج تشکیل شد، در آن حضور داشتیم و تلاش میکردیم.سال ۱۳۵۹ دشمن به خاک مقدس ما حمله کرد و از همان سال در صحنه بودیم. تا اواخر همان سال آماده شدیم و در حالی که ۱۹ سال داشتم، تصمیم گرفتم به جبهه بروم.
نعلبندپور ادامه میدهد: تقریباً جنگ تا پایان شهریور ۱۳۶۰ ادامه داشت. با پدر و برادرم در مغازه مشغول کار بودیم که به پدرم گفتم اگر اجازه بدهید میخواهم به جبهه بروم. آن لحظه چیزی به من نگفت و گفت خودت هر طور صلاح میدانی، باید حال پدر و مادرم را هم درک میکردم، پدرم از کار افتاده بود و نبود برادر وسطیام که شهید شده بود آنها را از پا انداخته بود.
او میگوید: به برادر بزرگم گفتم میخواهم به جبهه بروم. گفت من به خاطر وضعیت پدر و مادر نمیتوانم بروم، لااقل تو برو، من اینجا جهاد میکنم. بعد از فراهم شدن مقدمات، راهی جبهه شدم.
از سوسنگرد تا فراخوان بسیج عمومی
نعلبندپور درباره نخستین مأموریت خود میگوید: بعد از عملیات شهید مدنی در ۲۷ شهریور سال ۱۳۶۰ مأموریت ما تمام شد و به تبریز برگشتیم. نخستین بار بود که آیتالله مشکینی را میدیدیم. اولین نماز جمعهای که شرکت کردیم در محوطه باغشمال برگزار شد. در آن نماز جمعه، آیتالله مشکینی اعلام کرد برای اینکه دشمن را از خاک خود بیرون کنیم، بسیج عمومی اعلام شده و هرکس آمادگی دارد از فردا ثبتنام کند.
او میافزاید: ما فقط دو روز بود که از سوسنگرد برگشته بودیم. حدود ۱۲ روز طول کشید تا از آذربایجان شرقی سه گردان نیرو حرکت کرد، اوایل محرم بود. ابتدا به تهران رفتیم، سپس یک گردان به سرپلذهاب و کردستان اعزام شد و گردانی که من در آن بودم به گیلانغرب رفت.
محاصره در گیلانغرب
این آزاده دوران دفاع مقدس میگوید: اواخر مهرماه به جبهههای گیلانغرب اعزام شدم و عملیات نیز همانجا انجام شد. در آذرماه سال ۱۳۶۰ عملیات طریقالقدس برای آزادسازی بستان انجام شد و رزمندگان موفق شدند عراقیها را از مسیر بستان پاکسازی کنند، اما ما در جبهههای غرب حضور داشتیم.
نعلبندپور ادامه میدهد: شب ۲۰ آذرماه اعلام عملیات شد و به سمت خطوط متجاوزان بعثی حرکت کردیم. محور عملیاتی پشت خطوط متجاوزان بعثی بود. شب عملیات، تعدادی ناهماهنگی به وجود آمد و در محاصره افتادیم.
او از لحظات محاصره این چنین روایت میکند: شب درگیری بود و صبح که شد، مجبور شدیم خودمان را پنهان کنیم، چون اگر حرکت میکردیم، عراقیها ما را میدیدند و منطقه تحت نظر آنها بود. نیروهای عراقی را میدیدیم که دنبال ما بودند و در میان ما نیز تعدادی زخمی وجود داشت.
او ادامه میدهد: عصر که شد، رزمندگانی که پنهان شده بودند بیرون آمدند و ۳۶ نفر باقی مانده بودیم که ۹ نفر از آنها زخمی بودند. فرمانده ما، خلیل فاتح، نیز همراه ما در محاصره افتاده بود و وضعیت زخمیها وخیم بود.
همه با هم آمدیم و با هم میرویم
نعلبندپور با اشاره به وضعیت زخمیها میگوید: زخمیها میگفتند شما بروید، اما فرمانده گفت «نه، همه با هم آمدیم و با هم میرویم.» از تپههای شهر گیلانغرب خودمان را به دشت گیلان رساندیم. شب اول، سه نفر موفق شدند برای رساندن کمک بروند، اما نتوانستند کاری انجام دهند و ما برای دومین روز نیز در محاصره ماندیم.در مجموع پنج روز در محاصره بودیم. چند نفر نفر شهید شدند و روز دوم نیز دو نفر اسیر شدند و ۲۹ نفر باقی ماندیم.
او میگوید: روزها پنهان میشدیم و شبها حرکت میکردیم تا اینکه ۲۵ آذرماه راهی پیدا کردیم که از محاصره خارج شویم. چهار نفر موفق شدند از محاصره بیرون بیایند، اما بقیه با عراقیها درگیر شدند در این درگیری تعدادی شهید شدند و ما نیز اسیر شدیم و ۹ نفر به اسارت گرفته شدیم.
پنج روز بدون غذا و آب
او با اشاره به وضعیت رزمندگان در روزهای محاصره اظهار میکند: در این پنج روز نه خوراکی داشتیم و نه آب کافی. روز سوم محاصره باران بارید و در مسیری که حرکت میکردیم، داخل چالهها آب جمع شده بود و توانستیم سه قمقمه آب جمع کنیم. روز چهارم، در پشت جبهه عراقیها که محل استقرار توپخانه بود، از تانکرهای عراقی آب برداشتیم.
او میافزاید: روز پنجم که اسیر شدیم، بوتههایی وجود داشت که میوه داشت و به هر کدام از ما دو عدد رسید، در تمام این پنج روز، همینها کل خوراک ما بود.
نخستین نامه از دل اسارت
این آزاده میگوید: بعد از اسارت، در دی ماه به رومادی و اردوگاه العنبر منتقل شدیم. اواخر دیماه، صلیب سرخ جهانی برای بازدید آمد و کاغذی به ما داد تا نامه بنویسیم. نامهای که نوشتیم، اوایل اردیبهشت سال ۱۳۶۱ به خانوادهمان رسید.
او با بیان اینکه ارتباط ما با خانواده زمانی که صلیب سرخ میآمد با نوشتن نامه برقرار میشد، خاطرنشان میکند: از میان ۹ نفر اسیر، دو نفر زخمی بودند که بعداً از بیمارستان آنها را به اردوگاه آوردند.
وقتی اسیر، بار همرزمش را به دوش میکشید
نعلبندپور با اشاره به شرایط دشوار اسارت میگوید: در محیط اسارت، بعثیهای عراقی برنامههایی برای آزار و شکنجه اسرا داشتند. در جمع ما کسانی بودند که لاغر و ضعیف بودند و گاهی برای اینکه آن رزمنده شکنجه نشود، فرد دیگری خودش را جلو میانداخت.در عین حال، هر رزمنده هم شکنجه خود را تحمل میکرد و هم شکنجه همرزمش را نیز به دوش میکشید.
اذان ممنوع بود
او با اشاره به ممنوعیت نماز جماعت و اذان در اردوگاه میگوید: دعا و نماز جماعت در اسارت ممنوع بود. یک روز یکی از همرزمانمان که جثه ضعیفی داشت، اذان میداد. عراقیها آمدند و پرسیدند چه کسی اذان گفته است.کسی که اذان گفته بود برگشت و گفت «من گفتم»، یک نفر دستش را بلند کرد و گفت «من» درحالی که نگفته بود. عراقیها آنقدر او را زدند که دیگر نمیتوانست راه برود. ارشد آسایشگاه نیز به آنها گفته بود چرا اجازه ندادید اذان بگوید، عراقیها لج کرده و به او برق وصل کردند و شوک وارد کردند.
آثار شکنجهای که هنوز باقی مانده است
نعلبندپور میگوید: آثار شکنجههای دوران اسارت برای من جانبازی به همراه داشته است، وگرنه از لحاظ دیگری اتفاق خاصی برایم نیفتاده است.
او درباره شرایط رسانهای اردوگاه نیز اظهار میکند: اوایل اسارت، فقط رادیو را با صدای بلند پخش میکردند. از سال ۱۳۶۴ به بعد، برای هر آسایشگاه یک تلویزیون گذاشتند، اما محتوای برنامهها قابل نگاه کردن نبود.در آسایشگاه فردی بود که نگاه کردن به تلویزیون عراقی را برای خودش حرام کرده بود. در اردوگاههای دیگر نیز برای اینکه تلویزیون در آسایشگاه نگذارند، برخی رزمندهها شهید شدند.
نعلبندپور میافزاید: از صبح تا شب آهنگ پخش میکردند و این موضوع آثار روانی زیادی روی ما داشت، به حدی که آنقدر آهنگ پخش کرده بودند که حتی در خواب هم صدای آهنگ را میشنیدیم.
غذایی که قرار بود جسم اسرا را فرسوده کند
او با اشاره به وضعیت تغذیه در اردوگاه میگوید: غذا را طوری تنظیم میکردند که سیستم گوارشی ما را به هم بزند، یعنی قصد داشتند جسم ما را از بین ببرند. در مقابل، ما نیز برنامههایی داشتیم و آنها را اجرا میکردیم. در کلاس نهضت سوادآموزی شرکت میکردیم و بعد از یک سال، دیگر کسی بیسواد نبود و همه میتوانستند نامههای خودشان را بنویسند، این مشغلههای سالم، برنامهریزیشده و جزو برنامههای اسرا بود. یک جلد قرآن داشتیم که ۵۰ نفر آن را میخواندیم.
صدای امام خمینی(ره)، تکیهگاهی در دل اسارت
این آزاده با اشاره به خبر رحلت امام خمینی(ره) میگوید: خبر رحلت امام را از تلویزیون دیدیم و حتی بستری بودن امام را نیز مشاهده میکردیم. در کنار تلویزیون، رادیو هم داشتیم و بر سر همین رادیو، افرادی بودند که به زندان انفرادی میافتادند. روز یکشنبه که خبر رحلت امام اعلام شد، وجود امام برای ما یک تکیهگاه بود. نام امام انرژیزا بود و در روزهای سخت اسارت به ما توان میداد.
نعلبندپور روایت میکند: چند نفر داخل یک آسایشگاه جمع شدیم. بلندگویی داشتیم که سیمش را قطع کردیم و به رادیو وصل کردیم. سخنرانی امام خمینی(ره) که مربوط به سال ۱۳۶۱ بود پخش شد. همین صدای امام، اسرا را برای حدود چند ماه شارژ کرد، اما این کار مقدماتی داشت و همهجا نگهبان گذاشته بودیم.
لباسهای افسران عراقی برای روز فرار
او از خاطرات دیگری از دوران اسارت نیز میگوید: در اسارت، بیرون اردوگاه نگهبانهای مسلح و داخل گیتها نگهبانهای غیرمسلح بودند. شهید خلیل فاتح که فرمانده بود، در اردوگاه العنبر لباسهای افسران عراقی را آورده بود.
از او پرسیدم چرا این لباسها را آوردهای؟ گفت «لازم میشود، شاید خواستیم فرار کنیم.» ما هم هر کدام از لباسها را به دست یک نفر دادیم تا کسی متوجه نشود.
رادیویی که از بیمارستان به اردوگاه رسید
او با اشاره به خاطره دیگری میگوید: در همان اردوگاه یک رادیو داشتیم. یکی از همرزمانمان زمانی که زخمی شده بود، پایش را در بیمارستان قطع کرده بودند. بعد که او را به اردوگاه آوردند، متوجه شدیم به اتاق بهداری رفته است. وقتی دید و بازدید تمام شد، باند پایش را باز کردیم و دیدیم رادیوی پرستار را از بیمارستان برداشته و به پایش بسته و به اردوگاه آورده است.
او میافزاید: رادیو را به صورت نوبتی نگه میداشتیم تا کسی متوجه نشود. بعد از اینکه از اسارت برگشتیم، آن رادیو، همانجا ماند.
تئاتر و حلوا
نعلبندپور درباره برنامههای فرهنگی اسرا در دهه فجر میگوید: در دهه فجر برنامه تئاتر داشتیم و در کنار آن حلوا میپختیم. نانهایی که میآوردند اصلاً قابل خوردن نبود و نپخته بود. مجبور میشدیم نانها را زیر نور آفتاب خشک کنیم و بعد آنها را له کرده و با آن حلوا بپزیم. نگهبان عراقی که فارسی صحبت میکرد، منتظر بود حلوا تمام شود تا بخورد.
او میافزاید: تئاتر سه پرده داشت و در هر آسایشگاه اجرا میکردیم. در نهایت، همه این کارها برای تقویت روحیه اسرا بود.عید سال ۱۳۶۱ بود که بعد از تحویل سال، به دید و بازدید همبندیهای خود رفتیم و به صورت نوبتی به دیدار افسرها نیز رفتیم.
او ادامه میدهد: اردوگاه یک فرمانده ایرانی داشت که به فرمانده عراقی گفته بود چون آنها برای دیدار ما آمدهاند، ما هم باید به دیدار آنها برویم. ما در ایستگاه خودمان تئاتری آماده کردیم و عراقیها نیز همراه آنها آمده بودند. تعجب کردیم که اجازه دادند تئاتر اجرا کنیم. خودشان نیز نشستند و تئاتر را دیدند، اما بعداً اردوگاه تبعیدی شد و محل استقرار این افراد را تغییر دادند. همه افسرها از تماشای تئاتر منقلب شده و گریه کردند.
تکیهگاهی که از دست دادند
او با اشاره به شرایط روحی اسرا میگوید: اسرا تکیهگاهی داشتند و از دست داده بودند و این برای ما شکننده بود، اما به هر نحوی ادامه دادیم. در عین حال، وجود رهبر شهید بلافاصله بهعنوان یک تکیهگاه معرفی شد و این تکیهگاه ادامه داشت.
از قطعنامه ۵۹۸ تا آغاز تبادل اسرا
نعلبندپور با اشاره به تبادل اسرا میگوید: بعد از قطعنامه ۵۹۸ که در سال ۱۳۶۷ اتفاق افتاد، مذاکرات تا سال ۱۳۶۹ ادامه داشت. در سال ۱۳۶۸ تبادل اسرا وارد بند مذاکرات شد.
او ادامه میدهد: از اوایل سال ۱۳۶۹، تبادل اسرا به صورت جدی انجام میشد. در ماههای خرداد، تیر و مرداد، موضوع اصلی، تبادل اسرا بود.

از سمت راست دومین سرباز اصغر نعلبندپور
او میافزاید: تا اینکه ۲۲ مرداد سال ۱۳۶۹، در ساعت ۹ شب اخبار اعلام کرد که تبادل اسرا انجام شده است. ساعت ۱۱ شب اردوگاه باز شد و تیم فرماندهی اردوگاه وارد شد. ما اخبار را پیگیری میکردیم و آن روز هیچکس از شدت خوشحالی نخوابید. از همان روزی که اعلام کردند تبادل اسرا انجام میشود، دیگر به ما غذا هم ندادند.
او ادامه میدهد: ما نخستین گروه اسرا بودیم که به ایران آمدیم، حدود هزار نفر بودیم. همه لحظهشماری میکردند تا اعزام انجام شود، ساعت ۴:۳۰ اتوبوسها به اردوگاه رسیدند. از اردوگاه به سمت موصل حرکت کردیم و بعد با قطار به بغداد رفتیم.
او خاطرنشان میکند: به ما لباس دادند که بپوشیم. لباسهای تابستانی عراقیها بود و برای ما بزرگ بود، اما به هر نحوی آن را کوچک کردیم و پوشیدیم.
۲۶ مرداد، بازگشت به ایران
این آزاده با اشاره به روز آزادی میگوید: روز ۲۶ مرداد وارد ایران شدیم. در اسلامآباد برای اسرا سفره پهن کرده بودند و صبحانه و حمام صحرایی نیز فراهم شده بود که از آن استفاده کردیم.آن شب نیز از شدت خوشحالی نخوابیده بودیم، چون فکر میکردیم شاید بیشتر از این اسیر بمانیم، اما به لطف خدا آزاد شدیم و میزان خوشحالی ما قابل وصف نبود.۴۸ ساعت قرنطینه بهداشتی طول کشید.
تلفنی که خبر آزادی را به خانواده رساند
او روایت میکند: در محوطه بودیم که دیدم یک سرباز ترکی صحبت میکند. به او گفتم اهل تبریزی؟ گفت بله. گفتم اگر شمارهای بدهم، به خانوادهام زنگ میزنی؟ خودمان تلفن نداشتیم و همسایه تلفن داشت. به سرباز گفتم به شرطی شماره میدهم که هرچه من میگویم، همان را بگویی. گفتم زنگ بزن و بگو «من از طرف اصغر زنگ میزنم. آنها به ایران آمدهاند، اما نمیدانند چه زمانی به تبریز میرسند.» خانوادهام از همانجا متوجه شدند که آزاد شدیم.
دیدار با رهبر شهید انقلاب
نعلبندپور میگوید: چون نخستین گروه بودیم که به ایران آمدیم، اصرار داشتیم به حرم امام خمینی(ره) برویم. در تهران امام را زیارت کردیم و رهبر شهیدمان را نیز آنجا دیدیم و سخنان ایشان را شنیدیم.
او بیان میکند: مشغول زیارت بودیم که دیدم کسی دنبال من است. وقتی اسمش را گفت، دیدم داماد خالهام است. اصرار داشت با هم برگردیم، اما گفتم چون جمعی آمدهایم، باید با هم برگردیم.آنها به خانواده گفته بودند که ما را در تهران دیدهاند. همان شب در تهران ماندیم و فردای آن روز به سمت تبریز حرکت کردیم.
سرودی که حاصل روزهای اسارت بود
نعلبندپور ادامه میدهد: آزادگان در پلیسراه میانه سرودی خواندند که همان دستاورد فعالیتهای فرهنگی اردوگاه در دوران اسارت بود.
وی با اشاره به استقبال مردم در مسیر بازگشت میگوید: از بستانآباد تا تبریز، همه مردم حضور داشتند. مردم بالای اتوبوسها بودند و حتی دریچه هواکش اتوبوس را برداشتند و خودشان را داخل اتوبوس انداختند تا اسرا را ببینند.زمانی که اتوبوس وارد حوزه علمیه ولیعصر شد، مادرم نیز داخل حوزه بود.
ادامه تحصیل پس از بازگشت
این آزاده درباره زندگی خود پس از بازگشت میگوید: سال ۷۰ ازدواج کردم. سال ۵۴ پدرم بیمار شد و دیگر نتوانست کار کند. من نیز بعد از دوم راهنمایی دیگر درس نخواندم، اما پس از بازگشت از اسارت، به صورت جهشی ادامه تحصیل دادم و دیپلم گرفتم.
وی ادامه میدهد: سال ۷۶ در رشته حقوق دانشگاه تبریز تحصیل کردم و چهار سال نیز مسئول بسیج دانشگاه تبریز بودم.
نعلبندپور با اشاره به تجربه سالهای پس از انقلاب و دفاع مقدس میگوید: بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، ملت ایران پای انقلاب ماندند و طی ۴۷ سال سختیها را تحمل کردند. دشمنان نتوانستند خود را در پوشش نگه دارند و کار به جایی رسید که مستقیم وارد شدند و در جنگها و حوادث اخیر نیز چهره خود را بیپرده نشان دادند.
او تأکید میکند: مقاومت در برابر ظلم، موضوعی همیشگی و قابل گفتن است و نسل جدید نیز باید بتواند روایت دفاع مقدس هشتساله و مفهوم ایستادگی در برابر ظلم را درک کند.
انتهای پیام
