به گزارش ایسنا، تهران را اگر صبح زود ببینیم، شاید چیزی از خستگیاش معلوم نباشد. خیابانها پر از آدماند، خودروها یکی پشت دیگری حرکت میکنند، مترو مسافر میگیرد، نانواییها شلوغ میشوند و شهر، مثل هر روز، خودش را برای چند میلیون زندگی آماده میکند؛ شهری که باید همزمان محل کار باشد، محل زندگی، مرکز سیاست و اقتصاد و فرهنگ و هنر و دانشگاه و بیمارستان و خرید و سفر و هزار کار دیگر.
اما کافی است پای صحبت یک تهرانی قدیمی بنشینیم یا از کسی بخواهیم تهران دوران کودکیاش را تعریف کند؛ آن وقت شهر دیگری از دل همین خیابانها بیرون میآید.
تهرانی که شاید خیابانهایش خلوتتر بود، امکاناتش کمتر بود، خودروهایش قدیمیتر بودند و تفریحهایش محدودتر؛ اما به روایت کسانی که آن روزها را زیستهاند، چیزی داشت که امروز کمتر پیدا میشود؛ حس زندگی.
مهدی ارجمند، یک کارمند و هنرمند متولد ۱۳۶۳ است که در گفتوگو با ایسنا، وقتی از تهران امروز و تهران سالهای نوجوانیاش حرف میزند، یک عبارت را بیشتر از هر چیز تکرار میکند: «حس زندگی».
او تهران امروز را شهری میداند که «حس مکانیکی» پیدا کرده است؛ شهری که آدمها در آن بیشتر میدوند، اما شاید کمتر همدیگر را میبینند.
این فقط یک حس شخصی نیست؛ روایت او در واقع روایت نسلی است که کودکیاش را در سالهای پس از جنگ، نوجوانیاش را در تهران دهه ۷۰ و جوانیاش را در تهران دهه ۸۰ گذرانده و حالا به شهری نگاه میکند که بیش از آنکه شبیه تهران کودکیاش باشد، شبیه شهری است که هر روز باید در آن برای عقب نماندن از زندگی مسابقه بدهد.

تهرانِ یک پایتخت؛ نه فقط یک شهر
تهران برای ایران فقط یک شهر نیست. پایتختی است که طی دو قرن، تقریباً تمام تحولات بزرگ اجتماعی و سیاسی ایران معاصر را به خود دیده است؛ از دوره قاجار و مشروطه تا نوسازیهای دوره پهلوی، انقلاب، جنگ هشت ساله و تحولات دهههای اخیر.
در دوره قاجار بود که تهران به پایتخت تبدیل شد و به تدریج از یک شهر محدود در دامنه البرز به مرکز سیاسی و اقتصادی کشور تبدیل شد.
امروز نیز مقیاس تهران دیگر با تهران چند دهه پیش قابل مقایسه نیست. تهران جمعیتی بیش از ۱۰ میلیون نفر را در خود جای داده است. یعنی تهران امروز دیگر فقط آن محلههای قدیمی اطراف بازار، سنگلج، عودلاجان و خیابانهای مرکزی نیست؛ یک پهنه بزرگ انسانی است که در آن میلیونها نفر با سبکهای زندگی، خاطرات و خواستههای متفاوت کنار هم زندگی میکنند.
اما مسئله همینجاست؛ آیا بزرگتر شدن تهران، به معنای بهتر شدن تجربه زندگی در آن هم بوده است؟
وقتی یک کارگر خرج چند خانواده را میداد
ارجمند، تهران امروز را با تهران نوجوانیاش مقایسه میکند. از نگاه او، گذشته لزوماً به معنای «بهتر بودن همه چیز» نیست. خودش هم میداند که آن زمان امکانات کمتر بود، مشکلات اقتصادی وجود داشت و زندگی آسان نبود. اما میگوید روابط آدمها فرق داشت.
به روایت او، زمانی یک نفر کار میکرد و میتوانست بخشی از هزینه چند نفر از اعضای خانواده را تأمین کند؛ امروز اما گاهی دو یا سه نفر از یک خانواده کار میکنند و باز هم زندگی به سختی میگذرد و این تغییر فقط اقتصادی نیست و وقتی فشار زندگی بیشتر میشود، زمان دیدارها هم کمتر میشود.
پنجشنبه و جمعهها، به روایت ارجمند، خانه پدربزرگ و مادربزرگ محل جمع شدن خانواده بود؛ دیزی و آبگوشت، سفرهای که دور آن چند نسل کنار هم مینشستند و کودکی که صدای بزرگترها را میشنید. امروز ممکن است همان خانواده در فاصله چند کیلومتری از هم زندگی کنند، اما ماهها و حتی سالها دیداری میانشان اتفاق نیافتد.
تهران در این فاصله فقط ساختمان بلند نکرده است؛ فاصله آدمها را هم بلندتر کرده است.
تهرانِ تیله و هفتسنگ
برای نسلی که در دهههای ۶۰ و ۷۰ کودکی کرده، تفریح الزاماً معنای کافه، مرکز خرید، رستوران یا شهربازی نداشت.
کوچه بود.
تیله بود.
هفتسنگ بود.
توپ بود.
دویدن تا وقتی هوا تاریک شود.
و گاهی یک سفر خانوادگی که امروز شاید عجیب به نظر برسد.
ارجمند از سفر خانوادگی با پیکان میگوید؛ هشت نفر در یک خودرو، راهی مشهد.
ممکن است امروز تصور هشت نفر در یک پیکان برای سفر طولانی بیشتر شبیه یک خاطره عجیب باشد تا برنامه سفر، اما پشت این تصویر یک واقعیت اجتماعی وجود دارد: تفریح آن نسل بیشتر جمعی بود. خانواده با هم سفر میرفت. با هم به پارک میرفت. با هم کنار رودخانه مینشست و کودکان بخش مهمی از زندگی خود را در فضای عمومی تجربه میکردند.
امروز امکانات بسیار بیشتر شده است. کافهها، رستورانها، مراکز خرید، سالنهای ورزشی، مجموعههای تفریحی و فضاهای سرگرمی در گوشهو کنار تهران گسترش پیدا کردهاند.
اما ارجمند یک سؤال مهم میپرسد که آیا هر چیزی که به آن «تفریح» میگوییم، الزاماً به معنای بیشتر شدن زندگی اجتماعی است؟
شاید نه.
ممکن است یک کافه پر از آدم باشد، اما آدمها در میزهای جداگانه، در جهانهای جداگانه خودشان نشسته باشند.

تهران قدیم؛ شهری که در کتابها مانده است
شاید برای فهمیدن اینکه تهران چه چیزی را از دست داده، لازم نباشد فقط به خاطرات نسلهای امروز نگاه کنیم.
باید سراغ کسانی برویم که تهران قدیم را ثبت کردهاند.
جعفر شهری، نویسنده «طهران قدیم»، متولد ۱۲۹۳ در عودلاجان بود؛ مردی که بخش بزرگی از عمرش را صرف ثبت جزئیات زندگی اجتماعی تهران کرد. نوشتههای او فقط تاریخ ساختمانها نیست؛ از محلهها، مشاغل، بازیها، آداب، خوراک، زبان و مناسبات مردم مینویسد.
اهمیت شهری دقیقاً در همین است؛ او تهران را از زاویهای ثبت کرد که روی نقشهها دیده نمیشود.
تهران فقط کاخ و خیابان و میدان نبود.
تهران، آدمها بودند.
مکتبخانه، دکان، زورخانه، بازار، کوچه، بچههایی که بازی میکردند، همسایههایی که یکدیگر را میشناختند و مشاغلی که امروز بعضی از آنها حتی نامشان برای نسل جوان آشنا نیست. روایتهای شهری از زندگی روزمره تهران، به همین دلیل، بیش از آنکه یک خاطرهنگاری ساده باشند، بخشی از حافظه اجتماعی پایتختاند.
منوچهر ستوده هم که خود در بازارچه سرچشمه و در محله عودلاجان تهران متولد شده بود، در زندگینامه خود تهران را از زاویه جغرافیای انسانی و تاریخی ثبت کرده است؛ محلهای که برای او فقط یک نقطه روی نقشه نبود، بلکه بخشی از هویت زندگی بود.
این دو روایت قدیمی یک نکته مهم دارند: تهران را نمیتوان فقط با ساختمانهایش شناخت. اگر کوچهها، آدمها، لهجهها، خوراکها، مشاغل، بازیها، مراسم و خاطرات از بین بروند، حتی اگر ساختمانها باقی بمانند، بخشی از شهر از دست رفته است.
از کوچهای که امن بود تا کودکی که باید مراقبش بود
این تغییر را شاید بهتر از هر چیز بتوان در تجربه کودکی دید.
پریسا محمدی، شهروند دیگر تهرانی است که با او گفتوگو کردیم، او متولد ۱۳۷۰ است؛ متولد تهران و از خانوادهای که چند نسل در این شهر زندگی کردهاند و میگوید که تهران کودکی او با امروز تفاوت زیادی داشته است.
او از محلههایی میگوید که در دهه ۷۰ و اوایل دهه ۸۰ خیابانهای پهنتر و خانههای کمطبقه بیشتری داشتند؛ از گیشا و محلههایی که هنوز بخشی از سیمای قدیمی خود را حفظ کرده بودند؛ از رفتن به پارک و خریدن بستنی؛ از پیاده رفتن با مادر در پارک لاله و رفتوآمد با اتوبوس برای رسیدن به مرکز شهر.
از مرزداران آن سالها هم تصویری دارد که امروز شاید برای بسیاری از جوانترها قابل تصور نباشد؛ جایی که تعداد کمی مغازه و امکانات داشت و رفتن به یک پیتزافروشی میتوانست خودش یک اتفاق باشد.
امروز همان شهر پر از رستوران، کافه، نانوایی، فروشگاه و خدمات مختلف است. اما در میان تمام تغییرات، یک خاطره برای او پررنگتر از بقیه است: بچهها اجازه داشتند در کوچه بازی کنند. محدودهای بود که خانواده میشناخت و مطمئن بود که کودک در آن امن است. امروز خودش والد است و وقتی فرزندش را برای بازی به بیرون میبرد، نگرانی بیشتری دارد.
شهر بزرگتر شده، اما شعاع آزادی کودک کوچکتر شده است. این شاید یکی از عجیبترین تناقضهای تهران امروز باشد؛ امکانات بیشتر شده، اما بخشی از کودکی کمتر شده است.

تهران؛ شهر خاطرههای جمعی
برای خانم محمدی، تهران هنوز یک جذابیت مهم دارد؛ اینکه در این شهر، آدم احساس میکند در نقطهای از تاریخ ایستاده است. کار در مرکز تهران برای او فقط رفتن به محل کار نیست؛ عبور از جایی است که لایههای مختلف تاریخ روی هم نشستهاند. اینجا ممکن است در یک مسیر کوتاه، از ساختمانها و خیابانهایی عبور کنیم که هر کدام بخشی از یک دوره تاریخی را روایت میکنند.
این همان چیزی است که تهران را از یک «شهر بزرگ» به یک شهر روایی تبدیل میکند. در تهران، تاریخ فقط داخل موزه نیست.
در خیابان است.
در میدان است.
در تئاتر شهر است.
در بازار است.
در خانههای قدیمی است.
در درختان خیابان ولیعصر است.
در دانشگاه تهران است.
در سینماها، کتابفروشیها، کافهها و حتی در خاطره مغازههایی که دیگر وجود ندارند.
گردشگری که از خود تهرانیها شروع میشود
تهران شاید یکی از عجیبترین شهرهای ایران از نظر ظرفیت گردشگری باشد.
پایتختی که در یک روز میتوان در آن از کاخ و بازار و موزه و تئاتر و دانشگاه و پارک و محلههای تاریخی عبور کرد و در همان روز به دامنه البرز رسید.
اما مسئله این است که بسیاری از تهرانیها خودشان هم تمام این شهر را نمیشناسند.
ارجمند در گفتوگو با ایسنا پیشنهاد سادهای دارد و آنهم اطلاعرسانی شهری.
میگوید چرا روی بیلبوردهای شهر فقط تبلیغات تجاری باشد؟ چرا عکس زیبایی از یک بنای تاریخی، همراه با نام و نشانی آن، به مردم معرفی نشود؟
گاهی گردشگری از همینجا شروع میشود؛ از اینکه یک تهرانی بفهمد چند خیابان آنطرفتر چه چیزی وجود دارد.
کاخ گلستان نمونه روشن این ظرفیت است. این مجموعه در قلب تاریخی تهران قرار دارد و در سال ۲۰۱۳ در فهرست میراث جهانی یونسکو ثبت شده است. یونسکو آن را نمونهای مهم از پیوند هنر و معماری ایرانی با تأثیرات اروپایی در دوره قاجار میداند.
اما سؤال این است که چند تهرانی واقعاً میداند که در قلب همین شهر، میراثی با چنین جایگاهی قرار دارد؟ و چند نفر از مسافرانی که وارد تهران میشوند، میدانند این شهر را باید چگونه بخوانند؟

تهران را نباید فقط «دید»؛ باید روایت کرد
یکی از مشکلات گردشگری تهران شاید کمبود جاذبه نباشد؛ کمبود روایت جاذبههاست. یک گردشگر وقتی وارد شهری مثل پاریس، لندن یا استانبول میشود، فقط ساختمان نمیبیند؛ برایش داستان ساخته شده است.
اما در تهران گاهی بنا را نشان میدهیم بدون اینکه داستانش را بگوییم. میدان را نشان میدهیم، اما نمیگوییم چه اتفاقی در آن افتاده است. ساختمان را نشان میدهیم، اما نمیگوییم چه کسانی از آن عبور کردهاند. محله را معرفی میکنیم، اما قصه آدمهایش را تعریف نمیکنیم. در حالی که تهران بیش از آنکه به «جاذبه جدید» نیاز داشته باشد، به خوانش جدید جاذبههای موجود نیاز دارد.
حتی تئاتر شهر فقط یک ساختمان نیست. پارک دانشجو فقط یک فضای سبز نیست. خیابان ولیعصر فقط یک مسیر شمال به جنوب نیست. بازار فقط محل خرید نیست و کوچههای قدیمی فقط خانههای فرسوده نیستند. هرکدام میتوانند بخشی از یک مسیر گردشگری روایی باشند.
شهر تئاتر، شهر هنر
ارجمند وقتی از تهران حرف میزند، بخشی از خاطراتش به تئاتر شهر و فضای فرهنگی اطراف آن برمیگردد. برای او، آن محدوده فقط یک ساختمان فرهنگی نبود؛ فضایی بود که احساس میکرد در آن میتواند «آزادانه نفس بکشد». این تجربه شاید برای بسیاری از هنرمندان نسلهای مختلف تهران آشنا باشد. تهران همیشه یکی از مهمترین مراکز تولید فرهنگی ایران بوده است و بخشی از هویت آن نه در بناهای تاریخی، بلکه در سالنهای نمایش، سینماها، کتابفروشیها، گالریها و محافل هنری شکل گرفته است.
این همان بخش کمتر دیده شده گردشگری تهران است؛ گردشگری فرهنگی. گردشگری که قرار نیست فقط عکس گرفتن کنار یک ساختمان باشد؛ قرار است آدم بفهمد چرا آن ساختمان مهم است و چه نسلی در اطراف آن زندگی و خلق کرده است.

شهر بعد از جنگ
نسل متولد دهه ۶۰، تهران را در سالهای پس از جنگ تحمیلی شناخت. ارجمند متولد ۱۳۶۳ است؛ کودکی او با سالهای پایانی جنگ و سپس بازسازی کشور گره خورده است. تصویر او از آن سالها ترکیبی است از سختی، محدودیت، نگرانی و در عین حال تلاش مردم برای ساختن دوباره زندگی. تهران فقط یک پایتخت دور از جنگ نبود؛ شهری بود که تجربه جنگ را با خودش حمل کرد.
و چند دهه بعد، تهران دوباره در خرداد و اسفند ۱۴۰۴ تا اوایل فروردین ۱۴۰۵ درگیر حملات و تنش نظامی شد. سازمان ملل در گزارشهای آن زمان حملات به تهران و آسیب به مناطق مسکونی و زیرساختهای مختلف را اعلام کرد.
برای پریسا محمدی، این اتفاق صرفاً خبری که از تلویزیون شنیده شود نبود؛ او میگوید بخشی از آن را از نزدیک تجربه کرده و احساس کرده در لحظهای تاریخی ایستاده است.
تهران، به این معنا، فقط شهری است که تاریخ در کتابهایش نوشته شده باشد و خودش بخشی از تاریخ معاصر ایران است.
دو جنگ، چندین نسل، انقلاب، مهاجرت، توسعه، بحران اقتصادی، تغییر سبک زندگی، رشد فناوری و حالا شهری که باید همه این لایهها را همزمان حمل کند.
اما چرا تهران گاهی خسته به نظر میرسد؟
در گفتوگوهای ما، انتقادها از تهران فقط به حس نوستالژی محدود نمیشود. از خیابانهایی گفته میشود که بارها کنده و دوباره آسفالت شدهاند. از درختانی که سایه گذشته را ندارند. از مشکلات پیادهروها. از سنگفرشهایی که در باران تجربه پیادهروی را سخت میکنند. از آلودگی، از حملونقل عمومی که هنوز با نیازهای این جمعیت بزرگ فاصله دارد. از دوچرخههایی که قرار بود بخشی از سبک جدید جابهجایی شهری باشند و طرحهایی که به گفته شهروندان، استمرار لازم را پیدا نکردند.
اینها شاید موضوعات پراکندهای به نظر برسند، اما در کنار هم یک مفهوم بزرگتر را شکل میدهند؛ کیفیت زندگی شهری.
شهر فقط با بزرگراه و برج و پروژه عمرانی ساخته نمیشود. گاهی کیفیت شهر را باید از روی سادهترین سؤال سنجید: آیا یک مادر میتواند با خیال راحت کودک خود را به پارک ببرد؟ آیا یک سالمند میتواند بدون ترس و دشواری در پیادهرو راه برود؟ آیا یک گردشگر میتواند بدون خودرو از چند نقطه تاریخی شهر عبور کند؟ آیا یک جوان میتواند شب، در فضای عمومی شهر قدم بزند و احساس امنیت کند؟ آیا یک تهرانی میداند در محله خودش چه میراثی وجود دارد؟ مردم به راحتی میتوانند در فضای شهری، بدون آلودگی هوا تردد کند؟ و بسیاری از موارد و مثالهای دیگر.
اگر پاسخ این پرسشها مثبت باشد، آن وقت میتوان گفت شهر فقط توسعه پیدا نکرده؛ زندگی در آن هم توسعه پیدا کرده است.
تهران و پایتختهای دیگر؛ مسئله فقط زیبایی نیست
خانم محمدی تجربه سفر به چندین شهر جهان را داشته است؛ از لندن و پاریس و برلین تا آمستردام، پکن، استانبول، دبی و باکو. او در مقایسههای شخصیاش بیش از هر چیز روی دو موضوع تأکید میکند: حملونقل و احساس امنیت. در برخی شهرهایی که دیده، گستردگی حملونقل عمومی باعث شده استفاده از خودروی شخصی ضرورت کمتری داشته باشد. این مقایسه لزوماً به معنای بهتر بودن مطلق آن شهرها نیست؛ هر پایتختی مسائل خودش را دارد. اما تجربه او یک سؤال جدی برای تهران ایجاد میکند: اگر گردشگر بخواهد تهران را بدون خودرو ببیند، آیا شهر به اندازه کافی برای این تجربه آماده است؟
این سؤال مهمتر از آن چیزی است که به نظر میرسد.
چون گردشگری پایدار از جایی شروع میشود که گردشگر بتواند شهر را زندگی کند، نه اینکه فقط از پشت شیشه خودرو آن را تماشا کند.

تهران اگر قرار باشد مقصد گردشگری شود
تهران برای گردشگر خارجی یا حتی گردشگر ایرانی، میتواند یک مقصد چندلایه باشد.
یک روز برای تاریخ.
یک روز برای هنر.
یک روز برای معماری.
یک روز برای غذا.
یک روز برای محلهگردی.
یک روز برای طبیعت.
و حتی یک مسیر کامل برای شناخت تاریخ معاصر ایران.
اما تحقق این ظرفیت، فقط با تبلیغ تهران اتفاق نمیافتد.
نیاز به حفاظت از میراث، حملونقل مناسب، پیادهراه، تابلوهای راهنما، روایت تاریخی، آموزش راهنمایان، امنیت فضاهای عمومی و مهمتر از همه، حفظ زندگی محلهای دارد.
یونسکو نیز در رویکردهای مرتبط با گردشگری میراثی بر این نکته تأکید دارد که گردشگری اگر درست مدیریت شود، میتواند به حفاظت از میراث و توسعه محلی کمک کند؛ یعنی گردشگری موفق قرار نیست فقط گردشگر را وارد شهر کند، بلکه باید برای خود شهر و ساکنانش نیز ارزش ایجاد کند.
بنابراین شاید بهترین مدل برای تهران این نباشد که شهر را به ویترین گردشگری تبدیل کنیم؛ بلکه باید کاری کنیم که خود تهرانی دوباره به شهرش علاقهمند شود. وقتی شهروند به شهرش افتخار کند، گردشگر هم راحتتر جذب میشود.

تهران؛ شهری که هنوز میشود نجاتش داد
شاید بزرگترین اشتباه درباره تهران این باشد که فکر کنیم همه چیز از دست رفته است.
نه.
هنوز در همین شهر، مادرانی هستند که فرزندشان را به پارک میبرند. هنوز آدمهایی هستند که در خیابان با یکدیگر حرف میزنند.
هنوز تئاتر اجرا میشود.
هنوز کتابفروشیها بازند.
هنوز بازار نفس میکشد.
هنوز خانههای قدیمی باقی ماندهاند.
هنوز درختان ولیعصر ایستادهاند.
هنوز کاخ گلستان در قلب شهر روایت میکند.
هنوز پارکها، موزهها و سالنهای فرهنگی میتوانند محل ملاقات آدمها باشند.
و هنوز تهرانیهایی هستند که وقتی از کودکیشان حرف میزنند، چشمشان برق میزند.
این یعنی شهر هنوز حافظه دارد.
مسئله این است که آیا ما بلدیم این حافظه را نگه داریم؟
از «تهران قدیم» نباید موزه ساخت
نوستالژی اگر قرار باشد فقط حسرت گذشته باشد، هیچ شهری را نجات نمیدهد. تهران قرار نیست دوباره به تهران دهه ۷۰ یا ۶۰ یا ۳۰ تبدیل شود.
هیچ شهری نمیتواند. شهرها تغییر میکنند. جمعیت زیاد میشود. ساختمانها بلندتر میشوند. فناوری وارد زندگی میشود. سبک خانوادهها عوض میشود. کسبوکارها تغییر میکنند.
اما یک چیز نباید قربانی این تغییر شود؛ انسان.
تهران جدید باید امکانات تهران امروز را داشته باشد، اما چیزی از تهران قدیم را نیز با خود حمل کند؛ همان چیزی که آقای ارجمند از آن با عنوان «صفا» یاد میکند.
شهری که در آن خانواده هنوز جایی برای هم داشته باشد. کودک هنوز سهمی از کوچه داشته باشد. سالمند هنوز بتواند در محلهاش راحت قدم بزند. هنرمند هنوز جایی برای نفس کشیدن داشته باشد. گردشگر بتواند شهر را کشف کند و تهرانی بتواند بعد از یک روز طولانی، وقتی از پنجره به خیابان نگاه میکند، احساس کند این شهر فقط محل کار و عبور نیست؛ خانه اوست.

شاید مسئله تهران، کمبود خاطره نیست؛ کمبود حافظه است
تهران پر از خاطره است. اما خاطره با حافظه فرق دارد. خاطره چیزی است که یک نفر به یاد میآورد. حافظه چیزی است که یک جامعه تصمیم میگیرد آن را حفظ کند.
جعفر شهری شهروند تهرانی با نوشتن از کوچهها، آدمها و مشاغل تهران قدیم، بخشی از حافظه شهر را ثبت کرد. منوچهر ستوده با ثبت جغرافیا و تاریخ، بخش دیگری از این حافظه را نگه داشت.
نسل امروز نیز خاطرات خودش را دارد؛ پیکان، هفتسنگ، پارک لاله، تئاتر شهر، جاجرود، بستنیهای محله، صف نانوایی، اتوبوسهای قدیمی، اولین کافه، اولین تلفن همراه، اولین مترو، اولین تجربه جنگ و هزاران تصویر دیگر.
اما اگر این خاطرات ثبت نشوند، چند دهه بعد نسل دیگری خواهد پرسید: تهرانِ شما چه شکلی بود؟ و شاید پاسخ دادن سخت باشد. چون شهر عوض شده، ساختمانها تغییر کردهاند و آدمها رفتهاند.
برای همین، روز تهران شاید فقط فرصتی برای تعریف کردن از پایتخت نباشد؛ فرصتی است برای پرسیدن اینکه از این شهر چه چیزی را میخواهیم برای نسل بعد باقی بگذاریم.
نه فقط برجها.
نه فقط بزرگراهها.
نه فقط آمار پروژهها.
بلکه درخت، کوچه، تئاتر، بازار، خانواده، امنیت، خاطره و حس تعلق.
تهران اگر بخواهد دوباره و به صورت قوی مقصد گردشگری شود، اول باید برای ساکنانش مقصدی دوستداشتنی باشد. اگر بخواهد پایتختی مدرن باشد، باید مدرنیته را با حافظهاش آشتی دهد و اگر بخواهد بزرگتر شود، نباید اجازه دهد آدمهایش کوچکتر شوند. شاید تهران در نهایت نه شهری باشد که گذشتهاش بهتر از امروز بوده و نه شهری که امروز از گذشتهاش بدتر است. تهران شهری است که در هر نسل، چیزی به دست آورده و چیزی را از دست داده است.
نسل امروز اما یک انتخاب مهم دارد: اینکه تهران آینده، فقط شهری بزرگتر باشد؛ یا شهری که در آن، هنوز بتوان گفت: اینجا زندگی جریان دارد.
انتهای پیام
