سه‌شنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۵ | ۱۸:۱۱
منبع: سازمان اسناد انقلاب اسلامی
دهخدا قبل از فوت، کدام غزل حافظ را خواست تا برایش بخوانند؟

دهخدا قبل از فوت، کدام غزل حافظ را خواست تا برایش بخوانند؟

علامه دهخدا در واپسین لحظات عمر، در حالی که دکتر محمد معین او را رو به قبله نشانده بود، عبارت «که مپرس» از غزلی از حافظ را بر زبان آورد؛ معین دیوان حافظ را گشود و با خواندن بیت «گشته‌ام در جهان و آخر کار / دلبری برگزیده‌ام که مپرس» شاهد واپسین لحظات زندگی ادیب نامدار ایران بود.

به گزارش ایسنا، مرکز اسناد انقلاب اسلامی نوشت:

بعضی وداع‌ها در تاریخ، فراتر از یک خاطره شخصی می‌روند و به روایتی ماندگار از پیوند فرهنگ، سیاست و عاطفه در زندگی مردان بزرگ تبدیل می‌شوند. واپسین لحظات زندگی علامه علی‌اکبر دهخدا، ادیب، لغت‌شناس و از برجسته‌ترین چهره‌های فرهنگ و ادب معاصر ایران، یکی از همین لحظات است. وداعی که در آن، نام دکتر محمد مصدق و بیتی از حافظ در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند تا تصویری متفاوت و تأمل‌برانگیز از واپسین دقایق زندگی مردی به دست دهند که بخش بزرگی از عمر خود را وقف زبان و فرهنگ ایرانی کرده بود.

نصرت‌الله امینی در خاطرات خود از روزی روایت می‌کند که خبر وخامت حال دهخدا، او را به همراه الهیار صالح و دکتر غلامحسین مصدق (پسر دکتر محمد مصدق) به منزل این ادیب نامدار کشاند. دهخدا در واپسین لحظات عمر، با وجود بیماری شدید و دشواری تنفس، همچنان هوشیاری داشت. در همین دیدار کوتاه، هنگامی که نام دکتر غلامحسین مصدق به میان آمد، دهخدا با صدایی ناتوان گفت: «من مخلص دکتر مصدق‌ام» و سپس عبارت «که مپرس» را چند بار تکرار کرد. عبارتی که دکتر محمد معین، شاگرد برجسته دهخدا و از حاضران بر بالین او، آن را به غزلی از حافظ پیوند زد.

آنچه پس از آن رخ داد، این خاطره را به روایتی فراموش‌نشدنی تبدیل کرد: دکتر معین دیوان حافظ را آورد و غزل موردنظر را خواند تا به این بیت رسید: گشته‌ام در جهان و آخر کار / دلبری برگزیده‌ام که مپرس. بنا بر روایت امینی، دهخدا پس از شنیدن این بیت، جان سپرد. بدین‌ترتیب، در واپسین لحظات زندگی یکی از بزرگ‌ترین خدمتگزاران زبان فارسی، حافظ نیز حضوری یافت که در حافظه راوی به بخشی جدایی‌ناپذیر از لحظه وداع تبدیل شد؛ پایانی که در آن، خاطره یک دوستی سیاسی، ارادت به یک شخصیت ملی و جایگاه شعر حافظ در فرهنگ ایرانی، در کنار هم قرار می‌گیرند.

متن خاطره:

یادم هست که یک روزی که من در مریضخانه نجمیه در همین ساختمانی که مرحوم [محمدحسن]شمشیری [درست]می‌کرد، چون از طرف ایشان افتخاری نظارت می‌کردم آن‌جا بودم، اتفاقاً آقای الهیارخان صالح را آورده بودم که ایشان این ساختمان شمشیری را ببینند. با ایشان داشتیم می‌گشتیم که دکتر غلامحسین‌خان [مصدق] با عجله آمد که «آقا بفرمایید زود برویم از منزل دهخدا یک پرستار خواسته‌اند و حال ایشان بد است برای آمپول و این حرف‌ها.» آقای صالح و بنده سوار شدیم آقای دکتر غلامحسین‌خان یک پرستار هم برداشتند با عجله خودش پشت رل نشست و به منزل علامه دهخدا رفتیم.

وقتی رفتیم دیدیم که بله حال ایشان به‌اصطلاح در حال سکرات هستند و در حال احتضار، ولی هنوز هوش‌وحواسی داشتند. مرحوم آقای دکتر [محمد]معین که خدایش رحمت کند ایشان را رو به قبله تقریباً نشانده بودند مثلاً … و مرحوم دهخدا همیشه هم از تنفس رنج می‌برد [چون] یک آسم خیلی شدیدی داشت؛ و آقای دکتر معین گفتند که آقا؛ جناب آقای الهیار صالح، جناب آقای دکتر غلامحسین مصدق و نصرت‌الله امینی به عیادت شما آمدند. ایشان توانایی این‌که خیلی حرف بزنند نداشتند. گفتند: «من مخلص دکتر مصدق‌ام» با همان طرز «من مخلص دکتر مصدق‌ام... که مپرس، که مپرس». این چندبار این «که مپرس» را تکرار کرد. آقای معین گفتند آقا منظورتان از «که مپرس» غزل حافظ است؟ گفت «آره.» گفت «می‌خواهید بیاورم بخوانم؟» رفت و دیوان حافظ را آوردند آن غزل معروف حافظ را شروع کردند خواندن تا رسیدن به این بیت که: «گشته‌ام در جهان و آخر کار / دلبری برگزیده‌ام که مپرس» گفتند و تمام شد و مردند.

پی‌نوشت:

مصاحبه نصرت‌الله امینی (۱۲۹۴-۱۳۸۸) با پروژه تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد، نوار پنجم، تاریخ مصاحبه: ۲۴ اردیبهشت ۱۳۶۲، مصاحبه کننده: ضیاء صدقی

انتهای پیام

# ایسنا+

آخرین اخبار ایسنا+