فرسایش، کیفیت ذاتی اشیا و محیط است؛ آنچه روزی با وضوح و سرزندگی جلوه میکرد، حالا به لایهای کمرنگ و نیمهخاطره بدل میشود. رنگها محو میگردند، مصالح و شکلها از هم میپاشند، و نشانهها به سایههایی از خود تقلیل مییابند.
این فرسایش، نه محصول گذرِ چیزی، که خودِ ذاتِ بودن است. نه پیش از آن چیزی بود و نه پس از آن چیزی خواهد ماند؛ آنچه هست، همین اکنونِ در حال محوشدن است.
برچسبها، نوشتهها و نشانهها—که زمانی مدعی معنایی بودند—اکنون تنها رگههایی از رنگ و بافتاند. ادعاها فرو ریخته، و آنچه برجای مانده، خودِ شیء است در عریانترین حالتش: نه نماد چیزی، نه روایتگر کسی، فقط آنچه هست، در همین لحظهی زوال.
زیبایی در همین عریانی ست: در ترکهایی که نه از فشار، که از شیوهی بودنِ ماده پدید آمدهاند؛ در لایههایی که نه روایتی از گذشته، که بافتی از اکنون هستند؛ در سطوحی که نه به یاد کسی، که فقط چنین اند.
هیچ غایتی در کار نیست؛ این جریان، به مقصدی نمیرود. فرسایش، پایان نیست، شیوهی حضور است. زیبایی نیز چنین است: حضوری بیدلیل، بیروایت—تنها جلوهای از آنچه میتواند باشد درست در لحظهای که در حال نبودن است.
اگر این سطوح فرسوده، آیینهای باشند؟ اگر ترکهای دیوار، همان ترکهایی باشند که بر روح انسانها در برخورد با ساختارهای اجتماعی پدید میآید؟ اگر رنگهای محو شده، حکایت آرزوهایی باشد که روزی فریاد بودند و اکنون تنها سایهای از خود بر جای دارند؟ این عکسها نه از اشیا، که از آنچه بر انسان میگذرد سخن میگویند—بیآنکه حتی یک انسان در قاب باشد. فرسایش اشیا، استعارهای است برای فرسایشی که جامعه بر تن و جان انسانها مینشاند؛ فرسایشی که هرگز زیباییشناسیاش دیده نشده.


نظرات