به گزارش ایسنا، پشت نوارهای زرد آتشنشانی، همیشه کسانی ایستادهاند که چشمشان فقط یک چیز میخواهد؛ خبری از عزیزشان. بعضیها آرام زیر لب دعا میکنند، بعضیها بیقرار میان نیروهای امدادی راه میروند و بعضی دیگر، با هر پیکری که از زیر آوار بیرون میآید، نفسشان بند میآید. در آن شبها، تهران فقط شهر دود و انفجار نبود؛ شهری بود که در آن، آتشنشانها همزمان باید با آوار، اضطراب، فریاد و ترس میجنگیدند. حسن سیفی، یکی از فرماندهان میدانی آن روزها، حالا از لحظههایی حرف میزند که به گفته خودش، «چند دقیقهاش به اندازه چند سال میگذشت.»
افطاری ناتمام در رسالت؛ وقتی مردی برگشت و دیگر خانهاش را نشناخت
صدای آوار هنوز در ذهنش مانده است؛ صدایی که میگوید بعد از نزدیک به ۳۰ سال حضور در عملیاتهای سنگین، باز هم بعضی صحنهها هستند که نمیشود به آنها عادت کرد. حسن سیفی، معاون عملیات سازمان آتشنشانی تهران در گفتوگو با خبرنگار ایسنا، وقتی از شبهای جنگ و ساختمانهای فروریخته حرف میزند، بعضی جملهها را آرامتر میگوید؛ انگار هنوز میان دود و بتنهای شکسته ایستاده است.

میگوید تلخترین تصویری که از آن روزها در ذهنش مانده، مربوط به میدان رسالت است؛ شبی از ماه رمضان، وقتی یک خانواده بزرگ دور سفره افطار جمع شده بودند. خانوادهای که بیشتر ساکنان مجتمع، نسبت فامیلی با هم داشتند و طبقه به طبقه کنار هم زندگی میکردند.
«شما حساب کنید از بین ۱۵، ۱۶ نفری که آنجا بودند، نزدیک به ۱۱ نفر شهید شدند...»
جمله را که میگوید، مکث میکند.
انگار هنوز هم باور کردنش سخت است.
مردی که چند دقیقه دیر رسید
در میان آن آوار، مردی مدام با آتشنشانها حرف میزد؛ مردی به نام حامد. فقط چند دقیقه قبل از اصابت، برای خرید وسیلهای از خانه خارج شده بود تا برگردد و کنار خانواده افطار کند. اما وقتی برگشت، دیگر چیزی سر جای خودش نبود.
به سیفی گفته بود: «برگشتم دیدم زنم، بچهم، پدرم، مادرم، فامیلام... همه زیر آوارند. اصلاً خانهمان را نمیشناختم. با خودم میگفتم مگر اینجا خانه ما نبود؟ پس چه شد؟»
آنچه باقی مانده بود، تلی از بتن و آهن بود؛ سازهای سنگین که عملیات جستوجو را برای نیروهای امدادی دشوارتر میکرد. آتشنشانها روزها میان آوار ماندند تا بتوانند پیکرها را خارج کنند؛ پیکر کسانی که خانوادههایشان دیگر امیدی به زنده ماندنشان نداشتند.

«فقط پیکرش را به من برسانید...»
سیفی میگوید سختترین بخش ماجرا، لحظهای بود که خانوادهها دیگر درخواست نجات نداشتند. آنها فقط میخواستند عزیزشان را تحویل بگیرند.
«به ما میگفتند فقط پیکرش را به ما برسانید تا آرام شویم...»
این جمله برای نیروهایی که همیشه با امید نجات به دل حادثه میزنند، سنگینتر از هر آواری است. آتشنشانها عادت دارند صدای کمکخواهی بشنوند؛ صدای مردمی که میخواهند کسی را زنده از میان دود و آتش بیرون بکشند. اما جنگ، همه چیز را تغییر داده بود.
در آن روزها، بسیاری از خانوادهها میدانستند شدت انفجارها و نوع موشکها، شانس زنده ماندن را گرفته است. امید، گاهی فقط به پیدا شدن پیکر خلاصه میشد.
وقتی صدای موشکها قابل تشخیص میشود
فرمانده عملیات آتشنشانی تهران میگوید تفاوت جنگ با حادثههای معمولی، فقط حجم تخریب نیست؛ جنگ یعنی ناامنیِ دائمیِ صحنه.
در حوادث عادی، نیروهای امدادی میدانند بعد از ریزش یک ساختمان، احتمال ریزش دوباره وجود ندارد؛ اما آن روزها شرایط فرق میکرد. هر لحظه ممکن بود نقطهای دیگر هدف قرار بگیرد.
«دیگر صدای موشکها را میشناختیم...»
او میگوید شدت تکرار حملات باعث شده بود نیروها از روی صدا، نوع موشک و خطر بعدی را حدس بزنند؛ صدای کروز، تامهاوک و هواپیماها برایشان غریبه نبود. همین مسئله تصمیمگیری را برای فرماندهان میدان سختتر میکرد؛ اینکه چه زمانی عملیات ادامه پیدا کند، چه زمانی نیروها تخلیه شوند و چطور میان نجات مردم و حفظ جان امدادگران تعادل برقرار شود.

جنگی که فقط خط مقدم نداشت
روایت سیفی فقط به محله رسالت ختم نمیشود. او از عملیات در اطراف بیمارستانها و مراکز درمانی هم حرف میزند؛ از شبی که محدوده اطراف بیمارستان گاندی تحت تأثیر حملات قرار گرفت و نیروهای امدادی برای انتقال بیماران وارد عمل شدند.
هنوز بعضی تصویرها از ذهن نیروهای امدادی از آن ۴۰ روز امدارسانیها پاک نشده است؛ تصویر مردی که چند دقیقه دیرتر برگشت و دیگر خانهاش را پیدا نکرد.
«ما هم انسانیم… فقط یاد گرفتهایم فرو نریزیم»
در روایت حسن سیفی، فرمانده عملیات آتشنشانی تهران، جنگ فقط در محل اصابت موشکها معنا پیدا نمیکند؛ گاهی در خیابانهایی جریان دارد که هنوز بوی زندگی میدهند. مثل سهروردی، صابونچی و خرمشهر؛ محلههایی که ساختمانها در دل بافت مسکونی ایستادهاند و هر انفجار، فقط یک هدف مشخص ندارد، بلکه موجش تا خانههای بینامونشان اطراف هم میرسد.
او میگوید در برخی عملیاتها که شاید هدف اولیه یک نقطه امنیتی بوده، اما آنچه باقی میماند، خانههایی بود که هیچ نقشی در آن هدف نداشتهاند؛ خانههایی که با موج انفجار ترک برمیداشتند، فرو میریختند و آدمهایی که شهید میشدند.
اما بخش دیگری از روایت او، از بیرون میدان میگذرد؛ جایی که نه آوار است و نه انفجار، بلکه فشارِ دیدهنشدهای است که روی روان امدادگران سنگینی میکند.
«میگن سنگدل شدی… اما ما هم میریزیم»
سیفی مکث میکند و وقتی به نگاه اطرافیانش اشاره میکند؛ از حرفهایی که بارها از خانواده و نزدیکان شنیده است.
اینکه چرا در برابر خبر مرگ یا صحنههای تلخ، واکنشهایش مثل دیگران نیست. اینکه چرا کمتر میشکند، کمتر به هم میریزد.
اما خودش این تصویر را رد میکند؛ نه از جنس انکار، بلکه از جنس تجربه.
«ما هم انسانیم… ما هم از درون تخریب میشیم، ولی یاد گرفتیم خودمون رو کنترل کنیم.»
او میگوید اگر این کنترل نباشد، امکان مدیریت میدان هم وجود ندارد. فرمانده عملیات نمیتواند در دل بحران فرو بریزد و همزمان تصمیم بگیرد چه کسی را نجات دهند، کجا بمانند و کجا عقب بکشند. این کنترل، به جای بیاحساسی، نوعی بقاست؛ بقا در صحنهای که هر لحظهاش میتواند دوباره خطر را برگرداند.

«همه چیز از درون میشکند، فقط دیده نمیشود»
در نگاه او، تفاوت آتشنشان با دیگران در نداشتن احساس نیست، در پنهان کردن آن است.
او تأکید میکند که هر حادثه، هر بدن زخمی، هر خانواده داغدار، روی نیروهای امدادی اثر میگذارد؛ اما این اثر در سکوت میماند.
«ما هم وقتی میبینیم کسی عضوی از بدنش قطع شده یا خانوادهای زیر آوار مانده، به هم میریزیم… ولی نمیتوانیم رها کنیم.»
او از مأموریتهایی میگوید که ساعتها طول میکشیدند؛ عملیاتهایی که در آن نیروها سانتیمتر به سانتیمتر آوار را کنار میزدند تا شاید به یک نفر برسند. در همین فاصلهها، جان خودشان هم در خطر بود، اما توقف ممکن نبود.
زعفرانیه؛ لحظهای که فرمانده هم فرو ریخت
در میان همه خاطرات، یک صحنه برایش پررنگتر است؛ حادثه زعفرانیه. جایی که یک دختر جوان، خانوادهاش را از دست داده بود و دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت.
او بیقرار بود، حمله میکرد، نیروها را میزد، فریاد میکشید. نیروها میخواستند مهارش کنند، اما سیفی مانع میشود.
«گفتم حق دارد… کاریش نداشته باشید.»
دختر چند بار به سمت او و نیروها حمله میکند، اما چیزی در او آرام نمیشود. تا جایی که خسته و مستاصل، روی آوار مینشیند.
و همان لحظه، برای سیفی یک نقطه عوض میشود.
«اون لحظه حس کردم خودم از درون خالی شدم…»
نه از جنس ضعف، بلکه از جنس همذاتپنداری کامل. او خودش را جای آن دختر میگذارد؛ دختری که همه چیزش را از دست داده و هیچ پاسخ روشنی برای دردش وجود ندارد.
«ما هم خانواده داریم… فقط کمتر میبینیمشان»
روایت او به جایی میرسد که دیگر فقط میدان حادثه نیست، میدان زندگی شخصی خودش هم هست. خانوادههایی که کمتر دیده میشوند، تماسهایی که بیشترشان در یک جمله خلاصه میشود: «زندهای؟»

او میگوید در روزهای جنگ، گاهی فاصله دیدار با خانواده به ۱۰ تا ۱۵ روز میرسید و اگر هم دیداری بود، چند ساعت بیشتر طول نمیکشید. نه از سر انتخاب، بلکه از جنس وظیفه.
«همین بود؛ یه جمله به خانواده میگفتم: درگیرم، نگران نباش… خداحافظ.»
و پشت همین جمله کوتاه، خانوادههایی بودند که هر شب با هر صدای انفجار، دوباره نگرانیشان شروع میشد.
سیفی در روایتش به یک نکته برمیگردد؛ شاید مهمترین بخش این جنگ برای او نه فقط آوار و انفجار، بلکه انسانهایی است که در دل این بحران، یاد گرفتهاند هم بسوزند و هم بایستند؛ بیآنکه فرو بریزند.
در ادامه روایت معاون عملیات آتشنشانی تهران، جنگ فقط در خیابانهای ویران شده معنا پیدا نمیکند؛ گاهی در تصمیمهایی شکل میگیرد که میان «ماندن» و «رفتن» معلق میمانند، جایی که هر ثانیه میتواند به قیمت جان تمام شود.
او از فاصلهای حرف میزند که میان نیروهای داخل میدان و بیرون میدان وجود دارد؛ فاصلهای که برای خانوادهها با اضطراب و بیخبری پر میشود، اما برای آتشنشانها با تجربه مستقیم از خطر.
میگوید خیلی وقتها خانوادهها نگرانتر از خود نیروها هستند. تماسهایی که میگیرند، درخواستهایی که دارند و حتی خواهشهایی که از مدیران میشود تا فرزندانشان را از دل مأموریتها کنار بکشند.
اما پاسخ در میدان همیشه ساده نیست.
«همه ۵ هزار نفر، خانواده دارند…»
سیفی مسئولیت را فقط در چارچوب عملیات نمیبیند؛ از نگاه او، هر نیرو فقط یک آتشنشان نیست، بلکه عضوی از یک خانواده بزرگتر است.
«ما فقط مسئول عملیات نیستیم… ما مسئول جان آدمها هستیم.»
او از تجربهای ۳۰ ساله میگوید؛ از اینکه فرماندهی فقط دستور دادن نیست، بلکه همراهی با نیروهایی است که در هر مأموریت، جانشان در معرض خطر است و این مسئولیت؛ زمانی سنگینتر میشود که بدانی کوچکترین خطا میتواند به از دست رفتن جان نیروها ختم شود.
در همین جنگ اخیر، به گفته او، حتی فشار روانی مدیران و فرماندهان هم بیسابقه بوده است؛ فشاری که نه فقط از عملیات، بلکه از حجم تصمیمهای لحظهای و غیرقابل جبران میآید.
«گاهی دستور تخلیه میدادم، اما کسی نمیرفت»
او از صحنههایی میگوید که در آن مجبور میشد دستور عقبنشینی بدهد، اما نیروها حاضر به ترک محل نبودند. لحظههایی که میان «وظیفه» و «احساس انسانی» شکاف میافتاد.
«میگفتند اینجا امنه، بذار کارمون رو تموم کنیم…»
اما فرمانده میدانست امنیت در جنگ، مفهومی ثابت نیست. خطر میتواند در چند ثانیه دوباره برگردد. پس اصرار میکرد، داد میزد و نیروها را مجبور به خروج میکرد؛ حتی اگر خودشان باور داشتند میتوانند بمانند.
لحظهای در دل آوار؛ میان مرگ و چند ثانیه تصمیم
اما یکی از صحنهها برای او هنوز سنگینتر از بقیه است؛ عملیاتی که در آن یک فرد، زنده زیر آوار گرفتار شده بود.
نیروها در فضای بسیار محدود، در دل بتن و آهن، در حال تلاش برای نجات بودند که ناگهان وضعیت قرمز اعلام میشود؛ صدای انفجارها دوباره در اطراف میپیچد.
دستور تخلیه صادر میشود.
اما همه خارج نمیشوند.
سیفی میگوید در آن لحظه، کنار آوار ایستاده بود و میدانست یک نفر هنوز زنده است؛ کسی که خودش آنها را میبیند و به نجات دل بسته است.
«گفت اگر شما برید شاید فکر کنه رهاش کردید…»
و همان چند دقیقه، به گفته او، به اندازه چند سال کش آمده بود. میان وظیفه عقبنشینی و مسئولیت انسانی، زمان متوقف شده بود.
در نهایت تصمیمی گرفته میشود که هیچ کس به سادگی از آن عبور نمیکند: ماندن چند نفر از نیروها در محل تا پایان وضعیت قرمز.
و نتیجه... نجات آن فرد بود.
«آن اضطراب، تبدیل شد به یک آرامش عجیب»
او میگوید بعد از پایان عملیات، همان فشار سنگین روانی ناگهان تغییر شکل داد؛ از اضطراب به آرامش.
نه از جنس فراموشی، بلکه از جنس انجام وظیفه.
«وقتی دیدیم زنده بیرون اومد… همه چیز تبدیل شد به یه حس خوب.»
سیفی در پایان این بخش از روایتش، به یک واقعیت ساده اما سنگین اشاره میکند: در میدان جنگ، تصمیمها همیشه بین درست و غلط نیستند؛ گاهی بین خطر و خطرترند و آتشنشانها، هر روز در همین فاصله باریک زندگی میکنند؛ جایی که چند دقیقه میتواند به اندازه یک عمر کش بیاید.
«پشت نوار زرد؛ جایی که همه چیز همزمان فرو میریزد»
در روایت حسن سیفی، میدان عملیات فقط جایی نیست که آتشنشانها زیر آوار میروند یا بتنهای سنگین را کنار میزنند؛ بخش مهمتر ماجرا درست پشت همان نوارهای زردی شکل میگیرد که مرز بین «حادثه» و «انتظار» را مشخص میکند.
او از صحنههایی میگوید که بارها در آنها ایستاده است؛ جایی که مردم، خانوادهها و رهگذران، در فاصله چند متری آوار، چشمانتظار خبری از عزیزانشان هستند. بعضیها بیقرار، بعضیها گریان و بعضی فقط در سکوت به نقطهای خیره ماندهاند که شاید زندگیشان در همانجا زیر خاک مانده باشد.
«هر تجمعی، خودش یک بحران جداست»
سیفی تأکید میکند که در بسیاری از حوادث، خود حادثه فقط یک بخش ماجراست؛ بخش دیگر، مدیریت جمعیتی است که ناخواسته یا از سر اضطرار در محل جمع میشوند.
او میگوید: «تجمع بیمورد، فقط دردسر اضافه میکند… اجازه نمیدهد نیروها کارشان را درست انجام دهند.»
به گفته او، حضور افراد غیرمرتبط در محل حادثه، نظم عملیات را به هم میزند؛ مسیر خودروهای امدادی را میبندد، دید نیروها را محدود میکند و مهمتر از همه، فشار روانی مضاعفی بر تیمهای امداد وارد میکند.
حتی گاهی او به زبان سادهتر و در لحظههای سخت، با مردم صحبت میکرده: اینکه اگر وظیفهاش نبود، خودش هم آنجا نمیماند، چون حضور بیش از حد جمعیت، نه کمکی به حادثه میکند و نه آرامشی به خانوادهها میدهد.

«میان فریاد، اشک و بیقراری»
اما روی دیگر ماجرا، مردمی هستند که از سر اضطرار آمدهاند؛ کسانی که زیر آوار، عزیزشان را میبینند یا حدس میزنند همانجاست.
سیفی از این بخش با احتیاط حرف میزند. چون به گفته او، مدیریت این لحظهها شاید سختتر از خود عملیات باشد. خانوادههایی که با هر پیکر بیرونآمده، به سمت نیروها هجوم میآورند تا ببینند آیا عزیزشان است یا نه.
برای همین، در بسیاری از عملیاتها، گروههایی ویژه برای کنترل صحنه و آرامسازی محیط تشکیل میشد؛ نیروهایی که فقط وظیفهشان ایجاد فاصله، نظم و کاهش تنش بود. در کنار آنها، ستاد بحران شهر تهران نیز با ایجاد چادرها و فضاهای حمایتی تلاش میکرد خانوادهها را از محیط مستقیم حادثه دور نگه دارد تا فشار روانی کمتر شود.
«وقتی اشک مردم، روی دستت سنگینی میکند»
او میگوید این تصاویر فقط برای خانوادهها سخت نیست؛ برای آتشنشانها هم سنگین است.
دیدن مادری که دنبال فرزندش میگردد، یا پدری که نمیداند پشت آوار چه گذشته، یا لحظهای که خانوادهای با دیدن یک پیکر، فرو میریزد، همه اینها مستقیم روی روح و روان نیروهای عملیاتی اثر میگذارد.
«همه این صحنهها را باید مدیریت کنی، هم عملیات را، هم احساس مردم را. و این کار سادهای نیست.»
«یکی از پیچیدهترین عملیاتها… فقط آوار نبود»
سیفی در ادامه تأکید میکند که برخی از عملیاتها در این دوره، فقط از نظر فنی سنگین نبودند، بلکه از نظر انسانی و روانی، پیچیدگی چندلایه داشتند.
حادثههایی که همزمان شامل تخریب گسترده، حضور مردم، نگرانی خانوادهها، احتمال وجود افراد زنده زیر آوار و تهدیدهای ثانویه بودند؛ شرایطی که هر لحظه میتوانست از کنترل خارج شود.
او میگوید بعضی صحنهها آنقدر درهمتنیده بودند که نمیشود فقط از «آوار» یا «نجات» حرف زد؛ آنجا مجموعهای از بحرانها همزمان جریان داشت: بحران انسانی، بحران روانی و بحران عملیاتی.
و شاید به همین دلیل است که به گفته او، این روزها در حافظه آتشنشانها فقط به عنوان عملیات ثبت نشدهاند؛ بلکه به عنوان تجربههایی باقی ماندهاند که مرز بین کار، انسانیت و فشار روانی را برای همیشه تغییر دادهاند.
به گزارش ایسنا، روایت حسن سیفی فقط روایت یک فرمانده عملیات نیست؛ روایت مردانی است که میان دود و آوار، یاد گرفتهاند احساسشان را پشت دستورها پنهان کنند. مردانی که شاید کمتر از ترس و خستگی حرف بزنند، اما هر صحنه را با خود به خانه میبرند؛ حتی اگر فرصت دیدن خانواده را نداشته باشند. حالا، هفتهها بعد از آن شبها، هنوز صدای فریاد خانوادههایی که پشت نوارهای زرد منتظر مانده بودند، در ذهنشان مانده است؛ همانهایی که فقط یک خواسته داشتند: «عزیزمان را به ما برگردانید…»
خبرنگار؛ سیدامیرحسین ابطحی
انتهای پیام

