۱۴۰۵-۰۳-۱۲ | ۰۸:۴۲
جنگ در دل خانه‌ها و دروغی که زیر آوار ماند

خدایا اینجا خالی باشد…

جنگ در دل خانه‌ها و دروغی که زیر آوار ماند

از کودکی که کنار پیکر پدر و مادرش گریه می‌کرد تا مادری که با دمپایی خانه پشت نوار زرد خطر دنبال نوعروس و تازه داماداش می‌گشت؛ حسن اکبرنژاد، بازرس مدیریت بحران تهران، روایت می‌کند آنچه در میدان دیده، فراتر از تصاویر و ادعای مدعیان دروغین حقوق‌بشری بوده است؛ شهری پر از بیم و آوار اما مصمم و همدل و امدادگرانی که به گفته او «دیگر به جان خودشان فکر نمی‌کردند.»

به گزارش ایسنا، «خدایا اینجا خالی باشه…»؛ این نخستین جمله‌ای بود که حسن اکبرنژاد بازرس مدیریت بحران تهران به خبرنگار ایسنا، می‌گوید؛ هر بار پیش از رسیدن به محل اصابت‌ها زیر لب تکرار می‌کرد؛ جمله‌ای که در روزهای حمله، بین بسیاری از نیروهای امدادی مشترک شده بود. او که به عنوان بازرس سازمان پیشگیری و مدیریت بحران شهر تهران، در پیش از صدها صحنه امدادی حضور داشته، حالا از شب‌هایی روایت می‌کند که به گفته خودش «تهران میان آتش و آوار ایستاده بود.»

روایت او، فقط روایت انفجار و ویرانی نیست؛ روایت امدادگرانی که میان دود و غبار انفجار و خطر حمله دوم، وارد آتش می‌شدند و مردمی که در دل بحران، برای کمک به هم از یکدیگر سبقت می‌گرفتند.

اکبرنژاد از یکی از شب‌های حمله در منطقه‌ای مسکونی در شمال تهران روایت می‌کند؛ شبی که به گفته او، لحظات ابتدایی حمله موشکی دشمن که بیشتر شبیه آشفتگی مطلق بود. هنوز نیروهای امدادی کامل مستقر نشده بودند که زنی همراه دخترش، هراسان و پریشان از ساختمان بیرون آمدند و با دیدن نیروهای حاضر، شروع به فریاد و اعتراض کردند. می‌گوید: ظاهر من و بچه‌های همراهمان را که دید، فکر کرد ما مقصریم. شوک و موج انفجار آدم را به هم می‌ریزد. شروع کرد فریاد زدن. بچه‌های همراه ناراحت شدند، اما گفتم کسی جواب ندهد. گفتم این‌ها ترسیده‌اند، عزیزشان زیر آوار مانده، اگر نمی‌توانیم آرام‌شان کنیم، حداقل عصبانی‌ترشان نکنیم.»

به گفته اکبرنژاد، نامزد آن دختر هنوز داخل ساختمان مانده بود و خانواده با اضطراب مدام نامش را صدا می‌زدند. نیروهای هلال‌احمر و امدادگران وارد ساختمان شدند.

جنگ در دل خانه‌ها و دروغی که زیر آوار ماند

هرچه گشتیم، چیزی جز خانه مردم نبود

بازرس مدیریت بحران تهران می‌گوید آن شب، کنجکاوی و تردید باعث شد اطراف محل حادثه را بارها بررسی کند؛ شاید نشانه‌ای از یک هدف امنیتی یا نظامی پیدا شود، اما چیزی که دیده فقط خانه‌های مسکونی و مردم عادی بوده است.

او می‌گوید: «کوچه پشتی، خیابان بغلی، همه‌جا را گشتیم. حتی دنبال این بودم شاید پاسگاه، پایگاه یا مرکز خاصی آن اطراف باشد، اما هیچ چیزی پیدا نکردیم. اصابت مستقیم به مجتمع مسکونی بود؛ جایی که مردم عادی زندگی می‌کردند.»

در همان ساعات اولیه، نیروهای مدیریت بحران برای خانواده‌ها و مصدومان چادرهای امدادی برپا کردند؛ چادرهایی که هم محل رسیدگی اولیه بود و هم پناهگاهی موقت برای خانواده‌هایی که دیگر جرأت بازگشت به خانه‌هایشان را نداشتند.

اکبرنژاد می‌افزاید: « آن مادر و دختر حاضر نبودند از محل دور شوند تا پیکر عزیزشان پیدا شود. برایشان پتو آوردیم، چادر زدیم و مستقرشان کردیم.»

او ادامه می‌دهد: چند ساعت بعد، وقتی دوباره برای بررسی وضعیت به همان محل برگشته، فضای صحنه تغییر کرده بود. پیکر جوان پیدا شده و نیروهای امدادی به خانواده رسیدگی کرده بودند، اما آن دختر هنوز در شوک حادثه بود؛ «وقتی من را دید، شروع کرد گریه کردن. مدام می‌گفت ما را ببخشید، ما شما را بد قضاوت کردیم، هرچه می‌گفتم چیزی نشده و شما مقصر نیستید، آرام نمی‌شد.»

اکبرنژاد می‌گوید هنگام ترک محل، ناگهان احساس کرده چیزی به پایش گیر کرده است: «برگشتم دیدم همان دختر پایم را گرفته و رها نمی‌کند. فقط می‌گفت من را ببخشید. می‌گفت حالا فهمیدم چه کسی دشمن است و چه کسی برای کمک آمده.»
 

دروغی که زیر آوارها ماند

اکبرنژاد معتقد است آنچه در میدان دیده، با ادعاهایی که دشمن درباره «هدف قرار نگرفتن مردم» عنوان می‌کرد، تفاوت داشت. او می‌گوید: در بسیاری از حملات، قربانیان فقط مردم عادی بودند؛ خانواده‌هایی که هیچ ارتباطی با ساختارهای نظامی یا امنیتی نداشتند. این حرف که فقط مراکز خاص هدف بودند، چیزی نبود که ما در صحنه می‌دیدیم. ما مردم را می‌دیدیم؛ آدم‌هایی که خانه‌شان، خانواده‌شان و زندگی‌شان وسط انفجار از بین رفته بود.»

کودکی که میان آوار، پدر و مادرش را صدا می‌زد

حسن اکبرنژاد می‌گوید که بعضی صحنه‌ها دیگر از ذهنش پاک نمی‌شوند؛ صحنه‌هایی که حتی حالا، ماه‌ها بعد از پایان حملات، شب‌ها در خواب دوباره تکرار می‌شوند. او می‌گوید هنوز بعضی شب‌ها با همان تصاویر از خواب می‌پرد؛ با صدای گریه‌ها، فریادها و چهره‌هایی که زیر نور آتش و آوار در ذهنش مانده‌اند.

یکی از تلخ‌ترین تصاویر برای او، مربوط به کودکی دو یا سه ساله است؛ کودکی که در یکی از حملات به منطقه‌ای مسکونی، میان طبقات تخریب‌شده ساختمان گیر افتاده بود. راه‌پله به‌ طور کامل از بین رفته و دسترسی به طبقات بالا غیرممکن شده بود. اکبرنژاد می‌گوید وقتی به محل رسیدند، پدر و مادر کودک در همان واحد شهید شده بودند و آن کودک، کنار تخت آن‌ها مانده بود.

او روایت می‌کند: «بچه آن بالا نشسته بود و فقط گریه می‌کرد. هر بار که ما را از پایین می‌دید، برمی‌گشت سمت پدر و مادرش نگاه می‌کرد و دوباره ضجه می‌زد. اینقدر گریه کرده بود که دیگر صدایش درنمی‌آمد.»

به گفته او، نیروهای امدادی هر کاری می‌کردند نمی‌توانستند خودشان را سریع به کودک برسانند. آتش‌نشان‌ها باید مسیر دسترسی ایجاد می‌کردند و نردبان‌ها را مستقر می‌کردند، اما ثانیه‌ها برای آن کودک به اندازه ساعت‌ها می‌گذشت.

اکبرنژاد می‌گوید: «من حتی سعی کردم از نمای ساختمان همسایه بالا بروم، از پنجره راه پیدا کنم، اما نمی‌شد. همه ما بی‌تاب شده بودیم. فقط از پایین نگاه می‌کردیم و هیچ کاری از دست‌مان برنمی‌آمد.»

او فضای آن لحظات را شبیه یک سوگواری جمعی توصیف می‌کند: «مردم اطراف فقط ایستاده بودند و گریه می‌کردند. انگار همه یک واقعه خیلی تلخ را با چشم می‌دیدند و هیچ‌کس توان کمک نداشت.»

جنگ در دل خانه‌ها و دروغی که زیر آوار ماند


 

روایت دیگر، برای اکبرنژاد از همه شخصی‌تر است؛ حمله‌ای که تنها یک کوچه با خانه خودش فاصله داشت. او می‌گوید در تمام ۴۰ روز بحران، شاید مجموعاً کمتر از دو شبانه‌روز در خانه بوده و بیشتر زمانش را در صحنه‌های امدادی گذرانده است. آن شب، تازه برای دقایقی به خانه برگشته بود که صدای انفجار دوباره بلند شد. اصابت، در کوچه بالاتر رخ داده بود. خودش را به محل رساند و میان دود و آوار، پیرمردی حدوداً ۸۰ ساله را دید که با وضعیتی آشفته از ساختمان بیرون پرید، تمام بدنش می‌لرزید .»

اکبرنژاد تعریف می‌کند که لباس اضافی از خودروی امدادی آوردند و سعی کردند او را آرام کنند. پیرمرد اما مدام نام همسایه‌اش را صدا می‌زد؛ آقای نوروزی… آقای نوروزی…

نیروهای امدادی شروع به جست‌وجو کردند تا اینکه او را میان راه‌پله تخریب‌شده پیدا کردند؛ مجروح زیرآوار.

اکبرنژاد می‌گوید آن لحظه آن‌قدر تحت فشار روحی بوده که دستانش هنگام روشن کردن نور موبایل می‌لرزیده است: «خواستم نور موبایل را روشن کنم تا بهتر ببینم، اما دستم می‌لرزید. همان لحظه ناخواسته فیلم هم ضبط شد. هنوز آن تصویر در گوشی‌ام مانده؛ تصویری که هیچ‌وقت از ذهنم پاک نمی‌شود.»

جنگ فقط دیوارها را خراب نمی‌کند. به گفته او، هنوز بعد از پایان حملات، بعضی شب‌ها همان صحنه‌ها دوباره در ذهنش زنده می‌شوند؛ کودکی که کنار پیکر پدر و مادرش گریه می‌کرد و مادری که پشت نوارهای زرد فرزندانش را صدا می کرد و امدادگرانی که غرق عرق، دنبال نجات جان میان آوار بودند.

جنگ در دل خانه‌ها و دروغی که زیر آوار ماند

اکبرنژاد ادامه می‌دهد: بعد از پیدا کردن پیرمرد مجروح زیر آوار، شوک و اضطراب در چهره‌اش موج می‌زد. نیروهای آتش‌نشانی و هلال‌احمر تازه رسیده بودند و امدادگران تلاش می‌کردند مسیر را برای خارج کردن او باز کنند. پیرمرد اما میان درد و بهت، مدام جملات نامفهومی می‌گفت.

او روایت می‌کند: «وقتی پیدایش کردیم، مدام می‌گفت من ۱۱ تا بچه دارم… ما واقعاً چند دقیقه فکر کردیم داخل ساختمان خانواده پرجمعیتی گرفتار شده‌اند. همه‌جا را دوباره گشتیم، دنبال بچه‌ها می‌گشتیم، اسم صدا می‌زدیم، واحدها را چک می‌کردیم.»

اما کمی بعد معلوم شد پیرمرد در شوک حادثه، منظورش اعضای خانواده و بستگانش بوده؛ نه کودکانی که داخل ساختمان مانده باشند. در واقع، او و همسایه سالخورده‌اش تنها ساکنان آن ساختمان نیمه‌تخریب‌شده بودند.

اکبرنژاد می‌گوید: «دو پیرمرد تنها بودند که در واحدهای خودشان زندگی می‌کردند. بقیه واحدها خالی بود یا ساکنانش جای دیگری رفته بودند. اما این دو نفر مانده بودند؛ دو آدم سالخورده که وسط آن ویرانی، فقط همدیگر را داشتند.»

اکبرنژاد می‌گوید: «وقتی آن پدر سالخورده را می‌دیدم که هیچ‌کس را ندارد و با آن وضعیت از خانه بیرون پریده، واقعاً آدم از درون می‌شکند. آن استیصال چیزی نیست که بشود فراموش کرد.»

او تأکید می‌کند که هنوز هم هر بار از آن کوچه عبور می‌کند، همه تصاویر دوباره برایش زنده می‌شوند: «ناخودآگاه چشمم می‌افتد به همان ساختمان‌ها و دوباره همه صحنه‌ها در ذهنم تکرار می‌شود؛ انگار هنوز آن شب تمام نشده.»

به گفته او، بعد از هر حمله، شخصاً خانه‌ها و ساختمان‌های اطراف را بررسی می‌کرده تا مطمئن شود واقعاً هیچ هدف نظامی یا امنیتی در آن محدوده وجود نداشته است. «خانه بغلی دیوارش تخریب شده بود، آنجا را هم گشتیم. ساختمان کناری را هم بررسی کردیم. همه‌جا خانه‌ مردم بود؛ فقط خانه مردم.»

تازه دامادی که به سوگ نشست 

حسن اکبرنژاد از عملیات امدادرسانی میدان رسالت می‌گوید، فضا دیگر فقط یک صحنه حادثه نبود؛ سنگینی اضطراب و چشم‌انتظاری احساس می‌شد. جمعیت پشت نوارهای زرد خطر ایستاده بودند و هر بار که پیکری از زیر آوار بیرون آورده می‌شد، موجی از مردم به سمت نیروهای امدادی هجوم می‌آوردند تا شاید نشانی از عزیزان‌شان پیدا کنند.

او از مادری می‌گوید که ساعت‌ها پشت نوار زرد امنیتی بی‌تابانه ایستاده بود. نیروهای حاضر تحت فشار بودند و تلاش می‌کردند جمعیت را کنترل کنند، اما آن زن فقط یک جمله را تکرار می‌کرد: «پسرم و عروسم آن زیرند.»

اکبرنژاد می‌گوید: «وقتی نزدیک شدم، تازه متوجه شدم در آن سرما با دمپایی خانه آمده. حتی فرصت نکرده بود کفش بپوشد. ظاهراً خانه‌شان نزدیک بود؛ فقط یک لباس روی لباس خانه‌اش انداخته و خودش را رسانده بود.»

به گفته او، آن زوج تازه حدود یک ماه بود زندگی مشترک‌شان را آغاز کرده بودند و به تازگی به آن خانه آمده بودند. مادر، با اضطراب مدام مشخصات پسرش را تکرار می‌کرد؛ قدبلند است، ته‌ریش دارد، لباسش این شکلی است…

اکبرنژاد می‌گوید در میان مجروحانی که کنار خیابان تحت درمان بودند، ناگهان پسر جوان را پیدا کرده؛ زخمی، خاک‌آلود و شوکه، در حالی که گوشه‌ای نشسته و گریه می‌کرد.

«گفتم مادرت دم در منتظر توست. اما بلند نمی‌شد. می‌گفت اگر بروم و همسرم پیدا نشود، به مادرزنم چه بگویم؟»

او می‌گوید بعد از اصرار زیاد، بالاخره راضی‌اش کردند به سمت مادر برود، اما نگاهش هنوز میان آوار دنبال همسرش می‌گشت. حدود یک ساعت بعد، پیکر عروس جوان از زیر آوار بیرون آورده شد.

جنگ در دل خانه‌ها و دروغی که زیر آوار ماند

وقتی او در سرماست، من چرا لباس بپوشم؟

اکبرنژاد ادامه می‌دهد: سرمای آن شب شدید بود و پسر جوان لباس مناسبی نداشت. از داخل خودرو امدادی برایش کلاه و لباس آوردند، اما قبول نمی‌کرد. «هرچه می‌گفتیم این را بپوش، قبول نمی‌کرد. فقط می‌گفت وقتی او زیر آوار و در سرما مانده، من چرا گرم باشم؟»

آن جمله هنوز در ذهن اکبرنژاد مانده است؛ جمله‌ای که نشان می‌داد جنگ فقط جان آدم‌ها را نمی‌گیرد، بلکه امید و آینده خانواده‌ها را هدف می‌گیرد.

خانه شهروندان، صحنه جرم رژیم صهیونیستی_ آمریکایی

اکبرنژاد یکی دیگر از تلخ‌ترین صحنه‌ها را مربوط به حمله‌ای در منطقه ۲۱ می‌داند؛ جایی که پس از اصابت، گزارش‌های اولیه از تعداد بالای شهدا و وضعیت بحرانی نیروهای امدادی حکایت داشت.

او می‌گوید وقتی به محل رسید، یکی از مدیران بحران منطقه هنوز در شوک موج انفجار دوم بود و پشت بی‌سیم، جملات نامنظم می‌گفت: «یک بار می‌گفت ۲۰ ماشین بفرستید، بعد می‌گفت ۳۰ تا… بعد می‌گفت اصلاً کامیون بیاورید.»

به گفته اکبرنژاد، وقتی خودش وارد محدوده حادثه شد، با صحنه‌ای روبه‌رو شد که آن را «آخرالزمانی» توصیف می‌کند؛ خودروهایی که در جاده رها شده بودند، درهای باز، چراغ‌های چشمک‌زن، پیکرهایی که داخل ماشین‌ها مانده بودند و سیم‌های برق و نشتی گاز که میان دود و تاریکی جرقه می‌زدند.

او می‌گوید بسیاری از قربانیان، خانواده‌هایی بودند که بعد از موج اول حمله، سوار خودرو شده بودند تا از محل فرار کنند، اما در حمله دوم هدف قرار گرفتند.

زنی کم توان، میان ویرانی‌ها

در همان عملیات، نوجوانی وحشت‌زده از میان کوچه‌ها به سمت نیروهای امدادی دویده و فریاد زده بود: «عمو، مامان و بابای من پایین نمی‌آیند.»

وقتی اکبرنژاد همراه او وارد ساختمان شد، با پدری روبه‌رو شد که کنار همسر بیمار و سالخورده‌اش نشسته بود؛ زنی که توان حرکت نداشت و روی تشکی دراز کشیده بود.

«پدر خانواده گفت ما جایی برای رفتن نداریم. می‌گفت اگر بیرون برویم، خانه‌مان چه می‌شود؟ همه زندگی‌مان همین‌جاست.»

اکبرنژاد می‌گوید در نهایت، با کمک خانواده و نیروهای امدادی، زن بیمار را روی کولش گذاشته و از پله‌ها پایین آورده است: «به پسرش گفتم عین مادر خود من است، اجازه بدهید کمکش کنم.»

او می‌گوید وقتی خانواده را تحویل نیروهای هلال‌احمر داده، تنها نگرانی پیرمرد، خانه‌ای بوده که پشت سرش مانده بود؛ خانه‌ای که تمام زندگی‌اش در آن خلاصه می‌شد.


 

جنگ در دل خانه‌ها و دروغی که زیر آوار ماند

در دل آوارها، امید هنوز زنده بود

با وجود تمام صحنه‌های تلخ، اکبرنژاد می‌گوید آنچه در ذهنش ماندگار شده، فقط ویرانی نیست؛ همدلی مردمی است که در سخت‌ترین شرایط کنار هم ایستادند. او از جوان‌هایی می‌گوید که بدون هیچ چشم‌داشتی وارد خانه‌های آسیب‌دیده می‌شدند، شیشه جمع می‌کردند، خانه‌ها را تمیز می‌کردند و برای خانواده‌ها دارو و غذا می‌خریدند.

«در گیشا، دو دانشجو از مشهد آمده بودند کمک. خانه‌ای کاملاً تخریب شده بود و صاحبخانه در شوک بود. این دو جوان ساعت‌ها خانه را تمیز کردند، شیشه جمع کردند، طی کشیدند، حتی از پول خودشان آبمیوه و قرص خریدند.»

اکبرنژاد می‌گوید وقتی خواسته آن‌ها را از خانه بیرون بیاورد، هنوز مشغول تمیز کردن بودند: «می‌گفتند بگذار امشب که این خانواده برمی‌گردند، خانه‌شان کمی مرتب و آرام‌تر باشد.» او آرام می‌گوید: «آن شب فهمیدم وسط جنگ، هنوز انسانیت زنده است؛ زنده‌تر از هر چیزی.»

خدایا اینجا خالی باشد…

حسن اکبرنژاد می‌گوید در تمام روزهای جنگ، یک جمله بیشتر از هر چیز در ذهنش تکرار می‌شد؛ جمله‌ای که هر بار قبل از ورود به هر صحنه عملیات، زیر لب زمزمه می‌کرد: «خدایا اینجا خالی باشد…»

او می‌گوید: «هر بار که گزارش اصابت می‌آمد و می‌رفتیم سمت محل حادثه، فقط دعا می‌کردم ساختمان خالی باشد. بعد اگر یک مجروح یا شهید پیدا می‌شد، باز می‌گفتم خدایا ان‌شاءالله آخریش باشد، دیگر کسی اینجا نمانده باشد.»

به گفته او، تهرانِ آن روزها برای نیروهای امدادی دیگر شبیه شهری شلوغ نبود؛ هر خیابان و هر ساختمان می‌توانست محل یک فاجعه باشد. همیشه می‌گفتیم تهران با شلوغی‌اش قشنگ است، ولی آن روزها آرزو می‌کردیم هر جا که موشک خورده، هیچ‌کس داخلش نباشد.»

صبح که می‌شد، شهر دوباره سر پا بود

اکبرنژاد معتقد است یکی از کم‌تر دیده‌شده‌ترین بخش‌های آن روزها، تلاش بی‌وقفه نیروهای امدادی و خدمات شهری بود؛ نیروهایی که اجازه نمی‌دادند شهر در ویرانی فرو برود.

او می‌گوید: «شاید شب تا صبح چند نقطه مورد اصابت قرار می‌گرفت، اما صبح اگر کسی از کوچه رد می‌شد، خیلی جاها اصلاً متوجه نمی‌شد شب قبل آنجا انفجار رخ داده. بچه‌های آتش‌نشانی، هلال، اورژانس، مدیریت بحران و خدمات شهری سنگ تمام گذاشتند.»

به گفته او، در بسیاری از عملیات‌ها، آتش‌سوزی‌های سنگین در کمتر از دو ساعت مهار می‌شد؛ آن هم در مجتمع‌های مسکونی و کارخانه‌هایی که پر از مواد اشتعال‌زا بودند.

او از یکی از شب‌ها در خیابان اتحاد یاد می‌کند؛ جایی که چند کارخانه دچار حریق شده بودند و دود و آتش همه منطقه را گرفته بود. «رفتیم دیدیم کارخانه پلاستیک‌سازی است. اسباب‌بازی‌های پلاستیکی همه‌جا پخش شده بود و شعله‌ها لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد.»

در همان لحظات، خبر می‌رسد کارخانه کناری مخازن آمونیاک دارد و احتمال نشت گاز سمی وجود دارد. نیروهای عملیاتی درخواست تجهیزات ویژه می‌کنند، اما رسیدن تجهیزات زمان می‌بُرد.

میدان جنگ و از خودگذشتگی‌ها

اکبرنژاد می‌گوید وقتی مشخص شد ممکن است گاز سمی در فضا پخش شده باشد، میان او و فرمانده آتش‌نشانی بحثی کوتاه شکل می‌گیرد؛ هر دو می‌خواستند خودشان وارد محدوده خطر شوند.

«به فرمانده آتش‌نشانی گفتم من می‌روم داخل ببینم وضعیت چیست. گفت نه، تا من هستم تو نباید بروی، من می‌روم. گفتم تو حداقل نیروی عملیاتی هستی، من اگر آسیب ببینم ستادی‌ام. اما قبول نکرد.»

او می‌گوید در تمام آن روزها، نیروهای امدادی دیگر فقط به وظیفه سازمانی فکر نمی‌کردند؛ چیزی فراتر از دستور و مسئولیت میانشان شکل گرفته بود؛ «چه آتش‌نشانی، چه هلال، چه اورژانس، چه بچه‌های بهشت زهرا و حتی نیروهای امنیتی؛ هیچ‌کس دنبال این نبود که بگوید این کار من نیست. فقط می‌خواستند جان مردم را نجات بدهند.»

آتش‌نشان‌ها دیگر به خودشان فکر نمی‌کردند

اکبرنژاد با تأکید می‌گوید آنچه در صحنه‌ها دیده، برایش فراتر از یک عملیات امدادی بوده است: «آتش‌نشان‌ها را دیگر مثل آدم عادی نمی‌دیدی؛ انگار فقط برای نجات مردم زندگی می‌کردند.»

او می‌گوید بارها دیده نیروهای امدادی، بدون توجه به خطر انفجار دوم یا ریزش ساختمان، وارد دل آتش می‌شدند تا مجروحی را بیرون بیاورند؛ «فرمانده فریاد می‌زد برگردید بیرون، اما بعضی‌ها بیرون نمی‌آمدند. فقط دنبال این بودند که یک نفر دیگر را نجات بدهند.»

به گفته او، آنچه پیش‌تر فقط در روایت حادثه پلاسکو شنیده بود، این بار مقابل چشمانش تکرار شده است؛ امدادگرانی که جان خودشان را فراموش کرده بودند.

همدلی‌ای که باید ثبت شود

در پایان روایتش، اکبرنژاد بیش از هر چیز از همبستگی مردم حرف می‌زند؛ از شهروندانی که برای کمک گرفتن رقابت نمی‌کردند، بلکه برای کمک کردن از هم سبقت می‌گرفتند.

او می‌گوید: «بعضی وقت‌ها باید خواهش می‌کردیم مردم عقب‌تر بایستند تا عملیات انجام شود. یکی می‌گفت من بنا هستم، بگذار کمک کنم. یکی می‌گفت شیشه‌برم، بگذار شیشه‌ها را جمع کنم.»

او از دانشجویانی می‌گوید که در یکی از خانه‌های آسیب‌دیده، ساعت‌ها مانده بودند تا خانه خانواده‌ای را تمیز کنند؛ بدون هیچ چشم‌داشتی. «خانه پر از خرده‌شیشه و خاک بود. این دو جوان با جاروبرقی و تی، خانه را تمیز کرده بودند.»

اکبرنژاد می‌گوید وقتی آن‌ها را در آغوش گرفته، فقط یک جمله به ذهنش رسیده است: «گفتم شما واقعاً مرد هستید.»

او تأکید می‌کند: آنچه در میدان دیده، با ادعاهای دشمن که حملات را صرفاً «نظامی» توصیف می‌کردند، فاصله زیادی داشته است؛ «من بارها با چشم خودم دیدم که هدف، مردم بودند؛ خانه مردم، خانواده مردم، زندگی مردم.»

جنگ در دل خانه‌ها و دروغی که زیر آوار ماند

اکبرنژاد معتقد است بسیاری از صحنه‌هایی که در آن روزها رخ داده، هنوز روایت نشده و باید برای نسل‌های بعد ثبت شود: «این اتفاق‌ها فقط خبر نبود؛ باید برایش مستند ساخت، فیلم ساخت، روایت ساخت تا آیندگان بدانند مردم این شهر چه روزهایی را گذراندند.»

حسن اکبرنژاد می‌گوید: شاید بسیاری از تصاویر آن روزها هرگز منتشر نشود، اما صحنه‌هایی که او و دیگر امدادگران دیده‌اند، تا همیشه در ذهن‌شان باقی خواهد ماند؛ کودکانی که میان آوار پدر و مادرشان را صدا می‌زدند، پیرمردهایی که همه زندگی‌شان را در یک خانه گذاشته بودند و نیروهای امدادی‌ که به گفته او «دیگر به خودشان فکر نمی‌کردند.»

او معتقد است آن روزها فقط یک بحران شهری نبود؛ آزمونی بود از انسانیت، همدلی و ایستادگی مردمی که زیر فشار حملات، کنار هم ماندند. حالا تنها خواسته‌اش این است که روایت آن شب‌ها فراموش نشود: «این‌ها فقط خبر نبود؛ بخشی از حافظه یک شهر بود.»

خبرنگار؛ سیدامیرحسین ابطحی

انتهای پیام

#

# اجتماعی

آخرین اخبار اجتماعی

چندرسانه‌ای