۱۴۰۵-۰۴-۰۵ | ۰۶:۳۰
روایت زنان دوام از جنگ رمضان؛ از جست‌وجوی مفقودان تا التیام زخم‌ها

روایت زنان دوام از جنگ رمضان؛ از جست‌وجوی مفقودان تا التیام زخم‌ها

جنگ رمضان برای بسیاری از شهروندان با صدای انفجار، خانه‌های ویران و عزیزان از دست رفته گره خورده است؛ اما در دل همان روزهای پرالتهاب، گروهی از بانوان داوطلب مدیریت بحران شهر تهران در قالب تیم‌های دوام و دوام حامی، روایت دیگری را رقم زدند. روایتی از امدادرسانی، حمایت روانی، همراهی با خانواده‌های آسیب دیده و تلاش برای بازگرداندن آرامش به محله‌هایی که ناگهان درگیر بحران شده بودند.

به گزارش ایسنا، در روزهایی که تهران زیر سایه حملات دشمن قرار گرفت، از جمله گروه‌هایی که در کنار نیروهای امدادی و خدماتی به صحنه آمدند، اعضای داوطلب گروه‌های واکنش سریع اضطراری محلات (دوام) بودند. افرادی که برخی از آنان در قامت امدادگر، برخی روانشناس بحران، برخی عضو تیم‌های حامی و برخی مسئول ثبت و پیگیری خسارت‌ها، در کنار شهروندان ایستادند. زنان گروه‌های دوام هم پابه پای مردان امدادرسانی کردند. روایت‌های زنان این گروه تصویری کمتر دیده شده از جنگ را به نمایش می‌گذارد؛ تصویری که در آن، هم رنج و فقدان دیده می‌شود و هم جلوه‌هایی از ایثار، همدلی و امید.

از بقچه‌های کوچک تا چادرهای امید

هنوز هوا کاملاً روشن نشده بود که خبر رسید؛ موشک به محدوده‌ای در منطقه ۶ تهران، حوالی کنیسه یهودیان. ساعت حدود سه و نیم بامداد اصابت کرده و حادثه رخ داده است و چند ساعت بعد، نیروهای دوام و مدیریت بحران خود را به محل رساندند. «خانم جمیلی» از اعضای داوطلب گروه واکنش سریع محلات (دوام)، یکی از نخستین افرادی بود که در آن صبح پرالتهاب در محل حاضر شد.

او از نخستین تصاویر پس از حادثه چنین یاد می‌کند: «مردم سردرگم بودند. بعضی از ساکنان با همان لباس خواب از خانه بیرون آمده بودند. زنانی را می‌دیدم که تنها چند تکه لباس را در پارچه‌ای پیچیده و در دست گرفته بودند. بعضی‌ها حتی کفش به پا نداشتند. شوک حادثه آن‌قدر سنگین بود که نمی‌دانستند باید کجا بروند و چه کاری انجام دهند.»

در همان ساعات اولیه، چادرهای امدادی مدیریت بحران برپا شد. اما آنچه بیش از هر چیز برای او شگفت‌انگیز بود، شکل‌گیری خودجوش حلقه‌های کمک‌رسانی مردمی بود. هنوز بسیاری از دستگاه‌ها در حال سازماندهی عملیات بودند که یک خودروی وانت در محل حاضر شد و میان حادثه دیدگان چای، قهوه و عدسی توزیع کرد. جمیلی می‌گوید: «برای خود من هم عجیب بود. هیچ‌کس به فکر صبحانه نبود اما مردم از راه رسیده بودند تا به هم کمک کنند.»

در چادرهای امدادی، خدمات اولیه آغاز شد؛ از کنترل فشار و قند خون گرفته تا رسیدگی به افرادی که داروهایشان زیر آوار یا در خانه‌های آسیب‌دیده جا مانده بود. همزمان نیروهای جهادی نیز در محل مستقر شدند. برخی شیشه‌های شکسته ساختمان‌های اطراف را پوشش می‌دادند، برخی مشغول پاکسازی خانه‌ها بودند و گروهی دیگر برای اسکان موقت خانواده‌ها تلاش می‌کردند.

روایت زنان دوام از جنگ رمضان؛ از آوار و آژیر تا امید و همدلی در قلب تهران

اما شاید یکی از ماندگارترین صحنه‌ها برای او، آشنایی با زنی بود که در میان دود، اضطراب و آوار، تصمیم گرفت به جای دریافت کمک، خود به جمع امدادگران بپیوندد. زنی که ساکن همان محله و از مدیران حوزه پرستاری بود. او پس از دیدن فعالیت اعضای دوام، داوطلبانه اعلام آمادگی کرد و همان روز به جمع نیروهای امدادی پیوست. امروز نیز همچنان در برنامه‌های غربالگری سلامت، پایش فشار و قند خون و فعالیت‌های میدانی کنار نیروهای دوام حضور دارد.

حادثه تنها به تخریب ساختمان‌ها محدود نبود. به عنوان نمونه در محلی که مشخص شد یکی از موشک‌ها عمل نکرده است. در آن شرایط، ازدحام مردم و نگرانی خانواده‌ها می‌توانست خطر را دوچندان کند، اما اعضای گروه دوام با ایجاد محدوده ایمن و هدایت شهروندان به نقاط امن، شرایط را برای ادامه عملیات تخصصی فراهم کردند.

در میان خرابی‌ها، صحنه‌هایی وجود داشت که فراتر از هر خسارت مادی، عمق فاجعه را نشان می‌داد. کنیسه یهودیان منطقه ۶ آسیب دیده بود و بخشی از کتاب‌های مذهبی تورات در میان آوار پراکنده شده بودند. جمیلی می‌گوید: «وقتی کتاب‌های آسیب‌دیده را جمع می‌کردیم، بیشتر از همیشه متوجه شدیم که جنگ، مرز نمی‌شناسد و قربانیانش فقط ساختمان‌ها نیستند.»

با گذشت روزها از حادثه، فعالیت‌ها متوقف نشد. نیروهای جهادی در سرای محله فضایی را برای دوخت پرده و آماده‌سازی وسایل مورد نیاز خانواده‌های آسیب‌دیده اختصاص دادند. بسیاری از ساکنان توان خرید دوباره وسایل منزل خود را نداشتند و کمک‌های مردمی آرام‌آرام بخشی از این کمبودها را جبران می‌کرد.

اما سخت‌ترین بخش ماجرا، آسیب‌های روحی بود. جمیلی از مادری یاد می‌کند که همراه فرزند خردسالش به چادر امدادی آمده بود. کودکی که هنوز از صدای انفجار می‌ترسید و بدنش می‌لرزید. اعضای دوام با کمک روانشناسان و داوطلبان، تلاش کردند با بازی، گفت‌وگو و ایجاد فضایی آرام، از شدت اضطراب کودکان بکاهند.

در یکی دیگر از عملیات‌ها در خیابان ملک، مردی سالخورده که هنگام نماز صبح در خانه حضور داشت، بر اثر ریزش بخشی از آوار مصدوم شده بود. نیروهای دوام پیش از انتقال احتمالی به مراکز درمانی، اقدامات اولیه امدادی و پانسمان را برای او انجام دادند. با وجود جراحت، تنها خواسته‌اش رسیدگی به دیگران بود و مدام می‌گفت: «اول به کسانی برسید که بیشتر آسیب دیده‌اند.»

روایت زنان دوام از جنگ رمضان؛ از آوار و آژیر تا امید و همدلی در قلب تهران

جمیلی معتقد است تجربه جنگ، تفاوت‌های زیادی با حوادثی مانند زلزله، سیل یا آتش‌سوزی دارد؛ حوادثی که نیروهای مدیریت بحران سال‌ها با آنها مواجه بوده‌اند. او می‌گوید: «آوار ساختمان‌ها روزی جمع می‌شود، اما آثار روانی جنگ مدت‌ها در زندگی مردم باقی می‌ماند. کودکی که از صدای انفجار ترسیده، سالمندی که آرامش خود را از دست داده و یا خانواده‌ای که یک‌شبه همه زندگی‌اش را از دست داده، نیازمند حمایت طولانی‌مدت هستند.»

روایت او در نهایت به یک آرزو ختم می‌شود؛ آرزویی که احتمالاً همه ساکنان آن روزهای پرالتهاب با او شریک‌اند: «امیدوارم هیچ شهروندی هیچ‌گاه تجربه جنگ را از نزدیک لمس نکند و سهم همه مردم، امنیت، آرامش و صلح باشد.»

اما .... جنگ تنها روایت خانه‌های ویران شده و خانواده‌های آواره نیست؛ در دل هر عملیات، امدادگرانی نیز حضور دارند که ساعت‌ها میان آوار، اضطراب و چشم‌انتظاری خانواده‌ها ایستاده‌اند. اگر در روایت نخست، از تلاش برای بازگرداندن آرامش به ساکنان آسیب‌دیده سخن گفته شد، روایت دوم این زمان امدادگر گروه دوام ما را به قلب عملیات‌های جست‌وجو و نجات می‌برد؛ جایی که اعضای تیم‌های دوام، همزمان با مقابله با ویرانی‌ها، شاهد تلخ‌ترین و در عین حال امیدبخش ترین صحنه‌های جنگ بودند.

میان آوار، میان امید

سلمانی، سرتیم عملیات منطقه یک تهران، روزهای جنگ را با یک گروه ۳۰ نفره آغاز کرد؛ گروهی که قرار بود تنها بخشی از عملیات‌های امدادی را پوشش دهد، اما هرچه روزها پیش رفت، حلقه داوطلبان گسترده‌تر شد. افرادی با تخصص‌های گوناگون، از رانندگان ماشین‌آلات سنگین گرفته تا پزشکان، داروسازان و نیروهای خدماتی، یکی پس از دیگری به این مجموعه پیوستند تا جایی که تیمی ۷۰ نفره شکل گرفت؛ تیمی که حتی پس از توقف حملات نیز همچنان در کنار خانواده‌های آسیب‌دیده باقی مانده است.

روایت زنان دوام از جنگ رمضان؛ از آوار و آژیر تا امید و همدلی در قلب تهران

او می‌گوید: در بسیاری از صحنه‌ها، اضطراب مردم تنها به جان و سلامت عزیزانشان محدود نمی‌شد. بسیاری نگران خانه‌ها و وسایل زندگی‌شان بودند؛ نگران اینکه در میان آشفتگی حادثه، باقی‌مانده دارایی‌هایشان از بین برود. به همین دلیل اعضای تیم عملیات، علاوه بر امدادرسانی، در جمع‌آوری و انتقال وسایل خانواده‌ها نیز کمک می‌کردند تا بخشی از نگرانی آنان کاهش یابد.

با این حال، تلخ‌ترین خاطره او به حادثه زعفرانیه بازمی‌گردد؛ ساختمانی که پس از اصابت موشک، به یکی از دشوارترین عملیات‌های جست‌وجو تبدیل شد. در میان آوارها، خانواده‌ای به شدت آسیب دیده بودند و کودک پنج‌ ساله‌ای مفقود شده بود. پدر و مادر کودک به دلیل شدت جراحات به بیمارستان منتقل شده بودند و تنها یکی از بستگانش در محل حضور داشت. هیچ‌کس نمی‌دانست کودک کجاست.

خبری شیرین میان تلخی‌ها

ساعت‌ها عملیات ادامه یافت. حتی سگ‌های زنده‌یاب نیز نشانه‌هایی از حضور فردی زیر آوار پیدا می‌کردند، اما محل دقیق مشخص نبود. نیروهای هلال احمر و اعضای تیم دوام تا ساعت‌ها بی‌وقفه کار کردند. سرانجام حوالی غروب، کودک از میان آوار خارج شد؛ با جراحات شدید. عملیات احیا آغاز شد و او به بیمارستان انتقال یافت. پنج روز بعد، خبر به هوش آمدنش به گوش نیروهای عملیاتی رسید؛ خبری که در میان انبوه تلخی‌های جنگ، به نقطه‌ای روشن تبدیل شد.

سلمانی می‌گوید: جنگ پر از صحنه‌هایی بود که هرگز از ذهن امدادگران پاک نخواهد شد؛ صحنه‌هایی از مجروحان شدید، پیکرهای آسیب‌دیده و خانواده‌هایی که در جست‌وجوی عزیزان خود بودند. با این حال، اعضای تیم عملیات تلاش می‌کردند هیچ‌گاه اندوه و فشار روحی خود را به مردم منتقل نکنند. آنها در برابر چشم شهروندان آرام و استوار می‌ماندند، اما پس از پایان هر مأموریت، بار سنگین آن تصاویر را با خود حمل می‌کردند.

روایت زنان دوام از جنگ رمضان؛ از آوار و آژیر تا امید و همدلی در قلب تهران

یکی از دردناک‌ترین صحنه‌هایی که هنوز در ذهن او زنده است، دختری بود که مقابل ساختمانی تخریب شده نشسته بود. پدرش زنده از زیر آوار خارج شده بود، اما خبری از مادر و برادرش نبود. اعضای تیم‌های حامی بارها تلاش کردند او را از محل دور کنند، اما دختر حاضر به ترک محل نمی‌شد. ساعت‌ها همان‌جا ماند تا سرانجام خبر رسید که مادر و برادرش جان خود را از دست داده‌اند. شوک حاصل از این خبر به حدی بود که او را با وضعیت روحی نامناسب به بیمارستان منتقل کردند.

اما شاید تلخ‌تر از هر تصویری، صداهایی بود که در میان آوار طنین می‌انداخت؛ صداهای مادرانی که نام فرزندانشان را فریاد می‌زدند و کودکانی که به دنبال خبری از پدر یا مادر خود بودند. سلمانی از مادری یاد می‌کند که در یکی از عملیات‌ها مدام نام فرزندانش را صدا می‌زد و تنها خواسته‌اش این بود که آنها را سالم پیدا کنند. نگرانی نیروهای امدادی تنها یافتن مفقودان نبود؛ آنها باید مراقب می‌بودند تا فشار روحی حادثه، سلامت بازماندگان را نیز تهدید نکند.

در چنین شرایطی، حضور تیم‌های «دوام حامی» برای نیروهای عملیاتی نقشی حیاتی داشت. به گفته او، بسیاری از خانواده‌ها در نخستین لحظات پس از حادثه، سراسیمه به سمت نیروهای عملیات می‌آمدند و پاسخ پرسش‌ها و نگرانی‌هایشان را از آنها می‌خواستند. اگر نیروهای حامی در کنار تیم عملیات نبودند، مدیریت همزمان عملیات نجات و رسیدگی به خانواده‌ها تقریباً ناممکن می‌شد.

با وجود خطر حملات مجدد، اعضای تیم عملیات هرگز صحنه را ترک نکردند. سلمانی از یکی از عملیات‌ها در شهرک محلاتی یاد می‌کند که در جریان امدادرسانی، حمله دیگری در نزدیکی محل رخ داد. با این حال، نیروها بر اساس آموزش‌های قبلی، پناه‌گیری کرده و پس از ایمن‌سازی محیط، عملیات را ادامه دادند.

اکنون که صدای انفجارها خاموش شده است، او معتقد است بخشی از جنگ هنوز برای امدادگران پایان نیافته است. بسیاری از اعضای تیم‌های عملیاتی همچنان با خاطرات آن روزها زندگی می‌کنند و به حمایت‌های روانی نیاز دارند تا بتوانند از فشار صحنه‌هایی که دیده‌اند عبور کنند.

با این همه، آنچه برای او باقی مانده، تنها تلخی‌ها نیست. سلمانی می‌گوید ارزشمندترین لحظه‌ها زمانی است که خانواده‌های آسیب‌دیده، روزها یا هفته‌ها بعد، دوباره نیروهای داوطلب را می‌بینند و با لبخند و قدردانی از کنارشان عبور می‌کنند. به باور او، حضور در کنار مردم در سخت‌ترین روزهای زندگی‌شان، اگرچه داوطلبانه است، اما حسی را به همراه دارد که با هیچ پاداشی قابل مقایسه نیست.

به گزارش ایسنا، پشت هر ساختمان ویران شده و هر عملیات آواربرداری، زخمی وجود داشت که با چشم دیده نمی‌شد؛ زخمی که نه در بتن‌های شکسته، بلکه در ذهن و روان بازماندگان جا می‌گرفت. اگر نیروهای عملیات با آوار و جست‌وجوی مفقودان روبه‌رو بودند، گروه دیگری نیز همزمان در صحنه حضور داشت؛ گروهی که مأموریتش نجات روح‌های آسیب‌دیده بود. روایت سوم، روایت کسانی است که در میان صدای آژیرها و اضطراب خانواده‌ها، تلاش می‌کردند امید را زنده نگه دارند.

 آن درِ قابلمه، تمام امید یک خانواده بود

سمیرا فرحزادی، روانشناس بحران سازمان پیشگیری و مدیریت بحران شهر تهران، هنوز روزهای نخست جنگ رمضان را به وضوح به یاد دارد. تنها دو روز از آغاز حملات گذشته بود که مأموریت تازه‌ای به او و همکارانش سپرده شد؛ تشکیل تیم واکنش سریع حمایت‌های روانی از میان اعضای «دوام حامی».

تیمی متشکل از ۳۰ روانشناس دارای صلاحیت حرفه‌ای که قرار بود همزمان با هر حادثه، در کنار نیروهای امدادی و عملیاتی به محل اعزام شوند. وظیفه آنان نه جابه‌جایی آوار بود و نه انتقال مصدومان؛ مأموریتشان رسیدگی به زخم‌هایی بود که هیچ دستگاهی قادر به اندازه‌گیری آن نبود.

او می‌گوید: «در هر محل اصابت، نخستین کار ما تریاژ روانی و ارائه کمک‌های اولیه روانشناختی بود. تلاش می‌کردیم افراد را از وضعیت شوک خارج کنیم و تا رسیدن به سطحی از آرامش همراهشان بمانیم.»

روایت زنان دوام از جنگ رمضان؛ از آوار و آژیر تا امید و همدلی در قلب تهران

در طول روزهای جنگ، این تیم در حدود ۵۰ نقطه از شهر تهران حضور یافت؛ از ساعات اولیه پس از حملات تا روزها بعد از پایان عملیات‌های امدادی. فرحزادی معتقد است گاهی صرف حضور نیروهای امدادی و روانشناسان، بیش از هر اقدام دیگری به مردم آرامش می‌داد.

«خیلی وقت‌ها کاری جز شنیدن درد دل مردم انجام نمی‌دادیم، اما همین که کسی کنارشان بود، برایشان قوت قلب محسوب می‌شد. احساس می‌کردند تنها نیستند و هنوز کسی هست که صدایشان را بشنود.»

اما در میان ده‌ها صحنه‌ای که دیده بود، یکی از آنها بیش از همه در ذهنش ماندگار شده است؛ ساختمانی در منطقه ۴ که دو برادر به همراه خانواده‌هایشان در آن زندگی می‌کردند. در جریان حمله، ۱۲ نفر از اعضای این خانواده جان خود را از دست داده بودند. تیم حمایت روانی از همان ساعات اولیه تا چهار روز بعد در کنار بازماندگان حضور داشت.

روز چهارم، زمانی که عملیات آواربرداری ادامه داشت، یکی از بازماندگان خانواده در حالی که درباره نیازهای خود در محل اسکان موقت صحبت می‌کرد، ناگهان چشمش به شیئی در میان آوار افتاد. مرد بدون توجه به اطراف، به سمت آن دوید و آن را در آغوش گرفت؛ یک درِ قابلمه.

برای یکی از روانشناسان جوان حاضر در تیم، این صحنه عجیب بود. او با تعجب پرسید چگونه ممکن است کسی که ۱۲ عضو خانواده خود را از دست داده، برای یک درِ قابلمه این‌چنین بی‌تاب باشد؟

روایت زنان دوام از جنگ رمضان؛ از آوار و آژیر تا امید و همدلی در قلب تهران

فرحزادی پاسخ آن روز را هنوز به خاطر دارد: «گفتم این فقط یک درِ قابلمه نیست. این آخرین رشته اتصال او به زندگی گذشته‌اش است. برای ما یک وسیله ساده است، اما برای او تمام خاطرات، خانه و خانواده‌ای است که دیگر وجود ندارد.»

به گفته او، جنگ به انسان یاد می‌دهد که گاهی ارزشمندترین دارایی‌های یک فرد، نه اشیای گران‌قیمت، بلکه یادگارهایی هستند که او را به گذشته و عزیزان از دست رفته اش پیوند می‌دهند.

در میان انبوه خاطرات تلخ، اما صحنه‌هایی نیز وجود داشت که بار دیگر معنای همدلی را یادآوری می‌کرد. یکی از این خاطرات به روزی بازمی‌گردد که اعضای تیم دوام پس از ساعت‌ها حضور در یکی از مناطق آسیب‌دیده، تصمیم گرفتند برای اقامه نماز جایی پیدا کنند.

ساعت‌ها از آغاز مأموریت گذشته بود و آنها از حوالی چهار و نیم صبح در محل حضور داشتند. در همان لحظه، زنی به همراه دختر نوجوانش به آنها نزدیک شد. وقتی متوجه شد اعضای تیم به دنبال محلی برای وضو و نماز هستند، بدون لحظه‌ای تردید در خانه مادرش را به روی هفت نفر از نیروهای امدادی گشود.

فرحزادی می‌گوید: «وقتی وارد خانه شدیم، انگار به خانه مادربزرگ خودمان رفته بودیم. آن بانوی سالمند با مهربانی از ما پذیرایی کرد، چای آورد، میوه آورد و اجازه نمی‌داد به این زودی خانه‌اش را ترک کنیم. در آن روزهای سخت، این مهربانی برای ما از هر چیز دیگری ارزشمندتر بود.»

اما آنچه بیش از هر چیز روحیه تیم حمایت روانی را حفظ می‌کرد، لحظه‌هایی بود که خانواده‌ای خبر سلامت عزیزش را دریافت می‌کرد. هر بار که فردی زنده از زیر آوار بیرون می‌آمد، انگار بخشی از خستگی و اندوه از دوش امدادگران برداشته می‌شد.

با این حال، بسیاری از مأموریت‌ها تا نیمه‌های شب ادامه پیدا می‌کرد. او به یاد می‌آورد که گاهی یکی از اعضای تیم را مأمور می‌کرد ساعت‌ها کنار مادری بنشیند که در انتظار خبری از فرزندش بود؛ حتی اگر نتیجه نهایی تلخ و دردناک باشد. مهم این بود که هیچ‌کس در آن لحظات بحرانی تنها نماند.

با وجود آموزش‌های تخصصی و مهارت‌های حرفه‌ای، روانشناسان نیز از آسیب‌های جنگ مصون نبودند. آنها یاد گرفته بودند چگونه خود را بازیابی کنند و از یک مأموریت به مأموریت بعدی بروند، اما فشار روانی راه خود را از مسیر دیگری نشان می‌داد.

فرحزادی در پایان روایتش می‌گوید: «ما فرصت نداشتیم بنشینیم و برای اتفاقات غصه بخوریم. باید از یک حادثه به حادثه بعدی می‌رفتیم. اما بدن همه چیز را به خاطر می‌سپارد. بعد از پایان جنگ، بر اثر فشار شدید و سطح بالای استرس، تمام ناخن‌های دست و پایم ریخت.»

روایت زنان دوام از جنگ رمضان؛ از آوار و آژیر تا امید و همدلی در قلب تهران

جمله‌ای که شاید بیش از هر آمار و گزارشی نشان می‌دهد جنگ تنها ساختمان‌ها را ویران نمی‌کند؛ ردپای آن تا مدت‌ها بر جسم و جان کسانی باقی می‌ماند که برای کمک به دیگران، رنج خود را پنهان کرده‌اند.

اما در میان روایت‌های امداد و نجات، حمایت روانی و آواربرداری، گاهی یک تصویر کوچک بیش از هر صحنه دیگری در ذهن می‌ماند؛ تصویری که نشان می‌دهد جنگ فقط انسان‌ها را زخمی نمی‌کند، بلکه دنیای کوچک کودکان، خاطرات سالخوردگان و دل‌بستگی‌های ساده مردم را نیز ویران می‌کند. روایت چهارم از دل همین جزئیات شکل می‌گیرد؛ از لحظه‌هایی که شاید در گزارش‌های رسمی جایی نداشته باشند، اما برای کسانی که در میدان حضور داشتند، هرگز فراموش نمی‌شوند.

جوجه‌ای که باید زنده می‌ماند

حسین‌پور از اعضای گروه دوام منطقه ۱۰، از نخستین ساعات پس از حملات در میدان حضور داشت. از حادثه هفت‌چنار تا ده‌ها مأموریت دیگر، او و همکارانش حدود ۳۵ روز در مناطق مختلف تهران مشغول خدمت‌رسانی بودند؛ روزهایی که به گفته او سرشار از صحنه‌های تلخ و فراموش‌نشدنی بود.

با این حال، وقتی از ماندگارترین خاطره آن روزها صحبت می‌کند، نه از آوارهای سنگین می‌گوید و نه از ساختمان‌های ویران شده. ذهن او به کوچه‌ای در حوالی منطقه ۲۲ و محدوده هلیکوپترسازی بازمی‌گردد؛ جایی که دختربچه‌ای ۱۰ یا ۱۲ ساله میان آشفتگی روزهای جنگ، تنها یک خواسته داشت.

روایت زنان دوام از جنگ رمضان؛ از آوار و آژیر تا امید و همدلی در قلب تهران

او جوجه کوچکی را در آغوش گرفته بود و با چشمانی نگران از نیروهای امدادی می‌خواست که آن را نجات دهند. موج انفجار، پرنده کوچک را از حال برده بود و کودک باور داشت که هنوز می‌توان آن را به زندگی بازگرداند.

حسین‌پور می‌گوید: «برای آن دختر، جوجه فقط یک پرنده نبود. انگار تمام دنیایش بود. مدام خواهش می‌کرد که نجاتش بدهیم.»

در میان نیروهای حاضر، چند نفر از داوطلبان دامپزشک نیز حضور داشتند. آنها بلافاصله وارد عمل شدند و تلاش کردند آن جوجه را احیا کنند. دقایقی بعد، جوجه دوباره جان گرفت و به صاحب کوچکش بازگردانده شد.

شاید در میان آن همه حادثه بزرگ، نجات یک جوجه اتفاق مهمی به نظر نرسد، اما برای امدادگرانی که شاهد آن لحظه بودند، لبخند بازگشته بر چهره آن کودک ارزشی فراتر از هر چیز داشت. در روزهایی که کودکان شاهد ویرانی و ترس بودند، همان لبخند کوتاه نشانه‌ای از بازگشت امید محسوب می‌شد.

اما همه صحنه‌ها چنین پایانی نداشتند.

در یکی دیگر از مأموریت‌ها در محدوده تهرانپارس، نیروهای دوام با دختر جوانی روبه‌رو شدند که داروهای اعصاب و روان او زیر آوار مانده بود. شرایط روحی او به شدت ناپایدار بود و در همان زمان، پدر و مادرش نیز زیر آوار گرفتار بودند.

روایت زنان دوام از جنگ رمضان؛ از آوار و آژیر تا امید و همدلی در قلب تهران

اعضای تیم تلاش کردند او را از محل حادثه دور کنند؛ نه فقط برای حفظ امنیتش، بلکه برای اینکه لحظه‌های دشوار عملیات جست‌وجو و بیرون آوردن پیکر والدینش را از نزدیک نبیند. به گفته حسین‌پور، گاهی سخت‌ترین بخش مأموریت، نجات جان افراد نبود؛ محافظت از روح و روان بازماندگان بود.

وقتی از او می‌پرسم کدام صدا هنوز پس از پایان جنگ در ذهنش باقی مانده، بدون مکث از همان دختر یاد می‌کند؛ دختری که با گریه و التماس از نیروهای امدادی می‌خواست پدر و مادرش را نجات دهند.

«هنوز صدایش در گوشم هست؛ مدام می‌گفت مامانم، بابام آن زیر هستند، خواهش می‌کنم نجاتشان بدهید. این صداها هیچ وقت از ذهن آدم پاک نمی‌شود.»

او از زن سالخورده‌ای نیز یاد می‌کند که تمام زندگی‌اش را با سختی ساخته بود و حالا در برابر خانه ویران شده‌اش ایستاده بود. زنی که سال‌ها فرزندانش را به تنهایی بزرگ کرده و خانه‌اش را آجر به آجر ساخته بود، اما حالا تنها چیزی که از آن باقی مانده بود، تلی از خاک و آوار بود.

حسین‌پور می‌گوید: «غم از دست رفتن خانه برای او فقط از بین رفتن یک ساختمان نبود؛ از بین رفتن سال‌ها تلاش، خاطره و زندگی بود.»

در میان همه مأموریت‌ها، او هنوز به لحظه‌هایی فکر می‌کند که توانسته‌اند اندکی از درد مردم بکاهند؛ از پیدا کردن داروی دختری که به آن نیاز داشت تا آرام کردن پیرزنی که بر اثر موج انفجار دچار تنش شدید شده بود و ساعت‌ها زمان برد تا دوباره به آرامش برسد.

او معتقد است شاید بزرگ‌ترین دستاورد نیروهای مدیریت بحران و داوطلبان دوام در آن روزها، بازگرداندن احساس امنیت به مردم بود؛ احساسی که پس از هر انفجار و هر ویرانی، بیش از هر چیز دیگری آسیب می‌دید.

روایت حسین‌پور نیز مانند بسیاری از امدادگران با یک آرزو پایان می‌یابد؛ آرزویی ساده اما عمیق: اینکه دیگر هیچ امدادگری مجبور نباشد صدای ناله کودکی را بشنود که در میان آوار، پدر و مادرش را صدا می‌زند و هیچ شهروندی تجربه روزهای تلخ جنگ را از نزدیک لمس نکند. 

اما جنگ فقط در محل اصابت موشک‌ها جریان نداشت. پس از خاموش شدن آژیرها و پایان عملیات‌های امدادی، مرحله دیگری آغاز می‌شد؛ مرحله‌ای که در آن خانواده‌ها باید زندگی خود را از نو سامان می‌دادند. خانه‌هایی تخریب شده بود، خودروها از بین رفته بودند، مدارک مفقود شده بود و بسیاری از خانواده‌ها نمی‌دانستند برای پیگیری خسارت‌های خود باید از کجا شروع کنند. در این میان، گروهی از اعضای دوام مأموریتی متفاوت بر عهده داشتند؛ آنها حلقه اتصال میان مردم آسیب‌دیده و دستگاه‌های خدمات‌رسان بودند.

وقتی یک خودرو، تمام زندگی یک خانواده بود

فاطمه لاری، از اعضای دوام منطقه یک تهران، روزهای جنگ را نه در میان آوار، بلکه در میان پرونده‌های خسارت، چادرهای حامی و روایت‌های تلخ خانواده‌های آسیب‌دیده سپری کرد.

او می‌گوید: در روزهای نخست، بسیاری از مردم حتی نمی‌دانستند برای پیگیری خسارت‌های وارده به خانه، خودرو یا وسایل زندگی خود باید به کجا مراجعه کنند. همین سردرگمی، فشار روحی حادثه را چند برابر می‌کرد.

اعضای دوام در چادرهای حامی مستقر شدند و وظیفه راهنمایی، ثبت اطلاعات و هدایت شهروندان به دستگاه‌های مسئول را بر عهده گرفتند. بخشی از این فعالیت‌ها به ثبت خسارت خودروهای آسیب‌دیده اختصاص داشت؛ خودروهایی که برای بسیاری از صاحبانشان تنها یک وسیله نقلیه نبودند، بلکه منبع اصلی درآمد خانواده محسوب می‌شدند.

روایت زنان دوام از جنگ رمضان؛ از آوار و آژیر تا امید و همدلی در قلب تهران

لاری از رانندگان تاکسی، آژانس و تاکسی‌های اینترنتی یاد می‌کند که پس از آسیب دیدن خودروهایشان، عملاً راه امرار معاش خود را از دست داده بودند.

«بعضی از آنها می‌گفتند خانه‌شان آسیب دیده و تنها سرمایه باقی‌مانده‌شان همان خودرو بوده است. وقتی ماشین هم از بین رفته بود، نمی‌دانستند چطور باید زندگی را ادامه دهند. ما تلاش می‌کردیم پرونده این افراد سریع‌تر بررسی و برای پیگیری به بیمه ارجاع شود.»

به گفته او، پیش از جنگ بسیاری از شهروندان شناخت چندانی از گروه‌های دوام نداشتند، اما حضور مستمر نیروهای داوطلب در چادرهای حامی و کنار مردم، باعث شد نقش این گروه‌ها بیش از گذشته دیده شود.

«گاهی فقط یک راهنمایی ساده می‌توانست بخشی از نگرانی مردم را کم کند. اینکه بدانند برای هر مشکل باید به کجا مراجعه کنند و فردی هست که روند کارشان را پیگیری کند و خودش نوعی آرامش بود.»

اما پشت هر فرم ثبت خسارت، داستانی وجود داشت که گاه از خود ویرانی‌ها دردناک‌تر بود.

روایت زنان دوام از جنگ رمضان؛ از آوار و آژیر تا امید و همدلی در قلب تهران

لاری می‌گوید هنگام ثبت اطلاعات، بارها خود را جای مراجعه‌کنندگان می‌گذاشت و از شنیدن سرگذشت آنها متأثر می‌شد. خانواده‌هایی که عزیزان خود را از دست داده بودند، افرادی که مدارک هویتی و کارت‌های بانکی‌شان زیر آوار مانده بود و کسانی که در هتل‌های اسکان موقت زندگی می‌کردند و هیچ منبع درآمدی نداشتند.

«بعضی‌ها می‌گفتند حتی برای هزینه‌های روزمره هم مجبور شده‌اند از دیگران پول قرض کنند. همه زندگی‌شان در چند ثانیه زیر آوار مانده بود.»

در میان صدها مراجعه‌کننده، یک پرونده بیش از همه در ذهن او باقی مانده است؛ پرونده زنی که برای پیگیری وضعیت خودروی پدرش مراجعه کرده بود.

خودرو تنها آسیب‌های جزئی دیده بود، اما پدر خانواده دیگر زنده نبود.

آن مرد نه ساکن منطقه حادثه بود و نه قصد حضور در محل را داشت. تنها هنگام عبور از آن محدوده، موج انفجار به او اصابت کرده و ضربه‌ای مرگبار به سرش وارد شده بود. دخترش با چشمانی اشکبار می‌گفت: «ماشین تقریباً سالم مانده، اما پدرم دیگر برنمی‌گردد.»

برای لاری، این روایت بیش از هر چیز دیگری معنای واقعی جنگ را یادآوری می‌کرد؛ اینکه گاهی زندگی یک خانواده نه با ویرانی یک ساختمان، بلکه با فقدان یک نفر برای همیشه تغییر می‌کند.

او معتقد است خسارت‌های مالی هرچند سنگین باشند، روزی جبران خواهند شد، اما زخم‌های روحی جنگ سال‌ها در زندگی بازماندگان باقی می‌ماند؛ زخم‌هایی که شاید در هیچ پرونده‌ای ثبت نشوند اما تا مدت‌ها همراه خانواده‌ها خواهند ماند.

پایان یک روایت؛ آغاز مسئولیتی ماندگار

به گزارش ایسنا، روایت اعضای دوام از جنگ رمضان، روایت موشک‌ها و ساختمان‌های ویران‌شده نیست؛ روایت انسان‌هایی است که در سخت‌ترین روزها کنار یکدیگر ایستادند. آنچه در حافظه شهر ماندگار خواهد شد، فقط تصاویر ویرانی نیست؛ بلکه حضور انسان‌هایی است که در سخت‌ترین روزها کنار یکدیگر ایستادند. زنان و مردانی که از دل محله‌های تهران ثابت کردند در روزگار بحران، سرمایه اصلی یک شهر نه ساختمان‌ها، بلکه مردمانی هستند که برای یاری یکدیگر به میدان می‌آیند.

در تمام این روایت‌ها یک نقطه مشترک وجود داشت؛ همدلی.

همدلی مردمی که در دل بحران، خانه‌های خود را به روی غریبه‌ها گشودند، داوطلبانی که شب و روز در کنار آسیب‌دیدگان ماندند و خانواده‌هایی که با وجود رنج‌های بزرگ، همچنان به زندگی امیدوار بودند.

روایت زنان دوام از جنگ رمضان؛ از آوار و آژیر تا امید و همدلی در قلب تهران

خبرنگار؛ سیدامیرحسین ابطحی

انتهای پیام

# اجتماعی

آخرین اخبار اجتماعی