به گزارش ایسنا، «اسدالله حاجیاسفندیاری» و «سامان مرادی»، دو کارشناس اورژانس تهران، سالهاست سوار بر آمبولانس، در بدترین لحظات زندگی مردم، وارد میشوند؛ از روزهای آرام تا روزهای آتش و جنگ. آنها در روزهایی که مردم از منطقه فرار میکردند، با دود به عنوان نشانه، مسیر را پیدا میکردند، بدون اینکه منتظر اعلام مرکز بمانند. این گزارش، روایت مردانی است که نجات جان مردم را نه شغل، که رسالت خود میدانند.
می ترسیدیم اما رسالت داشتیم
اسداله حاجی اسفندیاری یکی از کارشناسان اورژانس استان تهران است که حدود ۲۵ سال پیش تصمیم می گیرد سوار بر آمبولانس به مصدومان کمک کند و امروز با تمام سختی های این شغل از تصمیمش راضی است و کمک به مردم را افتخار می داند.
او در گفتگو با ایسنا می گوید: من در تمام طول جنگ های ۱۲ و ۴۰ روزه در پایگاه تهرانسر اورژانس بودم. هر زمان که صدای انفجار و حملهای در منطقه می شنیدیم سریعا به سمت دود حرکت می کردیم و منتظر اعلام مرکز نمی ماندیم زیرا اینجوری زودتر به محل می رسیدیم.
این کارشناس اورژانس استان تهران با اشاره به لحظات سخت جنگ، ادامه می دهد: اینکه بگوییم ما نمی ترسیدیم؛ اغراق است، ما هم می ترسیدیم اما رسالت داشتیم که به مردم کمک کنیم و وقتی به کسی کمک می کردیم و نجاتش می دادیم حس غرورمان بر ترس غلبه می کرد و انگیزهای برای ادامه کارمان می شد.
این کارشناس اورژانس استان تهران تاکید می کند: ما وقتی مجروحان را می دیدیم اصلا به ترس و خطر فکر نمی کردیم انگار در ناخودآگاه ما ثبت شده بود که باید به آنها کمک کنیم وقتی در منطقه تهرانسر یکی از ساختمان های مسکونی مورد حمله قرار گرفت ما برای ماموریت اعزام شدیم و متاسفانه با خانمی مواجه شدیم که بین دیوارها گیر کرده بود و یک دستش هم قطع شده بود اما ما توانستیم جان ایشان را هم نجات دهیم اما دیدن یک خانم در آن شرایط برای ما دردناک بود و دیگر کاری از دستمان برای دست قطعشده اش بر نمیآمد.
و در این راه حتی از جانمان نیز می گذشتیم همانطور که یکی از همکارانم در جنگ جانش را هنگام کمک به یک مجروح از دست داد . وقتی سر صحنه حملات می رسیدیم همه مردم ما را صدا می کردند و درخواست کمک داشتند اما ما باید بر اساس علوم علمی و دقیقی که آموزش دیده بودیم خودمان صحنه را ارزیابی می کردیم و بر اساس نوع جراحات، افراد را اولویت کرده و به آنها رسیدگی می کردیم. در واقع ما در صحنه باید با آرامش و جدیت شرایط را مدیریت کنیم تا مجروحی جا نماند و اولویت بندی دقیق رعایت شود.

کمک کردن به مردم بخشی از زندگی ما شده است
سامان مرادی، یکی دیگر از پرسنل فوریت های پزشکی سازمان اورژانس استان تهران در گفت وگو با ایسنا می گوید: ۱۰ سال پیش فقط به چشم داشتن یک شغل وارد اورژانس شدم و ذهنیتی درباره آن نداشتم اما امروزه حتی یک هر روز هم نمی توانم بدون کمک کردن به مردم زندگی کنم و در روزهای غیرشیفت نیز اگر ببینم کسی کمک می خواهد حتما داوطلب می شوم و ناخودآگاه به سمت او می روم و انگار کمک کردن به بیماران و مجروحان بخشی از زندگیم شده است.
او درباره یک خاطره قدیمی در روز غیر شیفت می افزاید: من همیشه یک کیف کمک های اولیه در خودروی شخصی ام دارم تا در صورت نیاز به افراد زخمی کنم. به خاطر دارم مدتی پیش به همراه خانواده ام در سفر بودم که در جاده یک تصادف رخ داد که چند نفر هم مصدوم شده بودند. من برحسب وظیفه قانونی که نه چون در شیفت نبودم اما بر حسب وظیفه انسانی خودم، اول به شماره ۱۱۵ تماس گرفتم و بعد سراغ مجروحان رفتم؛ در ابتدا به آنها توضیح دادم که کارشناس اورژانسم و بعد اقدامات درمانی را شروع کردم. علائم حیاتیشان را چک کردم، جلوی خونریزی ها را گرفتم، پانسمان ها را انجام دادم و سرم تراپی را شروع کردم. در واقع وقتی همکاران سر شیفت به محل حادثه رسیدند، دیدند که مجروحان آماده انتقال هستند و کار زیادی نمانده بود.
ذات کار ما این است که در سخت ترین و بدترین لحظات زندگی یک نفر وارد زندگیشان می شویم. شاید این فرد دیگر تا آخر عمرش چنین روز سختی را نداشته باشد اما چون ما در آن لحظه به او و خانوادهاش کمک می کنیم هم برای آنها آرامش بخش است و هم ما.
مرادی می گوید که وقتی جنگ رمضان آغاز شد، در پایگاه و سر شیفت حضور نداشته اما فورا همه کارشناسان اورژانس پایتخت فراخوانده شدند و آمبولانس های اضافی فعال شدند تا سریعا به مجروحان رسیدگی شود و با این اقدام روند کمک به مجروحان در کنار بیماران شرایط عادی خدمات سرعت بخشیده شد.
به خاطر دارم در روزهای جنگ وقتی مناطق مسکونی به خاطر موج حملات آسیب می دید، شاید در یک واحد مسکونی چند نفر که عضو یک خانواده بودند از ترکش ها و شیشه خرده ها آسیب میدیدند و زخمی می شدند و در این میان کودکان و زنان بیشتر می ترسیدند اما کودکان وقتی ما و آمبولانس ها را می دیدند آرام می شدند و حس امنیت می گرفتند. ما نیز تلاش می کردیم علاوه بر اقدامات درمانی، با آنها صحبت کنیم تا ترسشان کم شود و بلافاصله آنها را از محیط خارج کنیم زیرا امکان حمله مجدد وجود داشت.

این تکنسین اورژانس معتقد است که اگرچه در طول جنگ اقداماتشان زیاد در رسانه ها منعکس نشد اما حضورشان و فداکاری همکارانشان در ذهن مردم و تاریخ ثبت شده است.
او با اشاره به سختی های این کار می گوید که عملیات ها تمام می شود اما برخی خاطرات تا مدت ها همراهشان است، نمونه آن بی تابی های پدری برای دخترش در میان آوارهای جنگ است؛ در یکی از ساختمان های مسکونی تهرانسر که مورد حمله قرار گرفته بود، دختر نوجوانی به شدت از ناحیه سر آسیب دیده و هوشیاریاش را از دست داده بود، من هر کاری که از دستم برای او برمیآمد انجام دادم و او را تحویل بیمارستان دادم اما هنوز هم گریه ها و ناراحتی های پدرش بالای سر دخترش را به خاطر دارم چون خودم هم دختر دارم و دل نگرانی های یک پدر را درک میکنم.
این کارشناس اورژانس می افزاید: هر روز و هر بار که در زمان جنگ به ماموریت اعزام می شدیم، تضمینی برای بازگشت ما به خانه وجود نداشت و این فشار برای خانواده های ما بسیار سنگین بود که من به خاطر تمام آن روزهای سختی که آنها در کنار ما ماندند و سختی های شغل ما را تحمل کردند، تشکر می کنم.
انتهای پیام

