به گزارش ایسنا، «دیوید فرنچ» ستون نویس روزنامه نیویورک تایمز با انتقاد شدید از دولت دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا، استدلال کرد که جنگ علیه ایران به یک «درس کلاسیک در مورد آنچه نباید انجام داد» تبدیل شده است و واشنگتن علیرغم برتری نظامی چشمگیر خود، در دستیابی به اهداف استراتژیک خود شکست خورده است.
انتقاد از ترامپ و دکترین نظامی
او در گزارشی نوشت: «در حال حاضر، ایالات متحده در حال مذاکره با دولتی است که به ادعای دونالد ترامپ رئیس جمهور آمریکا تغییر یافته تا تنگه هرمزی را که قرار بود ماه گذشته باز باشد، باز کنیم و به برنامه هستهای که گفته بودیم آن را نابود کردهایم، پایان دهیم.
ما همه این کارها را انجام میدهیم در حالی که اخبار همچنان منتشر میشود که جنگ آنطور که به ما گفته شده بود، یک طرفه نبوده است. در روزها و هفتههای آغازین جنگ، مقامات واشنگتن بارها و بارها مدعی شدهاند که به موفقیتهای نظامی در منطقه دست پیدا کردهاند در حالی که تا حد زیادی در مورد اثربخشی حملات ایران سکوت کردند. پیت هگست وزیر جنگ ترامپ گفت، ایالات متحده ایران را خجالتزده و تحقیر کرده اما این فقط یک ادعاست.
او مدعی شده بود: "ما میتوانستیم به هر جایی پرواز کنیم، به هر جایی حمله کنیم، هر چیزی را غرق کنیم. ارتش ایران ویران شد. نیروی دریایی آن در کف اقیانوس بود، نیروی هوایی آن نابود شد و نیروهای موشکی آن تخلیه شدند. در تاریخ درگیریهای نظامی، این یک شکست تاریخی بود."
اما این حقیقت نیست. با انتشار اطلاعات بیشتر، تصویر مبهمتر و مبهمتر میشود. ایران نه تنها توانست فورا و قاطعانه تنگه هرمز را ببندد، بلکه اکنون مشخص است که ایران خسارات قابل توجهی به پایگاههای آمریکایی در منطقه و خسارات قابل توجهی به تولید نفت و گاز طبیعی در اطراف خلیج فارس وارد کرده است.
علاوه بر این، با وجود برتری هوایی ایالات متحده، ایران همچنان توانست حداقل ۴۲ هواپیمای سرنشیندار و بدون سرنشین آمریکایی را آسیب برساند یا منهدم کند.
با پیچیدهتر شدن مشکل، این سوال بیپاسخ باقی مانده است که ما چقدر به برنامه موشکی ایران آسیب رساندیم. همانطور که همکاران من در اتاق خبر نیویورک تایمز در ماه جاری گزارش دادند، "تصویر عمومی دولت ترامپ از یک ارتش درهمشکسته ایران با آنچه سازمانهای اطلاعاتی ایالات متحده پشت درهای بسته به سیاستگذاران میگویند، به شدت در تضاد است".
به طور مشخص، این بدان معناست که ایران ممکن است حدود ۷۰ درصد از پرتابگرهای موشک و ذخایر موشکی قبل از جنگ خود و ۳۰ از ۳۳ سایت موشکی خود در امتداد تنگه هرمز را حفظ کند. برای روشن شدن این اعداد، ایالات متحده درصد قابل توجهی از ذخایر موشکی خود را برای از بین بردن بخش کوچکی از قابلیتهای ایران از دست داده است.
دولت ترامپ به هیچیک از اهداف جنگی خود دست نیافته است. دولت ایران دست نخورده است. هیچ تسلیم بیقید و شرطی صورت نگرفته است؛ ایران هنوز ذخایر قابل توجهی از اورانیوم غنیشده با خلوص بالا دارد؛ هنوز زرادخانه موشکی قدرتمندی دارد و گروههای مقاومت در منطقه هستند.
دولت ایران شکستناپذیر و تسلیمناپذیر است. در هر صورت، موقعیت منطقهای و جهانی آن حتی ممکن است قویتر از قبل از جنگ باشد. قبل از جنگ، کنترل ایران بر تنگه هرمز در حد تئوری بود. اکنون این امر به واقعیت تبدیل شده است و به نظر نمیرسد که ما برنامهای یا ارادهای برای بازگشایی مجدد آن داشته باشیم.
چرا این اتفاق افتاد؟ چرا آمریکا به نتیجه استراتژیک مورد نظر دست نیافت؟ پاسخ در رهبری، تاریخ و علوم مدنی یافت میشود.
بیایید با رهبری شروع کنیم. در ماه آوریل، الیوت کوهن بنیانگذار برنامه مطالعات استراتژیک دانشکده مطالعات پیشرفته بینالمللی جانز هاپکینز و یک مقام سابق دولتی، مقالهای را در نشریه آتلانتیک با عنوانی بینقص منتشر کرد: "شیرها به رهبری الاغها". این عنوان به توصیفی رایج از جنگ جهانی اول اشاره دارد، زمانی که میلیونها نفر در جنگهای وحشتناک سنگر به سنگر جان باختند و به نظر میرسید رهبران فاقد تخیل برای شکستن بنبست هستند.
در این مورد، این عبارت نمایانگر کاملی از اتفاقی است که وقتی افراد بیکفایت و فاسد را مسئول عملیات نظامی خطرناک و دشوار میکنید، رخ میدهد.
در واقع، عملکرد ترامپ به عنوان فرمانده کل قوا، نمونه کاملی از این است که چرا او هرگز گزینه قابل قبولی برای ریاست جمهوری نبود. واضح است که ترامپ یک طرح اولیه به شدت غیرواقعی و بدون طرح ثانویه عملی داشت. او بارها ایران را با ونزوئلا مقایسه کرده است.
ایران چگونه پایداری کرد؟
به نظر میرسد که او فکر میکرد ایرانی که صدها هزار تلفات را در طول جنگ ایران و عراق متحمل شده، در مواجهه با تحریمهای فلجکننده، خرابکاریهای صنعتی و ترورهای هدفمند به برنامههای توسعه تسلیحات خود ادامه داده و یک حکومت دینی مملوء از افرادی است که حاضرند برای اعتقادات خود جان بدهند، دقیقا مانند یک رژیم فاسد در آمریکای جنوبی رفتار میکند که هیچیک از این ویژگیها را ندارد.
نظام ایران همچنان پابرجاست و ایران علاوه بر ادامه حمایت از متحدان منطقهای خود، همچنان دارای برنامه هستهای، ذخایر اورانیوم غنیشده با خلوص بالا و زرادخانه موشکی بزرگی است.
در نتیجه، وقتی ایران پس از شهادت آیت الله خامنهای تسلیم نشد، ترامپ هیچ برنامهای جز «ادامه بمباران» حداقل برای مدتی کوتاه نداشت اما این فقط ترامپ نیست. مشکل فقط ترامپ نیست، بلکه تفاوت اصلی میان دوره اول و دوم او در کیفیت مشاوران و کارکنانش است. در دوره اول، افراد حرفهای و توانمند موفق شدند با همکاری متحدان، داعش را شکست دهند. اما الان در دوره دوم، دولت پر از افرادی است که فقط چاپلوسی میکنند و جرات مخالفت یا ارائه نظر حرفهای ندارند به همین دلیل جنگ با ایران بدتر پیش میرود.
معلوم شد که واقعا بین ارتشی به رهبری جیمز ماتیس و ارتشی به رهبری پیت هگست تفاوت وجود دارد. ماتیس یکی از زیرکترین فرماندهان نظامی و ماهرترین فرماندهان میدان نبرد آمریکاست و دیگری مجری سابق فاکس نیوز است که تجربه نظامی محدودی دارد و به نظر میرسد فکر میکند شکست دادن ضعف و تنبلی بخش اصلی شغل اوست. هگست فکر میکند فقط میتواند با ورزش کردن به نتیجه دلخواه برسد!
حالا، به تاریخ میرسیم. در ماه مارس، با ژنرال استنلی مککریستال در مورد جنگ تا آن زمان صحبت کردم و او "سه فریب بزرگ" را که آمریکا را به بیراهه کشانده است، فهرست کرد. تا آنجا که ما میدانیم، دو فریب اول، یعنی عملیات مخفی و حملات ویژه جراحی، به جنگ ایران که شامل نبردهای هوایی و دریایی در مقیاس بزرگ بود، چندان مرتبط نیستند.
سومین فریب، یعنی قدرت هوایی همچنان مرتبط است. با هر پیشرفت جدید در فناوری هوایی، این صدا بلدنتر به گوش میرسد؛ اکنون بمباران واقعا میتواند در جنگ پیروز شود! همانطور که مککریستال خاطرنشان میکند ما بارها و بارها این اشتباه را مرتکب شدهایم.
در جنگ جهانی دوم، ما میگفتیم که "بمبافکن همیشه موفق خواهد شد" و معتقد بودیم که بمباران استراتژیک در روز، کمر آلمان هیتلری را خواهد شکست. بدون شک بمباران استراتژیک مهم بود، اما میلیونها سرباز در گل و لای جنگیدند تا سرانجام کار رژیم نازی را تمام کنند.
البته میتوان استدلال کرد که قدرت هوایی و بمباران ناگاساکی و هیروشیما، جنگ ژاپن را تمام کرد، اما این کار از طریق استفاده از سلاحهایی بود که دعا میکنیم بشریت دیگر هرگز از آنها استفاده نکند.
در ویتنام، نبردهای هوایی برای دستیابی به نتایج قاطع طراحی شده بودند، اما آنها در جنگ پیروز نشدند. حتی مبارزات نسبتا موفق، مانند بمبگذاریهای کریسمس ۱۹۷۲ که ویتنام شمالی را مجبور به بازگشت به میز مذاکره کرد، جنگ را با شرایطی که به نفع آمریکا و متحدانش بود، پایان نداد.
و در عملیات آزادی عراق، ما امیدوار بودیم که "شوک و وحشت" اولیه به نتایج بهتری منجر شود، اما در نهایت سالها نبرد زمینی طاقتفرسا طول کشید تا ابتدا صدام سرنگون شود و سپس سرانجام القاعده در عراق شکست بخورد. وقتی داعش ظهور کرد، ترکیبی از قدرت هوایی متحدان و سربازان عراقی در زمین برای شکست داعش لازم بود.
چرا فکر میکردیم که این بار اوضاع متفاوت خواهد بود؟ به خصوص وقتی پهپادها به گونهای در حال تغییر جنگ هستند که ما تازه شروع به درک آن کردهایم؟
بحران رهبری و اختیارات قانون اساسی
در نهایت، بیایید به هیجانانگیزترین موضوع بپردازیم یعنی حقوق مدنی. همانطور که بارها و بارها گفتهام، الزام قانون اساسی مبنی بر اعلام جنگ توسط کنگره صرفا یک مساله فنی نیست. این نشان دهنده درک روشنی از چگونگی جنگیدن دموکراسیها، هم به نفع دموکراسی و هم به نفع تلاشهای جنگی است.
روند جلب حمایت کنگره میتواند طرح جنگ را تحت فشار قرار دهد و اگر دلیل جنگ نتواند از پرسشهای شکاکانه جان سالم به در ببرد، نباید جنگ آغاز شود. در غیاب یک وضعیت اضطراری فوری که نیاز به پاسخ جدی دارد، تصمیم گیری بسیار مهمتر از آن است که به دست یک نفر سپرده شود. حتی در آن صورت مانند عملیات پس از پرل هاربر یا ۱۱ سپتامبر، یک رئیس جمهور باید فورا برای یک واکنش نظامی پایدار، مجوز کنگره را درخواست کند.
دلیل دیگری نیز برای تایید کنگره وجود دارد. وقتی دولتهای دموکراتیک با حمایت عمومی جنگ راه میاندازند، میتوانند عزم و اراده فوقالعاده و قدرت پایداری خود را نشان دهند. در غیاب این حمایت، حتی موضوعی به موقتی بودن قیمت بالای بنزین میتواند منجر به فریاد صلح شود.
نتیجه، یک تعهد نامتقارن است، آن دولت حاضر است هر بار مسئولیتی را تحمل کند و هر قیمتی را برای حفظ قدرت خود بپردازد و آمریکاییها تمایلی به تحمل بار زیاد ندارند و چرا باید این کار را بکنند؟ هیچکس از آنها نخواسته است که هزینه جانی و مالی را تایید کنند و هیچکس توضیح نداده است که چرا این کار ضروری است. اگر مردم از جنگی حمایت نکنند، در حالی که رئیس جمهور به سختی تلاش میکند تا آن را توجیه کند، تقصیر مردم نیست.
قلب تپنده آزمایش آمریکایی، نظریه قرارداد اجتماعی حکومت است یعنی که رهبر مشروعیت خود را نه از حق الهی، بلکه از طریق اراده مردم به دست میآورد. این بدان معنا نیست که مردم همیشه وقتی جنگی را تایید میکنند، حق دارند، اما وقتی نمایندگان منتخب به اعزام مردان و زنان به جنگ رای میدهند، پیام روشنی ارسال میشود: ما در این جنگ با هم هستیم.
من حتی برای یک لحظه هم فکر نمیکنم که ارتش بینقص است. به عنوان مثال، من از حمله به یک مدرسه ابتدایی ایرانی که در آغاز این جنگ جان بسیاری را گرفت، عمیقا متاسف هستم. به عنوان یک افسر سابق به خوبی میدانم که برخی از سربازان و برخی از فرماندهان میتوانند سرکش شوند و علیه سربازان و غیرنظامیان مرتکب جنایاتی شوند.
ترامپ رئیس جمهور بسیار نامحبوبی است البته هنوز از حمایت عمیق پایگاه خود برخوردار است. این موضوع جمهوریخواهان کنگره را در موقعیت وحشتناکی قرار میدهد همانطور که اخیرا در ایندیانا، کنتاکی و لوئیزیانا دیدهایم. اگر آنها از ترامپ سرپیچی کنند، شغل خود را از دست میدهند. اگر از ترامپ اطاعت کنند، از سیاستها و رویههایی دفاع میکنند که به کشور آسیب میرساند و فاجعه انتخاباتی را برای حزب جمهوریخواه رقم میزند. اما من هیچ همدردی ندارم. اگر آنها وظیفه خود را در سال ۲۰۲۱ انجام داده بودند و ترامپ را در دادگاه استیضاح محکوم میکردند، ترامپ یک شهروند عادی میشد. همه ما هزینه تصمیمی را که آنها گرفتند، میپردازیم. باشد که تاریخ با شکست آنها با تحقیری که شایسته آن است، رفتار کند.»
انتهای پیام

