به گزارش ایسنا، بیست سال پیش(دهم خرداد ۱۳۸۵) در چنین روزی محمود اعتمادزاده (م.ا. بهآذین) از دنیا رفت؛ او متولد ۲۳ دیماه ۱۲۹۳ در رشت بود. پس از پایان دبستان به مشهد کوچ کرد، دوره اول متوسطه را در آن شهر و دوره دوم متوسطه را در تهران گذراند. در شهریور ۱۳۱۱ برای ادامه تحصیل با بورسیه دولتی به فرانسه رفت و اقامتش به بیش از ۶ سال به درازا کشید.
سال ۱۳۱۷ با سمت ستوان دومی مهندسی نیروی دریایی به ایران بازگشت و به خرمهشر رفت. بعد از ۲ و نیم سال (۱۳۲۰) با درجه سروانی به انزلی منتقل شد. در جریال حمله متفقین به ایران زخمی شد و دست چپش را از دست داد. بهآذین ماجرای زخمی شدنش را اینگونه روایت کرده است: « چهارم شهریور ۱۳۲۰ من به سختی مجروح شدم و کار به قطع دست و بازوی چپم در بیمارستان رشت انجامید. سه ماهی بستری بودم. با آنکه زخم پای چپم بهبود نیافته و تکه آهن ترکش بمب هنوز بیرون آورده نشده بود، مرا مخفیانه به تهران رساندند تا از حوزه فرماندهی ارتش سرخ بیرون بیایم و به عنوان اسیر جنگی گرفتار نشوم.
در تهران و در بحبوحه آشفتگیهای قحطی، گرانی و بیماریهای ناشی از اشغال ایران و در تنگی شدید معیشتی و سرگشتگی فکری و سیاسی خودم تا خرداد ۱۳۲۳ در ستاد ارتش و برخی ادارات نظامی مشغول بودم تا آنکه در پی درخواستهای مکرر استعفا از ارتش به وزارت فرهنگ و آموزش و پرورش کنونی منتقل و دبیر ریاضی و فیزیک دبیرستانهای تهران شدم.
در همه این سالها، اگر خدمت در نیروی دریایی برای من در عمل هیچ بود و آموختههای خام و مهندسیام به تجربه در نمیآمد، در عوض تلاش آشنایی هرچه بیشترم با شاهکارهای نظم و نثر فارسی گوشههایی از فرهنگ و خودِ تهنشین شده در جان مردم ایران را بر من کشف میکرد و مرا به شور و شگفتی میافکند و گاه به گاه به آزمایشهای کوچک قلمی وا میداشت.
چیزکهایی مینوشتم و خوشبختانه آنقدر بر خود سختگیر بودم که بیشتر آنها را پاره کنم. در خرمشهر به ترجمه نامه سان میکله که خواندش برایم بسیار لذتبخش بود، پرداختم که تا شانزدهسالی نیمه تمام ماند.»
او مدتی هم به حزب توده پیوست و همین عضویت باعث شد بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ منتظر خدمت شود و دیگر اجازه کار در وزارت فرهنگ را به او ندادند. در نتیجه در تقابل با فشار تنگدستی و تنگناهای تأمین زندگی خانواده، به کار ترجمه پرداخت: «گرایشم به ترجمه رمان، گذشته از ارزش ادبی آن و ذوقی که همواره بدان داشتهام، از ناچاری بوده است.»
نخستین داستان کوتاه خود را به نام «علی گابی» در سال ۱۳۲۳ متتشر کرد و اولین رمانش نیز با عنوان «دختر رعیت» را در سال ۱۳۲۶ نوشت. او درباره رمان «دختر رعیت» گفته است: «من از سوی پدری از یک خانواده بازرگان - خرده مالک برخاستهام. در کودکی و نوجوانی از دیده و شنیدههایم با روابط ارباب رعیتی و رفتاری که در خانههای اربابی با زیردستان روستازاده میشد، آشنایی یافتهام.
نکته دیگر در شکلگیری احساسی و اندیشگیام اینکه آغاز زندگیام با جنبش جنگل و انقلاب روسیه مقارن بود.
زبانه انقلاب روسیه به گیلان رسید و با جنبش جنگل درآمیخت. شعارهای استقلالخواهی و برابری و عدالت اجتماعی فضا را پر کرد و من بیآنکه به مفهوم آن پی ببریم، ذهنم بدان آغشته شد؛ از همین رو، در جوانی که ورشکستگی و تنگدستی خانوادگیام با سرگشتگی فکری ناشی از اشغال ایران راهی جز پذیرش جهانبینی مارکسیتی و مبارزه برای آزادی و رهایی بشر در برابر نمیگذاشت، میتوان گفت که من خود به خود به صف جهانی رزمندگان پرولتاری پیوستم.
در چنین احوالی بود که داستان بلند «دختر رعیت» در سال ۱۳۲۶ نوشته شد و پس از سالی انتشار یافت. آنچه در این داستان میگذرد، بازتاب رویدادهای پراکنده فردی و اجتماعی است که از اینجا و آنجا برگرفته و به هم پیوند داده شده است. «دختر رعیت» نوشتهای است که مهر واقعیت بر پیشانی دارد، هرچند که از رنگآمیزی خیال هم بیبهره نیست.»
ترجمه او از «بابا گوریو» در سال ۱۳۳۴ منتشر شد و بهاذین درباره اینکه چرا آن زمان رماننویسی را ادامه نداد و سراغ ترجمه رفته است، گفته بود: «در آن زمان آثار نویسندگان ایرانی کمتر خواننده مییافت و به اندازه بخور و نمیر هم درآمدی نداشت. بیکار بودم. ناگزیر پیشنهاد ترجمه باباگوریو اثر بالزاک را پذیرفتم.»
به آذین با چاپ داستانهای بیشمار و ترجمههای با ارزشی از آثار مشهور جهانی از برجستهترین چهرههای ادبیات معاصرمان محسوب میشود. در اینباره به «بابا گوریو»، «زنبق دره»، «چرم ساغری»، «دختر عمو بت» از اونوره دو بالزاک، «اتللو» و «هاملت» از شکسپیر، «ژان کریستف» و «جان شیفته» از رومن رولان، «دن آرام» و «زمین نوآباد» از میخائیل شولوخوف، «استثنا و قاعده» از برتولت برشت و... میتوان اشاره کرد.
او علاوه بر ترجمه، آثار متعددی از جمله داستان، پژوهش و نقد هم تالیف کرده است که از آن جمله به «پیش از عمل»؛ خاطراتی درباره مایاکوفسکی، واسکا، دانش ژنتیک و مساله زندگی، امتحان (داستان)، «من و تو»، «راهها»، «آنها برای میهن جنگیدند»، «پراکنده»، «به سوی مردم»، «دختر رعیت»، «نقش پرند»، «مهره مار»، «شهر خدا»، «از آنسوی دیوار»، «خانواده امینزادگان» (رمان ناتمام)، «معراج پیام نوین»، منتخب داستانها، «از هر دری سخنی»، «بر دریاکنار»، «قالی ایران»، «گفتار در آزادی» و مقالههایی در زمینه نقد ادبی و تاریخی در مجلههای صدف، کتاب هفته و پیام نوین میتوان اشاره کرد. او در عرصه روزنامهنگاری نیز فعال بود و مدتی سردبیر پیام نوین و کتاب هفته (مربوط به سالهای پیش از انقلاب اسلامی) بود.
بهآذین به همراه جلال آل احمد در سال ۱۳۴۷ بنیان کانون نویسندگان ایران را بنا کرد و وظیفه انسانی هر ایرانی را مبازه برای آزادی دانست. این مترجم به عنوان یکی از سازماندهندگان برگزاری ۱۰ شب شعر و سخنرانی در انجمن فرهنگی ایران و آلمان (انستیتو گوته) در مهرماه سال ۱۳۵۶ مطرح بوده است.
انتهای پیام

