۱۴۰۵-۰۳-۱۴ | ۱۰:۲۹
«امام خمینی(ره) و مسئلهٔ اشغال‌ناپذیری ایران» به روایت داودنژاد

«امام خمینی(ره) و مسئلهٔ اشغال‌ناپذیری ایران» به روایت داودنژاد

علیرضا داودنژاد این پرسش را مطرح کرد که «چگونه می‌توان ایران را به وطنی بدل کرد که دیگر نه در جنگ و نه در صلح، موضوع اراده دیگران نباشد؟»

علیرضا داودنژاد، کارگردان سینما به مناسبت ۱۴ خردادماه، سی و هفتمین سالگرد ارتحال امام خمینی (ره) مقاله‌ای را با عنوان «وطن؛ اشغال یا مقاومت؛ امام خمینی و مسئلهٔ اشغال‌ناپذیری ایران» در اختیار ایسنا گذاشته است. 

در مقدمه این نوشتار با نقل قولی از امام خمینی (ره) که برداشت‌شده از پرتال موسسه تنظیم و نشر آثار ایشان است، آمده است: «من هر دو جنگ بین المللی را یادم هست، و گمان ندارم هیچ کدام از شما‎ ‌‏جنگ بین‌المللی اول را یادش باشد. ما در جنگ بین المللی هم مشاهده‌‎ ‌‏می‌کردیم، من کوچک بودم لکن مدرسه می‌رفتم، و سربازهای شوروی‌‎ ‌‏را در همان مرکزی که ما داشتیم؛ در خمین، من آنجا آنها را می دیدم، و‎ ‌‏مورد تاخت وتاز ما واقع شدیم در جنگ بین‌المللی اول.

جنگ‌‎ ‌‏بین المللی دوم را بسیاری از شماها یادتان است که ما مورد تاخت وتاز‎ ‌‏این سه قوه واقع شدیم؛ امریکا، انگلستان، شوروی. سربازهای آنها در‎ ‌‏همۀ کشور ما تقریباً پخش بودند. شوروی تقریباً از بیرون تهران تا‎ ‌‏خراسان، انگلستان در قم و آنجاها، و کسان دیگر هم جاهای دیگر. ما‎ ‌‏مورد تاخت وتاز بودیم به عنوان پل پیروزی. ما باید مورد تاخت وتاز‎ ‌‏بشویم تا آقایان پیروز بشوند. بعد هم که پیروز شدند و حال صلح پیش‌‎ ‌‏آمد باز ما ذبح شدیم. کشورهای ضعیف اینطورند؛ در حال صلح مورد‎ ‌‏تاخت وتازند و ذبح، و در حال جنگ هم همین طور...»
 

به گزارش ایسنا، با این نقل قول، سازنده «نیاز» متنش را آغاز کرده و در ادامه آورده است:

«وطن؛ اشغال یا مقاومت؟

امام خمینی و مسئلهٔ اشغال‌ناپذیری ایران

مقدمه: مسئله‌ای به نام ایران

تاریخ ایران را می‌توان از زاویه‌های گوناگون روایت کرد؛ تاریخ شاهان و سلسله‌ها، تاریخ دین و فرهنگ، تاریخ جنگ‌ها و صلح‌ها، تاریخ انقلاب‌ها و جنبش‌ها. اما در پس همهٔ این روایت‌ها، مسئله‌ای ژرف‌تر و ماندگارتر حضور دارد: مسئلهٔ بقای ایران.

کمتر سرزمینی در جهان به اندازهٔ ایران تجربهٔ هجوم، اشغال، تجزیه، مقاومت و بازسازی را در حافظهٔ تاریخی خود حمل می‌کند. از سقوط شاهنشاهی ساسانی تا یورش مغولان، از رقابت‌های استعماری قرن نوزدهم تا اشغال ایران در جنگ جهانی دوم، همواره پرسشی واحد در برابر ایرانیان قرار داشته است:

چگونه می‌توان سرزمینی را حفظ کرد که در چهارراه تاریخ، تمدن و قدرت قرار گرفته است؟

در این افق، تاریخ معاصر ایران را می‌توان حول یک دوگانهٔ بنیادین بازخوانی کرد:

وطن؛ اشغال یا مقاومت؟

این پرسش برای بسیاری از ایرانیان یک مسئلهٔ تاریخی بوده است، اما برای امام خمینی معنایی عمیق‌تر داشت. او از معدود رهبران سیاسی قرن بیستم ایران بود که اشغال کشور را نه در کتاب‌های تاریخ، بلکه در تجربهٔ زیستهٔ خویش مشاهده کرده بود. او کودکی خود را در سایهٔ جنگ جهانی اول گذراند، اشغال ایران در جنگ جهانی دوم را به چشم دید و سپس بخش بزرگی از زندگی سیاسی خود را صرف مبارزه با عواملی کرد که آنها را زمینه‌ساز بازگشت همان وضعیت تاریخی می‌دانست.

از همین رو، می‌توان اندیشهٔ سیاسی او را نه صرفاً در قالب مفاهیم فقهی، انقلابی یا ایدئولوژیک، بلکه در قالب یک دغدغهٔ تاریخی بازخوانی کرد؛ دغدغه‌ای که در پس بسیاری از مواضع و تصمیم‌های او حضور دارد:

چگونه می‌توان ایران را از چرخهٔ تاریخی اشغال‌پذیری خارج کرد؟

این پرسش، بیش از آنکه به سیاست روز مربوط باشد، به فهم نسبت میان قدرت، جامعه و بقا مربوط است. زیرا سرزمین‌ها تنها با عبور ارتش‌های بیگانه اشغال نمی‌شوند. اشغال، پیش از آنکه در مرزها رخ دهد، در درون جامعه آغاز می‌شود؛ آنجا که اعتماد عمومی فرسوده می‌شود، آنجا که میان دولت و ملت فاصله می‌افتد، آنجا که قدرت از واقعیت زندگی مردم جدا می‌شود و آنجا که جامعه توانایی دفاع از سرنوشت مشترک خود را از دست می‌دهد.

در مقابل، اشغال‌ناپذیری نیز صرفاً محصول قدرت نظامی نیست. اشغال‌ناپذیری زمانی شکل می‌گیرد که میان مردم و وطن، میان جامعه و دولت، و میان قدرت و واقعیت، پیوندی زنده برقرار باشد. هنگامی که مردم خود را در سرنوشت کشور شریک بدانند، هنگامی که اعتماد عمومی، مشارکت و مسئولیت مشترک وجود داشته باشد، نیرویی پدید می‌آید که از مجموع امکانات مادی فراتر می‌رود.

در این معنا، موضوع اصلی این مقاله نه صرفاً امام خمینی، بلکه خودِ ایران است؛ ایرانی که در دو قرن اخیر بارها با مسئلهٔ ضعف، وابستگی، مقاومت و بقا روبه‌رو شده است.

امام خمینی در این روایت، نه فقط یک شخصیت تاریخی، بلکه یکی از پاسخ‌های تاریخی به این مسئله است؛ پاسخی که از تجربهٔ اشغال آغاز می‌شود، از نقد شکاف دولت و ملت عبور می‌کند، در انقلاب اسلامی و جنگ ایران و عراق صورت تاریخی پیدا می‌کند و در نهایت به ایده‌ای می‌رسد که می‌توان آن را «اشغال‌ناپذیری» یا «مازاد پایداری ملی» نامید.

و از همین نقطه است که روایت آغاز می‌شود؛ از کودکی مردی که دو اشغال بزرگ را در حافظهٔ خود حمل می‌کرد و تمام عمر سیاسی خویش را با این پرسش زیست:

چگونه می‌توان ایران را به وطنی بدل کرد که دیگر نه در جنگ و نه در صلح، موضوع ارادهٔ دیگران نباشد؟


کودکی در سایهٔ اشغال

برخی انسان‌ها در کتابخانه‌ها با تاریخ آشنا می‌شوند؛ برخی دیگر در کوچه‌ها، برخی در کلاس‌های درس، و برخی در میان صدای چکمه‌ها.

روح‌الله خمینی از نسلی بود که تاریخ را نه فقط از خلال کتاب‌ها، بلکه از خلال زندگی روزمره لمس کرد. او در سال ۱۲۸۱ خورشیدی چشم به جهان گشود؛ در روزگاری که ایران هنوز از پیامدهای شکست‌های نظامی، ضعف دولت مرکزی، مداخلات خارجی و بحران‌های اقتصادی رنج می‌برد. کشور در ظاهر مستقل بود، اما سایهٔ قدرت‌های بزرگ بر بسیاری از تصمیم‌های آن سنگینی می‌کرد. روسیهٔ تزاری در شمال نفوذ داشت، بریتانیا در جنوب، و دولت مرکزی توان چندانی برای اعمال اقتدار در سراسر کشور نداشت.

کودکی او همزمان با یکی از پرتلاطم‌ترین دوره‌های تاریخ معاصر ایران بود. جنگ جهانی اول، اگرچه ایران را رسماً درگیر خود نکرد، اما عملاً بخش‌های وسیعی از کشور را به میدان رقابت قدرت‌های خارجی تبدیل ساخت. قحطی، ناامنی، بیماری، مرگ، حضور نیروهای بیگانه و فروپاشی نظم عمومی، بخشی از واقعیت زندگی میلیون‌ها ایرانی بود.

امام سال‌ها بعد با صراحت از مشاهدهٔ سربازان روس در خمین یاد کرد.

این خاطره در ظاهر روایتی شخصی است، اما در لایه‌ای عمیق‌تر نشانهٔ مواجههٔ مستقیم یک کودک با مسئله‌ای است که بعدها به یکی از دغدغه‌های اصلی زندگی سیاسی او تبدیل شد: مسئلهٔ ضعف و پیامدهای آن.

برای بسیاری از نسل‌های بعد، اشغال ایران در خلال جنگ‌های جهانی صرفاً بخشی از تاریخ بود؛ چند صفحه در کتاب‌های درسی، چند تصویر در آرشیوها و چند روایت در خاطرات. اما برای او این رخدادها بخشی از حافظهٔ زیسته بودند.

این تجربه در سال ۱۳۲۰ ابعادی گسترده‌تر یافت. در آن سال، نیروهای شوروی و بریتانیا بدون اعلام جنگ وارد خاک ایران شدند. ارتش ایران که سال‌ها به عنوان نماد اقتدار دولت معرفی می‌شد، ظرف چند روز از هم پاشید. رضاشاه مجبور به کناره‌گیری شد و کشوری که خود را دارای دولت، ارتش و حاکمیت می‌دانست، به مسیر تدارکاتی متفقین تبدیل گردید.

ایران را «پل پیروزی» نامیدند. اما این پیروزی متعلق به دیگران بود. ایران مسیر عبور بود، نه صاحب تصمیم.

برای نسل‌های بعد، این واقعه یک فصل تاریخی بود؛ اما برای روح‌الله خمینی تجربه‌ای زنده محسوب می‌شد: تجربهٔ مشاهدهٔ کشوری که با وجود همهٔ نشانه‌های ظاهری قدرت، نتوانست از استقلال ملی خود دفاع کند.

شاید از همین نقطه بود که مسئلهٔ اصلی برای او شکل گرفت؛ نه اینکه چگونه می‌توان قدرت را به دست آورد، بلکه اینکه چگونه می‌توان شرایطی را پدید آورد که سرنوشت یک ملت در جایی بیرون از ارادهٔ آن ملت تعیین نشود.

این پرسش، در سال‌های بعد به شکل‌های مختلف در اندیشه و عمل سیاسی او ظاهر شد: گاه در قالب تأکید بر استقلال، گاه در قالب نقد وابستگی، گاه در قالب هشدار نسبت به فاصلهٔ میان دولت و ملت، و گاه در قالب اصرار بر حضور مردم در صحنهٔ تاریخ.

اما ریشهٔ همهٔ اینها را شاید بتوان در همان تجربه‌های نخستین جست؛ در مشاهدهٔ کشوری که بارها میدان رقابت دیگران شده بود، در مشاهدهٔ جامعه‌ای که هزینهٔ تصمیم‌های دیگران را می‌پرداخت، و در مشاهدهٔ این حقیقت تلخ که ضعف، تنها در میدان جنگ شکست نمی‌خورد؛ گاه سال‌ها پیش از آن، در درون یک جامعه شکل می‌گیرد.

از همین رو، اشغال برای او صرفاً یک واقعهٔ نظامی نبود. اشغال نشانه‌ای از وضعیتی عمیق‌تر بود؛ و فهم آن وضعیت، بعدها به یکی از محورهای اصلی اندیشهٔ سیاسی او تبدیل شد.


چرا کشورها اشغال می‌شوند؟

اگر اشغال ایران در دو جنگ جهانی صرفاً یک واقعهٔ تاریخی بود، شاید می‌شد آن را به گذشته سپرد و از کنار آن عبور کرد. اما برای امام خمینی، اشغال صرفاً یک حادثه نبود؛ نشانه‌ای بود از وجود مسئله‌ای عمیق‌تر.

پرسش اصلی او این نبود که چرا ارتش‌های بیگانه وارد ایران شدند. پرسش اصلی این بود:

چرا شرایطی پدید آمد که ورود آنان ممکن شد؟

این تفاوت ظاهراً کوچک، دو نوع نگاه کاملاً متفاوت به تاریخ را از یکدیگر جدا می‌کند. در نگاه نخست، علت اشغال را باید در قدرت اشغالگران جستجو کرد. در نگاه دوم، علت را باید در وضعیت اشغال‌شدگان نیز جست.

امام به تدریج به این نتیجه رسیده بود که هیچ کشوری صرفاً به دلیل قدرت دشمنانش اشغال نمی‌شود. قدرت مهاجم شرط لازم است، اما شرط کافی نیست. شرط کافی زمانی پدید می‌آید که جامعه‌ای بخشی از توان مقاومت خود را از دست داده باشد.

از این منظر، اشغال پیش از آنکه در مرزها آغاز شود، در درون جامعه آغاز می‌شود؛ آنجا که اعتماد عمومی فرسوده می‌شود، آنجا که میان دولت و ملت فاصله می‌افتد، آنجا که قدرت در زیست‌جهانی جدا از مردم زندگی می‌کند، آنجا که زبان حاکمان دیگر زبان جامعه نیست، و آنجا که مردم دیگر خود را در سرنوشت کشور شریک احساس نمی‌کنند.

در چنین شرایطی، جامعه ممکن است هنوز ارتش داشته باشد، وزارتخانه داشته باشد، بودجه داشته باشد و حتی ظاهری از اقتدار را حفظ کرده باشد؛ اما بخشی از نیروی حیاتی خود را از دست داده است. نیرویی که در لحظه‌های بحرانی باید به دفاع از موجودیت کشور برخیزد.

به همین دلیل، مسئلهٔ اصلی برای امام صرفاً افزایش قدرت دولت نبود. او در پی تقویت چیزی بود که دولت به تنهایی قادر به تولید آن نیست: اعتماد، تعلق، مشارکت، و احساس مسئولیت مشترک نسبت به سرنوشت وطن.

در این نگاه، ملت فقط جمعیتی نیست که در یک قلمرو جغرافیایی زندگی می‌کند. ملت زمانی به یک نیروی تاریخی تبدیل می‌شود که اعضای آن خود را در یک سرنوشت مشترک سهیم بدانند. هرگاه این احساس از میان برود، جامعه به تدریج به مجموعه‌ای از افراد پراکنده تبدیل می‌شود؛ افرادی که در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند، اما دیگر برای یکدیگر زندگی نمی‌کنند.

و درست در همین نقطه است که اشغال‌پذیری آغاز می‌شود. زیرا اشغال فقط تصرف خاک نیست؛ تصرف اراده است، تصرف آینده است، تصرف توانایی یک ملت برای تصمیم گرفتن دربارهٔ سرنوشت خویش است.

از همین رو، می‌توان گفت اشغال یک وضعیت است پیش از آنکه یک واقعه باشد.
واقعهٔ نظامی فقط آخرین پردهٔ نمایشی است که سال‌ها پیش آغاز شده است؛ نمایشی که در آن فاصلهٔ میان قدرت و جامعه افزایش یافته، اعتماد عمومی کاهش یافته و احساس تعلق مشترک تضعیف شده است.

در مقابل، اشغال‌ناپذیری نیز پیش از آنکه در سنگرها ساخته شود، در همین عرصه‌ها ساخته می‌شود: در اعتماد، در مشارکت، در مسئولیت، در زبان زنده، و در پیوند میان قدرت و جامعه.

از همین جاست که نقد امام به حکومت پهلوی معنایی فراتر از یک مخالفت سیاسی پیدا می‌کند. زیرا او در پشت ظاهر اقتدار، نشانه‌های فرسایشی را می‌دید که دیر یا زود می‌توانست کشور را دوباره در معرض همان خطری قرار دهد که نسل او بارها آن را تجربه کرده بود.


شاه، کاخ و زبان کلیشه

اگر اشغال‌پذیری را صرفاً نتیجهٔ ضعف نظامی بدانیم، بسیاری از رخدادهای تاریخ معاصر ایران قابل فهم نخواهند بود. زیرا ایرانِ دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰، دست‌کم از نظر ظاهری، کشوری ضعیف به شمار نمی‌رفت.

درآمدهای نفتی رو به افزایش بود، ارتش ایران به یکی از مجهزترین ارتش‌های منطقه تبدیل شده بود، پروژه‌های بزرگ عمرانی در سراسر کشور در جریان بود، و حکومت پهلوی از حمایت قدرت‌های مهم جهانی برخوردار بود. از بیرون، همه‌چیز نشانهٔ قدرت را بازتاب می‌داد.

اما امام خمینی در پشت این تصویر، واقعیتی دیگر را مشاهده می‌کرد. او به جای شمارش تانک‌ها، به رابطهٔ میان دولت و ملت نگاه می‌کرد؛ به جای توجه صرف به حجم بودجه، به میزان اعتماد عمومی می‌اندیشید؛ و به جای آنکه فقط به اقتدار دولت بنگرد، به فاصلهٔ فزایندهٔ میان قدرت و جامعه توجه داشت.

در این چارچوب، نقد او به حکومت پهلوی را نمی‌توان صرفاً مخالفتی ایدئولوژیک یا مذهبی دانست. بخش مهمی از این نقد، ناظر به مسئله‌ای بود که می‌توان آن را «گسست زیست‌جهان قدرت از زیست‌جهان جامعه» نامید.

قدرت، آرام‌آرام در جهانی زندگی می‌کرد که با تجربهٔ روزمرهٔ بخش بزرگی از مردم تفاوت داشت. مسئله فقط وجود کاخ‌ها نبود. کاخ در اینجا بیش از آنکه یک ساختمان باشد، یک استعاره است؛ استعاره‌ای از فاصله. فاصلهٔ میان حاکم و مردم. فاصلهٔ میان تصمیم‌گیرندگان و زندگی واقعی جامعه. فاصله‌ای که به تدریج امکان فهم متقابل را کاهش می‌دهد.

امام بارها نسبت به این وضعیت هشدار داد. اما آنچه در سخنان او اهمیت دارد، مخالفت با رفاه یا توسعه نیست. مسئله این نیست که مردم یا حتی مسئولان چگونه باید زندگی کنند. مسئله آن است که مراجع قدرت نباید وارد زیست‌جهانی شوند که دیگر نتوانند تجربهٔ اکثریت جامعه را درک کنند. زیرا قدرت هنگامی که از تجربهٔ عمومی مردم جدا شود، دیر یا زود توانایی شناخت واقعیت را نیز از دست می‌دهد.

در همین نقطه، مسئلهٔ زبان اهمیت پیدا می‌کند. قدرت هرگز فقط در ساختمان‌ها مستقر نمی‌شود. قدرت در زبان نیز خانه می‌کند. هرچه فاصلهٔ قدرت از جامعه بیشتر شود، زبان آن نیز تغییر می‌کند. واژه‌های زنده جای خود را به اصطلاحات اداری می‌دهند. تجربه جای خود را به گزارش می‌دهد. و واقعیت در لایه‌هایی از آمار، تشریفات و کلیشه پنهان می‌شود.

در چنین وضعیتی، حاکمان هنوز سخن می‌گویند، اما کمتر می‌شنوند. و کمتر می‌شنوند، زیرا زبان آنان دیگر از همان سرچشمه‌ای تغذیه نمی‌شود که زبان مردم از آن تغذیه می‌کند.

به همین دلیل، می‌توان گفت یکی از مهم‌ترین نقدهای امام به حکومت پهلوی، نقد «زبان کلیشه» بود؛ زبانی که در آن توسعه به جای تجربه می‌نشیند، آمار به جای واقعیت می‌نشیند، و تصویر رسمی کشور جایگزین زندگی واقعی مردم می‌شود.

در برابر این وضعیت، او از چیزی دفاع می‌کرد که می‌توان آن را «زبان زنده» نامید؛ زبانی که هنوز با رنج، امید، ترس، آرزو و تجربهٔ روزمرهٔ مردم در تماس است؛ زبانی که هنوز فاصلهٔ میان قدرت و جامعه را به حداقل می‌رساند.

از این منظر، کاخ و زبان کلیشه دو پدیدهٔ جداگانه نیستند. هر دو صورت‌های متفاوت یک واقعیت‌اند: گسست تدریجی قدرت از جامعه.

و درست در همین نقطه است که اشغال‌پذیری، پیش از آنکه در مرزها ظاهر شود، در درون ساختار قدرت آغاز می‌شود. زیرا جامعه‌ای که میان حاکمان و مردمش دیوارهای بلند کشیده شود، دیر یا زود بخشی از نیروی مقاومت خود را از دست خواهد داد.

اما اگر کاخ و زبان کلیشه نشانه‌های فاصله باشند، پرسش بعدی این است: قدرت چگونه می‌تواند این فاصله را کاهش دهد؟

پاسخی که امام به این پرسش می‌دهد، نه در نظریه‌های پیچیدهٔ حکمرانی، بلکه در سه مفهوم ساده نهفته است: ساده‌زیستی، زبان زنده و بار عام.


ساده‌زیستی، زبان زنده و بار عام

اگر مسئلهٔ اصلی در اشغال‌پذیری، گسست تدریجی میان قدرت و جامعه باشد، آنگاه پرسش بعدی روشن است: قدرت چگونه می‌تواند پیوند خود را با جامعه حفظ کند؟

در اندیشه و سیرهٔ سیاسی امام خمینی، پاسخ این پرسش را می‌توان در سه مفهوم به‌هم‌پیوسته جست: ساده‌زیستی، زبان زنده و بار عام.

در نگاه نخست، این سه مفهوم ممکن است صرفاً فضایل اخلاقی به نظر برسند. اما با اندکی تأمل روشن می‌شود که آنها در منطق سیاسی امام، صرفاً توصیه‌هایی فردی نیستند؛ بلکه سازوکارهایی برای حفظ ارتباط قدرت با واقعیت اجتماعی‌اند.

نخست باید بر یک نکته تأکید کرد: ساده‌زیستی در اینجا به معنای نفی رفاه، دشمنی با توسعه یا تحمیل یک سبک زندگی واحد بر همهٔ افراد جامعه نیست. مردم در انتخاب شیوهٔ زندگی خود آزادند و جامعه همواره از تنوع سبک‌های زیست تشکیل می‌شود.

اما مسئله دربارهٔ مراجع قدرت متفاوت است. زیرا صاحبان قدرت تنها تصمیم‌گیرنده نیستند؛ آنان تولیدکنندهٔ الگوهای زیست نیز هستند. رفتار آنان صرفاً یک انتخاب شخصی باقی نمی‌ماند؛ به تدریج به یک پیام اجتماعی تبدیل می‌شود. جامعه فقط به قوانین حاکمان نگاه نمی‌کند؛ به نحوهٔ زندگی آنان نیز نگاه می‌کند: به خانه‌هایشان، به زبانشان، به روابطشان، به شیوهٔ حضورشان در میان مردم.

از دل این مشاهده، تصویری از نسبت قدرت و جامعه شکل می‌گیرد. از همین رو، دغدغهٔ اصلی امام بیش از آنکه فقر یا زهد باشد، حفظ پیوند زیست‌جهان قدرت با زیست‌جهان جامعه بود.

مرجع قدرت نباید وارد جهانی شود که دیگر تجربهٔ اکثریت مردم را درک نکند. زیرا لحظه‌ای که این گسست رخ دهد، شناخت واقعیت نیز آسیب می‌بیند. قدرت همچنان تصمیم می‌گیرد، اما دربارهٔ جهانی تصمیم می‌گیرد که دیگر آن را از درون تجربه نمی‌کند.

در چنین شرایطی، مسئله فقط فاصلهٔ اقتصادی نیست؛ مسئله فاصلهٔ ادراکی است. فاصله‌ای که به تدریج به سوءفهم، بی‌اعتمادی و فرسایش سرمایهٔ اجتماعی منجر می‌شود.

همین منطق دربارهٔ زبان نیز صادق است. قدرت از طریق زبان با واقعیت ارتباط برقرار می‌کند. هرچه قدرت از جامعه دورتر شود، زبان آن نیز رسمی‌تر، انتزاعی‌تر و کلیشه‌ای‌تر می‌شود. عبارت‌های اداری جای تجربه‌های واقعی را می‌گیرند. آمارها جای روایت‌های زنده را می‌گیرند. و واژه‌ها به تدریج از زندگی فاصله می‌گیرند.

در چنین وضعیتی، حاکمان ممکن است اطلاعات فراوانی در اختیار داشته باشند، اما فهم کمتری از واقعیت پیدا کنند. زیرا واقعیت فقط در گزارش‌ها زندگی نمی‌کند؛ در زندگی مردم زندگی می‌کند.

به همین دلیل، امام می‌کوشید زبان خود را تا حد امکان به زبان تجربه نزدیک نگه دارد. زبان او، خواه در موافقت و خواه در مخالفت با آن، زبانی بود که هنوز با جهان روزمرهٔ مردم تماس داشت. او بیشتر با تصویر سخن می‌گفت تا با اصطلاح، بیشتر با تجربه سخن می‌گفت تا با فرمول. همین امر باعث می‌شد فاصلهٔ میان سخن او و تجربهٔ عمومی جامعه کاهش یابد.

اما حتی ساده‌زیستی و زبان زنده نیز بدون یک سازوکار ارتباطی پایدار نمی‌مانند. اینجاست که مفهوم سوم اهمیت پیدا می‌کند: بار عام.

در سنت سیاسی ایران، بار عام به معنای گشودن درهای قدرت به روی مردم بود. مردم می‌توانستند بی‌واسطه سخن بگویند و حاکم می‌توانست بی‌واسطه بشنود. اهمیت این سنت فقط در جنبهٔ نمادین آن نیست. کارکرد اصلی آن جلوگیری از بسته شدن مدار قدرت است.

قدرت همواره تمایل دارد در میان دیوارها، تشریفات، محافظان، گزارش‌ها و واسطه‌ها محصور شود. بار عام این حصار را می‌شکند و امکان می‌دهد که قدرت هنوز صدای جامعه را بشنود.

در این معنا، ساده‌زیستی، زبان زنده و بار عام سه پدیدهٔ مستقل نیستند؛ سه ضلع یک مثلث‌اند. ساده‌زیستی، زیست‌جهان قدرت را به زیست‌جهان جامعه نزدیک نگه می‌دارد؛ زبان زنده، ارتباط قدرت با واقعیت را حفظ می‌کند؛ و بار عام، مسیر این ارتباط را باز نگه می‌دارد.

حاصل این سه، چیزی فراتر از محبوبیت سیاسی است. حاصل آن، حفظ اعتماد عمومی است. و اعتماد عمومی یکی از مهم‌ترین منابع قدرت ملی محسوب می‌شود.

از همین رو، این سه مفهوم را نمی‌توان صرفاً توصیه‌هایی اخلاقی دانست. آنها بخشی از سازوکار تولید و بازتولید همان نیرویی هستند که بعدها در لحظه‌های بزرگ تاریخ خود را آشکار می‌کند؛ نیرویی که یک ملت را از فروغلتیدن به ضعف و اشغال‌پذیری بازمی‌دارد.

اما اگر شکاف دولت و ملت در درون کشور خطری برای آینده بود، در بیرون از مرزها نیز نشانه‌های بحرانی دیگر در حال شکل‌گیری بود؛ بحرانی که نام آن صدام حسین بود.


صدام، قادسیه و افق جنگ

در حالی که در درون ایران شکاف میان دولت و ملت به یکی از دغدغه‌های اصلی امام خمینی تبدیل شده بود، در بیرون از مرزها نیز نیروهایی در حال شکل‌گیری بودند که آیندهٔ منطقه را به سمت بحرانی بزرگ سوق می‌دادند.

این بحران ناگهان از آسمان فرود نیامد. ریشه‌های آن سال‌ها پیش‌تر در تحولات خاورمیانه کاشته شده بود: ظهور ناسیونالیسم عربی، رقابت دولت‌های منطقه، مناقشات اعراب و اسرائیل، اختلافات تاریخی ایران و عراق، فشار بر شیعیان عراق و تلاش برخی دولت‌ها برای کسب رهبری جهان عرب.
 همهٔ این عوامل به تدریج فضایی را پدید آوردند که در آن جاه‌طلبی‌های سیاسی می‌توانستند به پروژه‌های تاریخی تبدیل شوند.

در این میان، صدام حسین صرفاً یک رئیس‌جمهور نبود. او می‌کوشید خود را در قامت یک شخصیت تاریخی بازسازی کند؛ نه فقط حاکم عراق، بلکه رهبر جهان عرب؛ و نه فقط یک سیاستمدار معاصر، بلکه وارث قادسیه.

قادسیه در حافظهٔ تاریخی اعراب تنها نام یک نبرد نیست؛ نماد لحظه‌ای است که جهان عرب بر امپراتوری ساسانی غلبه کرد و مسیر تاریخ منطقه تغییر یافت. صدام با احیای این نماد، می‌کوشید جنگ آینده را از سطح یک اختلاف سیاسی به سطح یک روایت تاریخی ارتقا دهد.

او بارها جنگ با ایران را «قادسیهٔ دوم» نامید. این نامگذاری صرفاً یک شعار تبلیغاتی نبود. نشان می‌داد که جنگ در ذهن او فقط دربارهٔ مرزها نیست؛ دربارهٔ هویت، تاریخ و رهبری منطقه نیز هست.

به همین دلیل، امام خمینی در صدام صرفاً یک دشمن سیاسی نمی‌دید. او نوعی منطق را می‌دید: منطق قدرتی که می‌کوشد از دل بحران‌های منطقه‌ای برای خود مأموریتی تاریخی بسازد؛ قدرتی که خود را بزرگ‌تر از مرزهای ملی تعریف می‌کند؛ و قدرتی که برای تثبیت این تصویر، به یک پیروزی بزرگ نیاز دارد.

در این چارچوب، عراق بعثی تنها یک همسایهٔ متخاصم نبود. به تدریج به کانون یک تهدید راهبردی تبدیل می‌شد؛ تهدیدی که با درآمدهای نفتی، حمایت برخی دولت‌های منطقه، پشتیبانی قدرت‌های جهانی و جاه‌طلبی شخصی صدام تقویت می‌شد.

امام این تحولات را از دور تماشا نمی‌کرد. او در پس رخدادها به دنبال روندها بود. همان‌گونه که در اشغال ایران صرفاً حضور نیروهای خارجی را نمی‌دید و به ضعف درونی جامعه نیز می‌اندیشید، در رفتار صدام نیز فقط یک سیاستمدار را نمی‌دید. او خصائل یک پروژهٔ سیاسی را مشاهده می‌کرد؛ پروژه‌ای که در آن میل به گسترش قدرت، با نمادهای تاریخی و ظرفیت‌های ژئوپلیتیکی پیوند خورده بود.

از این رو، مسئله فقط این نبود که آیا جنگی رخ خواهد داد یا نه. مسئله این بود که اگر چنین جنگی رخ دهد، ایران با چه وضعیتی وارد آن خواهد شد.

آیا جامعه‌ای خواهد بود که میان دولت و ملت آن شکافی عمیق وجود دارد؟ آیا مردمی خواهند بود که خود را صرفاً تماشاگر سیاست می‌دانند؟ آیا قدرت سیاسی در زیست‌جهانی جدا از مردم زندگی خواهد کرد؟ یا اینکه نیرویی تازه در حال شکل‌گیری است که می‌تواند جامعه را در برابر بحرانی بزرگ مقاوم سازد؟

در این نقطه، دو روند تاریخی به یکدیگر نزدیک می‌شوند. از یک سو، بحران بیرونی در حال رشد است. از سوی دیگر، تلاش برای بازسازی اعتماد عمومی و مشارکت اجتماعی در درون کشور شدت می‌گیرد. این دو روند مستقل از یکدیگر نیستند.

آنچه بعدها انقلاب اسلامی نام گرفت، فقط پاسخی به وضعیت داخلی ایران نبود؛ همزمان پاسخی به افق تهدیدی نیز بود که در منطقه در حال شکل‌گیری بود.

به همین دلیل، اگر بخواهیم منطق سیاسی امام را در این دوره بفهمیم، باید از سطح حوادث عبور کنیم. مسئله فقط شاه نبود، فقط صدام نبود، فقط اختلافات مرزی نبود. مسئله این بود که ایران چگونه می‌تواند خود را برای رویارویی با آینده‌ای آماده کند که نشانه‌های آن از هم‌اکنون در افق دیده می‌شد.

و پاسخ امام به این پرسش، نه در افزایش صرف قدرت دولتی، بلکه در بازگرداندن مردم به صحنهٔ تاریخ نهفته بود.

همین جاست که انقلاب اسلامی معنایی فراتر از یک تغییر حکومت پیدا می‌کند. انقلاب، در این خوانش، صرفاً سقوط یک نظام سیاسی نیست؛ تلاشی است برای بازسازی اعتماد به نفس ملی پیش از رویارویی تاریخی.

انقلاب؛ بازسازی اعتماد به نفس ملی پیش از رویارویی تاریخی

اگر مسئلهٔ اصلی امام خمینی خروج ایران از چرخهٔ اشغال‌پذیری بود، آنگاه انقلاب اسلامی را نمی‌توان صرفاً به عنوان یک جابه‌جایی قدرت سیاسی فهمید.

در این خوانش، انقلاب پیش از آنکه یک واقعهٔ سیاسی باشد، یک واقعهٔ تاریخی و روانی است؛ واقعه‌ای که می‌کوشد رابطهٔ ایرانیان را با خودشان دگرگون کند.

زیرا ملت‌ها تنها با شکست‌های نظامی ضعیف نمی‌شوند. گاه شکست‌های تاریخی، به تدریج در ذهن و حافظهٔ جمعی رسوب می‌کنند: قراردادهای تحقیرآمیز، مداخلات خارجی، اشغال سرزمین، وابستگی سیاسی و احساس ناتوانی در تأثیرگذاری بر سرنوشت خویش.

همهٔ اینها می‌توانند نوعی فرسایش تاریخی پدید آورند؛ فرسایشی که از مرزها آغاز نمی‌شود، از درون آگاهی جمعی آغاز می‌شود.

در چنین وضعیتی، جامعه ممکن است همچنان زنده باشد، اما به تدریج باور خود را به توانایی تغییر از دست بدهد. مردم زندگی می‌کنند، کار می‌کنند، تولید می‌کنند و حتی اعتراض می‌کنند، اما کمتر باور دارند که بتوانند مسیر تاریخ را تغییر دهند.

شاید یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های انقلاب اسلامی این بود که این وضعیت را به چالش کشید. برای نخستین بار پس از دهه‌ها، میلیون‌ها نفر احساس کردند که حضور آنان می‌تواند در تعیین سرنوشت کشور نقشی واقعی داشته باشد.
این احساس، صرفاً یک هیجان سیاسی نبود؛ نوعی بازسازی اعتماد به نفس تاریخی بود. اعتمادی که سال‌ها در زیر لایه‌های شکست، وابستگی و احساس ناتوانی پنهان مانده بود.

از همین رو، انقلاب را نمی‌توان فقط با مفاهیم رایج انتقال قدرت توضیح داد. قدرت از یک گروه به گروه دیگر منتقل شد، اما مسئلهٔ اصلی این نبود. مسئلهٔ اصلی این بود که میلیون‌ها نفر از موقعیت «تماشاگر تاریخ» به موقعیت «کنشگر تاریخ» منتقل شدند. آنان دیگر فقط شاهد رخدادها نبودند؛ خود را بخشی از رخداد می‌دانستند.

و این تغییر، شاید مهم‌ترین دستاورد انقلاب بود.

در این نقطه، تفاوت میان غرور ملی و اعتماد به نفس ملی نیز روشن می‌شود. غرور ملی ممکن است بر تصویرهای بزرگ، خاطرات باشکوه یا روایت‌های حماسی استوار باشد. اما اعتماد به نفس ملی از مشارکت واقعی زاده می‌شود. جامعه زمانی به خود اعتماد می‌کند که احساس کند در سرنوشت خویش سهم دارد.

امام خمینی دقیقاً بر همین نقطه تأکید می‌کرد. او بارها از مردم سخن گفت، از حضور مردم، از نقش مردم، از ارادهٔ مردم. این تأکید را نمی‌توان صرفاً یک شعار سیاسی دانست. در پس آن، نوعی فهم تاریخی از قدرت وجود داشت؛ فهمی که قدرت ملی را صرفاً در دولت، ارتش یا اقتصاد جستجو نمی‌کرد، بلکه آن را در توانایی یک جامعه برای مشارکت در سرنوشت خویش می‌دید.

در این معنا، انقلاب اسلامی نوعی بسیج تاریخی پیش از بحران بود؛ بحرانی که هنوز آغاز نشده بود، اما نشانه‌های آن در افق منطقه دیده می‌شد: ظهور صدام حسین، گسترش جاه‌طلبی‌های بعثی، رقابت‌های منطقه‌ای و افزایش تنش‌های ژئوپلیتیکی.

جامعه‌ای که به توانایی خود باور نداشته باشد، پیش از آغاز نبرد شکست خورده است. و جامعه‌ای که اعتماد به نفس تاریخی خود را بازسازی کرده باشد، حتی در سخت‌ترین شرایط نیز امکان مقاومت خواهد داشت.

از این منظر، انقلاب را می‌توان مرحلهٔ نخست یک فرایند بزرگ‌تر دانست؛ فرایندی که هدف آن فقط تغییر حکومت نبود. هدف آن بازسازی نیرویی بود که یک ملت برای ایستادن بر پای خود به آن نیاز دارد. نیرویی که بعدها در میدان جنگ خود را آشکار خواهد کرد. نیرویی که نه در زرادخانه‌ها، بلکه در اعتماد، تعلق، مشارکت و احساس مسئولیت مشترک ریشه دارد.

به بیان دیگر، انقلاب مرحلهٔ تولید آن سرمایه‌ای بود که بعدها در دفاع از کشور به کار گرفته شد. سرمایه‌ای که هنوز نامی برای آن انتخاب نکرده‌ایم، اما نشانه‌های آن در سراسر این روایت حضور دارد. سرمایه‌ای که در لحظهٔ رویارویی تاریخی با عراق، از حالت نهفته به حالت آشکار تبدیل خواهد شد.

جنگ؛ آزمون یک راهبرد

حملهٔ عراق به ایران در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ تنها آغاز یک جنگ نبود؛ آزمون یک فرضیهٔ تاریخی نیز بود. فرضیه‌ای که طی سال‌های پیش از آن در ذهن و عمل سیاسی امام خمینی شکل گرفته بود:

آیا می‌توان با بازسازی پیوند دولت و ملت، کشوری را در برابر تهدیدهای بزرگ مقاوم ساخت؟

اگر انقلاب اسلامی صرفاً جابه‌جایی یک حکومت با حکومتی دیگر بود، پاسخ این پرسش باید منفی می‌بود. اگر مشارکت عمومی صرفاً هیجان روزهای انقلاب بود، پاسخ این پرسش باید منفی می‌بود. و اگر اعتماد به نفس ملی فقط یک شعار بود، پاسخ این پرسش نیز منفی می‌بود.

اما جنگ صحنه‌ای بود که همهٔ این ادعاها را در معرض آزمون قرار داد.

در آغاز جنگ، شرایط ایران به هیچ وجه آسان نبود. بخش مهمی از ساختارهای کشور هنوز در حال بازسازی بودند. ارتش دوران دشواری را پشت سر می‌گذاشت. اختلافات سیاسی داخلی وجود داشت. و بسیاری از ناظران خارجی تصور می‌کردند جمهوری اسلامی توان مقاومت طولانی‌مدت در برابر یک حملهٔ گسترده را نخواهد داشت.

محاسبات بغداد نیز بر همین اساس شکل گرفته بود. صدام حسین گمان می‌کرد با یک حملهٔ سریع می‌تواند ایران را وادار به پذیرش شرایط خود کند. در نگاه او، انقلاب نه نقطهٔ قوت، بلکه نقطهٔ ضعف ایران بود. جامعه‌ای که به تازگی یک تحول بزرگ را تجربه کرده بود، از نظر او آمادگی تحمل یک جنگ طولانی را نداشت.

اما آنچه در محاسبات بغداد دیده نمی‌شد، چیزی بود که در سال‌های انقلاب در اعماق جامعه شکل گرفته بود؛ نیرویی که در گزارش‌های اطلاعاتی به آسانی قابل اندازه‌گیری نبود؛ نیرویی که نه در تعداد تانک‌ها دیده می‌شد و نه در شمار هواپیماها؛ نیرویی که در احساس تعلق، مشارکت و مسئولیت مشترک ریشه داشت.

در واقع، جنگ صحنهٔ رویارویی دو برداشت متفاوت از قدرت بود. در یک سو، قدرت به معنای تجهیزات، ارتش، منابع مالی و حمایت بین‌المللی قرار داشت. در سوی دیگر، قدرت به معنای توانایی یک جامعه برای بسیج نیروهای درونی خود قرار گرفته بود.

در ماه‌های نخست جنگ، عراق موفق شد بخش‌هایی از خاک ایران را اشغال کند. خرمشهر سقوط کرد. شهرهای مرزی زیر فشار قرار گرفتند. و بسیاری گمان می‌کردند که ادامهٔ مقاومت دشوار خواهد بود.

اما جامعهٔ ایران برخلاف انتظار مهاجمان از هم نپاشید.
آنچه در میدان ظاهر شد، صرفاً عملکرد نهادهای رسمی نبود. شبکه‌ای گسترده از مشارکت عمومی در حال شکل‌گیری بود. مردم فقط تماشاگر جنگ نبودند؛ خود را بخشی از آن می‌دانستند.

این همان نقطه‌ای بود که انقلاب از یک رخداد سیاسی به یک واقعیت اجتماعی تبدیل شد. زیرا انقلاب پیش از آنکه ساختارهای قدرت را تغییر دهد، رابطهٔ بخش بزرگی از جامعه را با سرنوشت کشور تغییر داده بود. برای نخستین بار پس از دهه‌ها، میلیون‌ها نفر احساس می‌کردند دفاع از ایران صرفاً وظیفهٔ دولت نیست؛ وظیفهٔ خود آنان نیز هست.

همین احساس، ظرفیت تازه‌ای را آزاد کرد؛ ظرفیتی که در روزهای عادی کمتر دیده می‌شود، اما در لحظه‌های بحران به نیرویی تعیین‌کننده تبدیل می‌گردد.

اهمیت این تحول را نمی‌توان فقط با مفاهیم نظامی توضیح داد. آنچه در حال وقوع بود، صرفاً دفاع از خاک نبود؛ نوعی دفاع از خودآگاهی ملی نیز بود. جامعه‌ای که برای سال‌ها تجربهٔ مداخله، وابستگی و احساس ناتوانی را در حافظهٔ تاریخی خود حمل می‌کرد، اکنون در حال آزمودن این باور بود که می‌تواند بر سرنوشت خویش اثر بگذارد.

در این میان، آزادسازی خرمشهر در خرداد ۱۳۶۱ اهمیت نمادینی یافت. خرمشهر فقط یک شهر نبود؛ نماد امکان مقاومت بود. نماد این بود که تاریخ الزاماً مسیر از پیش تعیین‌شده‌ای ندارد. و ملتی که ارادهٔ ایستادگی داشته باشد، می‌تواند معادلات ظاهراً قطعی را تغییر دهد.

اما درست در همین نقطه، یکی از دشوارترین مسائل تاریخ معاصر ایران مطرح شد: آیا جنگ باید پایان یابد یا باید ادامه پیدا کند؟

این پرسش همچنان محل بحث و مناقشه است. اما برای فهم تصمیم امام خمینی، باید به منطق راهبردی حاکم بر نگاه او توجه کرد. او جنگ را صرفاً یک نزاع مرزی نمی‌دید. در ذهن او، مسئله فقط بازپس‌گیری سرزمین‌های اشغال‌شده نبود. مسئله، مواجهه با تهدیدی بود که آن را بخشی از یک بحران بزرگ‌تر می‌دانست.

همان‌گونه که در رفتار شوروی فقط اقتصاد را نمی‌دید و به بحران مشروعیت توجه می‌کرد، در رفتار صدام نیز فقط یک دشمن نظامی نمی‌دید. او نوعی منطق توسعه‌طلبانه را مشاهده می‌کرد که به باورش با یک عقب‌نشینی محدود از میان نمی‌رفت.

از این رو، ادامهٔ جنگ را می‌توان در چارچوب تلاشی برای تغییر توازن تاریخی تهدید علیه ایران فهمید؛ تلاشی که هدف آن صرفاً پایان یک نبرد نبود، بلکه کاهش احتمال تکرار آن در آینده بود.

صرف‌نظر از موافقت یا مخالفت با این ارزیابی، فهم آن برای درک منطق سیاسی امام ضروری است. زیرا در نگاه او، مسئلهٔ اصلی همچنان همان مسئلهٔ قدیمی بود:

چگونه می‌توان شرایطی را پدید آورد که ایران دیگر به آسانی در معرض ارادهٔ دیگران قرار نگیرد؟

در نهایت، مهم‌ترین دستاورد جنگ را شاید نتوان فقط در پیروزی‌ها یا شکست‌های نظامی جستجو کرد. اهمیت اصلی جنگ در آشکار شدن نوعی سرمایهٔ پنهان اجتماعی بود. سرمایه‌ای که سال‌ها در اعماق جامعه شکل گرفته بود و اکنون خود را نشان می‌داد: اعتماد، تعلق، مشارکت، آمادگی برای ایثار، و مسئولیت نسبت به سرنوشت مشترک.

همان نیرویی که بعدها می‌توان آن را «مازاد پایداری ملی» نامید.

اما پیش از آنکه به این مفهوم برسیم، باید به یکی دیگر از ابعاد مهم اندیشهٔ سیاسی امام توجه کنیم؛ ویژگی‌ای که در نامه به گورباچف و تحلیل رفتار صدام به روشنی دیده می‌شود: توانایی دیدن روندها پیش از آنکه به رخداد تبدیل شوند.



بصیرت راهبردی؛ فهم روندها، نه پیشگویی رخدادها

در روایت‌های سیاسی، اغلب توجه ما به رخدادها معطوف می‌شود: به انقلاب‌ها، به جنگ‌ها، به سقوط دولت‌ها، به پیروزی‌ها و شکست‌ها. اما رخدادها معمولاً آخرین حلقهٔ یک زنجیره‌اند. آنچه تاریخ را می‌سازد، تنها حوادث آشکار نیست؛ روندهایی است که سال‌ها پیش از وقوع رخدادها آغاز می‌شوند و آرام‌آرام مسیر آینده را شکل می‌دهند.

یکی از ویژگی‌های مهم اندیشهٔ سیاسی امام خمینی را می‌توان در همین نقطه جست. او می‌کوشید از سطح وقایع روزمره فراتر رود و نیروهایی را ببیند که در زیر پوست حوادث در حال حرکت‌اند. به همین دلیل، بسیاری از تحلیل‌های او را نباید در قالب پیشگویی فهمید. مسئله پیشگویی نبود؛ مسئله فهم روندها بود، فهم خصائل بازیگران تاریخی و فهم اقتضائات نهفته در وضعیت‌ها.

نمونهٔ برجستهٔ این نگاه را می‌توان در نامهٔ معروف او به میخائیل گورباچف مشاهده کرد. در دی‌ماه ۱۳۶۷، اتحاد جماهیر شوروی هنوز یکی از دو ابرقدرت جهان محسوب می‌شد: زرادخانه‌های عظیم نظامی، نفوذ جهانی، ساختارهای گستردهٔ سیاسی، و دستگاهی که دهه‌ها یکی از ستون‌های نظم بین‌المللی بود. بسیاری از ناظران جهان همچنان شوروی را قدرتی پایدار می‌دانستند.

اما امام در نامهٔ خود به مسئله‌ای دیگر اشاره کرد. او بحران را صرفاً اقتصادی نمی‌دید. مسئله را در لایه‌ای عمیق‌تر جستجو می‌کرد: در بحران معنا، در بحران مشروعیت، و در فاصلهٔ میان دستگاه قدرت و نیازهای وجودی انسان.

اهمیت آن نامه در این نیست که چند سال بعد شوروی فروپاشید. اهمیت آن در این است که نویسندهٔ نامه به جای تمرکز بر ظاهر قدرت، به نیروهای فرساینده‌ای توجه می‌کرد که در درون آن عمل می‌کردند.

این همان الگویی است که در نگاه او به عراق و صدام حسین نیز دیده می‌شود. امام صدام را صرفاً یک فرماندهٔ نظامی یا رئیس‌جمهور یک کشور همسایه نمی‌دید. او در رفتار، گفتار و سبک سیاست‌ورزی او نوعی منطق را تشخیص می‌داد؛ منطق قدرتی که خود را محدود به مرزهای موجود نمی‌دانست؛ منطق جاه‌طلبی‌ای که برای تثبیت خود، نیازمند گسترش مداوم بود.

در چنین نگاهی، مسئله فقط جنگ ایران و عراق نبود. مسئله خصائل قدرتی بود که در صورت موفقیت، به مرزهای اولیهٔ خود قانع نمی‌ماند. به همین دلیل، حمایت برخی دولت‌های عربی از صدام را خطایی راهبردی می‌دانست؛ نه به این دلیل که از آینده خبر داشت، بلکه به این دلیل که منطق درونی آن قدرت را می‌فهمید.

سال‌ها بعد، حملهٔ عراق به کویت برای بسیاری از ناظران جهان غافلگیرکننده بود. اما از منظر تحلیلی، این رخداد ادامهٔ منطقی همان روندی بود که پیش‌تر در رفتار رژیم بعث دیده می‌شد. صدام در جنگ با ایران نشان داده بود که قدرت را نه در چارچوب مرزهای تثبیت‌شده، بلکه در افق گسترش، فشار و تحمیل اراده می‌فهمد. از این رو، حمله به کویت را می‌توان نه حادثه‌ای کاملاً ناگهانی، بلکه آشکار شدن همان منطقی دانست که پیش‌تر در جنگ علیه ایران عمل کرده بود.

در اینجا مسئله پیشگویی نیست. مسئله تشخیص نسبت میان خصائل یک بازیگر و اقتضائات یک وضعیت تاریخی است. امام خمینی در مواجهه با صدام، بیش از آنکه به رخدادهای منفرد توجه کند، به منطق رفتاری قدرتی می‌اندیشید که اگر مهار نشود، میل به گسترش خود را در جایی دیگر نیز آشکار خواهد کرد.

در واقع، بصیرت راهبردی را می‌توان توانایی دیدن آینده در دل حال دانست؛ نه از طریق راز و رمز، بلکه از طریق فهم نیروهایی که در اکنون فعال‌اند.

بسیاری از حکومت‌ها اسیر ظاهر قدرت می‌شوند. تعداد تانک‌ها را می‌شمارند، حجم بودجه را اندازه می‌گیرند و وسعت قلمرو را معیار قضاوت قرار می‌دهند. اما تاریخ بارها نشان داده است که سرنوشت ملت‌ها فقط در سطح ظواهر تعیین نمی‌شود. در پس هر نظم سیاسی، نیروهای عمیق‌تری در حال عمل‌اند: اعتماد، مشروعیت، هویت مشترک، معنا و توانایی بسیج اجتماعی.

به نظر می‌رسد امام خمینی می‌کوشید این نیروهای پنهان‌تر را ببیند. همان‌گونه که در اشغال ایران فقط حضور ارتش‌های خارجی را نمی‌دید و به ضعف درونی جامعه نیز می‌اندیشید، در فروپاشی شوروی نیز فقط اقتصاد را نمی‌دید و در رفتار صدام نیز فقط جنگ را نمی‌دید. او به روندها نگاه می‌کرد.

و همین نگاه است که او را از سطح سیاست روزمره فراتر می‌برد. زیرا مسئلهٔ اصلی در اندیشهٔ او نه پیش‌بینی رخدادها، بلکه تشخیص شرایطی بود که یک ملت را به سوی ضعف یا پایداری سوق می‌دهند.

در نهایت، همهٔ این مسیر به همان پرسش آغازین بازمی‌گردد:

چه چیزی یک سرزمین را اشغال‌پذیر می‌کند و چه چیزی آن را به وطنی اشغال‌ناپذیر بدل می‌سازد؟

پاسخ به این پرسش نه در یک جنگ، نه در یک انقلاب و نه در یک تصمیم سیاسی منفرد نهفته است. پاسخ در نیرویی عمیق‌تر قرار دارد؛ نیرویی که در روزهای عادی کمتر دیده می‌شود اما در لحظه‌های بزرگ تاریخ سرنوشت ملت‌ها را رقم می‌زند. نیرویی که می‌توان آن را «مازاد پایداری ملی» نامید.


مازاد پایداری ملی

اگر بخواهیم همهٔ خطوط این مقاله را در یک نقطه به هم برسانیم، باید از مفهومی سخن بگوییم که کمتر در آمارها دیده می‌شود، کمتر در گزارش‌های رسمی ثبت می‌شود و کمتر در محاسبات قدرت مورد توجه قرار می‌گیرد؛ اما در لحظه‌های سرنوشت‌ساز، بیش از بسیاری از عوامل آشکار بر بقای ملت‌ها اثر می‌گذارد.

این مفهوم را می‌توان «مازاد پایداری ملی» نامید.

در نگاه نخست، بقای یک کشور به عواملی وابسته به نظر می‌رسد: قدرت نظامی، اقتصاد، جمعیت، فناوری، منابع طبیعی و نهادهای حکومتی. همهٔ این عوامل مهم‌اند. اما تاریخ بارها نشان داده است که هیچ‌یک از آنها به تنهایی ضامن بقا نیستند.

کشورهایی بوده‌اند که ارتش‌های عظیم داشته‌اند و فروپاشیده‌اند. کشورهایی بوده‌اند که ثروت فراوان داشته‌اند و استقلال خود را از دست داده‌اند. و ملت‌هایی نیز بوده‌اند که با امکاناتی محدود، توانسته‌اند در برابر قدرت‌هایی بسیار بزرگ‌تر از خود دوام آورند.

این واقعیت نشان می‌دهد که در کنار همهٔ منابع مادی قدرت، نوعی سرمایهٔ نامرئی نیز وجود دارد؛ سرمایه‌ای که در شرایط عادی کمتر دیده می‌شود، اما در لحظهٔ بحران ناگهان خود را آشکار می‌کند. همان چیزی که این مقاله آن را «مازاد پایداری ملی» می‌نامد.
مازاد پایداری ملی، نیرویی است که از جمع جبری افراد حاصل نمی‌شود، بلکه از رابطهٔ میان آنان پدید می‌آید؛ از درهم‌ضرب‌شدن اعتماد، تعلق، حافظهٔ مشترک، مشارکت، احساس مسئولیت نسبت به آیندهٔ جمعی، و این باور که سرنوشت فردی و سرنوشت ملی از یکدیگر جدا نیستند.

ملت‌ها تنها به دلیل آنکه در یک قلمرو جغرافیایی زندگی می‌کنند ملت نمی‌شوند. آنها زمانی به یک نیروی تاریخی تبدیل می‌شوند که بتوانند میان افراد پراکنده، نوعی ارادهٔ مشترک ایجاد کنند. همین ارادهٔ مشترک است که در روزهای عادی به شکل همبستگی اجتماعی ظاهر می‌شود و در روزهای بحرانی به صورت مقاومت ملی.

از این منظر، می‌توان بسیاری از مفاهیمی را که در فصل‌های پیشین مطرح شد، به عنوان اجزای همین سرمایهٔ پنهان بازخوانی کرد. ساده‌زیستی مراجع قدرت، صرفاً یک فضیلت اخلاقی نبود؛ سازوکاری برای حفظ اعتماد بود. زبان زنده، صرفاً یک شیوهٔ سخن گفتن نبود؛ راهی برای حفظ تماس قدرت با واقعیت اجتماعی بود. بار عام، صرفاً یک سنت سیاسی نبود؛ راهی برای جلوگیری از بسته شدن مدار قدرت بود. مشارکت عمومی در انقلاب، صرفاً یک رخداد سیاسی نبود؛ نوعی بازسازی احساس تعلق و مسئولیت مشترک بود. و مقاومت در جنگ، صرفاً یک واکنش نظامی نبود؛ ظهور همین سرمایهٔ پنهان در عرصهٔ تاریخ بود.

در این چارچوب، اشغال‌پذیری نیز معنایی تازه پیدا می‌کند. اشغال‌پذیری زمانی آغاز می‌شود که این سرمایه فرسوده شود؛ زمانی که اعتماد جای خود را به بدبینی بدهد، مشارکت به انفعال تبدیل شود، قدرت از جامعه فاصله بگیرد، و احساس تعلق مشترک تضعیف گردد.

در چنین وضعیتی، جامعه ممکن است هنوز از نظر ظاهری نیرومند به نظر برسد، اما بخشی از توان حیاتی خود را از دست داده است.

برعکس، اشغال‌ناپذیری زمانی شکل می‌گیرد که این سرمایه زنده باشد؛ حتی اگر مشکلات اقتصادی وجود داشته باشد، حتی اگر تهدیدهای خارجی وجود داشته باشد، حتی اگر فشارهای سیاسی وجود داشته باشد. زیرا جامعه هنوز از نیرویی برخوردار است که می‌تواند خود را بازسازی کند.

به همین دلیل، اشغال‌ناپذیری را نباید صرفاً یک وضعیت نظامی دانست. اشغال‌ناپذیری یک وضعیت تمدنی است. وطن زمانی اشغال‌ناپذیر می‌شود که مردم آن فقط در کنار یکدیگر زندگی نکنند، بلکه خود را در سرنوشت یکدیگر شریک بدانند.

در این معنا، می‌توان تمام تلاش سیاسی امام خمینی را نیز در افقی گسترده‌تر مشاهده کرد. صرف‌نظر از داوری‌های موافق یا مخالف، بخش بزرگی از اندیشه و عمل او معطوف به حفظ و تقویت همین سرمایه بود: استقلال، مشارکت، اعتماد، حضور مردم، ساده‌زیستی مراجع قدرت، زبان زنده و مقاومت.

همه را می‌توان اجزای پروژه‌ای واحد دانست: پروژهٔ تولید و حفظ مازاد پایداری ملی؛ نیرویی که یک ملت را از موضوع تاریخ به فاعل تاریخ تبدیل می‌کند.

و شاید در نهایت، پاسخ همان پرسشی باشد که از آغاز این مقاله همراه ما بود:

چه چیزی یک سرزمین را اشغال‌پذیر می‌کند و چه چیز آن را به وطنی اشغال‌ناپذیر بدل می‌سازد؟

پاسخ این است: نه صرفاً قدرت، نه صرفاً ثروت، نه صرفاً ارتش؛ بلکه وجود آن سرمایهٔ پنهانی که در دل مردم زندگی می‌کند و در لحظه‌های بزرگ تاریخ خود را آشکار می‌سازد. همان مازاد پایداری ملی؛ همان سرمایه‌ای که ساده‌زیستی مراجع قدرت، زبان زنده و ارتباط مستمر آنان با مردم آن را تقویت و بازتولید می‌کند.

نتیجه‌گیری: وطن؛ اشغال یا مقاومت؟

این مقاله با پرسشی آغاز شد که هم تاریخی است و هم آینده‌نگر:

چه چیزی یک سرزمین را اشغال‌پذیر می‌کند و چه چیزی آن را به وطنی اشغال‌ناپذیر بدل می‌سازد؟

در پاسخ به این پرسش، زندگی و اندیشهٔ سیاسی امام خمینی از زاویه‌ای متفاوت بازخوانی شد؛ نه فقط به عنوان یک فقیه، رهبر انقلاب یا بنیانگذار یک نظام سیاسی، بلکه به عنوان شخصیتی که بخش مهمی از زندگی خود را با مسئلهٔ ضعف، وابستگی و اشغال‌پذیری ایران زیست.

او در کودکی، حضور نیروهای بیگانه را دید. در جوانی و میانسالی، اشغال ایران در جنگ جهانی دوم را تجربه کرد. در سال‌های بعد، فاصلهٔ میان دولت و ملت را در حکومت پهلوی مشاهده کرد. ظهور صدام و جاه‌طلبی‌های منطقه‌ای او را دنبال کرد. و سرانجام، جنگی را از سر گذراند که موجودیت کشور را به آزمون گذاشت.

در تمام این تجربه‌ها، پرسشی واحد حضور داشت:

چگونه می‌توان ایران را از وضعیت «موضوع تاریخ بودن» بیرون آورد و به «فاعل تاریخ» تبدیل کرد؟

پاسخ امام را نمی‌توان در یک نظریهٔ مجرد یا یک نهاد سیاسی خلاصه کرد. این پاسخ در مجموعه‌ای از رفتارها، هشدارها، تصمیم‌ها و شیوه‌های حضور پراکنده است: در تأکید بر استقلال، در نقد وابستگی، در هشدار نسبت به شکاف دولت و ملت، در دفاع از مشارکت عمومی، در اهمیت دادن به زبان زنده، در ضرورت ساده‌زیستی مراجع قدرت و در تلاش برای حفظ پیوند میان قدرت و جامعه.
در این خوانش، انقلاب اسلامی صرفاً انتقال قدرت از گروهی به گروهی دیگر نبود؛ تلاشی برای بازسازی اعتماد به نفس تاریخی یک ملت بود. جنگ ایران و عراق صرفاً یک نبرد مرزی نبود؛ آزمونی برای سنجش میزان موفقیت این بازسازی بود. و تأکید مداوم بر حضور مردم، استقلال، مقاومت و مسئولیت مشترک، کوششی برای حفظ همان سرمایه‌ای بود که این مقاله آن را «مازاد پایداری ملی» نامید.

از این منظر، اشغال‌پذیری پیش از آنکه در مرزها آغاز شود، در درون جامعه آغاز می‌شود؛ آنجا که اعتماد فرسوده می‌شود، آنجا که قدرت از واقعیت فاصله می‌گیرد، آنجا که زبان حاکمان دیگر زبان مردم نیست، آنجا که مراجع قدرت در زیست‌جهانی جدا از اکثریت جامعه زندگی می‌کنند، و آنگاه که احساس تعلق به سرنوشت مشترک تضعیف می‌شود.

در مقابل، اشغال‌ناپذیری نیز پیش از آنکه در سنگرها ساخته شود، در همین عرصه‌ها ساخته می‌شود: در اعتماد، در مشارکت، در مسئولیت، در زبان زنده، در حضور مردم، و در حفظ پیوند میان دولت و ملت.

وطن در این معنا صرفاً یک جغرافیا نیست؛ صرفاً مجموعه‌ای از مرزها نیست؛ و صرفاً نامی بر روی نقشه نیست. وطن رابطه‌ای زنده میان مردم، تاریخ، حافظه، مسئولیت و امید مشترک است. بقای آن بیش از هر چیز به توانایی جامعه در حفظ این رابطه بستگی دارد.

از این رو، مسئلهٔ اصلی این مقاله نه فقط گذشتهٔ ایران بلکه آیندهٔ آن نیز هست. زیرا مسئلهٔ اشغال‌پذیری هرگز به طور کامل از میان نمی‌رود. صورت‌های آن تغییر می‌کند: گاهی نظامی است، گاهی اقتصادی، گاهی فرهنگی، گاهی رسانه‌ای، و گاهی در قالب فرسایش تدریجی اعتماد عمومی ظاهر می‌شود.

اما در همهٔ این صورت‌ها، پرسش بنیادین همچنان پابرجاست:

آیا جامعه می‌تواند آن سرمایهٔ پنهانی را که در لحظه‌های بزرگ مقاومت پدید آمده است حفظ و بازتولید کند؟ آیا می‌تواند پیوند میان قدرت و جامعه را زنده نگه دارد؟ آیا می‌تواند استقلال را با مشارکت، قدرت را با مسئولیت، و مقاومت را با خرد همراه سازد؟

شاید بتوان همهٔ این مسیر را، از مشاهدهٔ سربازان روس در خمین تا روزهای جنگ و مقاومت، در یک جمله خلاصه کرد:

وطن زمانی از چرخهٔ اشغال رها می‌شود که ملت به اندازه‌ای نیرومند باشد که تسلیم نشود، و به اندازه‌ای خردمند باشد که خود به سلطه‌جو تبدیل نگردد.

و شاید این، همان پاسخی باشد که یک قرن تجربه، رنج، مقاومت و امید در برابر ایران نهاده است:

وطن؛ اشغال یا مقاومت؟»

انتهای پیام 

# فرهنگی و هنری

آخرین اخبار فرهنگی و هنری

چندرسانه‌ای