به گزارش ایسنا، علی دارابی، قائم مقام وزیر و معاون میراث فرهنگی وزارت میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی، از یغمایی به عنوان یکی از معدود چهرههایی یاد کرد که عمر خود را بیوقفه وقف کاوش، حفاظت و معرفی میراث کهن ایران کرد.
در متن پیام او آمده است:
«با اندوهی عمیق، خبر درگذشت استاد ارجمند آقای اسماعیل یغمایی، باستانشناس و پیشکسوت میراث فرهنگی ایران را دریافت کردم.
استاد یغمایی یکی از آن معدود چهرههایی بود که عمر خود را بیوقفه وقف کاوش، حفاظت و معرفی میراث کهن این سرزمین کرد. از محوطههای حصار دامغان و بردکسیاه برازجان گرفته تا قلایچی بوکان و شوش، رد پای تلاشهای علمی و میدانی ایشان در تاریخ باستانشناسی ایران به روشنی ثبت شده است.
خدمات ایشان نه فقط در گزارشهای فنی و مقالات علمی، بلکه در دفاع جانانه و بیسازش از میراث فرهنگی ایران، در حافظه تاریخی این کشور ماندگار خواهد ماند.
استاد یغمایی با قلم تأثیرگذار و روحیهای شاعرانه و داستانگو، میراثی فراتر از خاک و سفال به یادگار گذاشت، میراثی که در کتابهایی چون «وقتی بچه بودم» و فیلم «پرنیان» نیز بازتاب یافته است.
هجرت او ـ همانطور که خود نوشته بود ـ با دستانی خالی از مادیات، اما پر از افتخار و خدمت به ایران بود.
از سوی خود و همکارانم در معاونت میراث فرهنگی، این ضایعه بزرگ را به خانواده محترم ایشان، جامعه علمی باستانشناسی و تمامی دوستداران میراث فرهنگی تسلیت عرض میکنم.
روح بلند استاد یغمایی با مفاخر علمی و فرهنگی ایران همنشین باد و خداوند متعال به بازماندگان صبر و اجر فراوان عطا فرماید.»
جبرئیل نوکنده، رئیسکل موزه ملی ایران، درگذشت این باستانشناس را به بستگان ایشان و جامعه باستانشناسی کشور تسلیت گفت و افزود: خدمات ارزشمند استاد یغمایی در حافظه باستانشناسی و تاریخ کشور به یادگار خواهد ماند و میراث ایران مدیون تلاشهای یغمایی است که تمام قد در دفاع از میراث ایران ایستاد، هزینه داد و تسلیم نشد.
او یادآور شد: استاد یغمایی متولد ۱۳۲۰ تهران کارشناسی ارشد باستانشناسی را در سال ۱۳۵۴ از دانشگاه تهران گرفت. یغمایی سال ۱۳۴۶ در اداره کل باستانشناسی استخدام شد. وی سالها در موزه ایران باستان و اداره کل باستانشناسی خدمت کرد و در محوطههای حصار دامغان، بردکسیاه برازجان، قلایچی بوکان، شوش خوزستان و ... به کاوش پرداخت و کتابها و مقالات متعددی از ایشان منتشر شد. در مورد بخشهایی از زندگی خانوادگی وی، فیلم معروف «پرنیان» ساخته شد. یغمایی قلم تاثیرگذاری از پدر به ارث برده بود و علاوهبر گزارشهای فنی چندین کتاب داستانی منتشر کرد. در کتاب «وقتی بچه بودم» در پس اشاره به کوچهای متعددش از تپههای باستانی نوشته است: «امروز تنها با دستانی خالی به انتظار رفتن هستم. آخرین کوچ. اسماعیل.
در متن پیام محمدابراهیم زارعی رئیس پژوهشگاه میراث فرهنگی و گردشگری، نیز آمده است: «امروز باخبر شدم که استاد یغمایی، باستانشناس دوستداشتنی و دلسوخته ایران، پس از دورهای بیماری درگذشت. با رفتن او، یکی دیگر از چهرههای برجسته نسلی از باستانشناسان ایرانی از میان ما رفت؛ نسلی که در هفتتپه خوزستان و زیر نظر زندهیاد دکتر عزتالله نگهبان، نهتنها باستانشناسی آموخت، بلکه آموخت چگونه باید برای میراث فرهنگی این سرزمین ایستاد، پایمردی کرد و هزینه پرداخت.
زندگی اسماعیل یغمایی از جهات گوناگون برای ما الگوست. او همسری وفادار، پدری مهربان، باستانشناسی سختکوش، مدافع بیمماشات میراث فرهنگی و روایتگری توانا بود. کسی که میتوانست از دل تجربههای دشوار زندگی و کار، روایتهایی انسانی و ماندگار بیافریند.
در زندگی خصوصیاش، وفاداری و استقامت او در مراقبت از همسر بیمارش، در مستند «پرنیان» به خوبی دیده شد و بسیاری را تحت تاثیر قرار داد. او سالها با عشق و شکیبایی در کنار همسرش ماند و از او مراقبت کرد؛ چنانکه گویی تمام زندگیاش را به پاسداری از او سپرده بود. اما رنجهای او به همینجا پایان نیافت. زمانی نهچندان دور، پسرش مهرداد نیز به همان بیماری دشوار و لاعلاج مبتلا شد. یغمایی بارها از رنج دیدن فرزندش سخن گفته بود و اینکه چگونه او را پیشِ چشمِ خود، روزبهروز، در چنگال بیماری از دست رفته میدید.
اسماعیل یغمایی فرزند حبیب یغمایی، ادیب نامآشنای ایران بود و در خانوادهای فرهنگی و دوستدار علم و ادب پرورش یافت. شاید از همینجاست که باید بخشی از توانایی شگفتانگیز او در روایتگری را جستجو کرد. او نهتنها در دنیای جدی و دشوار باستانشناسی، که حرفه و عشق زندگیاش بود، بلکه برای کودکان ایران نیز نوشت؛ با زبانی ساده، روان و تاثیرگذار.
کتابهایی چون «خانم پنگوئن»، «آقای کانگورو»، «سه سهتا، نهتا» و «درختی که قدش به آسمان رسید» بخشی از میراث ادبی او برای کودکان ایران است. او در داستانپردازی، همچون یغمایی بزرگ، چیرهدست بود. این توانایی البته تنها در نوشتههای کودکانهاش دیده نمیشود. در همه آثار و روایتهایش، از گزارشهای میدانی گرفته تا نوشتههای اجتماعی، چشم تیزبین و قلم توانای او آشکار است.
او در میان مردم و در جریان کارهای میدانیاش، بهویژه رنجها و سرگذشت زنان را نیز میدید و روایت میکرد. «گیسوان هزارساله» نمونهای درخشان از همین نگاه است؛ داستانی جذاب و خواندنی که نشان میدهد یغمایی چگونه میتوانست از دل یک یافته یا یک تجربة میدانی، به لایههای پنهان زندگی اجتماعی و انسانی راه یابد و پس از آن به زبانی روشن و اثرگذار برای دیگران روایت کند.
باستانشناسی ایران نهتنها وامدار اسماعیل یغمایی، بلکه به او بدهکار است.
هرگاه میراث ایران در معرض نابودی قرار میگرفت، یغمایی خود را موظف میدانست که بایستد و اعتراض کند؛ حتی اگر بهای آن سنگین باشد. ماجرای تپه حصار دامغان و ایستادگی او برای حفاظت از آن میراث کهن، نمونهای روشن از همین پایمردی است؛ پایمردیای که سرانجام، بهجای تقدیر و حمایت، با بازنشستگی زودرس پاسخ داده شد.
از دهها نوشته و مقاله در روزنامهها تا فریادها و گریههای دردناکی که در ویرانههای ارگان از اعماق وجودش برآمد، همه نشان میدهد که میراث فرهنگی برای او نه یک عنوان اداری و نه موضوعی شغلی، بلکه بخشی از وجودش بود. اگر قرار باشد عنوان «میراثی» را به کسی بدهیم، اسماعیل یغمایی بیتردید یکی از شایستهترین کسانی است که میتوان این عنوان را به او سپرد.
از نخستین فعالیتهای میدانیاش در هفتتپه تا واپسین کاوشهایش در مزگت ارگان، یا مسجد ارجان، در بهبهان، میتوان خطی روشن را در زندگی حرفهای او دنبال کرد: جستجوی گذشته برای فهم بهتر ایران و دفاع از آنچه از این گذشته برای ما باقیمانده است. اسماعیل یغمایی در تمام زندگی حرفهایاش، باستانشناسی به سان شعر شیوای زندهیاد فریدون توللی بود: «در ژرفنای خاک سیه باستانشناس، در جستجوی مشعل تاریک مردگان، در آرزوی اخگر گرمی به گور سرد، خاکستر قرون کهن را دهد بهباد». او واقعا چنین بود.
امروز اسماعیل یغمایی در میان ما نیست و از فقدانش عمیقا اندوهگینیم. اما برخی انسانها با مرگ از میان نمیروند. آنان در نوشتههایشان، در روایتهایشان، در شاگردانی که تربیت کردهاند، در خاطرات همکارانشان و در میراثی که برای جامعه خود برجای گذاشتهاند، ادامه پیدا میکنند.
یادش گرامی و نامش ماندگار»
جامعه باستانشناسی ایران نیز همراه با شماری از باستانشناسان، با انتشار پیامهای جداگانه، درگذشت اسماعیل یغمایی را تسلیت گفتند و از او به عنوان یکی از تاثیرگذارترین چهرههای باستانشناسی معاصر ایران یاد کردند؛ پژوهشگری که نامش با کاوشهای میدانی، پژوهشهای علمی و دفاع از میراث فرهنگی ایران گره خورده است.
فرزاد صدری، روزنامهنگار و فعال فرهنگی اجتماعی، با انتشار تصویری از گریه او در ویرانههای محوطه باستانی ارگان در خوزستان، در یادداشتی در رثای اسماعیل یغمایی، نوشته است: «آنجا که خاک، دهان باز میکند تا رازهای «اَنشان» و «ارگان» را بگوید، دیگر باستانشناسی در میان نیست که گوش بسپارد. اسماعیل یغمایی، آن پیرِ فرزانهی خاکخورده، آن که دستهایش پیش از آنکه ورق بزند، سنگنوشتهها را لمس کرده بود، به خاکِ نیاکانش پیوست.
تصویر او بر ویرانههای ارگان، تنها یک قاب نیست؛ یک «نمازِ تاریخی» است. او آنجا نه بر تلی از خاک، که بر پیکرِ زخمیِ تاریخ زانو زده بود. یغمایی، همان کسی بود که حلقه زرین ارجان را از دلِ قرونِ بیخبری بیرون کشید تا به ما یادآوری کند «ما که بودهایم». او «شبانِ تاریخ» بود؛ شبانی که میدید چگونه لولههای سردِ نفت، گلوی تمدنهای ایلامی را میفشارند و لودرها، نقشمایههای بردکسیاه را به یغما میبرند.
این اشکها، تنها غمِ یک مرد نبود؛ زجهی یک تمدن بود که در کالبدِ پیرِ باستانشناس متبلور شد. او بر آن خاکی میگریست که روزگاری تختگاهِ شاهان بود و امروز در غبارِ بیمهری، «اَنشانِ فراموششده» شده است. استاد، با بغضی که به اندازه سه هزار سال تاریخِ ایلام سنگین بود، بر تلی که سیمان و آهن جایگزینِ خشت و سفال شده بود، فرو ریخت.
امروز، نه تنها اسماعیلِ ایرانزمین، که «حافظهی تاریخیِ ارگان» هم از میان رفت. دیگر چه کسی با چشمِ دل، شکوهِ زیگوراتهای خفته زیرِ مارون را خواهد دید؟ چه کسی چون او، با خشمِ مقدسش بر ویرانگرانِ میراثِ پارسی خواهد شورید؟
ما فرزندانِ این خاک، در این سوگِ بیانتها، نه فقط برای مرگِ یک انسان، که برای «بیکسیِ تاریخ» در این مرزوبوم گریستیم.
هرچند «دکتر عباسِ مقدم» در «چگاسفلا و ارگان»، همچنان ایستاده است و سنگر را خالی نگذاشته، اما «یغمایی» در دلِ ما، دیگر تکرار نخواهد شد.
بگذار تاریخ بداند: ما فراموش نکردیم که تو بر ویرانههای ارگان، برای «هویتِ ما» گریستی.
بدرود، ای پاسبانِ بیدارِ خوابهای باستانی.»
اسماعیل یغمایی، باستانشناس پیشکسوت ایران، یکشنبه ۲۸ تیرماه ۱۴۰۵ بر اثر سکته مغزی در بیمارستان پارس تهران درگذشت.
یغمایی متولد سال ۱۳۲۰ در تهران بود. او کارشناسی ارشد باستانشناسی را در سال ۱۳۵۴ از دانشگاه تهران دریافت کرد و از سال ۱۳۴۶ فعالیت خود را در ادارهکل باستانشناسی آغاز کرد. سالها در موزه ایران باستان و ادارهکل باستانشناسی خدمت کرد و در محوطههایی چون حصار دامغان، بردکسیاه برازجان، قلایچی بوکان و شوش به کاوش پرداخت. حاصل سالها فعالیت او، انتشار کتابها و مقالات متعدد علمی و همچنین چند اثر داستانی بود. بخشی از زندگی شخصی و حرفهای او نیز در فیلم «پرنیان» به تصویر کشیده شده است.
یکی از شناختهشدهترین نوشتههای او در کتاب «وقتی بچه بودم»، امروز پس از درگذشتش بیش از گذشته مورد توجه قرار گرفته است؛ آنجا که درباره سالها کوچ از تپههای باستانی مینویسد: «امروز تنها با دستانی خالی به انتظار رفتن هستم. آخرین کوچ. اسماعیل.»
انتهای پیام


