دوشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۵ | ۱۵:۳۹
منبع: نمایندگی همدان
«قل هوالله یادت نرود»؛ آخرین سفارش مادر مینابی به دختر ۹ ساله‌اش

آخرین صبح «ستایش» به روایت پدر و مادر؛

«قل هوالله یادت نرود»؛ آخرین سفارش مادر مینابی به دختر ۹ ساله‌اش

همدان (ایسنا) - آخرین تصویرش هنوز در ذهن مادر زنده است؛ دختربچه‌ای ۹ ساله که با خنده از خودرو پیاده شد و گفت: «مامان ببین با چه کفشی دارم به مدرسه می‌روم.» چند دقیقه بعد، مادر از پشت همان لبخند، تنها خاطره‌ای برای همیشه در دلش نگه داشت؛ خاطره آخرین صبحی که «ستایش» راهی مدرسه شد و دیگر هرگز به خانه بازنگشت.

مادر شهیده ستایش علی‌حسینی، حالا با مرور لحظه‌به‌لحظه آن صبح تلخ، از وداعی می‌گوید که هنوز باورش برایش دشوار است.

مادر شهیده «ستایش علی‌حسینی» از دانش‌آموزان شهید مدرسه شجره طیبه میناب، دوشنبه ۲۸ تیر در نشست رسانه‌ای خانواده شهدای میناب که با حضور خانواده‌های شهیده زینب مکی‌زاده و شهیده ستایش علی‌حسینی در سالن جلسات ستاد نماز جمعه همدان برگزار شد، با اشاره به واقعه تلخ ۹ اسفند سال گذشته و شهادت دخترش، اظهار کرد: ستایش ۹ سال داشت و در مدرسه شجره طیبه میناب، در کلاسی که به نام شهید سرلشکر امیرعلی حاجی‌زاده مزین شده بود، تحصیل می‌کرد.

وی گفت: سحر روز حادثه، ستایش را برای روزه گرفتن بیدار کردم. آن لحظه برایم مانند فرشته‌ای بود؛ او را در آغوش گرفتم، بوسیدم و برای وضو گرفتن و نشستن بر سر سفره سحری همراهی‌اش کردم.

مادر شهیده ستایش علی‌حسینی ادامه داد: اصرار داشت نماز صبح را همراه من در مسجد بخواند، اما چون باید صبح زود به مدرسه می‌رفت، از او خواستم نمازش را در خانه و همراه پدرش اقامه کند.

وی افزود: وقتی از مسجد به خانه برگشتم، دیدم ستایش هنوز بیدار است و در آستانه در ایستاده است. از او خواستم آن روز به مدرسه نرود، اما قبول نکرد.

مادر شهیده ستایش گفت: ستایش زودتر از خواهرش برای رفتن به مدرسه آماده شد. وقتی پدرش خودرو را از پارکینگ بیرون آورد، بدون اینکه متوجه شود با دمپایی سوار ماشین شده بود. ناگهان با خنده از خودرو پیاده شد و گفت: «مامان ببین با چه کفشی دارم به مدرسه می‌روم.» همه خندیدیم، اما امروز حسرت می‌خورم که چرا همان لحظه او را در آغوش نگرفتم.

وی ادامه داد: هنگام خداحافظی، از پشت شیشه خودرو برایم دست تکان داد. به او گفتم خواندن سوره «قل هوالله» را فراموش نکند و او با لبخند و تکان دادن دست، پاسخم را داد.

مادر شهیده ستایش علی‌حسینی افزود: حدود نیم ساعت بعد، معلم قرآن ستایش تماس گرفت و گفت مدرسه تعطیل شده و برای بردن او مراجعه کنیم. با پدرش تماس گرفتم و او گفت سرویس مدرسه برای بازگرداندن ستایش رفته است.

وی گفت: اما پیش از آنکه سرویس به مدرسه برسد، حمله به مدرسه رخ داد. وقتی خبر را شنیدم، آشفته و بی‌قرار خود را به مدرسه رساندم. اطراف مدرسه پر از جمعیت، آمبولانس و نیروهای امدادی بود و نمی‌دانستم از کجا وارد شوم.

مادر شهیده ستایش بیان کرد: هرجا را نگاه می‌کردم، ستایش را نمی‌دیدم. پیکر دانش‌آموزان را در کاور قرار می‌دادند و من با صدای بلند نام دخترم را صدا می‌زدم. دلم برای همه آن فرشته‌های کوچک که پرپر شده بودند، می‌سوخت.

وی ادامه داد: پدر ستایش تا ساعت یک و نیم بامداد به دنبال او گشت، اما موفق به پیدا کردنش نشد. فشار روحی آن‌قدر زیاد بود که بیهوش شدم و مرا به بیمارستان منتقل کردند. پس از بهبود نسبی، به خانه بازگشتم و صبح روز بعد دوباره راهی بیمارستان شدم و همان‌جا خبر شهادت ستایش را شنیدم.

وی افزود: برای شناسایی پیکرش به سردخانه رفتیم. در کاور شماره ۶۵، ستایش آرام خوابیده بود؛ لبخند بر لب داشت، صورتش خاکی بود و گلویش بر اثر اصابت ترکش آسیب دیده بود. سرم را روی سرش گذاشتم و هنوز هم باورم نمی‌شود که او را آن‌گونه دیدم.

مادر شهیده ستایش علی‌حسینی گفت: ستایش سرباز امام زمان(عج) است. از همه مردم می‌خواهم برای نابودی دشمنان و تعجیل در ظهور حضرت ولی‌عصر(عج) دعا کنند.

«قل هوالله یادت نرود»؛ آخرین سفارش مادری به دختر ۹ ساله‌اش

پدر شهیده «ستایش علی‌حسینی» نیز در این نشست با مرور آخرین ساعات حضور دخترش، اظهار کرد: صبح روز حادثه، حدود ساعت هفت، ستایش را برای رفتن به مدرسه آماده کردم. او روزه بود و به مادرش گفت: «هوا گرم است، می‌خواهم روزه‌ام را بخورم.» مادرش به او گفت اگر روزه‌ات را بخوری باید کفاره بدهی. ستایش با لبخند پاسخ داد: «من تا ساعت ۱۱ بیشتر روزه نیستم.»

وی ادامه داد: ابتدا دختر بزرگ‌ترم، فاطمه‌زهرا، را به مدرسه رساندم و سپس ستایش را به مدرسه شجره طیبه بردم و بعد راهی محل کارم شدم. حدود ساعت ۱۰ صبح خبر رسید که حمله‌ای رخ داده است.

پدر شهیده ستایش افزود: از مدرسه با همسرم تماس گرفته بودند و گفته بودند مدرسه تعطیل شده و باید برای بردن ستایش مراجعه کنیم. بلافاصله با راننده سرویس تماس گرفتم تا برای بازگرداندن او به مدرسه برود، اما پیش از رسیدن سرویس، صدای انفجار مهیبی به گوش رسید.

وی گفت: با شنیدن صدای انفجار، خودم را به مدرسه رساندم. از سمت مدرسه پسرانه وارد محوطه شدم و دانش‌آموزان پیش‌دبستانی و کلاس اول را دیدم که با لباس‌های پاره، چهره‌های غبارآلود و بدن‌های زخمی، هراسان از مدرسه خارج می‌شدند.

وی ادامه داد: وقتی وارد حیاط مدرسه شدم، دیگر چیزی از مدرسه باقی نمانده بود. پیکرهای تکه‌تکه دانش‌آموزان در گوشه‌وکنار محوطه افتاده بود و صحنه‌ای رقم خورده بود که هیچ پدری توان دیدنش را ندارد.

پدر شهیده ستایش گفت: تا ساعت سه بامداد، همراه نیروهای هلال‌احمر در آواربرداری مشارکت کردم. پیکر بسیاری از دانش‌آموزان را از زیر آوار بیرون آوردیم؛ کودکانی که همه برایم مانند فرزندان خودم بودند و در دل امیدوار بودم در میان آن‌ها، ستایش را پیدا کنم.

وی تصریح کرد: سرانجام در سردخانه بیمارستان، پیکر دخترم را با پلاک شماره ۶۵ شناسایی کردیم.

پدر شهیده ستایش با بغض گفت: فرزندانمان در مدرسه با لب‌های تشنه به شهادت رسیدند. ستایش دختر بابایی بود؛ هر شب با لالایی من به خواب می‌رفت.

انتهای پیام 

آخرین اخبار استان ها