به گزارش ایسنا، تابناک نوشت:
پدرش، حسینخان مقدم مراغهای، تاجری اهل مراغه بود که راهش را به دربار عباسمیرزا نایبالسلطنه باز کرد و با سمت پیشخدمتباشی، خانواده را از بازار مراغه به مدار قدرت تهران کشاند. خود علیخان از دوران محمدشاه وارد خدمت دربار شد و در سلطنت ناصرالدینشاه هم ماندگار ماند؛ کارنامهاش تنها فراشباشی نبود، حکومت خوزستان و لرستان را هم به او سپردند، بعدتر وزارت عدلیه، و باز بعدتر وزارت وظایف و اوقاف.
فراشباشی، برخلاف بار تشریفاتی اسمش، شغلی بود که رئیس فراشان دربار را مسئول اجرای مأموریتهای محرمانهی شاه میکرد؛ از تنبیه بدنی گرفته تا تبعید، و در موارد نهچندان نادر، قتل. حاجب هم کسی بود که مرز میان شاه و باقی مردم را تعیین میکرد. کسی که هر دو لقب را یکجا داشت، هم دسترسی به شاه را در دست داشت و هم ابزار اجرای فرمانهای او را.
جمعه، هفدهم یا هجدهم ربیعالاول بود که علیخان فراشباشی، با صورتی پوشیده و همراه چند نفر دیگر، ناشناس وارد باغ فین کاشان شد. امیرکبیر، صدراعظمی که چند سال پیش از آن، در کوتاهترین دورهی صدارتش، نظام مالی و نظامی ورشکستهی قاجار را زیر و رو کرده بود، در تبعید به سر میبرد و بیخبر بود از اینکه فرمان مرگش، به خط ناصرالدینشاه، همان جوانی که خودش بر تخت نشانده بود، در جیب فراشباشی است. کار کمتر از چند دقیقه طول کشید. رگ امیرکبیر را در حمام زدند، و ایران یکی از معدود فرصتهای اصلاح از درون خودش را همراه او از دست داد.
تاریخ قاجار پر است از چنین دستهایی؛ فراشباشیانی که فرمان مرگ صدراعظمها و شاهزادهها را بی هیچ محاکمهای اجرا کردند و بعد، به همان سرعت که خون ریختهشان فراموش شد، خودشان به رجال محترم دربار بدل شدند. علیخان هم از این قاعده مستثنا نبود؛ کسی مجازاتش نکرد، برعکس، لقبهای ضیاءالملک و صنیعالدوله و سرانجام اعتمادالسلطنه یکی پس از دیگری به او رسید. با این حال او فقط مجری فرمان نبود. سفرنامهای از سفر حجش برجای مانده، و کتابچهای دربارهی تشریفات دربار نوشته که امروز از منابع کمیاب دربارهی آداب پذیرایی از هیئتهای دیپلماتیک عصر قاجار بهشمار میرود.
نسلی که از حاجب الدواله باقی ماند نیز مسیر عجیبی داشت. پسرش محمدحسنخان اعتمادالسلطنه وزیر انطباعات ناصرالدینشاه شد و یکی از پرکارترین مترجمان و مؤلفان دورهی قاجار از آب درآمد، نامی که هنوز در کتابخانههای تاریخ ایران دیده میشود. پسر دیگرش، عبدالعلیخان ادیبالملک، پدر محمدتقیخان احتسابالملک شد؛ و از خانهی احتسابالملک دو برادر بیرون آمدند که هیچکدام شبیه جدشان نبودند، حسن مقدم، نویسنده و دیپلمات، و محسن مقدم، کسی که بیش از هر عضو دیگر این خاندان نامش را از سایهی حاجبالدوله بیرون کشید.
محسن مقدم را از کودکی به اروپا فرستادند. سه سال در فلورانس نقاشی خواند، بعد در پاریس زیر نظر باستانشناسان فرانسوی وارد رشتهای شد که در ایران آن روزها تقریباً کسی نمیشناخت، و مدتی هم در هیئت باستانشناسی فرانسوی شوش و موزهی ایران باستان کار کرد. سال ۱۳۱۵ با سلما کویومجیان، باستانشناس ارمنیتبار، ازدواج کرد و به ایران بازگشت تا بخشی از دانشکدهی هنرهای زیبای دانشگاه تهران را از صفر بسازد. آرمی که هنوز بالای سردر آن دانشگاه دیده میشود، طرح اوست؛ لباس فارغالتحصیلی دانشجویان را هم او طراحی کرد؛ و شارل دوگل، رئیسجمهور فرانسه، نشان لژیون دونور را به او داد، نخستینبار که این نشان به یک ایرانی رسید. به روایتی حتی ریاست همان دانشگاهی را که در ساختن هویت بصریاش اینقدر نقش داشت خودش برعهده گرفت؛ روایتی که اگر درست باشد طنز تلخی دارد، نبیرهی مردی که با فرمان یک شاه جان یک مصلح را گرفت، در همان کشور روی صندلی نهادی نشسته که قرار بود نسل بعدی مصلحان را بسازد.

نکتهای که دربارهی محسن مقدم نقل میکنند از این هم گزندهتر است. گفتهاند خودش زمانی اعتراف کرده بود که هرگز نخواسته صاحب فرزند شود، چون دلش نمیخواسته نسل جد خیانتکارش، همان فراشباشی فین، ادامه پیدا کند. اگر این نقل درست باشد، محسن مقدم شرمی را که خانوادهاش هرگز به زبان نیاورده بود با سکوت یک زندگی بیفرزند جبران کرد. همان خانهای هم که در آن بزرگ شده بود، آبان ۱۳۵۱، همراه تمام مجموعهی عتیقهها و کتابهایش وقف دانشگاه تهران کرد؛ خانهای که امروز به نام موزهی مقدم شناخته میشود. جسم امیرکبیر را بیسنگ و بینشان در امامزاده عبدالله به خاک سپردند؛ اما نام همان مردی که رگش را زد، هنوز روی سردر دانشگاهی نقش بسته که نبیرهاش برایش آرم طراحی کرد.
انتهای پیام