یکشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۵ | ۰۸:۴۷
انتشار زندگی یک شهید در «صبح بی‌پایان»

انتشار زندگی یک شهید در «صبح بی‌پایان»

جوان‌ها از ظهر گروه گروه آمده‌اند. اکثرا سرووضع مناسبی ندارند و می‌خواهند ندای آزادی سر بدهند. شعارها شروع می‌شود. یک عده می‌گویند: «مرگ بر فاشیست... .

به گزارش ایسنا، «صبح بی‌پایان» زندگی‌نامۀ شهید محمدتقی ارغوانی است که با استفاده از مستندات و پژوهش در زندگی او به قلم تحریر درآمده است. صبح‌بی‌پایان با آشنایی و ازدواج نازلار و ایوب مادر و پدر محمدتقی ارغوانی آغاز می‌شود و بعد از عبوری سریع بر زندگی و پیشینۀ خانوادگی شهید به تولد و کودکی او می‌رسد. در ادامۀ کتاب، خواننده با مسیر زندگی محمدتقی همراه می‌شود و در کوچه باغ‌های وردآورد قد می‌کشد و پستی‌ها و بلندی‌ها را سپری می‌کند و رسیدنش تا آن رویای صادقه را می‌پیماید. 
ارغوانی در جوانی کارمند روابط عمومی شهرداری تهران می‌شود و با شدت گرفتن جنگ سوریه به مدافعان حرم حضرت زینب سلام الله علیها می‌پیوندد و ۲۲ بهمن ۱۳۹۴، در آن صبحِ بی‌پایان به شهادت می‌رسد. در این کتاب تمام مراحل زندگی شهید ارغوانی از کودکی تا شهادت و بازگشت پیکرش به وطن روایت می‌شود.

در بخشی از این کتاب می‌خوانیم: جوان‌ها از ظهر گروه گروه آمده‌اند. اکثرا سرووضع مناسبی ندارند و می‌خواهند ندای آزادی سر بدهند. شعارها شروع می‌شود. یک عده می‌گویند: «مرگ بر فاشیست!» گروه دیگر به بچه حزب‌اللهی‌ها فحش می‌دهند. یک خاور آورده‌اند تا از آن به عنوان جایگاه استفاده کنند. کل سیستم صوت‌شان را روی خاور بسته‌اند. کم کم مذهبی‌ها هم جمع می‌شوند روبه روی آن‌ها و مقابله شروع می‌شود. مأموران نیروی انتظامی حائل بین دو گروه می‌شوند تا درگیری پیش نیاید. دوباره صدای شعارها بلند می‌شود و گاز اشک‌آور پرت می‌شود وسط گروه مذهبی‌ها. شلوغ می‌شود و همه چیز به هم می‌ریزد. محمدتقی که تا چند دقیقه قبل بین گروه مذهبی‌ها بود، می‌رود سمت آن طرفی‌ها و می‌نشیند پشت خاور. روشنش می‌کند و راه می‌افتد. چند نفر داد می‌زنند: «ماشین رو نگه دار!» یکی می‌گوید: «رانندۀ ماشین کیه؟» دیگری فریاد می‌کشد: «کی گفت ماشین حرکت کنه؟!..»

محمدتقی دیگر حرفی نمی‌زند. سر سفرۀ شام نشسته‌اند. اخبار تلویزیون تصاویری از سوریه را نشان می‌دهد. خاطراتش از سوریه جلوی چشمش رژه می‌روند. آه می‌کشد و می‌گوید: «نگاه کن چه وضعیه! گناه دارن این مردم!» لیلا با تندی و ناراحتی می‌گوید: «منم گناه دارم! بچه‌مم گناه داره! اصلا ما چی کاره‌ایم؟ مسئولیتی داریم؟ نیروی نظامی‌ایم؟ به ما چه ربطی داره؟» محمدتقی می‌خواهد چیزی بگوید که لیلا نمی‌گذارد و ادامه می‌دهد: «بااین حال، تو یه بار رفتی و اگه وظیفه‌ای هم بوده، انجام دادیم. دیگه کافیه! اگه حرف وحدیث ها و مشکلات مالی رو هم تحمل کنم، نمی‌تونم امیرحسین رو تنهایی بزرگ کنم. باید خودت بالا سر این بچه باشی!» توی دل محمدتقی غوغاست. دوست دارد دوباره راهی سوریه شود؛ اما آرامش خانواده برایش اهمیت زیادی دارد. مکث می‌کند؛ سرش را پایین می‌اندازد و می گوید: «وقتی راضی نباشی، نمی‌رم! دوست ندارم ناراحت بشی.» لیلا که از نبودن محمدتقی خسته شده است، از او می‌خواهد دیگر حرف رفتن را نزند. ساعت چهار صبح، محمدتقی با صدای گریه از خواب بیدار می‌شود. می‌رود بالای سر لیلا و بلندش می‌کند. لیلا وسط گریه می‌گوید: «محمد، می‌تونی بری سوریه!» محمدتقی تعجب می‌کند و می‌پرسد: «خواب نما شدی؟» لیلا «نه»ای می‌گوید و دوباره جمله‌اش را تکرار می‌کند: «می‌تونی بری سوریه.» «چرا نظرت عوض شد؟ چی شده؟» لیلا خوابی را که دیده است تعریف می‌کند: «خواب دیدم با لودر دارن حرم حضرت زینب (س) رو خراب می‌کنن؛ همون جایی بود که با هم رفتیم. لودر جلو می‌رفت و من ایستاده بودم کنار و به صورت خودم چنگ می‌زدم!» بعد نگاهی به ناخن‌هایش می‌اندازد و ادامه می‌دهد: همین ناخونام بود… .

 «صبح بی‌پایان» را نشر ۲۷ بعثت چاپ کرده است.

انتهای پیام

# فرهنگی و هنری

آخرین اخبار فرهنگی و هنری