همقدم با دیگر اهالی رسانه استان کهگیلویه و بویراحمد در اردوی راهیان نور، راهی شمال غرب کشور شدیم و دو روایت موازی در برابر چشمانمان گشوده شد؛ روایت تمدنی که از هزارههای پیش، ردپای خود را روی خاک باقی گذاشته و روایت مردانی که در روزگار ما، با دستهای خالی، از همین خاک دفاع کردند.
۸۳۲ کلیومتر جاده، از یاسوج تا کرمانشاه را پیمودیم و ساعت یک بامداد به اردوگاه این شهر رسیدیم. خواب که چشم هایمان را بست، انگار فقط چند لحظه گذشت که ساعت هفت صبح، با ذوق از جا برخاستیم. ذوقی که انگار از قبل می دانست امروز روز خاصی است.
در نمازخانه اردوگاه صبحانه خوردیم اما این صبحانه عادی نبود. چند فروند پهپاد شاهد ۱۳۶ واقعی، همان جا در گوشه نمازخانه قرار داشتند. دیدن آن پرندههای بی سرنشین بی هیچ مقدمهای خاطرات جنگ رمضان را زنده کرد. همان روزهایی که این پهپادها سهمی از دفاع این خاک را بر دوش کشیدند. انگار تاریخ همین اول راه می خواست به ما بگوید:«این سفر فقط دیدن گذشته نیست، لمس تاثیر آن در زندگی امروز است.»

سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم به سمت طاق بستان. جایی که نامش از همان ابتدا بوی کهن سالی می داد. این طاق از دل کوه برآمده بود، انگار کوه خودش خواسته بود هنر را در آغوش بگیرد.
در برابر این اثر تاریخی ایستادیم و چشمانمان را بر نقش برجسته هایش دوختیم. طاق بستان، یادگار دوران ساسانی است. جایی که خسروپرویز، پادشاه ساسانی، صحنه های شکار و تاج گذاری و شکوه سلطنت را بر دل صخره حک کرده بود. در بزرگترین طاق، تصویر سوارکاری را دیدیم که نیزه به دست، در حال شکار گراز است و در طاق دیگر، صحنه تاج گذاری اردشیر دوم را، که حلقه ی قدرت را از دست ایزدبانو می گیرد. نقش برجسته شکار گوزن و گراز، با آن ظرافت بی نظیر، نشان می داد که هنرمند ساسانی چگونه می توانست حرکت و زندگی را در دل سنگ سرد بدمد.

اما برای ما که خبرنگار بودیم، این سنگها فقط یک اثر باستانی نبودند. آن ها سند زنده هویت این سرزمین بودند. ایستاده بودیم و فکر میکردیم. این همان سرزمینی است که قرن ها پیش، هنرمندش با چکش و قلم، شکوه یک تمدن را بر کوه حک میکرد تا بماند و به ما برسد. ما که همیشه در پی ثبت لحظهها و روایت واقعیت ها هستیم، این بار در برابر روایتی ایستاده بودیم که قرن ها پیش، بر سنگ نوشته شده بود؛ روایتی که نه با قلمِ خبرنگار، که با دست هنرمند تاریخ نگاشته شده بود.
آن لحظه فهمیدم که خبرنگاری فقط ثبت امروز نیست، درک دیروز هم هست. برای روایت درست یک ملت، باید ریشه هایش را شناخت و این سنگها، ریشههای ما بودند.
بعد از طاق بستان، راهی جایی شدیم که تنها نامش یک روایت است.«تنگه مرصاد». جایی که سپهداران ایران سرنوشت را به نفع این خاک تغییر دادند.
در مسیر جاده اسلام آباد غرب به کرمانشاه، تنگه ای باریک که کوه ها از دو سو، آن را در آغوش گرفته بودند. راوی یادمان تنگه مرصاد برایمان روایت کرد که در روزهای پایانی جنگ، در تابستان ۱۳۶۷، گروهک مجاهدین خلق با پشتیبانی ارتش بعث عراق از این تنگه به سمت خاک ایران پیشروی کرد اما در همین تنگه باریک بود که نقشه هایشان نقش بر آب شد.
فرمانده ی شجاع ارتش، شهید علی صیاد شیرازی با تدبیر و شجاعت در همین تنگه، کمینگاه را بر ضد مهاجمان چید و جلوی پیشروی آنها را گرفت. در همین نقطه بود که تاریخ، ایستاد و اجازه نداد دشمن حتی یک قدم جلوتر بیاید.

ایستاده بودیم در همان خاکی که روزی، صدای غرش جنگ از آن برمی خاست؛ خاکی که حالا ساکت و آرام بود اما هنوز قصه هایش را در دل داشت. باد که می وزید، انگار زمزمه آن روزها را با خود می آورد. روزهایی که جوانان این سرزمین، با جان خود، از همین تنگه دفاع کردند.
در منطقه مرصاد، از یادمانی بازدید کردیم که لباس و وسایل شهدا را در ویترین های شیشهای به نمایش گذاشته بود و اشک بچههای خبرنگار را درآورد. پشت آن شیشهها، نه فقط لباس، که تکه هایی از زندگی آدم هایی بود که روزی، مثل ما نفس می کشیدند، می خندیدند، آرزو داشتند و عاشق بودند. هر ویترین، یک قصه بود. قصه جوانی که برای این خاک، همهچیز را گذاشت.
یکی از راویان قصه پیراهنی را تعریف کرد که هنوز بوی عطر صاحبش را میداد. پیراهن یکی از شهدا که سالها از تفحص پیکر پاکش گذشته بود و هنوز بوی عطر روز تفحص را میداد. بوی عطری که سال ها در دل آن پارچه جا خوش کرده بود و حالا، مثلِ پیامی از آن روزها، به مشام می رسید.
پیراهن را نزدیک کردم و بویش کردم. آن رایحه مرا به روزی برد که صاحب این پیراهن، با همین عطر، برای رفتن به میدان رزم آماده شد. بوی عطر، پلی شد میان من و آن پهلوان. جوانی که شاید هیچکس نامش را ندانست، اما عطرش، سالها بعد، هنوز میگفت که او عاشق بود؛ عاشق این خاک، عاشق این مردم، عاشق آنچه که برایش جان داد.

بعد از یادمان مرصاد به اتفاق همکاران، راهی بازار جوانرود شدیم. هنوز قدم به بازار نگذاشته بودیم که لهجه گرم و دلنشین کردی، مثل آهنگی آشنا به استقبالمان آمد. ما خبرنگاران یاسوجی نیز با همان لهجه لری خودمان وارد این بازار شدیم. انگار دو موسیقی متفاوت در یک فضا به هم رسیده بودند. یکی از دل زاگرس جنوبی و دیگری از زاگرس میانی. هر دو از یک ریشه.
گفتوگوهایی کوتاه با مردمی که هر کدام، قصه ای از این سرزمین داشتند. آنجا که اعضای دیگر از خانواده ام را شناختم، بیشتر عاشق ایران شدم.
ساعت شش صبح فردا از اردوگاه کرمانشاه به سمت همدان حرکت کردیم. آفتاب اول صبح دشتهای انتهای مرز کرمنشاه به همدان را نارنجی کرده بود و من همزمان با نگاه کردن به بخشهاییاز پیکر سرزمین ایران، با هندزفری آهنگ ایران جان را گوش میدادم «سر میدهم اما سر تسلیم ندارم، من آرشم از تیر کسی بیم ندارم/بر خاک بیفتم که تو آزاد بمانی، از پای نیفتم که تو آباد بمانی».
مقصد بعدی غار علیصدر بود در نزدیکی شهرستان کبودرآهنگ. یکی از شگفت انگیزترین پدیده های طبیعی این سرزمین؛ غاری با قدمتی که به میلیونها سال پیش بازمی گردد.
در دلِ این غار، دریاچه ای آرام و زلال قرار داشت که با قایق، بر روی آن حرکت می کردیم. گهگاهی نجوای آمیخته با شگفتی بچههای خبرنگار که با حیرت به عجایب غار نگاه میکردند به گوشم مخورد «سبحان الله... الهی شکر». هر نقش، هر پیچ و تاب سنگ، انگار امضای خداوند بر دیوارههای این غار بود. امضایی که میلیونها سال طول کشیده تا نوشته شود.

در آن تاریکی که گفتوگوی سنگ و آب سکوت پر راز غار را میشسکت، به این فکر کردم که خداوند چقدر ایران را دوست دارد که چنین هنرمندیهایی را در آن خلق کرده.
راهی موزه دفاع مقدس همدان شدیم. یکی از بزرگترین و مجهزترین موزه های دفاع مقدس کشور که با معماری و فضاسازی خاص خود، بازدیدکننده را به دل همان روزها می برد. از همان ابتدای ورود، انگار پا به تونل زمان گذاشته بودیم. تونلی که ما را به روزهای جنگ، ایثار و مقاومت، می برد.

در یکی از بخشها، فضای یک سنگر واقعی را بازسازی کرده بودند. سنگری که در آن رزمندگان شبها را به صبح می رساندند. در بخشی دیگر، مدرسهای را بازسازی کرده بودند که وسط همهمه دانشآموزان، صدای غرش جنگ، انفجارها و آژیر خطر، از بلندگوها پخش شد و انگار ما را به دل همان میدان جنگ می برد. در یک لحظه، چنان غرق آن فضا شده بودیم که انگار نه بازدیدکننده، که خود ما در دل آن روزها ایستاده بودیم. روزهایی که هر لحظهاش میان زندگی و شهادت، یک قدم فاصله داشت.

بعد از موزه راهی قم شدیم و ساعت ده شب به مقصد رسیدیم. شام را خوردیم اما دلمان جای دیگری بود. چون وقت زیادی برای ماندن در این استان نداشتیم، خودمان از مسئولین کاروان خواهش کردیم که همین موقع شب ما را به حرم حضرت معصومه (س) ببرند.
انگار آن شب برای همین لحظه ساخته شده بود. و من که این اولین زیارتم بود قدم به صحن حرم گذاشتم، از بانو خواستم که مثل همان روزهای اول تاریخ هوای ایرانمان را داشته باشند.
ساعت یک بامداد خسته اما سبک به اقامتگاه رسیدیم و صبح زود از خواب بیدار شدیم. قرار بود به مسجد مقدس جمکران برویم. مسجدی که به فرمان امام زمان (عج)، بنا شده و قرن هاست پناهگاه دلدادگان آن حضرت است.
آن روز طوری از امام زمان پیروزمندی کشورمان را خواستیم که انگار پیش از تولد وجود نازنین ایشان را از نزدیک دیدهایم.

زمان بازگشت اما فرا رسیده بود. دست پر، راهی یاسوج شدیم. در این سفر، تاریخ را دیدیم، طبیعت را دیدیم، ایثار را دیدیم و مهم تر از همه، معنویت را لمس کردیم. فهمیدیم که این سرزمین، چه گنجینه های بی پایانی در دلِ خود دارد. گنجینه هایی که هر کدام، داستانی برای گفتن دارند و درسی برای آموختن.
این سفر به ما نشان داد که تمدن ایران و روح مقاوم ایرانیان، دو روی یک سکه اند؛ یکی ریشه در عمق تاریخ دارد و دیگری، سایه ای است که همیشه بر سر همین ریشه کشیده شده است.
ایران، سرزمینی است که خدا با حوصله فراوان طبیعت آن را ساخته و با دمیدن بزرگترین روحها در کالبد مردمانش، دامن این طبیعت را زیبا کرده است.
انتهای پیام