این روایت، قصه جوانی است که رویای بازگشت، ازدواج و ساختن آینده را در سر داشت، اما سرنوشت نام او را در میان مدافعان وطن نوشت.
نشانی خانه شهید را از بنرهایی میگیرم که بر دیوارهای خیابان بهشتی عباسی خودنمایی میکنند. کوچه را که قدم میزنم، در جستوجوی خانهای هستم که این روزها داغ جوانش را بر دل دارد. هنوز به مقصد نرسیدهام که پسربچهای از میان بازیهای کودکانهاش جدا میشود، سلام میکند و خانه را نشانم میدهد. چند دقیقه بعد، وقتی پای صحبت خانواده شهید مینشینم، میفهمم آن راهنمای کوچک، نیما، برادر شهید مهدی دوستی بوده است، کودکی که حالا در همان کوچهای بازی میکند که روزگاری برادرش در آن قد کشیده بود.

در خانهای قدم میگذارم که هنوز جای خالی مهدی در آن احساس میشود. خانهای ساده و صمیمی که گرمای نگاه پدر و مادرش، تلخی داغ را برای لحظاتی کمرنگ میکند. پای صحبتهای خانواده شهید که مینشینم، خاطرات یکی پس از دیگری زنده میشوند، خاطراتی که گاهی با لبخند روایت میشوند و گاهی با بغضی که اجازه نمیدهد جملهای به پایان برسد. در این خانه، دلتنگی فقط در اشکهای مادر یا سکوت پدر خلاصه نمیشود، در هر یادگاری، هر عکس و هر خاطرهای که از مهدی به جا مانده، میتوان رد آن را دید.
اصغر دوستی، پدر شهید مهدی دوستی، در گفتوگو با ایسنا اظهار میکند: مهدی از کودکی به فوتبال علاقه داشت و بیشتر اوقات در حیاط مشغول بازی بود. در دوران کودکی مدتی نیز به والیبال علاقهمند شد و حدود یک سال این ورزش را دنبال کرد. بسیار سر به زیر و متین بود، بهطوری که همسایهها همیشه میگفتند مهدی چقدر سر به زیر است.

او میافزاید: زمانی که به مدرسه میرفت، یکی دو سال خودم او را میبردم اما بعدها گفت: «بابا، بزرگ شدهام و خودم میروم.» تا زمانی که برادر کوچکش نیما متولد شد، بیشتر اوقاتش را با او میگذراند. اکنون هم نیما از روزهایی یاد میکند که با مهدی بازی میکردند و با هم به پارک میرفتند.

پدر این شهید با لبخندی کوتاه و در حالی که از خاطرات فرزندش سخن میگوید، ادامه میدهد: در دوران دبیرستان علاقه داشت عضو بسیج شود. ثبتنام کرد و پس از دریافت دیپلم نیز فعالیت خود را در بسیج مسجد المهدی ادامه داد، علاقه زیادی به نظام و فعالیتهای بسیجی داشت.
میخواست سربازی را تمام کند و داماد شود
او با اشاره به دوران پیش از سربازی فرزندش میگوید: پیش از اعزام، گواهینامه رانندگی گرفت. به او گفتم بعد از گرفتن گواهینامه، یک سال صبر کند و سپس به خدمت سربازی برود اما قبول نکرد. میگفت: بروم، خدمت را تمام کنم، بعد تشکیل خانواده بدهم و کار کنم. به کار کردن علاقه زیادی داشت و در کنار تحصیل نیز کار میکرد.
دوستی خاطرنشان میکند: حدود یک ماه پس از دریافت گواهینامه، به پادگان المهدی ارومیه اعزام شد و دوره آموزشی را گذراند. در روزهای اول خودم او را میبردم اما بعدها گفت که همراه دوستانش رفتوآمد میکند. هر بار که به مرخصی میآمد، احساس میکردیم سالها او را ندیدهایم، به قدری حضورش برایمان دلنشین بود.
او میافزاید: پس از پایان آموزش، به لشکر ۳۱ عاشورا منتقل شد. تلاش کردم محل خدمتش را به تبریز منتقل کنم اما خودش اجازه نداد و گفت اگر در شهر دیگری خدمت کند، زودتر دوران سربازی به پایان میرسد. سپس او را به منطقه مرزی پیرانشهر اعزام کردند و هر ۴۰ روز یک بار به مرخصی میآمد.
پدر شهید مهدی دوستی با مکثی کوتاه، آهی کشیده و ادامه میدهد: آخرین بار، خانوادگی او را تا پیرانشهر همراهی کردیم. در پارک پیرانشهر ناهار خوردیم و سپس به بازار رفتیم. آنجا گفت برایش عطر بخریم. همان عطری که هنوز هم در میان وسایل باقیماندهاش داخل کیفش وجود دارد.
او میافزاید: زمانی که مقابل پادگان او را بدرقه کردیم، مستقیم وارد پادگان شد و حتی پشت سرش را نگاه نکرد. هر روز تماس میگرفت و در هر تماس ابتدا سراغ نیما را میگرفت به گونهای که شبها همیشه منتظر تماسش بودم و اگر زنگ نمیزد نگران میشدیم.
دوستی در حالی که بغضش را فرو میخورد، تصریح میکند: حدود یک هفته مانده به عید، به شدت دلتنگ شده بودم و مدام میگفتم باید برویم مهدی را ببینیم اما شرایط فراهم نشد. در روز چهارشنبهسوری نیز به قدری دلتنگ بودیم که احساس میکردیم قرار است اتفاقی برای او بیفتد.
او با اشاره به لحظهای که خبر مجروحیت پسرش را دادند، میگوید: روز چهارشنبه ۲۷ اسفند ساعت ۱۰:۳۰ صبح یک نفر تماس گرفت و پرسید «آقای دوستی، با مهدی دوستی چه نسبتی دارید؟» گفتم پدرش هستم. گفتند مهدی از ناحیه پا ترکش خورده و نگران نباشید، فقط خودتان را به پیرانشهر برسانید.
پدر شهید میافزاید: مسیر سه الی چهار ساعته را با نگرانی در حدود دو ساعت طی کردیم اجازه نمیدادند او را ببینیم. فقط برای لحظهای وارد اتاق شدیم، مهدی بیهوش بود و سرش را بسته بودند مرگ مغزی شده بود، او را از پیرانشهر به نقده و سپس به ارومیه منتقل کرده بودند.
او ادامه میدهد: سه تا چهار روز وضعیتش به همین شکل بود اما همچنان امیدوار بودیم که بازمیگردد. در همین مدت، سرپرستار بیمارستان گفت: هیچکس نمیتواند چیزی بگوید اما مهدی دچار مرگ مغزی شده است اگر مایل باشید اعضای بدنش را اهدا کنید. من رضایت دادم و مادرش هم موافق بود.
دوستی اظهار میکند: برگههای رضایت را امضا کردیم و با آمبولانس به سمت ارومیه حرکت کردیم اما حدود ساعت ۴ عصر، آمبولانس در میانه راه توقف کرد. گفتند قلبش دیگر پاسخ نمیدهد، چند بار شوک وارد کردند اما نتیجهای نداشت و دوباره به بیمارستان نقده بازگشتیم.
بوی بهشت میداد
او میگوید: مادرش چند روز بالای سرش ماند. من هم یک روز برای استراحت به سالن بیمارستان رفتم و روی نیمکتی خوابم برد. در خواب میدان ساعت تبریز را دیدم که مردم برای تشییع مهدی جمع شدهاند، در حالی که تاکنون اصلاً نمیدانستم مراسم تشییع شهدا را در آن میدان برگزار میکنند.
پدر شهید در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، ادامه میدهد: همچنین وادی رحمت را دیدم که پیکرها در آنجا قرار داشتند. همان لحظه از خواب بیدار شدم و گریه کردم. احساس کردم همان روز، روز شهادت مهدی است. حدود یک ساعت بعد خبر دادند که مهدی به شهادت رسید.
او با صدایی لرزان میافزاید: حدود یک ساعت پیش از انجام عمل اهدای عضو، از پرستار اجازه گرفتیم چند دقیقهای کنار مهدی باشیم. با اینکه یک هفته در بیمارستان بستری بود اما هنوز هم بوی بهشت میداد.
دوست داشتم قلب مهدی در سینه دیگری بتپد
دوستی با تأثر فراوان درباره تصمیم به اهدای عضو فرزندش میگوید: دوست داشتم قلبش در سینه فرد دیگری بتپد، دستکم وقتی آن فرد را میبینم، بدانم قلب مهدی در وجود او جریان دارد.
او با اشاره به مراسم تشییع پیکر فرزندش خاطرنشان میکند: مراسم تشییع در نقده با شکوه فراوان برگزار شد. در بهشت زهرا(س) نقده پیکر را غسل و کفن کردند. مردم آن منطقه بسیار مهربان بودند و حتی کادر بیمارستان نیز رفتار بسیار خوبی داشتند. چند روز در خانه مردم آنجا بودیم و واقعاً مهماننوازی و محبتشان را از نزدیک دیدیم.
او ادامه میدهد: دومین مراسم تشییع نیز در تبریز برگزار شد که از نظر عظمت و حضور مردم، کمنظیر بود.
دوستی با بغضی که اجازه نمیداد به راحتی سخن بگوید، میافزاید: یک شب روی تشکی خوابیده بودم که بعدها فهمیدم متعلق به مهدی بوده است.در خواب دیدم مهدی کنارم آمده و او را نوازش کردم و بوسیدم. همان لحظه از خواب بیدار شدم و گریه کردم. بعد که ماجرا را برای همسرم تعریف کردم، فهمیدم تشکی که روی آن خوابیده بودم، متعلق به مهدی بوده است.

پری دستوری، مادر شهید مهدی دوستی، در گفتوگو با ایسنا با اشاره به آخرین روزهای حضور فرزندش اظهار میکند: مهدی هنوز آنقدر سن و سالی نداشت که خاطرات زیادی از او باقی مانده باشد، اما همان عمر کوتاهش پر از خاطراتی است که هیچوقت از ذهن ما پاک نمیشود.
آخرین تماس: «مامان دختری مثل خودت برایم پیدا کن»
او با بغضی که بارها رشته کلامش را پاره میکند، ادامه میدهد: آخرین بار یکشنبه شب با ما تماس گرفت. آن شب بیشتر از همیشه صحبت کردیم. گفت: «مامان، یک مقدار پول دارم، برایم انگشتر بخر.» بعد هم گفت: «بعد از ترخیص از سربازی میآیم ازدواج کنم.» همیشه به من میگفت: «مامان، دختری مثل خودت برایم پیدا کن.» آخرین حرفهایش همینها بود.
مادر شهید با اشک از روزهای بیخبری میگوید: سهشنبه حالم خیلی بد بود. مدام با خودم میگفتم چرا مهدی زنگ نمیزند. همان شب هم خوابش را دیدم. در خواب دیدم آمده خانه و کنار پدرش خوابیده است. به او میگفتم چرا بدون اینکه خبر بدهی آمدهای؟ صبح همان روز خبر آوردند که از ناحیه پا ترکش خورده است.
او ادامه میدهد: وقتی به بیمارستان رسیدیم، به پدرش گفتند ماجرا چیست. پدرش همان لحظه از حال رفت. یکی از پرستاران به من گفت اگر آرام باشی، تو را پیش پسرت میبرم تا او را ببینی.
آخرین تمنای یک مادر
دستوری با صدایی لرزان میافزاید: چهار روز کنار تختش بودیم. شب و روز از خدا خواهش میکردم اگر حتی یک درصد امکان دارد، مهدی را به ما برگرداند.
او درباره تصمیم خانواده برای اهدای عضو فرزندشان میگوید: موقع اهدای عضو مدام گریه میکردم، اما رضایت دادم. حتی داخل آمبولانس هم به مهدی میگفتم: «طاقت بیاور تا قلبت در سینه فرد دیگری بتپد.» اما او دیگر طاقت نیاورد و این هم تقدیر الهی بود.
مادر شهید با اشاره به ویژگیهای اخلاقی فرزندش اظهار میکند: مهدی بچهای آرام، ساکت و مظلوم بود. یک بار که به مرخصی آمده بود، برایش کیک تولد گرفته بودیم. تولد او و پدرش فقط یک روز با هم فاصله دارد اما امسال تنها سالی بود که برای هر کدام جداگانه جشن گرفتیم.
او ادامه میدهد: از مهدیها در ایران زیاد هستند، جوانهایی که اجازه نمیدهند دشمن به اهدافش برسد. در روزهای جنگ و ناامنی همه به او میگفتند مرخصی بگیر و برگرد، اما خودش میگفت دوست دارم شهید شوم.
دستوری با اشاره به دوران سربازی فرزندش میگوید: اول شهریور ۱۴۰۴ به خدمت اعزام شد و فقط چند ماه تا پایان خدمتش باقی مانده بود. اما تقدیر این بود که شهید شود.

نامی در میان شهدا، نامی در فهرست اهداکنندگان عضو
او میافزاید: ۲۶ اسفند مجروح شد و دوم فروردین ۱۴۰۵ به شهادت رسید. هرچند اهدای عضو بهطور کامل انجام نشد و در مسیر انتقال شرایط تغییر کرد، اما چون ما رضایت داده بودیم و مراحل قانونی انجام شده بود، به ما گفتند نام او در فهرست اهداکنندگان عضو ثبت شده است.
مادر شهید با چشمانی اشکبار خاطرنشان میکند: اصلاً نمیخواستم باور کنم که مهدی رفته است. مدام با خودم میگفتم برای خدا هیچ چیز غیرممکن نیست، شاید در یک لحظه او را به ما برگرداند.
او میگوید: مهدی در حالی به شهادت رسید که روزه بود. من افتخار میکنم که شهید شد و مانند یک انسان عادی از دنیا نرفت.
او با اشاره به روایت دوستان فرزندش میافزاید: دوستانش تعریف میکردند که برای آوردن وسایلش به پادگان رفته بود. به او گفته بودند نرود، چون خطرناک است، اما جواب داده بود: «اشکالی ندارد، نهایتش شهید میشوم.»
مهدی بچهی این دنیا نبود...
دستوری لحظهای سکوت میکند و سپس میگوید: مهدی بچه این دنیا نبود، انگار از همان اول با همه فرق داشت.
صدای گریهاش بیشتر میشود و به انگشتری که در دستش انداخته اشاره میکند و ادامه میدهد: قبل از سربازی به مشهد رفته بود و این انگشتر را برای خودش خریده بود. حالا این انگشتر در دست من است و یادگار اوست.
مادر شهید با لبخندی تلخ از خاطرهای دیگر یاد میکند و میگوید: روز ولنتاین بود که به مرخصی آمده بود. برای اولین بار برایم گل خرید و گفت: «تو هم عشق منی». همه این کارها، رفتارها و اخلاقش انگار نشانهای بود که میخواست بگوید رفتنی است، اما ما باور نمیکردیم.

وقتی یک ساک، تمام دارایی یک مادر از پسرش میشود
در میانه گفتوگو، نوبت به وسایل بهجامانده از شهید میرسد. مادر ساک فرزندش را با آهی عمیق باز میکند و در حالی که اشک میریزد، میگوید: بیشتر لباسهایش برنگشتند، یعنی سالم نمانده بودند. فقط همین چند تکه لباس به دست ما رسیده است.
او یکییکی لباسها را از ساک بیرون میآورد، در آغوش میگیرد و بویشان میکند. با همسرش اشک میریزند و میگوید: این لباسها را حتی نشستم تا بوی تن پسرم در آنها باقی بماند.
دستش را روی دستکشهای فرزندش میکشد و زیر لب زمزمه میکند: «قیشی دی بالام اوشویوردی».
نوبت به دیدن عکسها که میرسد، مادر سراغ تلفن همراه مهدی میرود. گوشی را در دست میگیرد تا تصاویر پسرش را نشان دهد، اما ناگهان متوجه میشود دستگاه خاموش است. چند لحظه به صفحه سیاه آن خیره میشود، گویی این خاموشی، یادآور ماهها دلتنگی برای صاحب گوشی است، تلفنی که آخرین تماسها و خاطرات مهدی را در خود نگه داشته است تلفنی که آخرین تماسها را با پدرش، خالهاش و مادرش برقرار کرده است.
چند عکس از دوران خدمت را نشان میدهد، تصاویری که در پادگان گرفته شدهاند و شهید زیر یکی از آنها نوشته است: «بماند به یادگار.»
در پایان، مادر دوباره سراغ لباسهای فرزندش میرود. برخی از آنها هنوز باز نشدهاند. لباسها را در آغوش میگیرد و بیاختیار اشک میریزد، اشکهایی که روایت دلتنگی مادری است که هنوز بوی فرزندش را از میان یادگارهای بهجامانده جستوجو میکند.
به گزارش ایسنا، شهید سرباز وطن مهدی دوستی اسکندر، متولد شهریور ۱۳۸۵، در پی حمله رژیم صهیونسیتی_آمریکایی در جریان جنگ تحمیلی سوم در ۲۶ اسفند ۱۴۰۴ مجروح شد و سرانجام در دوم فروردین ۱۴۰۵ به شهادت رسید.
انتهای پیام

