همه چیز را از روی صدا تشخیص میدهد؛ از بوی چوب، نوع آن را حدس میزند و پیش از آنکه اولین برش روی الوار بخورد، محصول نهایی را بارها در ذهنش ساخته است.
علی آزادی، جوان متولد ۱۳۷۴ اهل تویسرکان، نزدیک به پنج سال است که کارگاهی برای تولید محصولات دکوری چوبی راه انداخته؛ کارگاهی که شاید اگر کسی صاحبش را نشناسد، هرگز باور نکند طراح و مدیر آن فردی است که بینایی خود را از دست داده و با محدودیتهای جسمی نیز دستوپنجه نرم میکند.
او از آن دسته آدمهایی نیست که دوست داشته باشد داستان زندگیاش با واژههایی مثل معلولیت یا ناتوانی تعریف شود. وقتی از گذشته میپرسیم، بدون مکث از روزی میگوید که زندگیاش تغییر کرد؛ روزی که ۱۹ سال داشت و یک حادثه، مسیر آیندهاش را عوض کرد.
حادثه، دانشگاه، آرزوها و زندگی معمولی را از او گرفت، اما چیزی را که نتوانست بگیرد، میل به مستقل بودن بود.
آزادی به ایسنا میگوید: شرایط طوری نبود که بتوانم در خانه بمانم و از همان اول تصمیم گرفتم کار کنم. نمیخواستم دستم در جیب دیگران باشد. دوست داشتم درآمد خودم را داشته باشم و روی پای خودم بایستم.
همین تصمیم، نقطه آغاز مسیری شد که امروز به یک کارگاه تولید محصولات چوبی رسیده است؛ کارگاهی که در آن از تختهنرد و جعبههای دکوری گرفته تا جامدادی، باکسهای چوبی و هر محصول سفارشی دیگری ساخته میشود.
اما عجیبترین بخش ماجرا، نه محصولات چوبی، بلکه شیوه طراحی آنهاست.
آزادی، پیش از آنکه حتی وارد کارگاه شود، محصول را در ذهنش میسازد. اندازهها، اتصالات، محل برش، سنبادهکاری، چسبکاری و مونتاژ، همه پیش از اجرا بارها در ذهنش مرور میشوند.
او توضیح میدهد: اول همه چیز را در ذهنم کامل طراحی میکنم. محصول را از صفر تا صد میسازم، بعد وقتی وارد کارگاه میشوم، مرحلهبهمرحله به همکارانم میگویم هر قطعه چطور برش بخورد، کجا رنده شود و چطور کنار هم قرار بگیرد تا دقیقاً همان چیزی ساخته شود که در ذهنم بوده است.
وقتی از او میپرسیم در کارگاهی که پر از دستگاههای برش و ابزارهای نجاری است، بیشتر به کدام حسش تکیه میکند، پاسخ متفاوتی میدهد؛ پاسخی که شاید خلاصه تمام سالهای زندگیاش باشد.«بیشتر از هر چیزی از مغزم استفاده میکنم.»
بعد از چند ثانیه سکوت ادامه میدهد: شنوایی و بویایی هم خیلی کمکم میکنند. از صدای دستگاهها میفهمم درست کار میکنند یا نه. حتی از صدای برش تیغه یا رنده، کیفیت کار را تشخیص میدهم. بوی چوب هم برایم حرف میزند؛ خیلی وقتها از روی بوی چوب میتوانم نوعش را تشخیص بدهم.
شاید برای خیلیها نجاری یعنی کار با چشم؛ اما برای او، نجاری یعنی ساختن تصویری که هیچکس جز خودش آن را نمیبیند و این علاقه، اتفاقی هم نبوده است.
سالها قبل از آن حادثه، آزادی رویای دیگری در سر داشت؛ رؤیای معمار شدن و او در دانشگاه در رشته معماری پذیرفته شده بود، اما حادثه فرصت ادامه تحصیل را از او گرفت. با این حال، علاقه به طراحی هیچوقت خاموش نشد.
آزادی میگوید: همیشه معماری و طراحی را دوست داشتم. شاید نتوانستم آن مسیر را ادامه بدهم، اما حالا همان علاقه را در طراحی محصولات چوبی دنبال میکنم. بیشتر طرحهایی که تولید میکنیم، حاصل ایدههای خودم است و صرفاً کپی از نمونههای موجود نیست.
همین ذهن طراح است که باعث شده هر سفارش، پیش از آنکه روی چوب نقش ببندد، بارها در ذهن او ساخته و پرداخته شود؛ ذهنی که حالا جای چشمهایش را گرفته است.اما رسیدن به این نقطه، مسیر همواری نداشته است.
آزادی خوب به خاطر دارد روزهایی را که تصمیم گرفت کارگاه نجاری راه بیندازد؛ تصمیمی که برای بسیاری از اطرافیانش بیشتر شبیه یک رؤیای دستنیافتنی بود تا یک برنامه عملی.
او اضافه میکند: خیلیها میگفتند این کار، کار تو نیست و از پسش برنمیآیی. شاید حق هم داشتند؛ چون کمتر کسی تصور میکند یک فرد نابینا بتواند وسط دستگاههای نجاری کار کند.اما مخالفتها نتوانست تصمیمش را تغییر دهد.
آنچه او را در این مسیر نگه داشت، بیش از هر چیز میل به مستقل بودن بود؛ اینکه زندگیاش را خودش بسازد، نه اینکه منتظر کمک دیگران بماند.
در آغاز راه، حتی پیدا کردن نیروی کار قابل اعتماد هم برایش دشوار بود. برخی همکاریها دوام نداشت و حتی به گفته خودش، گاهی خسارتهایی به کارگاه وارد میشد. درست در همان روزهای سخت بود که خانواده، بیآنکه تجربهای در نجاری داشته باشند، وارد میدان شدند.
آزادی با لبخند از پدر و مادرش یاد میکند؛ مادری که سالها در آموزش و پرورش تدریس کرده و امروز بازنشسته است و پدری که سالها شغل آزاد داشته است.
او ادامه میدهد: پدر و مادرم هیچوقت نجار نبودند، اما وقتی دیدند شرایط سخت شده، کنارم ایستادند. یاد گرفتند، کمک کردند و هنوز هم همراه من هستند. اگر حمایت آنها نبود، شاید ادامه دادن خیلی سختتر میشد.
حمایت خانواده فقط به حضور در کارگاه محدود نشد. برای تکمیل تجهیزات، خانواده از سرمایه شخصی خود هزینه کردند تا کارگاه سرپا بماند. او در کنار حمایت خانواده، از کمکهای بهزیستی و برخی نهادهای حمایتی نیز قدردانی میکند، اما معتقد است مهمترین حلقه گمشده برای افراد دارای معلولیت، پول نیست.
آزادی میگوید: وام کمک میکند، اما کافی نیست. مشکل اصلی بازار فروش، آموزش، مشاوره و پیدا کردن مشتری است. خیلیها محصول خوبی تولید میکنند، اما چون بازار ندارند، بعد از مدتی کار را رها میکنند.
همین دغدغه باعث شده نگاه او به کارگاهش، فراتر از یک کسبوکار شخصی باشد.کارگاهی که روزی برای اثبات توانایی خودش راهاندازی شد، حالا تا پیش از رکود بازار، برای چند نفر نیز فرصت شغلی ایجاد کرده بود. و تا پیش از کاهش سفارشها، حدود چهار نفر به شکل مستقیم یا پیمانی با این کارگاه همکاری میکردند.
با این حال، هنوز یک حسرت برایش باقی مانده است؛ اینکه نتوانسته از افراد دارای معلولیت در کارگاهش استفاده کند.
او ادامه میدهد: دوست داشتم همکارانم از میان افراد دارای معلولیت باشند، اما شرایط فراهم نشد. بعضی محدودیتها باعث شد نتوانیم آنطور که میخواستیم این ایده را اجرا کنیم.
آزادی معتقد است که بزرگترین مانع پیش روی افراد دارای معلولیت، خود معلولیت نیست؛ بلکه نبود فرصت برابر برای ورود به بازار کار است.
او میگوید: اگر یک فرد دارای معلولیت شغل داشته باشد و درآمد کسب کند، بخش زیادی از مشکلاتش حل میشود. وقتی استقلال مالی داشته باشی، اعتمادبهنفست هم بیشتر میشود و دیگر معلولیت، همه زندگیات نیست.
همین باور، مسیر تازهای را پیش روی او گذاشته است؛ مسیری که دیگر فقط به کارگاه کوچک نجاریاش ختم نمیشود.
این روزها او به همراه گروهی از متخصصان داوطلب از شهرهای مختلف کشور، در حال طراحی یک فروشگاه اینترنتی با نام نقش امید است؛ بستری که قرار است محصولات تولیدی افراد دارای معلولیت را به بازار معرفی کند.
آزادی درباره این ایده میگوید: هدفم از اول فقط بزرگ کردن کارگاه خودم نبود. دوست دارم افراد دارای معلولیت بتوانند محصولشان را بفروشند، دیده شوند و درآمد داشته باشند. خیلی از آنها توانایی دارند، اما کسی آنها را به بازار وصل نکرده است.
او ادامه میدهد: گروهی از برنامهنویسان، طراحان گرافیک و فعالان حوزه فناوری، برای راهاندازی این پلتفرم اعلام همکاری کردهاند.
با وجود همه این تلاشها، وقتی صحبت از افراد دارای معلولیت میشود، علی آزادی بیش از هر چیز از نگاه جامعه گلایه دارد؛ نگاهی که به اعتقاد او، سالهاست میان ترحم و بیتوجهی سرگردان مانده و هنوز فرصت برابر را به رسمیت نشناخته است.
او میگوید: بزرگترین مشکل افراد دارای معلولیت، فقط پول نیست. مشکل این است که جامعه هنوز ما را نمیشناسد. خیلیها فکر میکنند اگر کمکی کنند یا صدقهای بدهند، وظیفهشان را انجام دادهاند؛ در حالی که ما بیشتر از کمک مالی، به فرصت نیاز داریم.
این جوان تویسرکانی معتقد است که بسیاری از افراد دارای معلولیت، نه به دلیل ناتوانی، بلکه به خاطر نبود بستر مناسب، سالهاست خانهنشین شدهاند. خیلیهایشان افسرده شدهاند، و بسیاری امیدشان را از دست دادهاند، نه چون نمیتوانند، بلکه چون کسی برای تواناییهایشان برنامهای نداشته است. اگر بازار فروش، آموزش و حمایت واقعی وجود داشته باشد، خیلی از این افراد میتوانند مثل هر شهروند دیگری کار کنند و درآمد داشته باشند.شاید همین نگاه باعث شده باشد که آزادی، موفقیت را نه در بزرگتر شدن کارگاهش، بلکه در تغییر نگاه جامعه تعریف کند.
او از آیندهای حرف میزند که در آن، افراد دارای معلولیت برای دیده شدن، مجبور نباشند ابتدا درباره محدودیتهایشان توضیح بدهند.
آزادی اضافه میکند: دوست دارم روزی برسد که وقتی یک فرد دارای معلولیت کاری انجام میدهد، همه اول کیفیت کارش را ببینند، نه معلولیتش را.
در تمام مدت گفتوگو، کمتر پیش میآید از سختیهای شخصیاش حرف بزند. بیشتر دغدغهاش کسانی هستند که هنوز فرصت شروع پیدا نکردهاند.
شاید به همین دلیل است که وقتی از او میپرسم اگر به جوانی که تازه با معلولیت روبهرو شده و احساس میکند همه راهها به رویش بسته شده است، بخواهد حرفی بزند، چند لحظه سکوت میکند.
برخلاف بسیاری از جملههای انگیزشی که این روزها در شبکههای اجتماعی دست به دست میشود، او حاضر نیست نسخهای ساده برای زندگی دیگران بپیچد.
این جوان باانگیزه تویسرکانی میگوید: دوست ندارم حرفی بزنم که فقط قشنگ باشد. هر آدمی شرایط خودش را دارد. من فقط میتوانم بگویم اگر کسی خودش بخواهد بجنگد، نباید تسلیم شود. راه سخت است، اما باید خودش تصمیم بگیرد که ادامه بدهد.
شاید همین صداقت، شخصیت علی آزادی را متفاوت میکند؛ مردی که از همان روز نخست حادثه، به جای آنکه درگیر پرسش "چرا من؟" شود، دنبال پاسخ یک سؤال دیگر رفت؛ «از امروز چه کار میتوانم بکنم؟»
حالا نزدیک به پنج سال از روزی میگذرد که درِ کارگاه کوچک نجاریاش را باز کرد. امروز هنوز هم بوی چوب در آن پیچیده است، هنوز هم صدای اره و رنده از پشت در شنیده میشود و هنوز هم مردی میان آن همه صدا ایستاده که دنیا را جور دیگری میشناسد.
او شاید نتواند رگههای چوب گردو را ببیند، اما پیش از آنکه اولین برش روی الوار بنشیند، تصویر نهایی محصول را در ذهنش میسازد؛ همانطور که سالها پیش، تصویری از آینده خودش ساخت؛ آیندهای که خیلیها باورش نداشتند، اما او با سماجت، پشتکار و امید، آن را ذرهذره تراشید.
به گزارش ایسنا، در کارگاه علی آزادی، محصول نهایی فقط یک تختهنرد، یک جعبه چوبی یا یک وسیله دکوری نیست؛ آنچه هر روز میان بوی چوب و صدای دستگاهها ساخته میشود، روایتی است از انسانی که اجازه نداد تاریکی، رؤیاهایش را خاموش کند و حالا میخواهد نور این امید را به زندگی دیگر افراد دارای معلولیت هم برساند.
انتهای پیام

