جمعه ۹ مرداد ۱۴۰۵ | ۱۵:۵۶
انتشار زندگی خودنوشت محمود درویش

انتشار زندگی خودنوشت محمود درویش

زندگینامه خودنوشت محمود درویش - شاعر پرآوازه خاورمیانه‌ای - در کتاب «از بوسه‌ای آغاز شدیم» با ترجمه یدالله گودرزی منتشر شده است.

به گزارش ایسنا، در معرفی این کتاب که در نشر «گویا» منتشر شده است، می‌خوانیم: «محمود درویش اهل زندگینامه نوشتن نبود و به این قضیه چندان روی خوش نشان نمی‌داد. آنچه در پی می‌آید تنها خودنوشتی است که از او به جا مانده و در آن درباره زندگی، برخی از دوره‌ها و مراحل مهم زندگی‌اش توضیح می‌دهد.

محمود درویش در ۱۹۴۱/۳/۱۳ در روستای فلسطینی «البروه» در الجلیل، شرق ساحل عکا زاده شد. او در سال ۱۹۴۷ در سن شش سالگی با خانواده‌اش زیر صدای بمب‌ها از روستای «بروه» رانده شد و پس از ویران شدن شهرها و روستاها، خود را با هزاران پناهجوی فلسطینی در جنوب لبنان یافت.

«نخستین روستایی که در آن می‌زیستم و به یاد می‌آورم «رمیش» است. پس از آن در «جزین» ساکن شدیم، جایی که در زمستانش برف بارید. در این منطقه برای نخستین بار آبشاری بزرگ دیدم.

سپس به «ناعمه» در نزدیکی «دامور» رفتیم. دامور را در آن زمان به خوبی در یاد دارم، حافظه‌ام قوی بود و چشمانم هنوز این صحنه‌ها را به یاد دارند.

ما منتظر بودیم جنگ پایان پذیرد تا بتوانیم به روستاهایمان برگردیم، اما پدربزرگ و پدرم می‌دانستند که موضوع تمام شده است. ما با راهنمایی یک بلد که راه‌های پنهان شمالِ الجلیل را می‌شناخت، برگشتیم. همراه دوستانمان بودیم تا آن که آگاه شدیم روستای بروه دیگر وجود خارجی ندارد!»

خانواده درویش روستای خود را ویران شده یافتند و جای آن را موشاو (کشتزار اسرائیلی) و کیبوتص (خانه‌های دسته‌جمعی یهودی) گرفته بود.

«بازگشت به محلِ تولد ناشدنی بود. مجبور شدیم به عنوان پناهنده در روستای دیگری به نام «دیرالاسد» زندگی کنیم. ما را پناهنده می‌نامیدند و دریافت کارت اقامت بسیار دشوار بود؛ زیرا ما را غیر قانونی می‌گفتند. هنگامی که ثبت نام جمعیت انجام شد ما غایب بودیم. نام ما در قانون اسرائیل «حاضرانِ غایب» بود! یعنی حضور فیزیکی داریم اما بدون مدارک قانونی هستیم. زمین‌های ما مصادره شد و ما به شکل پناهنده درآمدیم.»

محمود پس از رفتن خانواده به روستای دیگری به نام «الجدیده»، در حیفا زندگی و آنجا خانه‌ای دست و پا کرد.

«۱۰ سال در حیفا زندگی کردم و تحصیلات دبیرستانم را در آنجا به پایان رساندم. سپس در روزنامه «الاتحاد» مشغول به کار شدم. ۱۰ سال از حیفا خروج ممنوع بودم. بودن من در حیفا اقامت اجباری بود، سپس برگه‌ هویت خود را گرفتیم که اول قرمز بود، بعد آبی شد. از سال ۱۹۶۷ تا ۱۹۷۰ نمی‌توانستم خانه را ترک کنم و پلیس حق داشت شب‌ها برای بررسی حضور من به خانه بیاید. هر سال هم مدتی بدون محاکمه دستگیر و زندانی می‌شدم. سپس مجبور شدم از حیفا بیرون بزنم.»

محمود درویش به عضویت حزب کمونیست درآمد و در روزنامه‌های «الاتحاد» و «الجدید» کار می‌کرد. کم‌کم سردبیر آنها شد. او متهم به فعالیت علیه دولت اسرائیل بود و پنج بار دستگیر و اخراج شد و مقررات حبس خانگی برای او به کار رفت.

درویش برای زندگینامه‌ی خود نظر ویژه‌ای داشت. او بر آن بود که نخست اینکه آنچه درباره‌ من به خواننده مربوط می‌شود در شعرها آمده است. این موضوع اشاره به زبانزدی است که می‌گوید: «هر شعر غنایی یک اتوبیوگرافی یا زندگی‌نامه است.»

سخنی نیز وجود دارد که مخاطب برای دریافتِ شعر شاعر، نیاز به دانستن زندگی‌نامه او ندارد.

دوم آنکه او باور داشت که: «زندگینامه‌ من معمولی است و رخدادهای ویژه‌ای ندارد. من به نوشتن بیوگرافی فکر نکرده‌ام. شکایت بیش از حد از زندگی و مشکلات شخصی را هم خوش نمی‌دارم و درباره‌ خودم نیز نمی‌خواهم بزرگنمایی کنم زیرا زندگینامه‌نویسی گاه به خودستایی منجر می‌شود.

مطالبی درباره زندگی‌ام در کتاب‌های نثر مانند «روزانه‌های اندوه عادی» و «حافظه‌ای برای فراموشی» نوشته‌ام، به ویژه درباره‌ کودکی و دوران نکبت(۱۵ مه ۱۹۴۸)»

ایستگاه مسکو

درویش سال ۱۹۷۰ برای تحصیل به اتحاد جماهیر شوروی رفت. او می‌گوید: «این نخستین سفر من به بیرون از فلسطین بود. من دانشجوی موسسه علوم اجتماعی بودم اما آنجا خانه‌ای به معنای واقعی نداشتم. اتاقی در ساختمانی دانشگاهی بود که درآنجا می زیستم.

من در مسکو یک سال زندگی کردم و این نخستین برخورد من با جهان خارج به شمار می‌رفت. من پیشتر کوشیده بودم به پاریس سفر کنم اما مقامات فرانسوی در سال ۱۹۶۸ از ورود من به خاکشان جلوگیری کردند. من مدتی مدرکی اسرائیلی داشتم اما ملیت در آن مشخص نشده بود. پلیس امنیت فرانسوی با پیچیدگی‌های موضوع فلسطین آشنا نبود؛ چگونه یک مدرک دارم که ملیتم در آن ذکر نشده و اصرار دارم بگویم فلسطینی هستم؟!

مرا ساعت‌ها در فرودگاه نگه داشتند سپس به سرزمین اشغالی برگرداندند.

مسکو اولین شهر اروپایی و نخستین شهر بزرگی بود که در آن زیستم. طبعاً بناهای سترگ، رودخانه‌ها، موزه‌ها و نمایشخانه‌هایش را کشف کردم. واکنشِ یک دانشجوی جوان را که از محل زندگی محاصره شده به یک کلانشهر عظیم می‌رود، تصور کنید.

برای راه افتادن کارهای شخصی‌ام کمی روسی فرا گرفتم اما روبه‌رو شدن روزانه‌ من با مشکلات روس‌ها باعث شد، اندیشه‌ «بهشت فقرا» که می‌گفتند مسکو است از ذهنم دور شده و رنگ ببازد.

آنجا را هرگز آن‌گونه که به ما گفته بودند، بهشت فقرا نیافتم. آرمان کمونیسم در چشم‌انداز من فرو ریخت اما باورم به سوسیالیسم را از دست ندادم. میان آنچه دیده بودم و آنچه رسانه‌های شوروی می‌گفتند، تناقض زیادی وجود داشت. در واقع در زندگی مردم محرومیت، تنگدستی و ترس زیادی به چشم می‌خورد. چیزی که بیشتر از همه مرا درباره مردم شوکه کرد، ترس بود. هنگامی که با آنها گپ می‌زدم احساس می‌کردم آنها پنهانی حرف می‌زنند. علاوه بر این ترس حس می‌کردم دولت در همه جا حضور دارد. این همان چیزی بود که شهر مسکو را در نگاه من از یک شهر نمونه به شهری معمولی تبدیل کرد.»

ایستگاه قاهره ۱۹۷۲

درویش از قاهره دومین ایستگاه خود پس از بیرون رفتن از میهن می‌گوید: «ورود به قاهره یکی از مهم‌ترین رویدادهای زندگی فردی من بود. در قاهره تصمیم من برای ماندن خارج از کشور و بازنگشتن تثبیت شد و این تصمیمی آسان نبود. از خواب بیدار می‌شوم اما بودن در جای ناشناخته حس نامطمئنی به من می‌دهد. پنجره را باز می‌کنم و با دیدن رود نیل مطمئن می‌شوم در قاهره هستم.

دغدغه‌ها و وسواس‌های زیادی داشتم اما حضور در یک کشور عربی که نام خیابان‌هایش عربی بود و مردم آنجا عربی گپ می‌زدند، برایم جذاب می‌کرد و بیشتر از این، آنکه دریافتم در سرزمین متن‌های ادبیات هستم که پیش‌تر آنها را خوانده و تحسین کرده‌ام. من یکی از اعضای فرهنگ مصری و ادبیات مصر شدم؛ این گونه با نویسندگانی آشنا شدم که آثارشان را خوانده بودم و به گونه‌ای پدران معنوی و ادبی من محسوب می‌شدند. با عبدالحلیم حافظ، عبدالوهاب و دیگران دیدار کردم و با نویسندگان بزرگی چون نجیب محفوظ، یوسف ادریس و توفیق‌الحکیم آشنا شدم اما با وجود علاقه‌ فراوان نتوانستم با ام کلثوم و طاها حسین دیداری داشته باشم. محمدحسنین هیکل با علاقمندی مرا در کانون نویسندگان الاهرام عضو کرد. دفتر من در طبقه‌ ششم ساختمانی بود که دفتر توفیق حکیم، نجیب محفوظ، یوسف ادریس و بنت الشاطی قرار داشت. توفیق دفتر جداگانه داشت اما بقیه در یک دفتر کار می‌کردند. دوستیِ ژرفی میان من با محفوظ و ادریس، دو شخصیت متناقض برقرار شد.

محفوظ فردی دقیق و وقت‌شناس بود. سرِ ساعت می‌آمد و سرِ ساعت می‌رفت. هنگامی که از او پرسیدم:

- آیا یک فنجان قهوه می‌خواهی؟

استاد نجیب پیش از پاسخ دادن به ساعتش نگاه کرد، ببیند آیا زمان قهوه رسیده است یا نه.

اما یوسف ادریس آدم باهوشی بود که زندگیِ آشفته‌ای داشت. در قاهره با شاعرانی که دوستشان داشتم، رفیق شدم. صلاح عبدالصبور، احمد حجازی و امل دنقل، آنها از دوستانِ به راستی صمیمی من بودند.

با شاعران و نویسندگانی که دوست داشتم نزدیک شدیم. قاهره یکی از مهم‌ترین ایستگاه‌های زندگی من بود. در قاهره یک دگرگونی در شعر من پدید آمد که به منزله یک نقطه عطف به شمار می‌آید. هنگامی که در سرزمین‌های اشغالی بودم به عنوان شاعر مقاومت شناخته می‌شدم. پس از شکست ۱۹۶۷ جهان عرب هر شعر و ادبیاتی که از فلسطین بیرون می آمد خواه ضعیف و خواه برجسته تحسین می‌کرد. عرب‌ها دریافتند که در فلسطین اشغالی افرادی ثابت قدم وجود دارند که برای حقوق و هویت خود پایداری می‌کنند.

از سروده‌های مهمی که در قاهره نوشته‌ام این چامه است:

 «سرحان در کافه‌تریا قهوه می‌نوشد»

آن را در روزنامه‌ی الاهرام و در کتاب «دوستت دارم یا ندارم» چاپ کردم.»

ایستگاه بیروت

پس از قاهره یک‌راست به بیروت رفتم، از سال ۱۹۷۳ تا ۱۹۸۲ در آنجا زندگی کردم. هنوز هم دلتنگی‌ام را برای بیروت به دوش می‌کشم. من یک بیماریِ زیبا دارم به نام «دلتنگیِ همیشگیِ بیروت»! دلایلش را نمی‌دانم چیست!

می‌دانم لبنانی‌ها دوست ندارند شهر خود را این‌گونه تعریف کنند اما بیروت براستی جایگاه ویژه‌ای در قلب من دارد. از بدشانسی من پس از چند سال زندگی در بیروت که پر از رخدادهای ادبی و اندیشگی و سیاسی و همزیستی بود جنگ آغاز شد و برآنم که کار شعری من در آن زمان دچار لَنگی گشت.

 به باورم زیباترین چیزی که نوشتم این مجموعه شعر است: «این تصویر اوست و این خودکشی عاشق است». اما پس از آغاز جنگ، خون و بمباران و مرگ و بیزاری و کشتار رخ داد و این‌ها بر بیروت سیطره یافت و اوضاع را بر هم زد. چند تن از دوستانم در آنجا درگذشتند و من مجبور شدم برای سوگ آنها عزاداری کنم. نخستین کسی که از دست دادم، «غسان کنفانی» بود. باورم این بود که جنگ داخلی لبنان بسیاری از پروژه‌های فرهنگی و اندیشه‌ای را در بیروت ناتمام گذاشت و مردم را به چند دسته تقسیم کرد...

 حضور ما در لبنان جنبه‌های مثبتی نیز در پی خود داشت؛ از جمله اداره‌ی مجله «امور فلسطین» و «الکرمل» و .... می‌دانستم که حضورم در لبنان به درازا خواهد کشید و احساس راحتی داشتم؛ زیرا حضورم قانونی بود. اگر این قضیه حالتی اجباری پیدا می‌کرد و خلاف خواسته‌های لبنانی‌ها بود طبعاً مرا نیز آزار می‌داد. هنگامی که رهبری فلسطین و رزمندگان فلسطینی آنجا را ترک کردند من در بیروت ماندم.

چند ماه دیگر آنجا بودم. انتظار نداشتم اسرائیل بیروت را اشغال کند و رفتن با کِشتی از آنجا برای من معنایی نداشت. من در منطقه الحمرا زندگی می‌کردم و یک روز پگاه برای خرید نان از خانه بیرون رفتم؛ ناگهان روبه‌رویم یک تانک غول‌پیکر اسرائیلی دیدم. اسرائیل بی‌آنکه اعلام کند وارد بیروت شده بود.

 در این هنگام خودم را تنها یافتم. در خیابان‌ها سرگردان بودم و چیزی نمی‌دیدم جز تانک سربازان اسرائیلی و مردان نقاب‌دار.

روزهای سختی بود و نمی‌دانستم کجا بخوابم. در رستوران می‌خوابیدم و با همسایه‌ها تماس می‌گرفتم، ببینم درباره‌ من پرس‌وجویی از طرف سربازان شده یا خیر. مدتی بعد فاجعه بزرگ صبرا و شتیلا رخ داد. احساس کردم ماندن من گونه‌ای بیهودگی است. با سفیر لیبی در بیروت تماس گرفتم و به وسیله‌ او توانستم از لبنان خارج شوم و به سوریه بروم. پس از یک هفته دمشق را به مقصد تونس ترک کردم.

ایستگاه تونس/پاریس

«در این اوان رئیس یاسرعرفات و برادران را در صحنه‌ای غم‌انگیز دیدم. انقلاب فلسطین در هتلی در ساحل دریا سکنا گزیده بود. صحنه‌ دردناکی بود و می‌شد از آن رُمانی نوشت، اما عرفات به سرعت سازمان خود را بازسازی کرد و به من گفت: انتشار کرمل را ادامه بده، این نشریه از نظر فرهنگی برای ما بسیار اهمیت دارد. گفتم کجا منتشرش کنم؟ گفت: هرجا که می‌خواهی در لندن، پاریس، قبرس. برای گرفتن مجوز به قبرس رفتم. کرمل در قبرس منتشر شد و من آن را در پاریس کامل می‌کردم و در نیکوزیا به چاپ می‌رساندم. همکار برجسته من در این کار سلیم برکات بود.»

درویش ده سال به شکل متناوب در پاریس بود، زیرا دائم به سفر می‌رفت و همچنان به سازمان آزادی‌بخش فلسطین نزدیک بود. درویش اقامت خود را در پاریس چنین توصیف می‌کند: «نمی‌دانم. پاریس بیشتر یک ایستگاه بود تا اقامتگاه، اما می‌دانم که تولد واقعیِ شعری من در پاریس رخ داد. دوره ادبی ممتازی در آنجا داشتم و فرصتی پیدا کردم برای تأمل و دقت در میهن و جهان و همه چیز از راه دور. پاریس از نظر زیباشناختی نیز به شما کمک کرده و خلاقیت شما را تحریک می‌کند. زیبایی موج می‌زند و حتی آب و هوایش نیز زیباست. در پاریس با نویسندگان برجسته‌ی دنیا دوستی کردم و فرصت‌هایی برای مطالعه و کمال شعری به دست آوردم.

بیشتر کارهای تازه‌ام را در پاریس نوشتم. در آنجا متن اعلامیه دولت فلسطین را نیز نگاشتم. نوشتارهای پُرشماری را پدید آوردم و برای مجله «روز هفتم» هر هفته مقاله‌ای به رشته تحریر درآوردم.»

امّان/ رام‌الله

«پس از اینکه توانستم به بخشی از فلسطین نه به بخشی شخصی بلکه به قسمتی از یک سرزمین فراگیر برگردم مدتی در برابر گزینه‌ بازگشت توقف کردم. احساس نمودم وظیفه ملی و اخلاقی است که در تبعید نمانم و برگردم.»

محمود درویش برگشت و میان رام‌الله و امّان در آمد و رفت بود تا بتواند هم وظیفه ملی‌اش را انجام دهد و هم به کوشش‌های ادبی‌اش برسد. در رام‌الله به انتشار نشریه کرمل هم نظارت داشت. او در امان نیز به شدت کار می‌کرد و مجموعه‌ای از بهترین آثارش را پدید آورد، مانند «دیوارنگاره»، «حالت محاصره»، «برای کاری که کرده‌ای پوزش مخواه»، «مانند شکوفه بادام یا دورتر»، «در حضورِ نبودن!» و «اثر پروانه‌ای».

خانه

خانه برای محمود درویش فلسفه ویژه‌ای دارد؛ همان‌گونه که می‌گوید: «خانه برای من به معنای نشستن با خود، با کتاب، با موسیقی و با کاغذ سفید است. خانه، بیشتر مانندِ اتاقی است برای گوش دادن به فضای درونی و کوشش برای بهره گیریِ  بهتر از زمان.

در ۶۰ سالگی آدمی درمی‌یابد که وقتِ زیادی برایش به جا نمانده است. من شخصاً اعتراف می‌کنم که زمان زیادی را برای چیزهایی که هوده و فایده‌ای نداشت تلف کردم، در سفرهایم، در روابطم و... . اکنون شیفته‌ام از زمان خود برای آنچه فکر می‌کنم بهترین است، استفاده کنم:

نوشتن و خواندن.

خیلی‌ها از تنهایی شکایت دارند اما من به تنهایی معتاد هستم آن را بزرگ کرده‌ام و با آن دوستیِ صمیمانه دارم! انزوا یکی از آزمون‌های بزرگ تواناییِ فرد برای همراهی با جمع است. پس زدنِ نگرانی نیز توانمندیِ روحی فوق العاده‌ای است. من احساس می‌کنم اگر تنهایی را از دست بدهم، خودم را گم می‌کنم، من مشتاق ماندن در این تنهایی هستم و این به معنای بریدگی از زندگی، واقعیت و مردم نیست.

من وقتم را به گونه‌ای ساماندهی می‌کنم که به من اجازه نمی‌دهد درگیر روابطی شوم که ممکن است همه آنها مفید نباشند.

هنگامی که خارج از کشور بودم، می‌اندیشیدم جاده به خانه منتهی می‌شود و آن خانه زیباتر از راهِ خانه خواهد بود. اما وقتی برگشتم به جایی که خانه نام دارد، اما خانه واقعی نیست این جمله را عوض کردم و گفتم:

راهِ خانه هنوز از خانه زیباتر است؛ زیرا رویا هنوز زیباتر و روشن‌تر از واقعیتی است که رویا از آن کوچ کرده است!

رویا اکنون یتیم است. پس از حرفم برگشتم و گفتم: راه، بر خانه برتری دارد.

عشقِ نیرومندِ من به خانه، در تبعید یا در دیاسپورا (جوامع دور از میهن) رشد کرد. وقتی در خانه هستید، خانه را بزرگ نمی‌دارید و اهمیت و صمیمیتِ آن را احساس نمی‌کنید، اما وقتی از خانه محروم می‌شوید سراپای وجودتان آرزو و اشتیاق می‌شود برای رسیدن به خانه، انگار ایستگاهِ پایانی و هدفِ نهاییِ تمامِ سفر است.

این تبعید بود که مفهومِ خانه و میهن را در من ژرفا بخشید، زیرا تبعید، نقطه مقابل آن دو بود.»

آیین نوشتن

درویش آیین و آدابِ روزانه‌ای داشت و دوست نمی‌داشت کسی آنها را زیر پا بگذارد؛ به ویژه هنگام خواندن و نوشتن. او به تنهایی در آپارتمان خود می‌زیست؛ زیرا پیش‌تر دوبار ازدواج کرده بود و با رضایت دوطرفه این پیوندها به جدایی پایان یافته بودند. کسی پیشش نبود؛ مگر گاهی افرادی استثنایی به او سر می‌زدند. او معمولاً زودتر از دوازده شب به رختخواب می‌رفت و حوالی هشت صبح برمی‌خاست و شروع به اصلاح، حمام و نوشیدنِ قهوه می‌کرد؛ سپس بهترین جامه‌ها و کفش‌هایش را می‌پوشید، انگار می‌خواهد به یک دیدار رسمی برود.

پشت میز می‌نشست و منتظر فرشته الهام می‌ماند و این گونه فضا را برای نوشتن آماده می‌ساخت. گاهی می‌نوشت گاهی نه؛ اما این حال و هوا برایش مقدس بود. آپارتمان او سه کلید داشت. او می‌ترسید در تنهایی بمیرد، بی‌آنکه کسی آگاهی یابد.

می‌گفت: «۶] عدد ترسناکی است، ببین پس از آن‌چه خواهد شد!»

درویش می‌گفت. او می‌ترسید تنها بمیرد، همان‌گونه که برای معین بسیسو اتفاق افتاد.

قمارباز و سرگرمی‌هایش!

محمود درویش بیشتر وقت‌ها مشغول نوشتن و خواندن بود. او به زبان‌های انگلیسی، فرانسوی و عبری نیز حرف می‌زد و شیفته موسیقی کلاسیک و بزرگانی چون بتهوون و چایکوفسکی بود. معمولا هنگام نوشتن به موسیقی گوش می‌داد و مجموعه بزرگی از نوار و سی‌دی داشت. وی شیفته گوش دادن به عبدالوهاب، ام کلثوم و عبدالحلیم حافظ بود. مجموعه‌های تاریخی را تماشا می‌کرد، سرگرمی‌اش نیز تخته نرد بود که گاه کودکانه جیغ می‌زد و خودش را در آن غرق می‌کرد.

جهان قهوه

دوستان نزدیک درویش می‌گویند، او خودش برای آنها قهوه می‌ساخت و در آن حرفه‌ای بود و نوآوری می‌کرد. او نمی‌خواست دیگری این کار را انجام دهد، اصرار داشت با دستان خودش قهوه درست کند و دیدارکنندگان را با این نوشیدنی پذیرا شود. او خاطراتش را در بیروت زیر موج گلوله‌ها در آپارتمانش بازمی‌گوید که می‌کوشید قهوه را دم بیاورد و برای ساخت آن خطر کند.

درویش در سروده‌های بسیاری به قهوه اشاره کرده است و از خاطرات زندانش برای قهوه درست کردن در کتاب‌هایش آورده است.

علاوه بر این محمود درویش آشپزی ماهر نیز بود و در پخت انواع غذاها و گزینش مواد و گوشت و چگونگی پخت آنها صاحب سلیقه و تبّحر بود.

نزدیکی به جهان درویش

محمود با دوستان مهربان و صمیمی بود و در مقیاسی گسترده‌تر با همه‌ی مردم. او به راستی فروتن و خجالتی بود؛ جمع‌هایی راکه بیش از ۶ نفر حضور داشتند، دوست نمی‌داشت. در زندگی، خوردن و آشامیدن میانه‌رو بود و یک‌دنده و لجباز نبود و رواداری از ویژگی‌هایش به شمار می‌رفت. درویش با کسی دشمنی نمی‌ورزید و به ندرت از شاعری یا دیگری انتقاد می‌کرد. بخشنده بود و از کلاس گذاشتن یا گردش در خیابان‌ها و دیدار با طرفدارها ابا داشت. بخش فراوانی از کتاب‌های کتابخانه‌اش را به دیگران بخشید انگار خوش نمی‌داشت بیش از صد جلد کتاب در کتابخانه‌اش باشد.

درویش از سوی سران کشورها و برخی پادشاهان و روسا مورد استقبال واقع شد؛ از جمله ملکه هلند، پادشاه مراکش، نخست وزیر فرانسه، رئیس جمهور تونس و... 

درویش شنونده خوبی بود و در انتقال تجربه‌هایش به جوان‌ترها می‌کوشید. او بسیار با حرارت و جذاب شعر می‌خواند و دل‌ها تحت تاثیرِ صدای محزون و نیرومندش قرار می‌گرفتند. وی در سال‌های آخر زندگی‌اش با برگزاری جشن امضا با دانشجویان، جوانان، کارگران و عموم مردم دیدار می‌کرد. در دسامبر ۲۰۰۵ بیش از۱۲۰۰ نفر در جشن امضای او شرکت کردند.

واپسین جشن امضای او ۲۳ فوریه ۲۰۰۸ برپا شد و در همین سال بیش از هزار جلد از آثار خود را در کتابخانه‌های عمومی توزیع کرد.

درویش برای تأسیس سازمان نویسندگان فلسطینی بسیار کوشید و مجله الکرمل را راه اندازی کرد. او ایده‌های بزرگی در سر داشت اما مرگ، همزادِ همه آدمیان، سایه به سایه‌اش می‌آمد از این رو درویش مسابقه‌ای را با آن آغاز کرد، بلکه بتواند کارهای بیشتری را به سرانجام و فرجام برساند.

او جوایز متعددی برنده شد. فراموش نمی‌کرد که یک پناهنده است و عمری را در راستای دفاع از داد و آزادی و سربلندی و ستیز با ستم و بردگی گذراند، سلاح او در این نبرد بی‌پایان شعر بود.

آخرین سفر او، یکشنبه ۲۷ جولای ۲۰۰۸ به آمریکا برای انجام جراحی رخ داد و دستمزد کارگر فیلیپینی و نگهبان مصری ساختمان را پرداخت کرد و به آنها فهماند که احتمالا دیگر برنمی‌گردد.

وی در روز شنبه نهم اوت ۲۰۰۸ پس از انجام عمل باز در مرکز پزشکی هیوستون آمریکا در ۶۷ سالگی به کما رفت و دیگر بازنگشت.

برای او سه روز عزای عمومی اعلام شد و پیکرش به عنوان رهبری ادبی و «عاشقی از فلسطین» در رام‌الله به خاک سپرده شد.

مرکزی فرهنگی و موزه‌ای به نام او در فلسطین برپا شده است و خیابانی در پاریس نام وی را بر خود دارد. سال ۱۹۹۸ از دانشگاهی در بلژیک دکترای افتخاری دریافت کرد. بیش از ۳۰ جایزه منطقه‌ای و جهانی در سراسر عمر وی به او تعلق گرفت از جمله: جایزه لوتوس در هند ۱۹۶۹ ، جایزه مدیترانه پالرموی ایتالیا ۱۹۸۰ ، جایزه جهانی ابن سینا در شوروی سال ۱۹۸۱ ، جایزه شاعران برای صلح ایتالیا ۱۹۸۷ ،گواهی افتخار دانشگاه شیلی ۱۹۹۰ ، نشان ملی فرانسه با درجه شوالیه ۱۹۹۷ ، جایزه ادبیات وزارت فرهنگ فرانسه ۱۹۹۷ ، جایزه آزادی بنیاد لانان فلادلفیا ۲۰۰۱ ، جایزه پادشاه شعر مقدونیه ۲۰۰۷ ، جایزه قاهره برای خلاقیت ۲۰۰۷ ، جایزه ناظم حکمت، نشان شهر بیت المقدس و انتشار تمبر با فرتور محمود درویش ۲۰۰۸.

از محمود درویش ۲۶ مجموعه شعر و ۱۱ کتاب نثر منتشر و آثارش تاکنون به بیش از ۲۲ زبان در جهان ترجمه شده است. کتاب «از بوسه‌ای آغاز شدیم» مجموعه مفصلی از سروده‌های محمود درویش است که تقدیم دوستداران و علاقمندان این شاعر می‌شود.

خانم صدیقی//انتشار زندگی خودنوشت محمود درویش

شعری از این کتاب:

و می‌پرسی: معنیِ واژه‌ی وطن چیست؟

می‌گویند: خانه است، درختِ توت، لانه‌ی مرغ،

کندوی زنبور، بوی نان

و بهشتِ اول.

می‌پرسی: چگونه این واژه‌ی سه حرفی

همه‌ی این‌ها را درخود جای داده است

اما برای ما تنگ است؟؟!

انتهای پیام 

# فرهنگی و هنری

آخرین اخبار فرهنگی و هنری