آنچه ما را به میدان میکشاند، نه چشمداشت و منفعت شخصی، بلکه عشق به کار، تعهد به مردم و باور به رسالتی است که بر دوش گرفتهایم. گاهی خستگی و اضطراب را میان سطرهای خبری جا میگذاریم و گاهی از آسودگی خود میگذریم تا روایتگر رنج، تلاش، امید و ایستادگی دیگران باشیم.
اشکها را پاک کردیم و دوباره نوشتیم
در جنگ اخیر، من نه فقط به عنوان یک خبرنگار، بلکه به عنوان یک شاهد، تلاش و خستگیناپذیری همکارانم را با چشم دیدم، روزهایی که همه در کنار هم بودیم تا حتی یک خبر اشتباه به مردم نرسد و روایتها، دقیق و درست به دست مخاطب برسد. هرکس هرآنچه در توان داشت، به میدان آورد، یکی با فیلم و تصویر، دیگری با قلم و نوشتن، یکی با دوربین عکاسی و دیگری با حضور در مناطق مورد اصابت و ثبت لحظههایی که شاید دیدنشان برای هر انسانی آسان نبود.
در بسیاری از صحنهها گریه کردیم و در بسیاری دیگر، از اینکه اتفاقی برای کسی نیفتاده بود، از ته دل خوشحال شدیم. گاهی اشکهایمان را پاک کردیم و دوباره پشت میز کار، دوربین یا تلفن همراهمان نشستیم و ادامه دادیم، چون میدانستیم فرصت برای درنگ نیست. خسته بودیم، بسیار خسته، و گوشهای از قلبمان برای کودکان این سرزمین درد میکرد، اما باید صبر میکردیم، خودمان را جمع میکردیم و محکم میایستادیم، مبادا دشمن این میدان را خالی ببیند و از لحظهای غفلت، برای ضربه زدن به مردم و روحیه جامعه سوءاستفاده کند.
در آن روزها، فقط خبرنگار نبودیم، روایتگر دلهای شکسته مادران شهدا و همسرانی بودیم که عزیزترینهایشان را از دست داده بودند. پای حرفهایشان نشستیم، بغض کردیم و همراهشان گریه کردیم. از آنها دعای خیر شنیدیم و هر مادر و هر همسری، حرفی برای همیشه در ذهن و قلبمان به یادگار گذاشت. بعضی لحظهها را شاید نتوان در قاب دوربین یا در چند سطر خبر جای داد، لحظههایی که فقط باید آنها را زندگی کرده باشی تا بدانی چه سنگینی و چه عظمتی داشتند. میدانم که تا عمر داریم، آن لحظات را فراموش نخواهیم کرد.
ماه رمضان بود، اما جنگ، ساعت و تقویم نمیشناخت. افطارهایمان گاهی در خیابانهای شهر رقم میخورد، همانجا که برای پوشش خبر در رفتوآمد بودیم. گاهی هم چند ساعت از افطار گذشته بود و هنوز چیزی نخورده بودیم. شاید برای چند ساعت استراحت به خانه برمیگشتیم، اما دوباره باید راهی میشدیم. نه از این سختیها منتی داریم و نه آن را فداکاری بزرگی برای خودمان میدانیم، ما برای ایران و مردممان کار کردیم و میکنیم و هیچوقت از رسالتی که بر عهده گرفتهایم، پا پس نمیکشیم.
من، در میان همکارانم، شاید از همه کمتجربهتر بودم، اما بودن در کنار آنها برایم به اندازه سالها تجربه، درس داشت. از هرکدامشان چیزی آموختم، از صبوری، دقت، مسئولیتپذیری و شجاعتشان. تلاش بیدریغشان را از نزدیک دیدم و شاهد بودم که هیچکدام خستگی نمیشناختند. حتی وقتی توانشان تحلیل میرفت، باز هم کار را رها نمیکردند، گویی چیزی فراتر از خستگی، آنها را سرپا نگه میداشت، تعهد به مردم و باور به رسالت خبرنگاری.
در میان همه این روزها، شاهد خبرنگاری بودم که مادر بود، مادری که گاهی فرزندش را نزد خانواده میگذاشت، گاهی ناچار بود او را با خود همراه کند، اما هیچوقت از پا ننشست. هیچگاه از او یأس و ناامیدی نشنیدم. با وجود تمام مسئولیتهایی که به عنوان مادر و همسر بر دوش داشت، رسالت خبرنگاریاش را نیز با تمام توان و به بهترین شکل انجام داد. او برای من تنها یک همکار نبود، تصویری واقعی از انسانی بود که میان مهر مادری، مسئولیت خانوادگی و تعهد حرفهای، ایستاد و کم نگذاشت.
آن روزها به ما یاد داد که خبرنگاری فقط نوشتن خبر نیست، گاهی یعنی اشکهایت را پاک کنی و دوباره بنویسی، خستگیات را پنهان کنی و دوباره راه بیفتی، دلت برای کودکی بلرزد اما محکم بایستی، پای درد دل مادری بنشینی و با چشمانی خیس، روایتش را به مردم برسانی.
و اگر امروز از آن روزها مینویسیم، برای آن نیست که از خودمان بگوییم، برای این است که بگوییم در روزهایی که همه چیز سخت بود، خبرنگارانی بودند که ماندند، دیدند، شنیدند، ثبت کردند و روایت کردند تا مردم تنها نمانند و حقیقت، بیپناه نماند.
در ادامه این روایت، پای صحبت خبرنگارانی مینشینم که در روزهای جنگ، در متن حوادث و در دل صحنهها حضور داشتند؛ خبرنگارانی که هرکدام روایتی از آن روزهای پرالتهاب، از لحظههای تلخ و شیرین، از اشکها و لبخندها و از ایستادگی در کنار مردم برای گفتن دارند.
بیان واقعیتهای جنگ، مهمترین رسالت خبرنگاران است
رقیه غلامی، مسئول دفتر خبرگزاری بسیج در آذربایجان شرقی در گفتوگو با ایسنا میگوید: بیان واقعیتها یکی از دهها رسالت خبرنگاری است و بیان واقعیت جنگ و در کنار آن، دفاع، مهمترین رسالتی است که هر خبرنگاری بر عهده دارد.
او میافزاید: بیان اینکه جنگ را دشمن بر مردم ما تحمیل کرده و مردم با جان و مال خود برای مقابله با دشمن به دفاع برخاستند، این رسالت را خطیرتر، حساستر و در بسیاری از موارد، بنا بر فرمایش حضرت زینب(س)، زیباتر میکند، چراکه دفاع، انسان را از دایره شخصی خود خارج کرده و او را متعلق به جامعه و همنوعان خود میکند.
غلامی ادامه میدهد: این نکته مهم را در گروههای مختلف جامعه، از امدادگران گرفته تا پزشکان، شاهد بودیم، افرادی که با ایثار و از خودگذشتگی، همراه و همدل نیروهای مسلح شدند تا بتوانند کشور را با چنگ و دندان از دست دشمن حفظ کنند.
او اظهار میکند: امسال با توجه به ابعاد خاص جنگ و شرایط ویژه کشور، دفاع مردم رنگ و بوی دیگری گرفت و مردم برای همراهی رزمندگان خود به میدانهای شهر آمدند و بیرق دفاع را برافراشتند تا به دشمن گوشزد کنند که این کشور، مردمی نستوه و مقاوم دارد.
مسئول دفتر خبرگزاری بسیج در آذربایجان شرقی با بیان اینکه چنین صحنههای زیبایی، کار خبرنگار را در بیان واقعیتها چندین برابر سختتر کرد، میگوید: این دشواری نه از بابت خطر جنگ بود، چراکه خبرنگاران نیز مانند دیگر مردم و رزمندگان، این خطر را به جان خریدند و وارد عرصه کاری خود شدند، بلکه دشواری اصلی در بیان گوشهگوشه این حوادث بود، چراکه گاهی انسان واقعاً کم میآورد که کدام گوشه، کدام صحنه، کدام شهید و کدام جلوه از ایثار مردم را روایت کند.
او ادامه میدهد: خبرنگار باید از جوانی تازهداماد روایت کند که بار سفر بسته و نوعروس خود را به خدا سپرده است، از مادری که تکههای پیکر فرزند خود را همچون شهدای عاشورا به خاک میسپارد، از فرزندانی که هنوز چشمانتظار پدر هستند و یا از مردمی که آستین همت بالا زده و دیگهای صلواتی خود را برای رزمندگان بر روی اجاق گذاشتهاند.
غلامی خاطرنشان میکند: هر گوشه از این واقعیت دفاع، در کنار دیگر تولیدات خبری از جمله گزارش، یادداشت و موضعگیری، کاری ارزشمند و خطیر است و هرچه در این زمینه نوشته و گفته شود، باز هم کم است.
او با تأکید بر اینکه امروز کار رسانهای با دفاع گره خورده است، میگوید: اکنون گفتمان مقاومت را با همین انعکاسها در خیابانها و با گذشت ۱۵۸ روز از جنگ شاهد هستیم.
مسئول دفتر خبرگزاری بسیج در آذربایجان شرقی ابراز امیدواری میکند: در آیندهای نزدیک، نابودی حتمی سردمداران آمریکا و اسرائیل و مزدوران آنها را در داخل کشور به دنیا مخابره کنیم.
روایت خبرنگار دهه هفتادی از جنگ
فائزه زنجانی، خبرنگار خبرگزاری فارس در گفتوگو با ایسنا با اشاره به تجربه خود از جنگ ۱۲ روزه و جنگ رمضان، میگوید: بهعنوان یک خبرنگار دهه هفتادی، تجربهای از دوران دفاع مقدس نداشتم و روایت آن روزها را تنها از زبان پدر و مادرها و در کتابها و مستندها شنیده بودم. جنگ ۱۲ روزه و جنگ رمضان، نخستین تجربه واقعی من از مواجهه با جنگ بود، تجربهای که نه فقط در مسیر حرفهای، بلکه در زندگی شخصیام نیز تأثیر عمیقی گذاشت و نگاه مرا به بسیاری از مسائل تغییر داد.
او ادامه میدهد: پیش از این جنگ، شاید تصور میکردم برخی مردم ایران از جنگ میترسند یا در برابر فشارهای آن عقبنشینی میکنند، اما آنچه دیدم، تصویر دیگری بود. مردمی که ذاتاً صلحطلب هستند، وقتی جنگ به آنها تحمیل شد، با تمام توان ایستادند.
زنجانی میافزاید: در این روزها پدر و مادرانی را دیدم که فرزندشان را از دست داده بودند، همسرانی که داغدار شده بودند و خانوادههایی که عزیزانشان را بدرقه کرده بودند، اما در میان اشک و اندوه، با صلابت از آرمانهایشان سخن میگفتند و از آمادگی برای ادامه این مسیر حرف میزدند. این استقامت، برای من یکی از ماندگارترین تصویرهای جنگ بود.
او با اشاره به خاطرات مادرش از دوران دفاع مقدس، اظهار میکند: مادرم همیشه از روزهای دفاع مقدس تعریف میکرد، از زنانی که در مساجد جمع میشدند، برای رزمندگان غذا میپختند، شال و لباس میبافتند و هر کاری از دستشان برمیآمد انجام میدادند. تصور میکردم این روایتها متعلق به گذشته است، اما در این روزها همان همدلی را دوباره دیدم.
این خبرنگار ادامه میدهد: زنانی را دیدم که بیهیاهو کنار هم ایستادند و در بخشهای مختلف پشتیبانی، هر آنچه در توان داشتند برای کمک انجام دادند.
زنجانی با بیان اینکه بهعنوان خبرنگار صحنههایی را در این روزها دیدم که هرگز از ذهنم پاک نخواهد شد، میگوید: حضور شبانه مردم در خیابانها، اشکهایی که در فراق رهبران شهیدشان ریختند، مراسمهای باشکوه تشییع شهدا، حمله به مناطق مسکونی و کودکانی که در یک لحظه بیپناه شدند، از جمله صحنههایی بود که در این روزها دیدم.
او میافزاید: روایت مادری که همسر و دو فرزندش را از دست داده بود، یا قصه کودکانی که با جنگ، طعم تلخ یتیمی را چشیدند، تنها بخشی از واقعیتهایی بود که از نزدیک با آنها روبهرو شدم.
صبوری مردم در روزهای جنگ یکی از ماندگارترین تصاویر برای من بود
خبرنگار خبرگزاری فارس خاطرنشان میکند: ایام جنگ برای من سرشار از صحنههای تلخ، روایتهای فراموشنشدنی و تجربههایی بود که شاید در هیچ کلاس و دانشگاهی آموخته نمیشود.
او ادامه میدهد: این روزها به من یاد داد خبرنگاری فقط ثبت خبر نیست، گاهی ثبت صبوری مردم، روایت ایستادگی و حفظ حقیقت در میان سختترین روزهای یک ملت است.
زنجانی میگوید: شاید اگر پیش از این، دفاع مقدس برای من مجموعهای از روایتهای نسل قبل بود، امروز بخشی از معنای آن را با چشم خودم لمس کردهام، تجربهای که بیشک تا همیشه در ذهن و قلمم باقی خواهد ماند.
مادر یک پسر پنجساله است و خبرنگار، ۱۴ سال است در شهر تبریز، قلم به دست میگردد تا شاید بتواند برای بخشی از دغدغههای مردم، پاسخی پیدا کند و روایتگر بخشی از زندگیشان باشد.
مهری هاشمزاده، خبرنگار ایکنا و مسئول امور بانوان بسیج رسانه آذربایجانشرقی، در روایتی از تجربه خود در روزهای جنگ میگوید: جنگ که آمد، همهچیز رنگ دیگری گرفت، وقتی دشمنان در رمضان بر طبل جنگ کوبیدند و رهبر عزیزمان را به شهادت رساندند، دل در دلم نبود. از یک سو مادر بودم و نمیتوانستم از طفل کوچکم در آن شرایط جنگی دل بکنم و از سوی دیگر، خبرنگار بودم و نمیتوانستم در خانه بمانم و شاهد ماجراهایی باشم که تاریخ در برابر چشمهایمان رقم میخورد.
او میافزاید: سرانجام حس وطندوستی بر دلنگرانیهای مادرانهام غلبه کرد. پسرم را به خانه خواهرم فرستادم تا خیالم از او راحتتر باشد و بتوانم با تمام توان، در سنگر رسانه بمانم.
او اظهار میکند: مصلی تبریز در روز اعلام شهادت رهبر، حال و هوایی داشت که شاید هیچوقت به خود ندیده بود. میان مردمی که برای عزاداری آمده بودند، هم اشک میریختم و هم مصاحبه میکردم، هم بغض داشتم و هم باید روایت میکردم.
این خبرنگار ادامه میدهد: از بمباران خانههای مردم و محله قرهباغیها گرفته تا ساعتها جستوجو برای پیدا شدن پیکر فاطمه، از روستای اسبس و خانههایی که در چند لحظه منفجر شده بودند، از زنی که با هزار زحمت و پسانداز، خانهای برای خانوادهاش ساخته بود و حالا باید میان ویرانههایش میایستاد و گریه میکرد.
او میافزاید: از کودکانی که ترسیده بودند، اما شجاعانه از ایستادگی حرف میزدند، از ویرانههای خانه حلما و خانوادهاش، از دفتر خاطرات زهرا، خواهرش، و اسباببازیهایی که زیر دود و آوار بمبها گم شده بود.
هاشمزاده میگوید: از خانهای که شهید دانشمند، حسین ذکی و دخترش در آن به شهادت رسیدند و از مادر مهربانی که میان آن همه داغ، باز هم از ایستادگی و مقاومت میگفت، زنی که بیآنکه بداند، آن روز دوباره معنای مقاومت را برایم یادآوری کرد.
او با بیان اینکه شاید تلخترین قاب جنگ رمضان، آیینهای وداع در معراج شهدای تبریز بود، اظهار میکند: آنجا دیگر کلمات کم میآوردند. فقط اشک بود که توان جاری شدن داشت. گاهی حتی نفسها هم در سینه میایستاد. فضای معراج شهدا آنقدر سنگین بود که هر بار از آنجا بیرون میآمدم، فقط یک دعا داشتم: «خدایا، دیگر شهید ندهیم...»
این خبرنگار ادامه میدهد: اما ایستادگی، هزینه داشت و این دلاورمردان بودند که آن هزینه را با جانشان پرداخت کردند، ایستادند تا ایران بایستد، تا خاک این سرزمین حفظ شود و ما بتوانیم امروز، مقتدرانه از ایرانمان سخن بگوییم.
هاشمزاده میگوید: اگر روزی از من بپرسند چرا در آن روزها، بدون ترس و گاهی حتی فراتر از تکلیف، در میدان جنگ رمضان حاضر شدی، شاید پاسخ پیچیدهای نداشته باشم، میگویم من، یک رزمنده در سنگر رسانه بودم. این تکلیف من بود.
در میناب، خبرنگار بودن شکل دیگری گرفت
او ادامه میدهد: بعد از شهادت رهبرمان، با خودم عهد کردم دیگر خسته نشوم، عهد کردم در جهاد تبیین و جنگ روایتها، هرجا که لازم است بایستم و هرچه در توان دارم برای ایران عزیزم به میدان بیاورم.
هاشمزاده با اشاره به کاروان «جانفدایان ایران» از تبریز تا خلیج فارس، میگوید: این کاروان، یکی دیگر از قابهایی شد که بعید میدانم هیچوقت از خاطرم پاک شود. راه افتادیم با نیت جهاد و روایتگری، بیش از دو هزار کیلومتر از تبریز تا خلیج فارس را طی کردیم و کنار تنگه هرمز، اسلحه به دست گرفتیم تا بگوییم هرجا که وطن به ما نیاز داشته باشد، میایستیم، و بعد به میناب رسیدیم... آنجا دیگر خبرنگار بودن، برایم شکل دیگری پیدا کرد.
میان مزار شهدای دانشآموز؛ روایتگر یا روضهخوان؟
این خبرنگار بیان میکند: میان مزارهای کوچک شهدای مدرسه شجره طیبه میناب، برای لحظاتی بیشتر از آنکه یک روایتگر باشم، یک روضهخوان شدم، روضهای که آنقدر سنگین بود که گاهی هیچ کلمهای پیدا نمیکردم و فقط اشک میریختم.
هاشمزاده میافزاید: همانجا با خودم عهد کردم نگذارم نام و یاد شهدای دانشآموز میناب، لابهلای انبوه اخبار گم شود، نگذارم روایت زندگی و مظلومیتشان فراموش شود و اجازه ندهم روایتهای تحریفشده، جای حقیقت را بگیرد.
او میگوید: حالا وقتی به این روزها نگاه میکنم، میبینم جنگ رمضان برای من فقط یک مقطع خبری نبود، بخشی از زندگیام شد من در آن روزها، هم مادر بودم، هم خبرنگار و هم یک رزمنده در سنگر روایت.
هاشمزاده میگوید: و بعد از آن جنگ، عهد دیگری بستم، اینکه با قدرت بیشتری مسیر رسالتم را ادامه بدهم، با قلمم، با دوربینم و با هر آنچه در توان دارم. برای ایران، برای حقیقت و برای آنهایی که جانشان را دادند تا این پرچم همچنان برافراشته بماند.
تجربهای متفاوت در ۲۲ سال فعالیت رسانهای
معصومه درخشان، خبرنگار خبرگزاری فارس، با اشاره به تجربه فعالیت رسانهای خود در جریان جنگ ۱۲ روزه و جنگ رمضان، اظهار میکند: متأسفانه طی سال گذشته ایران عزیز ما دو بار مورد هجوم دشمن آمریکایی ـ صهیونیستی قرار گرفت که هنوز هم ادامه دارد.جریان خبر و اطلاعرسانی هنگام بحران جنگ، تعریف و سازوکار مشخصی دارد که مهمترین آن، انتشار اخبار راست و پرهیز از نشر و گسترش اخبار جعلی و ایجاد حس ناامنی و یأس در مردم است.
او ادامه میدهد: کار خبری در سال گذشته و مواجهه با جنگ ۱۲ روزه و جنگ رمضان، تجربه جدیدی بود که در طول ۲۲ سال فعالیت رسانهای با آن مواجه شدم و تلاشم این بود اقتدار و توان نظامی نیروهای مسلح کشورمان، اتحاد مقدس، انسجام اجتماعی و تابآوری ملت شریف ایران در برابر هجوم استکبار جهانی و رویارویی خانوادههای شهدا در شهادت عزیزانشان را ثبت کنم.حماسهای که مردم ایران در خیابان آفریدند نیز جنبه دیگری از جنگ است.
روایت مقاومت مردم در خیابانها
این خبرنگار میگوید: بهعنوان یک خبرنگار، حضور در تجمعات شبانه و روایتگری حس و حال مردمی که با جان و دل به خیابانها میآمدند، آن هم در شرایطی که بمباران هوایی شهرها توسط دشمن انجام میشد، و گزارش نوشتن از موکبهایی که در خدمت رزمندگان خیابان هستند و حضور در مراسم تشییع شهدا، رسالت خبری ما را بیشتر میکرد.
درخشان میافزاید: مردم در این دو جنگ، روح مقاومت را به کف خیابانها آوردند و ما خبرنگاران، راوی مقاومت و ایستادگی آنها پای استقلال و آزادی وطن شدیم.
از آشپزخانههای خانگی تا سنگرهای مقاومت
او ادامه میدهد: از بانویی که آشپزخانه خانهاش را سنگر مقاومت کرده و برای رزمندگان میدان غذا درست میکرد، بانوی دیگری که چرخ خیاطیاش را آورده بود تا پرچمهای ایران عزیزمان را بدوزد تا زیبایی آن بیشتر شود، آقای خوشنویسی که آمده بود به زبان هنر از مقاومت مردم حرف بزند و خانم دکتر چشمپزشکی که با دوستانش آمده بود تا کتابهای آقای شهید ایران را به رزمندگان خیابان معرفی کند و بسیاری از این موارد که در طی این مدت دیدیم و ثبت کردیم.
او بیان میکند: جلوههای همدلی مردم در این یک سال، تبلور ایستادگی و مقاومت ملت ایران در هشت سال دفاع مقدس بود.
او میافراید: همانطور که خانمها در آن سالها در پشت جبهه، پشتیبان و مدافع رزمندگان بودند، در این یک سال نیز با پختن غذا، بستهبندی جیره خشک و ... از رزمندگان میدان حمایت میکردند.
تلخترین قابهای جنگ، شهادت رهبر، فرماندهان و کودکان
این خبرنگار، تلخترین و غمانگیزترین صحنه این دو جنگ را شنیدن خبر شهادت رهبر، فرماندهان ارشد نظامی و کودکان مدرسه شجره طیبه میناب عنوان کرده و میگوید: وقتی برای تشییع رهبر شهید عزیزمان به تهران و مشهد رفتم، حس میکردم یک ایران به این دو شهر آمده بودند تا آقای شهید ایران را با عظمت به سوی جایگاه ابدی بدرقه کنند.
او ادامه میدهد: دیدن چشمهایی که به پهنای صورت اشک میریختند و دلهایی که از غم فراق رهبر شهیدمان شرحهشرحه شده بودند، دلم را به درد میآورد و چقدر سخت بود برای من که حس و حال دلهای عزادار را روایت کنم؛ چرا که واژهها و کلمات در برابر شهادت آقای ایران ناتوان بودند.
درخشان با اشاره به دشواریهای کار خبری در شرایط جنگ، میگوید: کار خبری هنگام بحران جنگ، سختیهای خاص خود را دارد.کمبود تجهیزات کار رسانهای، عدم دسترسی به منبع موثق و مورد اطمینان برای نوشتن خبر صحیح، همراهی نکردن و در دسترس نبودن تعدادی از مسئولان برای پاسخگویی درست و شفاف در مورد مناطقی که مورد تهاجم دشمن قرار گرفته بودند، از جمله مواردی هستند که کار خبری در شرایط بحران جنگ را به چالش میکشند.
در دل حادثه ایستادیم تا روایتها درست شنیده شود
طاها اعتمادی خبرنگار ایسنا در ادامه میافزاید: جنگ، برای ما خبرنگاران فقط مجموعهای از خبرها و تیترها نبود، روزهایی بود که معنای مسئولیت را از نزدیک لمس کردیم. در آن روزهای پرالتهاب، من هم مانند بسیاری از همکارانم، در حد توان و بضاعت خود تلاش کردم سهم کوچکی در آرامش مردم و پاسداری از ایران داشته باشم. شیفتهای طولانی خبرنگاری، بیش از آنکه شبیه یک وظیفه اداری باشد، به شیفت نگهبانی میمانست، نگهبانی از جریان صحیح اطلاعرسانی، از امید مردم و از حقیقت. در کنار آن، حضور در خیابانها و میان مردم، نه به عنوان یک خبرنگار، بلکه همچون یکی از هزاران شهروند نگران، تجربهای بود که هیچگاه از ذهنم پاک نخواهد شد.
او با بیان اینکه در آن روزها، بیش از هر زمان دیگری فهمیدم که خبرنگاری تنها ثبت وقایع نیست، میافزاید: گاهی باید در دل حادثه ایستاد، شنید، پرسید و روایت کرد، بیآنکه اجازه داد ترس بر رسالت حرفهای غلبه کند. هر خبر و هر گزارش، حاصل ساعتها پیگیری، تماس و اطمینان از صحت اطلاعات بود، تلاشی که شاید از بیرون دیده نمیشد، اما هدفش تنها یک چیز بود، اینکه مردم، روایت درست را بشنوند و در میان انبوه شایعات، به منبعی قابل اعتماد دسترسی داشته باشند.
او به خاطرهای از خبرنگاری در شرایط جنگ و بحران اشاره کرده و ادامه میدهد: اما شاید شیرینترین و در عین حال بامزهترین بخش آن روزها، تماسهای بیشمار دوستان و اعضای خانواده بود. کافی بود صدایی در شهر شنیده شود یا خبری در فضای مجازی منتشر شود، تلفن پشت تلفن زنگ میخورد که «کجا را زدند؟ چه شده؟ چند تا بوده؟» و من هر بار با لبخند میگفتم: «آخر من هم هنوز خبر ندارم؛ خودم دارم از مسئولان میپرسم، چرا شما از من زودتر انتظار جواب دارید؟» همین تماسها، با همه نگرانیهایشان، نشان میداد مردم به خبرنگاران اعتماد دارند و در لحظههای سخت، نخستین جایی که برای یافتن حقیقت به آن رجوع میکنند، رسانه و خبرنگار است، اعتمادی که ارزش آن، از هر تیتر و خبری بیشتر است.
۱۵ دقیقه پس از انفجار در محل حادثه حاضر میشدم
مسعود سپهرینیا، عکاسخبرنگار خبرگزاریهای ابنا ۲۴ و ایلنا، با روایت تجربه خود از روزهای جنگ، اظهار میکند: روزهای جنگ، روزهایی بود که انفجارها در ساعات مختلف رخ میداد و من بیدار و آماده بودم. آن روزها لباس تنم آماده بود و تجهیزات خبرنگاری شامل دوربین، میکروفون، پاوربانک و لوازم دیگر کنارم قرار داشت و پلاک شهادتم را نیز به گردن داشتم.
او میافزاید: به محض وقوع انفجار، فوراً از مکان دقیق حادثه مطلع میشدم و حدود ۱۵ دقیقه پس از انفجار در محل حادثه حاضر میشدم و نخستین گزارش ویدیویی و تصویری را در اختیار رسانهها قرار میدادم.
سپهرینیا ادامه میدهد: این روایت اول باعث میشد دشمن نتواند مانور رسانهای دروغ داشته باشد و این گزارشها مانع دروغپردازی دشمن میشد.
او با اشاره به تلخترین صحنههایی که در جریان جنگ مشاهده کرده است، میگوید: تلخترین صحنههایی که میدیدم، انفجار خانههایی بود که با عشق ساخته شده بودند و خانوادههایی در آن خانهها زندگی میکردند، خانوادههایی که شب در خواب ناز بودند و جنگندهها بمب را بر سر آنها میزدند و آن خانهای که با عشق ساخته شده بود، با بیرحمی دشمن خراب میشد.
انفجار خانههای مسکونی راهآهن، تلخترین صحنه جنگ
این عکاسخبرنگار اظهار میکند: یکی از تلخترین صحنههایی که دیدم، حادثه انفجار خانههای مسکونی راهآهن بود. میتوانم بگویم آنجا واقعاً با غزه برابر بود.
او ادامه میدهد: وقتی به نزدیکی خیابان راهآهن رسیدم، پیکر شهدا و تکههای بدن آنها در اثر انفجار به جاهای مختلف پرت شده بود و بخشی از تکههای بدن این شهدا از خیابان جمعآوری میشد. صحنههای بسیار تلخی بود.
سپهرینیا میافزاید: وقتی وارد محل خانههای مسکونی بمبارانشده شدم، با یک محل کاملاً ویرانشده روبهرو شدم؛ خودروها بهکلی از بین رفته بودند، خانهها تخریب شده بودند و پیکر شهدا روی درخت آویزان بود. زیر سنگها نیز پیکر شهدا وجود داشت و نیروهای امدادی تلاش میکردند این شهدا را خارج کنند.به نظرم تلخترین جایی که دیدم، انفجار راهآهن بود.
این عکاسخبرنگار به خاطرهای از یکی از شبهای جنگ اشاره کرده و میگوید: یکی از شبها فرودگاه را زدند. من در میدان آذربایجان در حال ضبط کلیپ بودم که خانوادهای توقف کرد و یک دختر بچه ۱۱ ساله، با توجه به کلیپهایی که در جنگ از من منتشر میشد، من را شناخت. در حالی که تلفنی صحبت میکردم و قرار بود به سمت انفجاری که در نزدیکی فرودگاه تبریز رخ داده بود بروم، دیدم این دختر بچه با لحنی آرام و نگران، مدام صدایم میزند و میگوید: عمو، عمو، عمو.گوشی را قطع کردم و گفتم: «جانم عمو.»
او ادامه میدهد: دختر بچه گفت: میشود آنطرف نرین؟ آخه دارن بمب میزنن، میترسم به شما چیزی بشه. به او گفتم: چشم، نمیروم. من آن لحظه درگیر مطلع شدن از منابع خبری بودم تا فوراً محل دقیق انفجار را بدانم، اما این دختر بچه چنان دلم را سوزاند که گوشی را پایین آوردم تا جواب این دختر بچه را بدهم.
انتهای پیام

