دکتر احمد چلاوی استاد دانشگاه علم و صنعت که به مناسبت سالروز بازگشت آزادگان به کشورمان با ایسنا گفتوگو میکرد، میگوید: من متولد سال ۱۳۴۵ هستم. ما به جبهه نرفتیم؛ جبهه به سراغ ما آمد. سال ۱۳۵۹ در اهواز بودیم که جنگ آغاز شد. همان اول مهر سال ۱۳۵۹ را به یاد دارم. آن زمان کتاب زیر بغل زده بودم و به اول دبیرستان میرفتم . در حیاط خانه نشسته بودیم و صبحانه میخوردیم که ناگهان صدای غرش هواپیما آمد. سرمان را بالا گرفتیم و حتی خلبان را هم میشد دید؛ آنقدر ارتفاع هواپیما پایین بود. تعجب کرده بودیم که این چیست و قرار است چه اتفاقی بیفتد. بعد رادیو اعلام کرد که جنگ شده و عراق به ما حمله کرده است و مناطقی را بمباران کردهاند. همچنین از مردم خواسته شد برای اهدای خون و کمک به جبههها حضور پیدا کنند. ما هم کتابها را کنار گذاشتیم و اینگونه شد که از ۱۴ سالگی درگیر جنگ شدیم. همزمان درس هم میخواندیم. سال ۱۳۶۰ در اهواز هم درس میخواندیم و هم درگیر جنگ بودیم. با تمام پوست و گوشت و استخوانمان جنگ را لمس کردیم.
در اهواز شرایط بهگونهای بود که یک روز را بهخوبی به یاد دارم. در یکی از کارگاههای دبیرستان بودیم. چون در هنرستان شرکت نفت درس میخواندم، کارگاههای متعددی وجود داشت. میخواستیم از یک کارگاه به کارگاه دیگری برویم. استادمان وقتی صدای خمپاره میآمد و سوت آن را میشنیدیم، به ما میگفت: «دراز بکشید.» بعد که خمپاره منفجر میشد، میگفت: «حالا بلند شوید و بیایید سر کلاس بنشینیم و صحبت کنیم.» اینگونه بود که ما با جنگ اخت گرفتیم.
اولین اعزام رسمی من در سال ۱۳۶۰، در اواخر آن سال بود که به عید سال ۱۳۶۱ و عملیات فتحالمبین میخورد. این اولین اعزام واقعی من به منطقه و بهعنوان فیلمبردار گروه «۴۰ شاهد» بود. گروه معروفی بود و فیلم «۴۰ شاهد» نیز از مجموعه فعالیتهای آنها ساخته شده است. فیلمهایی که ما گرفته بودیم، بعد از دو، سه ماه در عملیات بیتالمقدس نیز مورد استفاده قرار گرفت و من دوباره بهعنوان فیلمبردار گروه ۴۰ شاهد اعزام شدم.
بعد از آن، در سال ۱۳۶۱ و حوالی آبانماه، برای عملیات محرم به منطقه شرهانی رفتیم. این روند ادامه داشت تا سال ۱۳۶۳.
سال ۱۳۶۳ در دانشگاه علم و صنعت پذیرفته شدیم و رشته مهندسی برق، گرایش مخابرات را شروع کردیم. تا سال ۱۳۶۵ یکی، دو بار بیشتر اعزام نشدیم و بیشتر مشغول درس خواندن بودیم.
سال ۱۳۶۵ فرمانده ما به ما گفت که یک عملیات بزرگ در پیش است و از ما خواست که به جبهه بیاییم. نام فرمانده ما، شهید حاج اسماعیل فرجانی بود. ایشان به فرمانده گروهانش گفته بود: «بچههای قدیمی را همه جمع کنید. یک عملیات بزرگ در پیش است.» فرمانده به ما زنگ زد و گفت که چنین شرایطی پیش آمده است. ما هم درس را تعطیل کردیم. حوالی اواخر آذرماه بود و عملیات کربلای ۴ در پیش بود. تقریباً داشتیم آماده میشدیم که امتحانات پایان ترم را بدهیم، اما راهی منطقه شدیم.

اسارت در عملیات کربلای 4
در عملیات کربلای ۴، در جزیره مینو بودیم. روبهروی جزیره مینو، جزیرهای به نام جزیره شتین قرار داشت. ما باید این جزیره را تسخیر میکردیم، خط اول را میگرفتیم و سپس پیشروی میکردیم و جاده بصره ـ فاو را به تصرف درمیآوردیم. عملیات کربلای ۴ آغاز شد و ما جزو معدود یگانهایی بودیم که عملیاتمان موفقیتآمیز بود. ما در عمق دشمن، جاده بصره به فاو را گرفتیم. حتی گردان بعد از ما هم وارد عمل شد؛ منتها چون لشکرهای کناری عمل نکردند، ما دور خوردیم و قیچی شدیم. از گردان ۴۰۰ نفره ما، تقریباً ۱۰۰ نفر شهید شدند، حدود ۲۰۰ نفر زخمی شدند و تعدادی نیز به اسارت درآمدند. من لحظات آخر را به یاد دارم. تیری به من خورد. البته آن موقع دقیق نمیدانستم تیر کجای بدنم اصابت کرده است؛ فقط فهمیدم که تیر خوردهام و بعد بیهوش شدم. وقتی به هوش آمدم، بچهها سعی میکردند به من آرامش بدهند. میگفتند: «سمت چپ یا راستت خورده، زنده میمانی.» از این حرفها میزدند تا به من روحیه بدهند، البته بیشتر باعث ضدروحیه میشد. به بچهها گفتم: «شما بروید، من حالم خوب است.»
بچهها حتی فرصت نکردند مرا پانسمان کنند و خونریزی شدید ادامه داشت. آنها در لحظات آخر موضوع را به فرمانده گروهان گفتند و اطلاع دادند که من زخمی شدهام و داخل سنگر هستم.
فرمانده گفته بود: دیگر نمیشود کاری کرد.» پشت سر ما اروند بود و بچهها باید از اروند عبور میکردند. حتی عبور خودشان هم بهسختی انجام میشد و بسیاری از آنها در آب شهید شدند. بنابراین اصلاً امکان جابهجایی مجروحان وجود نداشت. ما همانجا ماندیم. من در یک سنگر روباهی، روی خاکریز دوم دشمن، باقی ماندم.
بعد از مدتی که به هوش آمدم، احساس کردم باید خودم را به مسیر حرکت بچهها برسانم تا شاید آنها مرا ببینند. همین که خواستم از داخل گودال سنگر بالا بیایم، دوباره بیهوش شدم.
این بار که به هوش آمدم، دشمن را بالای سرم دیدم. نمیدانم چند روز یا چند ساعت گذشته بود. یک ماشین نان آمده بود و سربازان مشغول تخلیه نانها بودند. یکی از سربازان بالای سر من آمد و به فرمانده گفت: «این زنده است.» فرمانده گفت: «مواظب باش نارنجک نیندازد.» سرباز گفت: «نه، حالش خیلی بد است و خون زیادی از دست داده.» فرمانده گفت: «بلندش کنید و بیندازیدش داخل همین ماشینی که نان آورده است.»
وقتی میخواستند مرا بلند کنند، تقریباً به زمین چسبیده بودم. روی سمت راست بدنم افتاده بودم و خاک کف سنگر با خون مخلوط شده و گل درست کرده بود. این گل داخل سوراخی که تیر به وجود آورده بود، فرو رفته و باعث شده بود خونریزی متوقف شود. بدین ترتیب، چون خونریزی متوقف شده بود، من زنده ماندم. همچنین چون زخم مکنده و در ناحیه ریه بود، هوا وارد آن نشده بود. مدت زیادی نیز گذشته بود و خون و خاک با هم گِلی درست کرده بودند که تقریباً در حال خشک شدن بود. وقتی مرا از زمین جدا کردند، جای بدنم نیز در آن گل باقی مانده بود.
مرا از زمین کندند و داخل «ایفا» انداختند. ایفا یک ماشین باربری است. سپس ما را به بیمارستان پشت خط، یعنی بیمارستان زبیر، بردند. در آنجا بدون انجام عمل جراحی، در حالی که خودم میدیدم، با یک مته دستی بین دو دندهام را سوراخ کردند و شلنگی را وارد کردند تا خون و مایعات را خارج کند. بعد از مدتی، چون دیگر در بیمارستان زبیر در بصره کاری نمیتوانستند انجام دهند، مرا به بیمارستانی در اطراف بغداد منتقل کردند.
درد شدیدی داشتم؛ البته درد بود، اما تقریباً نیمهبیهوش بودم. درد را احساس میکردم، ولی قدرت و توان زیادی برای تکان خوردن نداشتم. خود تیر خوردن بسیار دردناک بود و محل زخم مرتب تب میکرد. از طرفی، اقداماتی که پزشکان انجام میدادند نیز دردناک بود. بعد از مدتی، پس از سه، چهار بار سوراخ کردن با مته و با همان روش، این بار از پشت بدنم بخشی را سوراخ کردند. جای سوراخهای متعدد روی بدنم باقی مانده است. آنقدر بین دندههایم را از پشت بدنم سوراخ کرده بودند که دیگر محل اصلی اصابت تیر در میان این سوراخها گم شده بود. این بار کمرم را سوراخ کردند و شلنگ گذاشتند. خون زیادی خارج شد. من بعد از شاید دو ماه توانستم نفس بکشم. در این مدت فهمیدم که واقعاً داشتم جان میکندم. در طول آن دو ماه، نفس کشیدن برایم تقریباً ممکن نبود. ریهام واقعاً حجم بسیار کمی پیدا کرده بود؛ به دلیل خونی که اطراف آن جمع شده بود. حدود دو ماه در بیمارستان بودیم تا اینکه ما را به اردوگاه تکریت ۱۱ اعزام کردند.
تکریت ۱۱ اولین اردوگاهی بود که صلیب سرخ هنوز به آن دسترسی پیدا نکرده بود. طبق معمول، وقتی وارد هر اردوگاهی میشوید، حتماً درباره «تونل مرگ» شنیدهاید. سربازان دو طرف میایستادند و تونلی درست میکردند و اسیر باید از داخل آن عبور میکرد. این موضوع در فیلمهای سینمایی نیز نمایش داده شده است، اما هیچ فیلم سینمایی نتوانسته واقعیت آن را بهدرستی نشان دهد. آن روز، اتوبوس ما پر از مجروحانی بود که تازه حالشان بهتر شده بود. ما از داخل این تونل عبور کردیم. تعدادی از سربازان را دیدم که در دستشان نبشی داشتند؛ یعنی کابل، چوب و وسایل مختلف. این وسایل در اردوگاه تمام شده بود و تعدادی از آنها که وسیلهای نداشتند، میرفتند نبشیهای اطراف باغچهها را که سیم خاردار به آنها وصل بود، میکندند. آنها این نبشیهای آهنی و فلزی را درمیآوردند و با همانها اسرا را میزدند. اردوگاه ۱۱ شرایط خاص خودش را داشت. چون اولین اردوگاهی بود که صلیب سرخ به آن دسترسی نداشت، رفتار بعثیها بهشدت وحشیانه بود. بارها به ما میگفتند: «ما هرچقدر از شما را بکشیم، هیچ مسئولیتی نداریم.»
تقریباً بر اساس آماری که دوستانم به من گفتند، حدود ۱۰۰ نفر از بچههای ما را در آنجا به شهادت رساندند. برخی از اسرا به شکلهای مختلف داخل اردوگاه شهید شدند. به بیماران و مجروحان رسیدگی نمیکردند و برخی در اثر همین بیتوجهی به شهادت میرسیدند. تعدادی نیز زیر شکنجه شهید شدند. برای مثال، یک مورد را به یاد دارم. پای یکی از بچهها را در بیمارستان گچ گرفته بودند؛ چون پایش شکسته بود. او را همانطور به اردوگاه فرستاده بودند و حتی محل زخمی را که باعث شکستگی شده بود، باز نکرده بودند. این زخم به مرور زمان عفونت کرده و میگندید. شپشهای بدن نیز به سراغ آن میرفتند و گوشت بدنش را میخوردند. یکی دو مورد از این بچهها را خودمان نجات دادیم. خودمان رفتیم و گچ پای آنها را شکستیم. صحنه عجیبی بود؛ گوشت بدن این بنده خدا در پشت گچ دچار کرمافتادگی شده بود.ما کمکم تجربه کرده بودیم که باید چنین کارهایی را انجام دهیم؛ وگرنه آن فرد شهید میشد. با این حال، تعدادی از اسرا شهید شدند.
هرچند گاهی گچها را میشکستیم و زخم را باز میکردیم، کرمها و شپشها را از اطراف زخم جمع میکردیم و اگر باند یا وسیلهای وجود داشت، با پیدا کردن آب جوش، خودمان زخم را پانسمان میکردیم. واقعاً اردوگاه ۱۱، اردوگاه وحشت بود. همانطور که عرض کردم، تعدادی از اسرا نیز زیر شکنجه به شهادت رسیدند. ما در اردوگاه ۱۱ تا مدتها تقریباً هر روز صبح شکنجه داشتیم؛ بدون هیچ بهانهای. شکنجههای عمومی قابل تحملتر بود، اما اگر شکنجههای خصوصی پیش میآمد، یعنی فردی را بهتنهایی گیر میآوردند یا بهانهای برای او پیدا میکردند، شرایط بسیار بدتر میشد و او را تا سرحد شهادت میزدند. کمکم که اوضاع بهتر شد و شکنجهها کاهش پیدا کرد، خودشان نیز خسته شدند. ما هستههای سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و قرآنی تشکیل میدادیم و فعالیت میکردیم. البته تا مدتها اصلاً قرآن نداشتیم. روزنامه نبود، تلویزیون نبود، هیچ ارتباطی با بیرون نداشتیم، رادیو نبود؛ هیچچیز در اختیارمان نبود. گاهی بهصورت پراکنده، اگر یکی از نگهبانان چیزی میگفت، اطلاعاتی به دست میآوردیم. قلم و کاغذ نیز ممنوع بود. اردوگاه چون هنوز صلیب سرخ را ندیده بود، شرایط بسیار خاصی داشت.
پس از مدتی، این هستهها را تشکیل دادیم. هرکس هر تعداد سورهای را که حفظ بود، به دیگران آموزش میداد. خود من، برای مثال، با بچهها ریاضی کار میکردم. بعضیها زبان انگلیسیشان خوب بود و با دیگران انگلیسی کار میکردند. به این شکل، زمان را میگذراندیم تا اینکه قطعنامه پذیرفته شد.
تا سال ۱۳۶۷ همچنان در اردوگاه بودیم و صلیب سرخ نیز هنوز به اردوگاه ما نیامده بود. روزی که قطعنامه پذیرفته شد، فرمانده اردوگاه آمد و گفت: «یالا بزنید!» بچهها گفتند: «ما اصولی داریم. خوشحالیم، اما دلیل ندارد که به خاطر آن به رقاصی بپردازیم.» فرمانده بسیار عصبانی شد. او سرهنگ بود و در آنجا حتی گروهبانها نیز از او حساب میبردند. حالا این سرهنگ آمده بود و به تعدادی ایرانی اصیل، نه عراقی و از جنس خودشان، میگفت کاری انجام دهند، اما آنها میگفتند: «نه، این کار را نمیکنیم.» اصلاً در ارتش عراق هم چنین چیزی نبود. این بنده خدا خیلی به او برخورد و دستور داد مرا تنبیه کنند.
گفتم: «برای چه؟»
بچهها گفته بودند و من فقط ترجمه کرده بودم. من مترجم بودم و حرف آنها را ترجمه میکردم. فرمانده گفت: «نه، فکر کنم این حرفها را از خودت درآوردهای. بچهها جرئت ندارند چنین حرفی بزنند.» خلاصه ما را تنبیه کردند و از بند یک اردوگاه به بند چهار تبعید کردند. این بیشتر یک شکنجه روحی بود؛ چون از دوستانی جدا میشدی که دو سال با آنها زندگی کرده بودی. از طرف دیگر، به مسئول آسایشگاه بند چهار نیز گفته بودند که این فرد را اذیت کن. چند شبی در بند چهار بودیم که ناگهان دیدیم نگهبانان به بند سه، که روبهروی بند چهار بود، ریختند. هر بند حدود سه آسایشگاه داشت و هر آسایشگاه حدود ۱۰۰ تا ۱۵۰ نفر اسیر داشت. نگهبانان اطراف بند سه را محاصره کرده بودند. ما از بند چهار نگاه میکردیم. آن شب، شب عاشورا بود و ازدحام زیادی ایجاد شده بود. تیربارها را دیدیم و همه را به خط کرده بودند. فرمانده آمد و مقداری پچپچ و صحبت کردند، اما ما چیزی نمیشنیدیم. صبح، یکی از نگهبانان به آسایشگاه ما آمد، مرا زد و گفت: «بیا بیرون.»
گفتم: «چه شده؟»
گفت: «بیا. میخواهیم با اینها تنبیهت کنیم.»
تمام آسایشگاههای بند سه در شب عاشورا سینهزنی کرده بودند؛ کاری که در عراق اصلاً رایج نبود. عراقیها حتی در کربلا جرئت نداشتند برای امام حسین(ع) دست به سینه بزنند، اما در اردوگاه ۱۱ اسرا سینهزنی کرده بودند. به همین دلیل همه افراد بند سه را تنبیه کردند.
تنبیه چگونه بود؟مرا هم از بند چهار پایین آوردند. تنبیه به این صورت بود که از صبح، آنها را روی دو پا مینشاندند؛ نه روی باسن، بلکه روی دو پا، همان حالت «کلاغپر». تا غروب باید در همان حالت میماندند. فقط هنگام ناهار و در ساعت ۱۲، حدود یک ساعت برای ناهار و نماز فرصت میدادند و دوباره باید در همان حالت مینشستند. در تمام این مدت، یک نفر اطراف آنها میچرخید و آنها را میزد؛ بهگونهای که وقتی غروب میشد، دیگر تقریباً بیهوش میشدیم و روی زمین میافتادیم. آن زمان عاشورا در تابستان بود و روزها بسیار طولانی بود. بنابراین این تنبیه تا غروب ادامه داشت.یک روز، در حالی که مشغول تنبیه بودیم، همان فرمانده سرهنگ بعثی آمد و به من گفت: «بیا. هرچه به تو میگویم برای اینها ترجمه کن.»
گفتم: «باشد.» گفت: «شما جرئت کردهاید برای حسین سینه بزنید؟ ما همان بلایی را که سر حسین آوردیم، سر شما میآوریم. حسین را دعوت کردیم و کشتیم؛ شما را که دعوت نکردیم، خودتان آمدید. ما شما را همینجا میکشیم.» این حرفها بعد از پذیرش قطعنامه و پس از پایان جنگ زده شد.
سالهای پس از پایان جنگ
بعد از پذیرش قطعنامه، جنگ تمام شد، اما اسارت ما ادامه پیدا کرد. حدود دو سال بعد از پایان جنگ، در سال ۱۳۶۹، آزادگان آزاد شدند. البته خود ما در آخرین سری آزادگان آزاد شدیم. ما در ۲۷ مرداد آزاد نشدیم، بلکه در ۳۰ آبان سال ۱۳۶۹ آزاد شدیم. ما آخرین سری آزادشدگان بودیم. بعد از ما فقط یک نفر آزاد شد؛ او شهید حسین لشکری بود. شهید حسین لشکری را بهصورت جداگانه نگه داشته بودند و بعد از ما آزاد شد. بنابراین، ما آخرین گروهی بودیم که آزاد شدند. البته به خاطر ما، آقای ولایتی میگفت: «من به خاطر شما مجبور شدم بروم و با صدام دست بدهم.» ایشان سفری به بغداد داشت و میگفت این سفر مخصوص شما بود؛ چون صدام برای آزادی ما شرط گذاشته بود که شما باید بیایید و با ما دست بدهید. ما حدود ۳۰۰ نفر بودیم. البته الان عرض میکنم که چه اتفاقی افتاده بود. از اردوگاههای مختلف، حدود ۳۰۰ نفر را که فعالیتهای سیاسی داشتند جمع کرده بودند. این افراد را همراه سایر بچهها نفرستاده بودند و همه را جداگانه نگه داشته بودند. در نهایت، پس از اینکه آقای ولایتی آمد، ما را آزاد کردند.
آن ماجرای عاشورا و سخنان فرمانده اردوگاه بسیار قابل توجه بود. فرمانده به بچهها گفته بود: «ما همان بلایی را که سر حسین آوردیم، سر شما میآوریم.» این حرف را یک سرباز معمولی نزده بود؛ یک سرهنگ آن را گفته بود. سرهنگی که درس خوانده بود، تاریخ خوانده بود و میدانست ماجرای عاشورا و کربلا چیست. کاری کرده بودیم که سابقه نداشت. در عراق، اسیران ایرانی آمده بودند و برای امام حسین(ع) سینهزنی کرده بودند. حتی خود عراقیها جرئت نداشتند برای امام حسین(ع) آشکارا سینه بزنند و اگر هم چنین کاری میکردند، مخفیانه بود.
حدود یک ماه، آن شکنجههای وحشتناک ادامه داشت. خود من نیز یک بار بهطور خاص شکنجه شدم. البته شکنجه عمومی وجود داشت، اما بعضی افراد را بهصورت ویژه نیز شکنجه میکردند. چند نفری ریختند سر ما و مرتب میزدند. یکی از آنها میدانست که من تیر خوردهام و آن زمان نیز مشکل تنفسی داشتم. آن فرد آنقدر مرا زد که روی کمر افتادم. سپس آمد و روی سینهام ایستاد. کابلهایی که استفاده میکردند، کابلهای سهفاز بود، نه تکفاز. با همان کابل، به صورتم میزد و میگفت: «شنیدهام برای ابوالفضل سینه زدهای. حالا بگو ابوالفضل بیاید و نجاتت بدهد.»اینها بعثیهایی بودند که در اردوگاه ۱۱ حضور داشتند؛ وحشی، به معنای واقعی کلمه.

بعد از مدتی، از اردوگاه ۱۱، ۷۲ نفر را جمع کردند. ما را بهطور کامل از اردوگاه ۱۱ تبعید کردند. مقصد، «ملحق یک» بود. ملحق، اردوگاهی وابسته به اردوگاه ۱۱ بود، اما فاصله داشت.
ما را از اردوگاه ۱۱ بیرون بردند و به اردوگاه ملحق منتقل کردند. آنجا نیز دوباره مراسم «تونل» برقرار بود. در واقع، ایجاد تونل شکنجه از مراسمهای ثابت انتقال اسرا از یک اردوگاه به اردوگاه دیگر در عراق بود. در آنجا نیز هر روز شکنجه داشتیم. ما ۷۲ نفر بودیم و بهطور خاص از ما پذیرایی میکردند. چند ماه بعد، در همان سال ۱۳۶۷، ما را به اردوگاه دیگری منتقل کردند؛ اردوگاهی به نام «بعقوبه» که با شماره ۱۸ شناخته میشد. این اردوگاه در شهری دیگر قرار داشت و مقداری فاصلهاش با مرز کمتر بود. اردوگاه تکریت جای بسیار خطرناکی بود.
نخستین نقشه فرار
در اردوگاه تکریت، یک بار به فکر فرار افتادیم. ماجرا از بیمارستان اردوگاه آغاز شد. میلههای پنجره بیمارستان را بچهها با یک تکه اره آهنبری که پیدا کرده بودند، بریده و آماده کرده بودند تا روزی که تعدادی از ما که همفکر بودیم، همزمان به بیمارستان بیاییم، بتوانیم میلهها را کنار بزنیم و فرار کنیم. بیمارستانی که نزدیک تکریت بود، بیمارستان صلاحالدین نام داشت و حدود ۱۰ تا ۱۵ کیلومتر با اردوگاه تکریت فاصله داشت. هرکس در اردوگاه بیمار میشد، او را به آن بیمارستان میبردند. برنامه فرار از بیمارستان تکریت در نهایت به دلیل پذیرش قطعنامه ملغی شد، اما قضیه به همینجا ختم نشد. ما را به بعقوبه، یعنی اردوگاه ۱۸، منتقل کردند. آنجا نیز بیمارستانی شبیه همان بیمارستان وجود داشت؛ بیمارستانی نزدیک اردوگاه و در داخل شهر بعقوبه. هرکس بیمار میشد، او را به آنجا منتقل میکردند.
یک بار با بچهها نشستیم و تصمیم گرفتیم از این اردوگاه و از طریق بیمارستان فرار کنیم. حدود شش نفر جمع شدیم و با روشهای مختلف و بهصورت همزمان خودمان را به بیمارستان رساندیم. در بیمارستان، یک نفر را بیخودی عمل کردند و آپاندیسش را درآوردند؛ در حالی که همه ما سالم بودیم. هر شش نفر با یک بیماری ساختگی یا ادعایی آمده بودیم. کسی که گفتند آپاندیس دارد، عمل شد و عملاً از گروه خارج شد.یک نفر دیگر را نیز خواستند عمل کنند که قبول نکرد. فرد دیگری هم بود که الان دقیق یادم نیست چه مشکلی برایش مطرح شده بود، اما او هم عمل نکرد.در نهایت، سه نفر را برگرداندند و سه نفر دیگر باقی ماندیم.به ما میگفتند باید عمل شوید. یکی، دو روز فرصت داشتیم. نزدیک، فکر میکنم، بیستم یا بیستویکم بهمن سال ۱۳۶۷ بود که از بیمارستان فرار کردیم و خودمان را تا نزدیکی مرز رساندیم. تا منطقهای نزدیک مندلی عراق پیش رفتیم. مندلی نزدیک قصرشیرین ماست. تا آنجا آمدیم، اما بعد به ما مشکوک شدند. من چون زبان عربی صحبت میکردم، بهسختی توانستند متوجه شوند که ایرانی هستم. اما آن دو نفر که همراه من بودند، عربی صحبت نمیکردند. هرچه از آنها میپرسیدند، ساکت بودند و من جواب میدادم. همین موضوع باعث شد مشکوک شوند و بالاخره ما را در یکی از دژبانیها گرفتند.
در دژبانی، دوباره فرار کردیم. البته این بار یکی از همراهانمان فرار کرد و ما دو نفر ماندیم؛ اما نیروهای عراقی محکم ما را گرفتند. بعد از آن، وارد یک نخلستان شدیم که نزدیک دژبانی بود. در آنجا نخلها فاصله زیادی داشتند. وقتی خواستیم از نخلستان خارج شویم، دیدیم تمام اطراف نخلستان را تقریباً یک گردان نیرو گرفته و منطقه را محاصره کردهاند.
مجبور شدیم داخل یکی از نهرهای آبرسانی پناه بگیریم. بهتازگی در آن نهر آب جریان پیدا کرده بود و هنوز گل بود. ِگلها را کنار زدیم و هرکدام برای خودمان یک قبر درست کردیم. داخل آن قبرها خوابیدیم و تقریباً خودمان را دفن کردیم؛ فقط یک راه تنفس باقی گذاشتیم. از پوشال و مواد اطراف، چیزی درست کردیم تا بتوانیم از طریق آن نفس بکشیم. چند ساعت آنجا بودیم. نیروهای عراقی چند بار از بالای سر ما رفتند و آمدند، اما ما را ندیدند. بالاخره ما را پیدا کردند؛ چون میدانستند در این منطقه هستیم. نمیدانم سگ آورده بودند یا نه، اصلاً خاطرم نیست، اما بالاخره مشکوک شدند. یکی از آنها گفت: «اینجا یک خبرهایی هست.» آمدند و ابتدا رفیق مرا پیدا کردند و بعد من را نیز پیدا کردند. مرا داخل صندوق عقب یک ماشین انداختند. من در آن لحظه خودم را به حالت مرگ زدم. هرچه ما را میزدند، واکنشی نشان نمیدادم. دو، سه ساعت داخل گل خوابیده بودیم و بدنمان کاملاً خشک و بیحس شده بود. بنابراین درد چندانی احساس نمیکردیم.
اسامی تقریباً تمام آزادگان اردوگاه ۱۱ در جیب من بود. ما قرار بود این اسامی را با خودمان به ایران بیاوریم و تحویل بدهیم؛ چون تا آن زمان صلیب سرخ هنوز به اردوگاه ۱۱ نیامده بود.
حتی اسامی شهدا را نیز داشتیم. قرار بود این اسامی را به ایران برسانیم و از این طریق برای حزب بعث عراق یک مشکل سیاسی ایجاد کنیم. خدا لطف کرد و من حدود ۱۰ دقیقه تنها بودم. در آن مدت میتوانستم این فهرست را از بین ببرم؛ زیرا اگر این فهرست را پیدا میکردند، هم برای ما بسیار خطرناک میشد و دیگر موضوع فقط یک فرار معمولی نبود، بلکه یک حرکت سیاسی محسوب میشد، و هم برای کسانی که نامشان در فهرست بود، خطر ایجاد میکرد. من در همان صندوق عقب، اسامی را ریزریز کردم. هرچه تلاش کردم آنها را قورت بدهم، نتوانستم؛ چون تشنه بودم و تمام گلویم خشک شده بود. از سوراخی که در بدنه ماشین وجود داشت، تکههای کاغذ را یکییکی بیرون میانداختم. بالاخره اسامی را از بین بردیم.
ما را گرفتند و بعد دوباره به همان بیمارستانی بردند که از آن فرار کرده بودیم. نگهبانی که آن شب در بیمارستان نگهبانی میداد نیز آمد و در شکنجه ما مشارکت کرد.
حالا دیگر یک زندانی بزرگ در انتظار ما بود.
آخرین روزهای اسارت و بازگشت به ایران
یک زندان بزرگ در انتظارم بود. باید حبس میکشیدم؛ چون از زندان فرار کرده بودیم. نام آن نگهبان «نجم» بود. او بسیار خشن بود و به قصد کشت میزد.دو دست ما را با زنجیر و دستبند به تخت بسته بودند و هر دو پایمان نیز به تخت بسته شده بود. او با شدت به صورت ما میکوبید. تنها راه دفاع ما این بود که سرمان را به چپ و راست حرکت دهیم تا ضربهها کمتر به صورتمان اصابت کند.وقتی بیهوش میشدیم، یک اسپری داخل بینیمان میزدند تا به هوش بیاییم و دوباره شروع به زدن میکردند.دیدم این وضعیت فایدهای ندارد و میخواهد ما را بکشد. شروع کردم به داد زدن و گفتم: «افسرهایی که اطراف ما هستید، بیایید! یک سرباز اینجا دارد چند اسیر را میکشد.» با صدای بلند فریاد میزدم. همین باعث شد او دهانم را ببندد. دستهایش درگیر شد و دیگر نمیتوانست مثل قبل مرا بزند. هر وقت دستش را رها میکرد، دوباره داد میزدم: «آی افسرها! بیایید، این میخواهد ما را بکشد!»دید دیگر نمیتواند کاری بکند، فرار کرد و ما آن روز از دست او نجات پیدا کردیم. چند ماه گذشت و دوباره ما را به اردوگاه ۱۱ برگرداندند.
بازگشت دوباره به اردوگاه ۱۱
روز اولی که ما را به اردوگاه ۱۱ برگرداندند، اتفاق جالبی افتاد. ما میدانستیم اردوگاه ۱۱ یکی از وحشیانهترین رفتارها را با اسرا داشت و اردوگاه ۱۸، نسبت به آن، شرایط بسیار بهتری داشت. روز بازگشت، هنگام غروب به اردوگاه ۱۱ رسیدیم. یکی از نگهبانانی که ما را تحویل گرفت، گفت: «اینها همانهایی هستند که به خاطرشان ما را کتک زدند.»
دیگری گفت: «بله.»
آنجا متوجه شدیم که به خاطر فرار ما، نیروهای شان را تنبیه کردهاند. قانون آنها این بود که اگر یک نفر خطایی میکرد، همه تنبیه میشدند؛ یعنی تشویق برای یکی و تنبیه برای همه.
بعد به ما گفتند: «من میدانم دنبال شما هستم.» چشمهایمان بسته و دستهایمان نیز از پشت بسته بود. نگهبان گفت: «بدوید؛ اگر ندوید، میزنمتان.» ما شروع به دویدن کردیم و او نیز از پشت سر ما را میزد. ناگهان به سیم خاردار حلقوی برخورد کردیم. آن نامرد ما را به سمت سیمهای خاردار حلقوی هل داد و با فشار تمام ما را داخل سیمها فرو برد. با تمام سرعت وارد سیمهای خاردار شدیم و بعد بهسختی توانستیم خودمان را بیرون بکشیم. تمام بدنمان زخمی شده بود. آن روز عصر بود. نگهبان گفت: «الان بچهها هستند؛ بروید. انشاءالله صبح برایتان داریم.»
در زندانی بودیم که هیچ نوری نداشت. در سلول انفرادی بودیم و از روی صدای گنجشکها متوجه میشدیم که صبح شده است. با صدای قورباغهها نیز میفهمیدیم که غروب شده و میتوان نماز مغرب و عشا را خواند. صبح آمدند و ما را بیرون آوردند و شکنجه را شروع کردند. حال من بسیار بد شد. چند نفر از اسرا آمدند، مرا بلند کردند و داخل آمبولانس گذاشتند. در این فاصله، چون بچهها مرا میشناختند و قبلاً با هم بودیم، به یکدیگر گفتند: «این شهید شده است.» این دومین بار بود که برای من مراسم گرفتند. بار اول، بعد از عملیات کربلای ۴، در ایران برای ما مراسم گرفته بودند و حتی قبر و صورت قبر نیز برایمان آماده کرده بودند. وقتی ازدواج کردم، روز بعد از ازدواج، همسرم را به سر قبر خودم بردم. گفتم: «ببین این قبر چه کسی است.» خواند و گفت: «خودت هستی.» گفتم: «بله تو با یک مرده ازدواج کردهای!»
در سلول انفرادی نیز برنامههای خودمان را داشتیم. وقتی ما را برای ناهار، شام، صبحانه یا دستشویی از سلول بیرون میبردند، من با بچهها ریاضی کار میکردم. یادم هست که روی زمین با بچهها ریاضی کار میکردیم. اما چگونه؟ مثلاً یک تکه پارچه را در آب میزدیم. من یک انتگرال روی آن مینوشتم و برایشان حل میکردم. قبل از اینکه انتگرال تمام شود، پارچه خشک میشد. دوباره آن را با آب خیس میکردم و انتگرال را مینوشتم. خلاصه تا زمانی که آب خشک نمیشد، درس ریاضی میدادیم. من آن زمان سال سوم رشته مهندسی برق بودم و بچهها نیز علاقه داشتند ریاضی یاد بگیرند. به همین شکل، حتی در شرایط سلول انفرادی نیز سعی میکردیم از فرصت استفاده کنیم.
آزادی پس از سالها اسارت
سرانجام سال ۱۳۶۹ فرا رسید. یک روز قبل از اینکه بچهها آزاد شوند، صلیب سرخ آمد و آنها را ثبتنام کرد. قبل از آن، ما را داخل یک سلول بردند و در را قفل کردند. دو نفر دیگر نیز به ما اضافه کردند و به ما گفتند: «شما پنج نفر حق ندارید حرف بزنید. صلیب سرخ میآید و همه را میبرد؛ شما اینجا میمانید.» این شرایط بسیار سخت بود. سال ۱۳۶۹ بچهها را آزاد کردند و ما از طریق هواکش فقط میدیدیم که اتوبوسها در حال رفتن هستند. بعداً آمدند و به ما گفتند: «وسایل بچهها را جمع کنید و اردوگاه را تمیز کنید.» اردوگاهی که ما در آن برای خوابیدن فقط به اندازه یک وجب و چهار انگشت جا داشتیم، حالا دیگر خالی شده بود و فقط پنج نفر در آن باقی مانده بودیم. آنقدر فضا زیاد شده بود که حتی میتوانستیم فوتبال بازی کنیم! همه را برده بودند و فقط ما پنج نفر مانده بودیم.این شرایط بسیار سخت بود. انگار یک اسارت جدید آغاز شده بود. اینکه جنگ تمام شده بود و ما یک سال و نیم بعد از پایان جنگ همچنان در اسارت بودیم، بهخودیخود قابل تحمل بود؛ اما وقتی دیگر هیچکس در کنارمان نبود و همه رفته بودند و فقط ما مانده بودیم، شرایط بسیار سختتر میشد. واقعاً یک اسارت جدید بود.
اردوگاه رمادی
بعد از مدتی، ما را به اردوگاه رمادی، در شهر رمادی، منتقل کردند. وقتی به آنجا رسیدیم، دیدم اسرا را از اردوگاههای مختلف میآورند؛ از جمله از اردوگاههای ۱۱ و ۱۸.
دو اتوبوس از این کاروانها را دزدیده بودند؛ اتوبوسهایی که در انتهای کاروان حرکت میکردند. آنها را بهصورت مخفیانه از کاروان جدا کرده بودند تا صلیب سرخ متوجه نشود.
بقیه اسرا را به مرز برده و آزاد کرده بودند، اما این دو، سه اتوبوس را به اردوگاه دیگری منتقل کرده بودند. در نهایت حدود ۳۰۰ نفر شدیم که از اردوگاههای مختلف ما را در اردوگاه رمادی جمع کرده بودند. این آخرین اردوگاهی بود که در عراق باقی مانده بود.
آن روزها همزمان با حمله صدام به کویت شده بود و وضعیت صدام و عراق بسیار خراب شده بود. غذا بسیار کم بود؛ حتی کمتر از اوایل اسارت.مشخص بود کشوری که به دشمنانش تکیه کرده بود، حالا همان دشمنان به او پشت کرده بودند. واقعاً مواد غذاییای که برای ما میآوردند، نگاه میکردیم و میدیدیم تاریخ انقضای آنها مثلاً یک یا دو ماه دیگر است. مشخص بود که از ته انبارها مواد غذایی را بیرون میآورند و دیگر چیزی در انبارها باقی نمانده است. یکی، دو بار نیز تحصن کردیم و اعتصاب غذا داشتیم. فرمانده اردوگاه آمد و با التماس گفت: «به خدا، این سیگار ما را ببینید.» یک پاکت سیگار ایرانی نشان داد و گفت: «ما حتی سیگارمان را الان ایرانیها به ما میدهند. همین غذاها را ایرانیها دارند به ما میرسانند. از مرز میآید. حالا شما دیگر دشمن ما نیستید؛ شما هستید که دارید غذا به ما میرسانید.» حدود سه ماه دیگر گذشت. از مردادماه که بچهها شروع به آزاد شدن کردند تا آبانماه، ما حدود چهار، پنج ماه دیگر در اسارت ماندیم.
تقریباً ۳۰ آبان سال ۱۳۶۹ آزاد شدیم.
یک روز قبل از آزادی، صلیب سرخ آمد. مدتی قبل نیز آمده بود و تعدادی کتاب به ما داده بود. روز آزادی نیز آمد و فرمی در اختیار ما گذاشت و گفت:«میخواهید به ایران بروید یا میخواهید بمانید؟»بچهها فرم بازگشت به کشور را امضا کردند. با هواپیما ما را به ایران منتقل کردند. فکر میکنم یک ایرباس از فرودگاه بغداد ما را سوار کرد و به ایران آورد.
ایرباس عراقی بود. وقتی به ایران رسیدیم، چند روزی در قرنطینه بودیم تا بررسیهای پزشکی انجام شود. بعد ما را به استانهای خودمان فرستادند.
بازگشت به دانشگاه
من حدود دو هفته استراحت کردم. وقتی رسیدیم، اواخر آبان بود و امتحانات ترم دانشگاه از دیماه شروع میشد. حدود دو هفته از آذرماه را در خانه استراحت کردم. در واقع، از زمانی که تحصیلم در دیماه سال ۱۳۶۵ قطع شد تا آبان ۱۳۶۹ که آزاد شدم، از درس و دانشگاه دور بودم. آبان ۱۳۶۹، حدود دو هفته استراحت کردم و دوباره به همین دانشگاه برگشتم.
یک درس سهواحدی گرفتم. هرچه به من گفتند: «صبر کن، ترم بعد که بهمن شروع میشود، درس را بردار»، گفتم: «نه، همین ترم باید درس بدهم.» همان ترم آن درس را گرفتم.
واقعاً برای من سخت بود. تقریباً تمام مطالب داشت از یادم میرفت. بچهها مینشستند و با من «مدار یک» و «مدار دو» کار میکردند. فیزیک پایه را نیز با هم کار میکردیم.
به لطف الهی، ترم بعد نیز شروع کردم. سال ۱۳۷۱ لیسانسم را گرفتم. در واقع، سال ۱۳۶۹ که برگشتیم، تقریباً اواخر ترم بود. سال ۱۳۷۰ را گذراندیم و در اوایل سال ۱۳۷۱ لیسانسم را گرفتم.همان سال ۱۳۷۱ نیز بهعنوان دانشجوی نمونه کشوری در مقطع کارشناسی شناخته شدم. همان سال در دانشگاه تهران در مقطع کارشناسی ارشد، در رشته مخابرات سیستم پذیرفته شدم.
سال ۱۳۷۳ کارشناسی ارشد را گرفتم.

سه ماه بعد، در همان سال ۱۳۷۳، در کنکور دکتری شرکت کردم و در دانشگاه تهران پذیرفته شدم. دکتری را نیز در سال ۱۳۷۸ گرفتم؛ بعد از پنج سال. در این فاصله، یک سال برای دوره به کانادا رفتم؛ چون استادمان به کانادا رفته بود و من باید رسالهام را تحت نظرش میگذراندم. به کانادا رفتیم و در دانشگاه واترلو مشغول شدم. زمانی که به کانادا رفتم، دو فرزند داشتم. با همسر و بچهها به کانادا رفتیم. آن هم تجربه بسیار خوبی بود. سال ۱۳۷۸ برگشتیم و از رساله دفاع کردم و در دانشگاه علم و صنعت بهعنوان استادیار استخدام شدم. سال ۱۳۸۴ دانشیار شدم و سال ۱۳۸۸ نیز استاد تمام شدم. مدارج دانشگاهی من تقریباً بعد از سال ۱۳۸۸ کامل شد.
انتهای پیام

