به گزارش ایسنا، هوشنگ مرادی کرمانی چند سالی است به هوای اینکه دورهاش تمام شده، قلم بر زمین گذاشته و اعلام بازنشستگی کرده است. این نویسنده با «قصههای مجید»اش، «مربای شیرین»اش، «مهمان مامان»اش،«بچههای قالیبافخانه»اش، «خمره»اش و... خاطره جمعی کودکان و نوجوانان دهه ۶۰ و ۷۰ را شکل داده و آنها را خندانده و گریانده است.
«شما که غریبه نیستید» امروز شانزدهم شهریور هوشنگ مرادی کرمانی، ۸۲ ساله شد و به همین مناسبت احمد اکبرپور - نویسنده ادبیات کودک و نوجوان - یادداشتی با عنوان «اکسیر طنز» نوشته است که در ادامه میخوانید:
«یک شب از شیراز به جناب مرادی زنگ زدم و بعد از حال و احوال گفتم که یکی از خانمها دفاعیه تز دکترایش در بخش فارسی دانشگاه هند مربوط به کارهای شماست. گفت: «ان شاءالله خیر است.» گفتم اگر اشکالی ندارد شمارهتان را بدهم ظاهراً لازم است با خودتان هم صحبت کند و سؤالاتی بپرسد. خندید و گفت: «والله تا حالا خیلی از این بروبچههای دانشگاه دارند از من دفاع میکنند ولی هنوز بیگناهی من ثابت نشده است.» لابلای خندهها گفت: «من خیال میکردم اگر قلم به دست بگیرم و گوشهای بنشینم دیگر کسی کاری به کارم ندارد ولی میبینی که کلی آدم تحصیلکرده دنبال دفاع از گناهان نکردهٔ مناند.» گفتم: «پس تکلیف یکی مثل من چیست که چیزهایی مینویسم و کسی دفاعی هم نمیکند.» جواب داد: «تو هنوز جوانی ولی وقتی به سن و سال من برسی به خاطر کارهایی که مینویسی و میچاپی بالاخره چند نفری از تو دفاع میکنند ولی بعید است به جایی برسند.»
مرادی کرمانی داستانهایش را زندگی میکند. هنر و طنازی او هیچگاه جدا از همین زندگی معمول نبوده است. با چنین شرایطی طبیعی است که هنر سهل و ممتنع او هر تازه واردی را به چنین گونه نوشتنی ترغیب کند. در نگاه اول کار او به گونهای بازآفرینی واقعیت است و یا در نوع تقلیل یافتهاش بازگویی خاطرهوار زندگی. هرچند نوشتههای مرادی از هر دو عنصر سرشار است اما چیزی که آثار او را ماندگار کرده است و در زمرهٔ ادبیات محسوب میکند، ارائهٔ گوشههایی از واقعیت و عجین کردن آن با ذات ادبیات است. این واقعیت به اراده نویسنده شکل و شمایلش تغییر میکند و هر جا لازم باشد کش میآید و یا فشرده میشود. واقعیت بیرونی دستمایهای قرار میگیرد تا واقعیت داستانی نویسنده آفریده شود. بیشک مرادی کرمانی استاد واقعنمایی داستان برای مخاطب است. اما او گوشههای واقعیت را به میل خود و با توجه به نیاز داستان کم و زیاد میکند و در این راستا به کشف اکسیر طنز نائل میشود و بعد تازهای به آثار خود میدهد.
کمتر نویسندهای در ایران به طور مداوم عنصر طنز را اینگونه در آثار خود بکار گرفته است. ما ملتی شوخطبع و بذلهگو به حساب میآییم، اما به محض اینکه پای آثار مکتوب به میان میآید بسیار عبوس و جدی میشویم و باورمان نمیشود که درحوزهٔ مکتوب بهجز پند و اندرز و ... چیزهای دیگری هم میتوان نوشت. چیزهایی که حداقل بطور مستقیم کار تعلیم و تعلم را انجام ندهد و از زاویهای بالا به مخاطب نگاه نکند.
مرادی کرمانی با تیزهوشی قید این اقتدار تاریخی را خصوصا در بستر روستا میزند و با عنصر طنز گوشههای واقعیت داستانیاش را بسط و گسترش میدهد. طنز در ذات خود اقتدار معلم گونهٔ نویسنده را میشکند و با مخاطب در یک رده قرار میدهد. هر چند مرادی اصرار دارد که در پی نوشتن برای گروههای سنی خاصی نیست و به حق طیف خوانندگان او بسیار وسیع است اما نوجوانها بیشترین مشتریهای او هستند. کسانی که بیشتر از دیگران در معرض امر و نهی بزرگترها هستند. آنها با شخصیتهای کنجکاو و ماجراجوی داستانهای او همذاتپنداری میکنند و برای لحظاتی از زیر تیغ اقتدار بزرگسالانه در میآیند. با شخصیت «مجید» همراه میشوند و به سوی کسب تجاربی میروند که در بسیاری موارد ناموفق است و مصیبتهایی بهدنبال دارد. طنز، اکسیر مرادی در راه این کشف و شهود و تجربههاست. در واقع مهم رسیدن به هدف نیست بلکه قدم گذاشتن در راه تجربهای متفاوت اهمیت پیدا میکند که ذات آن شوریدهسری و رویارویی شوخسرانه با هستی است. حتی زمانی که از پدیدهٔ فقر، داستان مینویسد بر خلاف روال گذشتهٔ مکتوب ما هالهای از غم و اندوه مخاطب را در بر نمیگیرد و اجازه میدهد تا شخصیتهای فقیر نیز در بام بلند آرزوهایشان رویا ببافند، کنجکاوی کنند، بخندند و بخندانند.
این مسئله زمانی ارزشمندتر میشود که بدانیم در داستاننویسی دههٔ سی و چهل چنان استفادهٔ ابزاری از روستا شده است که عنوان داستان روستایی تا همین امروز نیز تا حدودی میتواند مخاطب را فراری دهد.
«هوشو» روال حضور روستاهای فلکزده و سوپر بدبخت و سراسر فاجعهٔ ادبیات داستانی ما را با اکسیر طنز به سمت و سویی دیگر کشاند. ادبیات ایدئولوژیزده سالهای قبل و تا حدودی بعد از انقلاب، عبوسترین چهره را از روستاهای ما ارائه داده است. در واقع روستا مکانی بود که از همان ابتدای حضورش در داستان باید منتظر فقر و فاجعه میماندیم و ته کار با شلیک چهار تا تفنگ به سمت خان و مباشرش و در مواردی با مهاجرت و ترک ولایت و بارش اشک و ماتم پایان میگرفت.
نکتهٔ جالب این بود که غالب این نویسندگان، روستایی نبودند و به دلایل ایدئولوژیکی دایهٔ مهربانتر از مادر شده بودند. البته آنها هیچگاه فکر نمیکردند که نوشتههایشان باعث میشود که ذهنیت مخاطب با این فلکزدگی همیشگی به کل از روستا و فضاهای روستایی دور و حتی در مواردی منزجر کند. نمیدانستند که نشاندادن چنان چهرهای ناخودآگاه جمعی مخاطب ادبیات در نهایت روستا را از متنهای داستانی مورد علاقهاش حذف یا در بهترین حالتش کمرنگ میکند. البته این روال در ادبیات داستانی کودک و نوجوان مشهودتر است و مخاطبگریزی از فضاهای روستایی آن بسیار آشکارتر است.
هوشنگ مرادی با جادوی طنز اتفاق بزرگی را در این روال غالب رقم زد و چهرهٔ بازیگوشانه و شوخطبعانهٔ روستا را به رخ مخاطب کشاند و باعث آشتی او با فضاهای روستایی شد. حتی وقتی فقر و تنگدستی از کانال و مجرای ادبیات و خاصه طنز عبور میکند، حالت تحقیر و ترحمآمیز خود را از دست میدهد و مخاطب معمولا با شخصیتها نزدیکی ملموستری پیدا میکند تا اینکه بخواهد از بالا و از نگاهی سیطرهوار به موضوع نگاه کند.
مرادی با کشف طنز با روستا زندگی میکند و خودش را در پسکوچههایی پیدا میکند که پر از شوخطبعی و شیطنت و گاه هم از فقری شرافتمند آکنده است. طنز مرادی روستاها و فضاهای روستایی ما را از سوژه بودن نجات داد و به روال زندگی پر از رمز و راز خود بازگرداند.
اصالت مرادی کرمانی در آن است که عمدهٔ آثارش در حوزهٔ تجربیات او بودهاند و خلاقیت او در آن است که از آنها استفادهٔ داستانی خود را برده است و به نفع واقعیت از اصول داستانگویی عقبنشینی نکرده است. حتی در اتوبیوگرافی منحصر بهفرد این سالها «شما که غریبه نیستید» ما با یک جریان سیال قصهگویی مواجهیم و کمتر اتفاقات بیرونی برایمان مهم است. در این اثر نثر آبدیدهٔ نویسنده با رگههایی از طنز ما را به درون متن میکشاند و آنچه برای ما مهم میشود، اتفاقاتی است که در حوزهٔ جغرافیایی داستان میافتد نه ‹سیرچ» و کرمان واقعی. اینگونه میشود که این اتوبیوگرافی در همان سال چاپ، جایزه بهترین رمان نوجوان سال را در پکا از آن خود میکند و در کتاب سال جمهوری اسلامی یکی از سه کاندیدای بهترین رمان سال در حوزهٔ بزرگسال میشود. جالب است کتابی تحت عنوان رمان قرار داد میشود که با تأکید نویسنده خاطرات واقعی اوست و روال معمول تعلیق و پیرنگ رمان را ندارد.
روال داستانگویی مرادی در سالهایی تحت تأثیر سینما قرار گرفت و به نفع فیلمنامه داستانهایی را نوشت. شاید او بدینوسیله میخواست از زیر دین سینما جهت معرفی و انعکاس آثارش در بیاید.
«مهمان مامان» و «مربای شیرین» بیشتر اسلوبی فیلمنامهای دارند و کمتر توانستهاند بازتاب نثر روان نویسنده باشند و طنز موجود در آن نیز در ذات کلام و جملات مستحیل نشدهاند و در واقع بافت ادبی شکل نگرفته است. اما مرادی پس از این آثار دوباره به سمت و سوی ادبی بازگشت و آثاری خلق کرد که حاکی از یک ذهن جوان و شوریدهسر است و در رأس این قله «شما که غریبه نیستید» قرار میگیرد. در مورد این اثر باید مفصل صحبت شود تا اعترافات خلاف عادت ما در آن بررسی شود و شگردی که این اثر را در زمرهٔ رمانی پر طرفدار در آورده است.
مرادی از معدود نویسندههایی است که شفاهی و کتبیشان توفیر چندانی از هم ندارند. شاید نمونهٔ خاصتر این شیوه را بتوان به همشهریاش باستانی پاریزی نسبت داد که در کتابهایش همانگونه شوخ و جذاب بود که در پشت تریبون سخنرانی و یا دور میزی به هنگام ناهار یا شام در سمیناری.
بعید نیست که مرادی از نفس گرم او الهاماتی گرفته باشد؛ خصوصاً که در هیچ شرایطی حتی داستانهایی از فقر و درماندگی، طنز را فراموش نکرده است.»
انتهای پیام