بهروز صفرزاده - فرهنگنویس و ویراستار - که تابستان ۱۴۰۵، آخرین فرهنگش با عنوان «گنجواژۀ فارسی» منتشر شد با حضور در استودیوی ایسنا، درباره اینکه چطور وارد عرصه فرهنگنویسی شد، علاقهاش به واژهها، همکاری در لغتنامه و فرهنگها گفت؛ از اینکه اگر در خط فارسی تغییر ایجاد کنیم چه میشود؟ استفاده از هوش مصنوعی برای فرهنگنویسی و فرهنگهای برخط دیگر بحثهایی بود که در این گفتوگو شکل گرفت.
گفتوگوی مشروح ایسنا با این فرهنگنویس در ادامه میآید:
چندی پیش خود را اینگونه معرفی کردید که در طول ۲۰ سال گذشته، یکتنه هفت عنوان فرهنگ تألیف و تایپ کردهاید؛ از جمله «فرهنگ زبانآموز فارسی»، «فرهنگ فارسی گفتاری»، «فرهنگ فارسیآموز دهخدا»، «فرهنگ جمعهای مکسر»، «فرهنگ املایی فارسی» و «گنجواژۀ فارسی». مجموع این آثار بیش از ۶ هزار صفحه است و دو فرهنگ شما نیز در جایزۀ کتاب سال جمهوری اسلامی ایران شایستۀ تقدیر شدهاند. حتی گفتهاید اگر با همین فرمان جلو بروید، نامتان در رکوردهای گینس ثبت خواهد شد. چه شد که زندگی خود را وقف واژهها کردید و این علاقه به واژهها از کجا آمد؟
علاقهام به واژه و فرهنگ از دورۀ نوجوانی شروع شد. در دهۀ ۱۳۶۰ «فرهنگ فارسی عمید» خیلی رایج بود و در هر خانهای پیدا میشد؛ هم قطع بزرگ داشت و هم قطع کوچک. یک نسخۀ جیبی آن در قفسۀ کتابخانۀ مادرم بود. من این کتاب را برمیداشتم و ورق میزدم. برایم جالب بود، میدیدم کتابی است که در آن واژهها آمده و توضیحاتی دربارۀ آنها داده شده است؛ مثلاً تلفظ یا معنای واژه را نوشته و گفته است کلمه از نظر دستوری اسم است یا صفت. این اولین مواجهۀ من با فرهنگ بود. در خودم علاقه و میلی نسبت به واژهها احساس کردم. همینطور میخواندم و ورق میزدم و واژهها را حفظ میکردم. آن زمان ۱۳، ۱۴ ساله بودم و چیزی از فرهنگنویسی نمیدانستم.
بعد از مدتی، تصادفاً «فرهنگ فارسی» دکتر معین را در کتابخانۀ دبیرستانمان دیدم. برایم مانند یک کشف بود. دیدم چهقدر مُفصّل نوشته شده و واژهها توضیحات بیشتری دارد و سبْک آن با فرهنگ عمید فرق میکند. مجذوب آن شدم. به زندهیاد پدرم، که کتابفروشی کوچکی داشت، اصرار کردم که «فرهنگ فارسی معین» میخواهم و فرهنگ عمید برایم کافی نیست. بعد موقعیتی پیش آمد و شخصی یک دوره فرهنگ فارسی معین داشت و میخواست آنها را همراه چند کتاب دیگر بفروشد که پدرم آنها را خرید و فرهنگ فارسی معین به من رسید. هرگز یادم نمیرود؛ سال ۱۳۶۳ بود. عادت دارم ابتدای کتابهایم تاریخ بزنم. سالهای سال از آن استفاده میکردم و دیگر به کتاب بالینیام تبدیل شده بود.
بعد از مدتی، به طور تصادفی «لغتنامۀ دهخدا» را کشف کردم. دیدم کتابی است باعظمت، خیلی عظیمتر از فرهنگ فارسی معین. توضیحاتش بیشتر بود و مثلاً برای یک لغت، بیش از ۱۰ بیت از فردوسی، حافظ، سعدی و خاقانی آورده بود. این مسئله برای من خیلی عجیب و جالب بود. هیچوقت این مسئله یادم نمیرود. چون لغتنامه متعلق به کتابخانه بود، در کتابخانه مینشستم و از روی آن یادداشتبرداری میکردم تا ببینم در فرهنگ معین این واژهها به چه صورتی آمدهاند، فرقشان چیست، این فرهنگ چهقدر توضیح داده و چه معنیهایی دارد و چه واژههایی در آن هست که در فرهنگ دیگر نیست. خلاصه همینطور پیش رفتم. بعد وارد دانشگاه شدم و در رشتۀ زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران قبول شدم.

نکند میخواهی دکتر معین شوی؟!
این علاقهمندیام ادامه پیدا کرد و به این فکر میکردم که یک روز خودم باید فرهنگ بنویسم. فرهنگ عمید را دیده بودم، فرهنگ معین را دیده بودم و دهخدا را هم دیده بودم و این رؤیا را میپروراندم که یک روز خودم هم یک فرهنگ بنویسم. اصطلاحی در انگلیسی هست که میگوید «رؤیاهایتان را دنبال کنید». من مصداق جالب و بارز این حرف هستم. همیشه خودم را اینطور معرفی میکنم که واقعاً رؤیایم را دنبال کردم و الآن هم همین جایی هستم که میبینید.
در رشتۀ تجربی دیپلم گرفتم. دوستانم متوجه شده بودند که چندان به شیمی و ریاضی و فیزیک و این چیزها علاقه ندارم و بیشتر اهل ادبیات و دنبال لغت هستم. اما دربارۀ برنامۀ آیندهام به کسی چیزی نمیگفتم. یک روز یکی از همکلاسیهای دوران دبیرستانم به من گفت: «فلانی، تو اینقدر دربارۀ این لغتها و این چیزها حرف میزنی، نکند میخواهی دکتر معین بشوی؟» این حرف همکلاسیام در سال چهارم دبیرستان هیچوقت یادم نمیرود. در کنکور گروه علوم انسانی شرکت کردم. بدون هیچ کلاس و راهنما و مشاوری، تمام کتابهای دورۀ علوم انسانی را گرفتم و همه را خواندم و همان سالی که دیپلم تجربی گرفتم، کنکور علوم انسانی دادم. بزرگترین شگفتی زندگیام برای خودم رقم خورد؛ روزی که نتیجۀ کنکور آمد، با خودم میگفتم اگر رتبۀ هزار هم بیاورم، خیلی خوب است، چون من از تجربی آمدهام و دارم با بچههای علوم انسانی رقابت میکنم. رتبهام یک شد! یعنی یکی از آن سه نفری بودم که عکسشان را در صفحۀ اول روزنامه میزنند. زاده و بزرگشدۀ اهواز هستم و دیپلمم را در اهواز گرفتم و بعد همراه خانواده راهی تهران و ساکن این شهر شدم.
«فرهنگنویس بالفطره» هستم
شما در جایی عنوان کردهاید که خودتان را «فرهنگنویس بالفطره» یا «فرهنگنویس به ذات» میدانید. علاقه به واژه یک مسئله است و اینکه کسی بخواهد خودش را وقف کلمه و فرهنگنویسی کند، مسئلۀ دیگری است. این تعبیر «فرهنگنویس بالفطره» از کجا میآید؟
وقتی این کار را شروع کردم، دیدم که شمّ و استعداد این کار را دارم. اصلاً ذهن من اینطور است که وقتی یک متن را میخوانم، به جای اینکه مثلاً ببینم داستان دارد به کجا میرود، دنبال واژههایش هستم تا ببینم چه واژههای جدیدی در آن پیدا میکنم یا اینجا این واژه چهطور به کار رفته است. ناخودآگاه اینطور بودم، کسی هم کاری برای من نکرده بود. خودم این را احساس کردم که به این سمت کشیده شدهام.
لغت و فرهنگنویسی یک شمّ است که ممکن است آن را در خودتان احساس کنید و متوجه شوید که میتوانید این کار را انجام دهید، ضمن اینکه از آن خسته نمیشوید. فرهنگنویسی کار بسیار طاقتفرسایی است، کار شبانهروزی و عمری است. یعنی اگر کسی وارد این کار شود و بخواهد واقعاً فرهنگنویس شود، باید عمرش را برای این کار بگذارد. در سالهای گذشته دوستانی را دیدهام که وارد این کار شده، مدتی در این حوزه بودند، اما از همان اول مشخص بود اینکاره نیستند، بنابراین دوام نیاوردند و رفتند. فرهنگنویسی چیزی است که باید در خودتان پیدا کنید، این کار یک شمّ و در ذات است؛ همان تعبیری که شما گفتید. برای همین میگویم من «فرهنگنویس بالفطره» یا «فرهنگنویس مادرزادی» هستم.
«فرهنگنویس بالفطره» خیلی کمیاب است؛ میتوانم بگویم در دورۀ معاصر به تعداد انگشتان دست آدم میشناسم که فرهنگنویس بالفطره هستند.

مثلاً چه کسانی؟
به قدری این عزیزان بزرگ هستند که قطعاً میشناسیدشان. اول از همه، زندهیاد علامه علیاکبر دهخدا. او شمّ زبانی و لغوی فوقالعادهای داشت. میتوانم بگویم در دورۀ معاصر ما بینظیر بوده است. دائماً با یادداشتهایی که ایشان در لغتنامه دارد سروکار دارم و اصلاً نظیری برای ایشان سراغ ندارم. بعد، مرحوم حسن عمید بود که فرهنگهای فارسی کوچک و بزرگی تألیف و منتشر کرد. نفر سوم هم زندهیاد سلیمان حَییم است که فرهنگهای دوزبانۀ فارسی ـ انگلیسی و انگلیسی ـ فارسیاش در نوع خود بینظیر بودند. من از روی شمّ و شناختی که دارم میتوانم بگویم چه کسی به صورت مادرزاد اینکاره بوده و چه کسی نبوده است. مرحوم دکتر محمد معین هم همینطور بود. دیگر نمیتوانم کسی را در این ردیف نام ببرم.
حسن انوری که فرهنگ سخن را دارند؟
حتی استاد بزرگوارم، دکتر حسن انوری، را که بسیار به ایشان ارادت دارم و شاگرد ایشان هستم، در ردیف آن چهار نفر قرار نمیدهم.
چهطور فرهنگنویس شدید؟
شما بیش از ۳۰ سال است که با مؤسسۀ لغتنامۀ دهخدا در ارتباط هستید. آشناییتان را با این مؤسسه و اینکه چهطور وارد روند حرفهای فرهنگنویسی شدید توضیح میدهید؟
دانشجوی زبان و ادبیات فارسی دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران بودم. زمستان ۱۳۷۱، با یکی از دوستانم در دانشکده صحبت میکردیم که گفت: «فلانی، میدانی مؤسسۀ لغتنامۀ دهخدا دارد چه کار میکند؟» گفتم: «نه، نمیدانم.» گفت: «در این مؤسسه، «لغتنامۀ دهخدا» را که چاپ قدیم و با حروفچینی دستی بود، دارند تایپ کامپیوتری میکنند.» آن زمان تایپ کامپیوتری تازه شروع شده بود و نرمافزار «زرنگار» برای خط فارسی، نرمافزار مطلوب و مناسبی بود. دانشگاه تهران با انتشارات روزنه قراردادی داشت که متن لغتنامه را تایپ کنند. لغتنامۀ دهخدا حدود ۲۴ هزار صفحه در قطع رحلی (بزرگ) است. همیشه گفتهام لغتنامۀ دهخدا، فارغ از ارزش محتواییاش، از لحاظ فیزیکی هم بزرگترین کتاب زبان فارسی است؛ یعنی بزرگترین کتاب تمامشده و کاملی که به زبان فارسی منتشر شده است. البته ما دانشنامههایی داریم که خیلی عظیماند، اما هنوز در میانۀ راه هستند و تمام نشدهاند. بعد از تایپ متن لغتنامه، از آن نمونه میگرفتند (روی کاغذهای بزرگ و با قلم خیلی درشت پرینت میگرفتند) و سپس آن را برای نمونهخوانی (مقابله با متن اصلی و گرفتن غلطهای تایپی) به من و دوستان دیگری که آنجا بودیم میدادند. یک شیوهنامۀ ساده هم برای ویرایش صوری داشتیم؛ چون امکان ویرایش محتوایی لغتنامه را نداشتیم که جای بحثش اینجا نیست.
دوستم شرح ماجرا کرد و گفت سری به آنها بزن. در مؤسسه خدمت آقای دکتر غلامرضا ستوده، که الآن نود و چند سالشان است و سلامت باشند، رسیدم. دکتر ستوده آن زمان معاون زندهیاد دکتر سید جعفر شهیدی و همهکارۀ پروژۀ تایپ کامپیوتری لغتنامه بود. خدمت ایشان رفتم و گفتم دانشجوی ادبیات هستم و به این کار علاقه دارم. خیلی خوب و صمیمانه با من برخورد کرد. یک جزوه به من داد که حدود ۹۰ یا ۱۰۰ صفحه بود، الآن دقیق یادم نیست، اما متن خیلی درشت آن جزوه برایم جالب بود. بعد گفت این را ببر و مثلاً دو هفتۀ دیگر بیاور. من با شور و علاقه نشستم در منزل و آن را مقابله کردم. میتوانم ادعا کنم که چشم غلطیابی دارم. متن را مقابله کردم، غلطهایش را گرفتم و چیزهایی را که از ما خواسته بودند اجرا کردم. روز موعود آن را بردم و خدمت ایشان دادم. ایشان یک نگاهی کرد و گفت: «آفرین، چهقدر خوب! شما چهقدر دقتتان خوب است.» و بلافاصله کار بعدی را به من داد. مبلغ ناچیزی هم بابت این کار به ما میدادند. اگر الآن مبلغش را بگویم، در حد جوک خواهد بود؛ بهتر است نگویم! به هر حال جزوۀ بعدی را داد و من رفتم آن را هم کار کردم و همینطور ادامه پیدا کرد. بعد هم افرادی را که جدی، پیگیر و علاقهمند بودند و میخواستند دائم کار کنند به مؤسسه دعوت کرد و به آنها میز و امکانات داد تا بنشینند و کار را انجام دهند. حدود شش سال این طرح طول کشید؛ یعنی شش سال طول کشید تا کل لغتنامه تایپ، نمونهخوانی، غلطگیری، ویرایش و چاپ شود. نتیجه همان چاپ ۱۵ جلدی است که الآن میبینید؛ بسیار تمیز و شکیل.

باید فرهنگ خود را بنویسم
اولین فرهنگی که خودتان نوشتید چه بود؟ چه شد که به این فکر افتادید که خودتان فرهنگ لغت بنویسید و آن را عرضه کنید؟ نقطۀ شروع این کار کجا بود؟
من فرهنگهایی را که از مشهورترین فرهنگهای فارسی بودند، میشناختم. فرهنگ دیگری در دهۀ ۶۰ وارد بازار شد که مرحوم غلامحسین صدریافشار و همکاران ایشان، خواهران حَکَمی، نسرین و نسترن، آن را تألیف و منتشر کردند؛ آن را هم دیدم.
همیشه با خودم فکر میکردم باید خودم هم فرهنگ بنویسم. تمام فکر و ذکرم این بود که واژههای جدیدی را که در فارسی به وجود آمده و من در فرهنگ معین نمیبینم، در دفترچهام یادداشت کنم. مثلاً «پیتزا» را در نظر بگیرید. این واژۀ خارجی در زمان دکتر معین در فارسی نبود و در فرهنگ ایشان ثبت نشده بود. من اینجور واژهها را برای خودم یادداشت میکردم. یک روز در یکی از کتابفروشیهای روبهروی دانشگاه، یک فرهنگ جدید دیدم؛ فرهنگ فارسی از آقای غلامحسین صدریافشار. ایشان را نمیشناختم. کتاب را ورق زدم و دیدم چهقدر فرهنگ بهروزی است. خیلی زود فهمیدم که فرهنگ بهروزی است و فرهنگ جالبی میتواند باشد. آن را خریدم و به منزل آمدم. وقتی بررسی کردم و فهرست واژههای خودم را نگاه کردم، دیدم بسیاری از آنها را آورده است؛ یعنی خیلی از واژههایی را که من در این فاصله یادداشت کرده بودم و در فرهنگ معین نبود، ایشان در فرهنگش آورده بود. سبک و سیاق کار هم کاملاً ابتکاری، بهروز و امروزی بود. ایشان هم تأکید کرده بود که فقط فارسی امروز را میخواهد کار کند و کاری به متون قدیم ندارد. خیلی از کار ایشان خوشم آمد، اما در عین حال دیدم هنوز جای کار وجود دارد. با خودم گفتم اگر بخواهم فرهنگ بنویسم، در چه چیزهایی کارم با کار ایشان متفاوت خواهد بود؟ چند سالی گذشت و من با کانون زبان ایران آشنا شدم. بیشتر برای آموزش انگلیسی و آلمانی و فرانسه به کانون زبان ایران مراجعه میکنند، اما این کانون بخش آموزش زبان فارسی هم داشت. یکی از دوستانم مسئول آنجا بود. صحبتی شد و بعد بحثی پیش آمد که در فارسی «فرهنگ زبانآموز» نداریم.
در زبان انگلیسی، فرهنگهای زبانآموز یا learner's dictionary خیلی معروفاند و در کلاسهای آموزش انگلیسی از آنها استفاده میکنند. «فرهنگ زبانآموز» برای گویشوران بومی زبان نیست، بلکه برای خارجیهایی است که آن زبان را یاد میگیرند. این دوست من که آنجا بود گفت: «فلانی، من که میدانم کارت فرهنگ است و با فرهنگنویسی آشنایی داری، میتوانی یک طرح برای این کار بنویسی؟» من هم از خدا خواسته، یک طرح نوشتم و توضیح دادم که فرهنگ چگونه باشد و چه ویژگیهایی داشته باشد. طرح را بردم و جلسهای با رئیس کانون زبان تشکیل دادیم و صحبت کردیم. در نهایت توافق شد و قراردادی بستم که یک «فرهنگ زبانآموز فارسی» بنویسم. این اولین فرهنگ زبانآموز فارسی ایران بود. چند سال روی آن کار کردم. مبلغ خوبی هم آن موقع به من پرداخت میشد و به صورت ماهانه بود؛ چون کانون زبان ایران از نظر اقتصادی وضعیتش خیلی بهتر از مؤسسۀ لغتنامه بود. در مدت مشخصی که قرارداد داشتیم، این کار را انجام دادم و تحویل دادم. فرهنگ زبانآموز فارسی که نوشتم حدود ۵ هزار مدخل داشت. نباید تعداد واژههای اینجور فرهنگها خیلی زیاد باشد؛ فقط باید واژههای پایه و پرکاربرد را داشته باشند با توضیحات خیلی ساده و با استفاده از واژگان کنترلشده. یعنی یک فهرست محدودی از واژهها را باید در توضیحات به کار ببرید و نباید از آن دایره خارج شوید. من اینها را از فرهنگهای خارجی یاد گرفته بودم و شیوۀ کار را از آنها آموخته بودم؛ اینکه چهطور باید این فرهنگ را تألیف کرد. آن را تألیف کردم و چاپ شد. اواخر سال ۱۳۸۸ این فرهنگ چاپ شد و اتفاقاً در جایزۀ کتاب سال هم شایستۀ تقدیر شد و بابت آن جایزه گرفتم؛ چون در نوع خود اولین بود و نخستین بار بود که یک فرهنگ زبانآموز فارسی تألیف و منتشر میشد.

بعد از «فرهنگ زبانآموز فارسی» فرهنگهای دیگری هم تألیف کردید. دربارۀ آنها هم توضیح میدهید؟
در این فاصله فرهنگهای دیگری هم داشتم، مثلاً «فرهنگ فارسی گفتاری» که در سال ۱۳۹۵ منتشر شد. در این فرهنگ فقط و فقط واژههایی را آوردم که در فارسی گفتاری تهرانی کاربرد دارند؛ در این فرهنگ واژههای گویشی یا واژههای کاملاً رسمی را کار نکردهام، واژههایی در فارسی گفتاری و محاورهای را کار کردم که تعدادی از این واژهها در هیچ فرهنگی تا آن زمان ثبت نشده بودند. این فرهنگ حدود ۷ هزار مدخل دارد.
سال ۱۳۹۶، فرهنگ دیگرم منتشر شد. شاید بپرسید چهطور در این مدت این تعداد فرهنگ نوشتهاید؟ این فرهنگها واژههای مشترک دارند و تعدادی را همزمان پیش میبردم. دراین سال بزرگترین و به اصطلاح فربهترین کتابم «فرهنگ موضوعی فارسی»، که بیش از ۲ هزار صفحه دارد، منتشر شد. همانطور که عنوانش نشان میدهد، این فرهنگ بر اساس الفبا نیست، بلکه بر اساس موضوع تنظیم شده است. این کتاب هم در جایزۀ کتاب سال شایستۀ تقدیر شد. این کار اساسی و عمدهام بود که حدود ۱۰ سال روی آن کار کرده بودم.
کار دیگرم «فرهنگ فارسیآموز دهخدا» بود. این طرح با بودجۀ مؤسسۀ لغتنامۀ دهخدا و برای این مؤسسه بود. در مرکز بینالمللی آموزش زبان فارسی این مؤسسه خارجیها برای یادگیری زبان فارسی میآیند و این فرهنگ برای آنها تهیه شد. اسمش را عمداً «فرهنگ فارسیآموز دهخدا» گذاشتم چون مدیون این مؤسسه و علامه دهخدا هستم. این فرهنگ تعداد واژههای بیشتری نسبت به فرهنگ اولم یعنی «فرهنگ زبانآموز فارسی» دارد. در اینجا حدود ۸ هزار واژه آوردهام و مقداری تجدیدنظر هم کردم و سطح کار را بالاتر بردم. فرهنگ زبانآموز فارسی را برای سطح پایینتر نوشته بودم، اما «فرهنگ فارسیآموز دهخدا» برای سطح بالاتری نوشته شد و الآن جزو کتابهایی است که در مرکز بینالمللی آموزش زبان فارسی مؤسسۀ لغتنامۀ دهخدا به خارجیهایی که برای یادگیری فارسی میآیند، داده میشود.

همکاری در فرهنگ سخن
از فرهنگهای مختلف فارسی، از عمید و دهخدا و دکتر معین و مرحوم صدریافشار و همچنین فرهنگ سخن گفتیم. اگر بخواهید چند فرهنگ را به مخاطبان معرفی کنید که یک نسخه از آنها کنار دستشان داشته باشند و در صورت نیاز از آنها استفاده کنند، کدامها را پیشنهاد میکنید؟ همچنین دربارۀ همکاریتان با پروژۀ عظیم «فرهنگ جامع زبان فارسی» فرهنگستان توضیح دهید.
تألیف «لغتنامۀ بزرگ فارسی» در مؤسسۀ لغتنامه دهخدا از بیش از ۴۰ سال قبل شروع شده است. بعد از اینکه تألیف و چاپ لغتنامۀ دهخدا در سالهای ۵۸ و ۵۹ تمام شد، مرحوم دکتر محمد دبیرسیاقی، مرحوم دکتر سید جعفر شهیدی و چند تن دیگر از دوستانشان تألیف جدیدی را شروع کردند؛ لغتنامۀ عظیمی به نام «لغتنامۀ بزرگ فارسی». دوباره از اول، از حرف «آ» شروع کردند و پیش رفتند. بعد از اینکه لغتنامۀ دهخدا را ویرایش و چاپ کردیم، در آن کار که در حال انجام بود، همکاری میکردیم.
یک روز یکی از دوستانم آمد و چند ورق پرینت آورد و گفت: «دکتر انوری، که ایشان را دورادور میشناختم و استاد مستقیم من نبود، چون من دانشگاه تهران بودم و ایشان در دانشگاه دیگری بودند، یک فرهنگ جدید را شروع کرده و دارد تألیف میکند.» دوسه صفحه از کار ایشان را نشان داد. همین که دیدم، فهمیدم این یک کار اساسی است. گفت همکار میخواهد. من هم بلافاصله اعلام آمادگی کردم و رفتم آنجا. آقای دکتر انوری بسیار بزرگوار هستند و همیشه به ایشان ارادت دارم. خیلی خوب استقبال کردند و گفتند میتوانید با ما کار کنید. هفتهای چند روز به دفتر کارشان میرفتیم و بخشی از کار را به ما میداد. گاهی تألیف بود و گاهی ویرایش. فرهنگ «سخن» نام گرفت و بعد «فرهنگ بزرگ سخن» شد. ماجرا به اواخر دهۀ ۱۳۷۰ و اوایل دهۀ ۱۳۸۰ بر میگردد. حدود پنج سال در این فرهنگ سخن با دکتر انوری بودم.
کاری که دکتر انوری کرد فوقالعاده بود. طرح فرهنگ را خودشان نوشته بود و برای هر موضوع و هر شاخهای از متخصص همان حوزه استفاده میکرد؛ مثلاً اصطلاحات موسیقی را به یک استاد موسیقی میداد تا بنویسد، اصطلاحات پزشکی را کسی که پزشک بود، اصطلاحات مکانیک را کسی که در مکانیکی وارد بود و فیزیک و شیمی و همینطور. این مطالب جمع میشد و بعد ویرایش زبانی میشد و در جایگاه الفبایی خود قرار میگرفت. بسیاری از عیب و ایرادهایی که تا آن زمان در فرهنگنویسی فارسی وجود داشت، در این کار برطرف شد. با استفاده از جدیدترین شیوههای فرهنگنویسی، یک فرهنگ روشمند و علمی در اینجا تألیف شد. تألیف اولیۀ فرهنگ هشتجلدی (بیش از ۸ هزار و ۵۰۰ صفحه) است. مدیریت دکتر انوری فوقالعاده بود. من همیشه میگویم این یک استثنا در فرهنگنویسی ماست که کاری با این عظمت، از صفر تا صد، در هشت سال انجام شود.
خود دکتر انوری بیش از هر کسی در این کار تلاش میکرد و وقت میگذاشت. یکی از بزرگترین افتخارات زندگی من این است که در این طرح بودم. بعد که این فرهنگ هشتجلدی چاپ شد، نسخههای کوچکترش را هم درآوردند. مثلاً یک فرهنگ دوجلدی از آن تهیه شد که در نسخۀ دوجلدی، شواهد حذف شد. شواهد جملههایی است از کتابهای قدیمی که آن کلمه در آنها به کار رفته است؛ مثلاً بیت سعدی، بیت فردوسی، جملهای از تاریخ بیهقی یا قابوسنامه. تعدادی از واژههای خیلی قدیمی را که دیگر شاید نیازی به آنها نبود هم حذف کردند و مجموعه را جمعوجور کردند. حتی یک نسخۀ جیبی هم از آن درآوردند؛ یک نسخۀ کوچک که فقط واژههای امروز را دارد. مجموعه فرهنگهای سخن بسیار خوب است. اگر بخواهم به کسی توصیه کنم یک فرهنگ امروزی فارسی تهیه کند، اگر بتواند و علاقهمند به متنهای قدیمی باشد، فرهنگ هشتجلدی، یعنی «فرهنگ بزرگ سخن»، را پیشنهاد میکنم. اما اگر کسی نخواهد متنهای قدیمی را کار کند و فقط فارسی امروز را بخواهد، «فرهنگ روز سخن» را پیشنهاد میکنم. «فرهنگ روز سخن» یک جلد است و کاملاً روشمند و بسیار اصولی نوشته شده است. ایرادهایی که ما، یعنی فرهنگنویسهای حرفهای، به کار مرحوم دکتر معین یا لغتنامۀ دهخدا میگیریم، در اینجا تا حد زیادی برطرف شده است.

با این روند، تألیف «فرهنگ جامع زبان فارسی» صد سال دیگر طول میکشد
فرهنگ استاد انوری دیگر به اواخر کارش رسیده بود که یکی از دوستانم گفت فرهنگستان زبان و ادب فارسی طرحی را شروع کرده به نام «فرهنگ جامع زبان فارسی» و الآن در مرحلۀ برگهنویسی است. برگهنویسی یعنی واژههای یک متن قدیمی را یکییکی مینویسید؛ همان کاری که علامه دهخدا میکرد. مثلاً واژۀ «زدودن» را مینویسید، بعد معنایش را. زیر آن هم یک جمله از همان متن را که واژه در آن به کار رفته است، رونویسی میکنید. مشخصات کتاب و صفحه را هم ثبت میکنید. این میشود یک برگه. این برگهها مرتب میشوند و به ترتیب الفبا قرار میگیرند و بر اساس آنها فرهنگ تألیف میشود. این روش سنتی فرهنگنویسی است که علامه دهخدا صد سال قبل انجام میداد. ما هم در فرهنگستان این کار را انجام میدادیم. البته طولی نکشید که این کار را کامپیوتری کردند.
وقتی پیشنهادی در حوزۀ فرهنگنویسی میشود، زود استقبال میکنم و میروم. رفتم و دیدم که کار بسیار ارزشمندی است. آقای دکترعلیاشرف صادقی، که من به ایشان ارادت دارم، سرپرست آن کار در فرهنگستان هستند. من و دوستانم رفتیم پیش ایشان و همکاری شروع شد. من تجربۀ فرهنگ سخن را داشتم و به خاطر آن تجربه به من اعتماد شد و مسئول یکی از بخشهای این کار شدم.
اینکه «فرهنگ جامع زبان فارسی» چه تفاوتی با فرهنگهایی که پیش از آن نوشته شده دارد، باید بگویم اسمش روی خودش است؛ «فرهنگ جامع زبان فارسی». یعنی هر واژهای که از قدیمیترین دورۀ زبان فارسی تا امروز بوده در هر جا پیدا شده و در صدها متن آمده، در این فرهنگ ثبت شده است. یک ویژگی بارز دیگر هم دارد که قبلاً در هیچکدام از فرهنگهای فارسی وجود نداشته، و آن این است که به شما تاریخ کاربرد میدهد. یعنی به شما میگوید مثلاً این واژه با این معنی، اولین بار در قرن ششم به کار رفته و در فلان متن دیده شده است. این خیلی جالب است. شما میتوانید تاریخ زبان و تحول واژه را ببینید. بعد مثلاً در قرن هفتم به کار رفته، بعد در قرن دهم استفاده شده و به ترتیب تاریخ. این تاریخها کنار شواهد و کاربردهای واژه ثبت میشود. تا حالا در فارسی چنین فرهنگی نداشتیم که در کنار شاهدها و کاربردهای واژه، تاریخ آنها را هم ثبت کند. کار بسیار عظیم و ارزشمندی است. اما این کار که حدود ۳۰ سال از آغاز آن گذشته، به میانۀ حرف «الف» رسیده است. اگر به همین قیاس بخواهد پیش برود، شاید یک صد سال دیگر هم باید صبر کنیم تا تمام شود. ولی خب چه کار میشود کرد؟ کار فرهنگهای عظیم همین است؛ زمان زیادی میبرد. با این حال، بسیار کار ارزشمندی است.

تهمتهایی که به فرهنگستان میزنند
متأسفانه چندان برای این «فرهنگ جامع» تبلیغ نشده و ناشناخته است. خیلیها نمیدانند که در فرهنگستان چنین کار ارزشمندی در حال انجام است؛ فرهنگی که از لحاظ روش کار بیسابقه است و جدیدترین روشهای فرهنگنویسی در آن اجرا میشود. فرهنگستان خیلی برای خودش تبلیغ نمیکند. بیشتر مردم هستند که برای فرهنگستان جوک میسازند. تا میگوییم فرهنگستان، مردم میگویند «کِشلقمه.» اصلاً اینها مال فرهنگستان نیست. اینها تهمتهایی است که به فرهنگستان میزنند.
به ناشناخته ماندن فعالیتهای فرهنگستان اشاره کردید. علاوه بر جوکهایی که برای فرهنگستان ساخته میشود، گاه این تصور را دارند که بودجۀ زیادی صرف ساختن معادلهای فارسی میشود، در حالی که فعالیتهای مهم دیگری در آنجا انجام میشود. دربارۀ این مسئله چه نظری دارید؟
متأسفانه دیدهام مردمی که هیچ شناختی از فرهنگستان ندارند، میگویند فرهنگستان جایی است که بودجههای کلان میگیرد و یک تعداد واژه، به قول خودشان، مسخره میسازد. اصلاً چنین چیزی نیست. اینکه فرهنگستان بودجه دارد و این بودجه مستقیماً از طرف نهاد ریاستجمهوری تأمین میشود و رئیس فرهنگستان را رئیسجمهور تعیین میکند، درست است و بحثی در آن نیست. اما نباید فکر کنید که یک عده آنجا نشستهاند و کارهای بیهوده انجام میدهند. به هیچ وجه اینطور نیست. من چند سال آنجا کار کردم و همین الآن هم ارتباطم را با آنجا دارم. کارهای بسیار ارزشمندی در آنجا انجام میشود.
یکی از کارهای فرهنگستان، واژهگزینی (تعیین کردن و ساختن معادلهای فارسی برای واژههای بیگانه) است. این فقط بخشی از فعالیت فرهنگستان است و همۀ کار فرهنگستان نیست. «کِشلقمه» و اینها هم در حد جوک و لطیفه است و به هیچ عنوان فرهنگستان از این واژههای خندهدار نمیسازد، برعکس کاملاً هم جدی است و برای هر شاخۀ علمی از بهترین متخصصان همان حوزه استفاده میشود و جلسات زیادی برگزار میشود تا یک واژه تصویب شود. طبعاً این کارها هزینه دارد. اما نباید فکر کنیم بودجهای که صرف این کار میشود دور ریخته میشود یا به اصطلاح حرام میشود. اصلاً چنین چیزی نیست. یکی از بخشهای فرهنگستان، گروه فرهنگنویسی است که همین «فرهنگ جامع زبان فارسی» در آنجا در دست تألیف است. بخشهای دیگری هم دارد. «دانشنامۀ زبان و ادب فارسی» در آنجا کار شده و در چند جلد منتشر شده است. گروههای دیگری هم دارد که مثلاً دربارۀ گویشهای زبان فارسی کار میکنند. فعالیتهای مهم بسیاری در آنجا انجام میشود. من خواهش میکنم از مردم فرهنگستان را مسخره نکنند و فقط سعی کنند مقداری آگاهی و شناخت پیدا کنند. درست نیست که آدم چیزی را که اصلاً نمیشناسد، مسخره کند. این انصاف نیست. اینها کارهای فرهنگی بزرگی است که در این مملکت انجام میشود و نفعش هم به همه میرسد.
خیلی از واژههایی که شما الآن دارید به کار میبرید و خودتان خبر ندارید و فکر میکنید فرهنگستان فقط کارهای بیهوده میکند، ساختۀ فرهنگستان است. مثلاً «پایانه» به جای «ترمینال» یکی از واژههایی است که فرهنگستان ساخته است. «پهپاد» هم یکی دیگر از این واژههاست که این روزها زیاد در خبرها میشنویم.
آیا هوشواره (هوش مصنوعی) به فرهنگنویسی کمک میکند؟
الآن در دنیای برخط زندگی میکنیم و خیلی از کارهایمان در این فضا شکل میگیرد. حتی واژهسازی هم در این دنیا اتفاق میافتد. هوش مصنوعی یکی از پدیدههایی است که از دنیای برخط وارد زندگی ما شده است. آیا میتوانیم از هوش مصنوعی برای فرهنگنویسی استفاده کنیم و روند چنین کارهای عظیمی را جلو بیندازیم یا این امکان وجود ندارد؟
یکی از دغدغههای فرهنگنویسهای امروزی، شاید دغدغۀ اصلیمان، همین موضوع است. هوش مصنوعی یا «هوشواره» (واژۀ قشنگی که برای «هوش مصنوعی» ساخته شده) پدیدۀ فوقالعادهای است که الآن در جهان مطرح است. هم خیلی جالب و شگفتآور است و هم شاید نگرانیهایی ایجاد کند. حالا ما به آن مسائلش کار نداریم و برویم سراغ فرهنگنویسی.
شخصاً با «کوپایلت» مایکروسافت، که به من گفتند در مسائل زبانی از بعضی هوشوارههای دیگر قویتر است، وارد گفتوگو شدم و مقداری با این هوشواره انس گرفتم؛ مثلاً گفتم من فلان فرهنگ را نوشتهام و پرسیدم «تو میتوانی مثل من فرهنگ بنویسی؟» جواب جالبی به من داد. البته این صحبتِ چند ماه قبل است؛ شاید حدود شش ماه قبل. در همین شش ماه خدا میداند چهقدر پیشرفت کردهاند. گفت: «نه، من نمیتوانم مثل تو فرهنگ بنویسم.» با اینکه سؤالهای مختلفی از آن میکردم و خیلی خوب جواب میداد، این سؤال من را اینطور جواب داد. گفت: «من نمیتوانم مثل تو بنویسم، چون من تجربۀ زبانیِ تو را ندارم. من با زبان مثل تو زندگی نکردهام.» خیلی حرف جالبی است؛ یعنی به هر حال یک ماشین، یک ابزار یا وسیلهای هستم که برنامهنویسی شدهام؛ یعنی این را میدانست که برای فرهنگنویسی، تجربۀ زبانی یک شرط است. شما باید با زبان زندگی کرده باشید. باید واژهها را لمس کرده باشید، مزهشان را چشیده باشید و با آنها زندگی کرده باشید. بعد گفت: «ولی میتوانم به تو کمک کنم. میتوانم دستیار تو باشم.» من هم امتحانش کردم. یک تکه از کار خودم، یعنی بخشی از یک فایل فرهنگی را که تألیف کرده بودم، به آن دادم. چند مدخل را نشانش دادم و گفتم: «ببین، من اینطور کار کردهام. این مدخل مثلاً تلفظش این است، نوع دستوریاش این است، تعریفش این است و شاهدش این است.» نمونه و الگو را به آن دادم. بعد گفتم: «حالا یک متن دیگر به تو میدهم. تو سعی کن مطابق این روش، از واژههایش فرهنگ بنویسی.» یک متن به آن دادم و انجام داد. انصافاً بد هم نبود. درصد خطایش، به نظر من، زیاد نبود؛ برای منی که آدم دقیق و سختگیری هستم. بعد دیدم که این تازه اولین بار است. به آن تذکر دادم؛ گفتم اینجا اینطور کن، آنجا اینطور کن. خیلی زود یاد میگرفت و خیلی زود هم اجرا میکرد. همان چیزهایی را که میگفتم در کار بعدی اجرا میکرد. من دیدم اگر مدتی با این کار کنم، میتوانم یک فرهنگنویس از آن دربیاورم و میشود از آن استفاده کرد.
من نسخۀ خاصی از هوشواره نداشتم؛ با همین نسخۀ رایگانی که در فضای مجازی پیدا میکنیم، کار میکردم و تازه هم شروع کرده بودم که خورد به قضیۀ دیماه ۱۴۰۴ و بعد هم جنگ و داستانهایی که پیش آمد و اینترنت قطع شد و دیگر نتوانستم کار را ادامه بدهم؛ اما قطعاً ادامه خواهم داد. الآن که اینترنت هست، فکر میکنم با این پیشرفتی که این هوشوارهها دارند، تا چند سال دیگر تقریباً کاری نیست که نتوانند انجام دهند. واقعاً شگفتآور است که چهطور بشر چنین چیزی ساخته که اینقدر خوب از پس پاسخ دادن به پرسشهای ما برمیآید. میگویند هوشوارهها خیلی از شغلها را در آینده تعطیل خواهند کرد. اگر بخواهم خلاصه کنم، چشمانداز را اینطور میبینم که تا چند سال دیگر منِ فرهنگنویس باید بروم پی کارم و بازنشسته شوم!
آقای دکتر بیجنخان، زبانشناس معروف و رئیس مؤسسۀ دهخدا، طرحی را در مؤسسۀ دهخدا در دست اجرا دارند که من هم همکاری کوچکی در آن کار دارم؛ طرح «بزرگترین پیکرۀ زبان فارسی». پیکره یعنی چه؟ یعنی قرار است تمام نوشتههایی که به زبان فارسی از روز اول تا الآن داریم، یعنی میلیونها صفحه، یکجا جمع شود. چهطور جمع میکنند؟ به شرطی که فایل باشد، یعنی به صورت فایل باشد، نه کتابهای کاغذی. خیلی از متنهای دورۀ معاصر را ناشران دوباره تایپ و چاپ کردهاند. آنهایی هم که نشدهاند، با روشهایی به فایل تبدیل میکنند. ما فضایی خواهیم داشت که تمام نوشتههای فارسی در آن جمع شده است. در ادامه با کمک هوشواره، طبق برنامهنویسی که انجام میشود، برای فرهنگنویسی آموزش داده میشود؛ مثلاً اینکه مصدرهای فارسی را تشخیص بدهد، صفتها را تشخیص بدهد، پسوندها و دیگر ویژگیهای زبان را تشخیص بدهد. اگر این طرح به نتیجه برسد، میتواند در فرهنگنویسی تحول بنیادینی ایجاد کند.

بودجه نداریم؛ خیّران کمک کنند
یعنی آن صد سالی را که برای «فرهنگ جامع زبان فارسی» اشاره کردید، میتواند کوتاه کند؟
میانبُر خواهد شد. باید امیدوارم باشیم طرح ایشان به نتیجه برسد. متأسفانه به مؤسسه بودجه نمیدهند. کسانی که خیّر هستند و توانش را دارند و میخواهند به زبان فارسی کمک کنند و کار فرهنگی ماندگار انجام دهند، به مؤسسه کمک مالی کنند تا این کار پیش برود. کار ارزشمندی است و اگر این کار به نتیجه برسد و بتوانیم کار کنیم، فرهنگنویسی کُنفیکون خواهد شد. بسیاری از کارهای ابتدایی و مراحل بعد فرهنگنویسی را هوشواره با سرعت شگفتآوری برای ما انجام خواهد داد. امیدوارم این طرح به نتیجه برسد.
خدمت خوبی است، اما...
در مرورگرهای مختلف زمانی که واژهای را جستوجو میکنیم، فرهنگهای برخط «آبادیس»، «واژهیاب» و... بالا میآیند که ارجاعشان به فرهنگ معین و عمید و دهخداست. البته گاهی اشتباه دارند و واژهای گفتاری را به عنوان واژۀ مکتوب میآورند و به این فرهنگها ارجاع میدهند. نمیشود آنها را واژۀ جعلی دانست، اما نسبتی که با این فرهنگها دارند شاید جعل باشد. نمونۀ اخیرش واژۀ «پاچهخار» است که مثلاً در فرهنگ «آبادیس» به «دهخدا» نسبت دادهاند. شاید این هشدار و نگرانی ایجاد کند که این فرهنگها دقیق نیستند. اما با تغییر سبک زندگی ممکن است خیلیها به این فرهنگها مراجعه کنند و سراغ فرهنگ کاغذی نروند. دربارۀ این واژهنامههای برخط توضیح میدهید؟
تلاش دارم آخرین فرهنگنامهام، یعنی «گنجواژۀ فارسی» را برخط کنم، یعنی به نوعی در فضای مجازی و اینترنت قرار دهم تا همه بتوانند از آن استفاده کنند. باید این کار را کرد، چون مراجعه به کتاب کاغذی کم شده است.
آن فرهنگهایی که نام بردید که بسیار به آنها رجوع میشود متأسفانه تألیف نشدهاند؛ واژهیاب، آبادیس و... فرهنگی نیست که کسی یا کسانی آن را تألیف کرده باشند، بلکه ملغمهای از فرهنگهای موجود است. آمدهاند فایلهای لغتنامۀ دهخدا، فرهنگ فارسی معین، فرهنگ فارسی عمید و... را کنار هم گذاشتهاند و پایگاه داده درست کردهاند، و زمانی که شما مثلاً در گوگل جستوجو میکنید، واژه باز میشود که معنایش این است. در حد خود یک خدمت خوب است. اما مسئله این است که نمیتوانیم از آنها توقع زیادی داشته باشیم. زیرا واژههای جدید را نمیتوانند وارد کنند. اگر واژۀ جدیدی بخواهد وارد شود، باید از صافیِ فرهنگنویسی بگذرد. اینکه از صافیِ فرهنگنویسی بگذرد، کار کسانی نیست که برنامهنویسی و طراحی وب بلدند. فرهنگنویسهای ما ارتباطی با آنها ندارند؛ فرهنگنویسها کار خود را میکنند و برنامهنویسها هم کار خودشان را. این ارتباط آنطور که باید و شاید شکل نگرفته و امیدوارم شکل بگیرد.
در واقع درست این است که جایی داشته باشیم تا اطلاعات درست، اصولی و روشمند داشته باشد و واژههای جدید دائماً وارد آن شود، کما اینکه دربارۀ واژههای انگلیسی این مسئله وجود دارد. زمانی که واژۀ انگلیسی را جستوجو میکنید، فرهنگ آکسفرد، وبستر و لانگمن، که بهروز و روشمندند، برای شما به نمایش درمیآید و میگوید معنای جدید این واژه این است. چیزی که متأسفانه در فارسی نداریم. آنچه هست مال فرهنگهای قبل است. برخی که دلسوزند، برخی واژههای جدید را اضافه میکنند، اما آنها فرهنگنویس نیستند، قواعد فرهنگنویسی را نمیدانند و مطابق اصول فرهنگنویسی واژه را ثبت نمیکنند. فرهنگنویسی مسائلی دارد که به همین سادگی نیست و فوت و فن خود را دارد و تا کسی آن را یاد نگرفته باشد، نمیتواند این کار را بکند. آنها به ذوق و سلیقۀ خودشان چیزی مینویسند، بعد ممکن است دقت معنایی نداشته باشند و مصداق درست را ندانند.
در این مقطع باید تعاملی بین فرهنگنویسان سنتی و کاغذی و دوستانی که فرهنگ برخط درست میکنند شکل بگیرد و بیشتر باید همکاری کنیم. اما این همکاری هنوز شکل نگرفته و روزی که شکل بگیرد، این کار سامان داده خواهد شد. الآن این فرهنگهای برخط چیز جالبی نیستند، زیرا مثلاً لغتنامۀ دهخدا فرهنگی سنتی است. با تمام شأن و احترامی که برای آن قائل هستم، زبان و بیان کهنی دارد، و اگر کسی لغتنامۀ دهخدا را دقیق بخواند، درست متوجه نمیشود، چون به زبان و بیان قدیم نوشته شده و از فرهنگهای قدیمی نقل میکند که ممکن است برای خوانندۀ امروزی گویا و مفهوم نباشد. این فرهنگهای برخط همان را به شما ارائه میدهند. نباید اینطور باشد. باید برای خوانندۀ امروزی واژه به سبک و بیان امروزی توضیح داده شود. در لغتنامههای آنلاین اینگونه نیست و سایتی را طراحی کردهاند که شاید خواننده نتواند فایدهای ببرد و البته اعتماد میکند، که اعتماد کمابیش درست است.
مسئلۀ دیگر این است که ما کسی را نداریم که متولی ثبت واژههای جدید و روز باشد. خودم که فرهنگنویس هستم کمتر روزی است که واژۀ جدیدی نبینم و نشنوم و یادداشت نکنم که در ویراست بعدی فرهنگم وارد شود. هیچ جایی برای ثبت واژههای جدید نیست و فرهنگستان هم این کار را متأسفانه نمیکند. ما به اقتضای نیازهایمان دائم واژهسازی میکنیم، ولی نهادی نداریم که مرتب این واژهها را ثبت کند و از صافیِ فرهنگنویسی بگذراند و وارد جایی کند که مردم بتوانند از آن استفاده کنند.

شکارچی واژهها
فرهنگنویسی به اصطلاح صبر ایوب میخواهد. کاری است بسیار درازمدت که زودبازده نیست، که این مسئله باعث شده سرمایهگذاری برای چاپ فرهنگنامه و لغتنامه کمتر باشد. در واقع اقتصاد نشر با قاعدۀ فرهنگنویسی همخوان نیست. وضعیت فرهنگنویسی و انتشار آن را چهطور میبینید؟
الآن اگر ناشری پیدا کنید که برای فرهنگنویسی سرمایهگذاری کند، کیمیاست. فکر نمیکنم پیدا کنید. جناب آقای داوود موسایی در مؤسسۀ فرهنگ معاصر از دهۀ ۱۳۶۰ تا ۱۳۸۰ به فرهنگنویسی کمک بسیاری کرد، اما الآن این کار را ادامه نمیدهد. این کار بازده و صرفۀ اقتصادی برای ناشر ندارد، به خصوص اینکه قانونی و غیرقانونی فایل کتاب را در فضای مجازی و اینترنت میگذارند. بنابراین فرهنگنویسی برای ناشران بهصرفه نیست و بعید میدانم ناشری حاضر به این کار باشد، حق هم دارند و نمیشود به آنها گفت چرا این کار را میکنید. چون نشر صنعت است و باید کالایی که تولید و عرضه میکنید، سریع وارد بازار شود و سریع هم سرمایه با سود به شما برگردد. چنین چرخهای حداقل دربارۀ فرهنگ لغت وجود ندارد.
انسانهای شریفی در این مملکت داریم که مدرسه و مسجد و درمانگاه میسازند که بسیار کار خوبی است و خدا اجرشان بدهد. این کارها در اولویت است، اما ای کاش یکصدم آن را وارد این حوزه میکردند و به مؤسسهای مانند دهخدا کمک میکردند. از کسانی که کارشان فرهنگنویسی است هیچ حمایت مالی نمیشود، که این خطرناک است. احساس میکنم تا چند سال دیگر امثال من وجود نخواهند داشت. چرخ زندگیمان هم باید بچرخد. از کجا زندگیمان تأمین شود؟ کسی که کارش فرهنگنویسی است صبح تا شب باید مشغول تألیف فرهنگ باشد و اگر از جایی حمایت مالی نشود، چه باید بکند؟ مگر این شانس را داشته باشد که خانوادۀ ثروتمندی داشته باشد، که معمولاً اینطور نیست. معضلی است که باید فکری به حالش شود. امیدوارم خیّران پای کار بیایند و کمکی به فرهنگ کنند.
در گفتههایتان بارها به دقتِ زیادتان اشاره کردید. حتی ایراد ویرایشی برای سؤالات من داشتید. این وسواس در فرهنگنویسی اذیتتان نمیکند؟
نه تنها اذیت نمیکند، بلکه لازمۀ فرهنگنویسی دقت و وسواس است. شما برای فرهنگنویسی باید تیزبین و دقیق باشید، باید واژه را بشنوید و ببینید، گوشتان و چشمتان تیز باشد که واژهها را شکار کنید و آنها را با دقت و ظرافتهایی که دارند، ثبت کنید، که کار هر کسی نیست. فرهنگنویسی و ویرایش خیلی به هم نزدیکاند و وجوه اشتراک زیادی دارند. اما شرط فرهنگنویس شدن شمّ فرهنگنویسی است. خیلیها ویراستارند، اما هیچکدام شاید نتوانند فرهنگنویس باشند.
خودتان را شکارچی واژه میدانید؟
هستم. من در کلام شما اگر واژۀ جدید ببینم، یادم نمیرود و زمانی که برسم، آن را ثبت میکنم. خبر میخوانم، همین طور است. سریال میبینم، یا دیالوگهای سریال را میخوانم، به فکر واژهها هستم. دنبال داستان نیستم. توجّهم به واژههاست.

زنگهای خطر به صدا درآمده
نسل جدید در بسیاری از موارد ناخودآگاه از واژههای بیگانه استفاده میکنند؛ شاید متوجهِ معادلها نیستند. نمیدانم شاید ۲۰ سال دیگر، شکاف زبانی شکل بگیرد. یعنی اگر میگویم هنوز میتوانیم فردوسی را بخوانیم و بفهمیم، بخوانیم و نفهمیم. در واقع دغدغۀ شکاف زبان وجود دارد. استفاده از واژههای بیگانه را هشداری میبینید؟
روزگارِ ارتباطات است و تأثیرپذیری از واژههای بیگانه و ورود به زبان فارسی اجتنابناپذیر است. اما باید سعی کنیم زبانآگاه باشیم. یعنی حواسمان به کاربرد زبان باشد، اینکه میراث ما چه بوده و چگونه میراثمان را در عین حال که با جهان تعامل داریم نگه داریم. باید حواسمان باشد. چه دلیلی دارد که به جای «وقت» بگوییم «تایم» و به جای «وقت اداری» بگوییم «تایم اداری؟» این «تایم» چه چیزی دارد که در «وقت» بیچاره نیست؟
به نظرم مقداری خودباختگی داریم. بخش قابلتوجهی از استفاده از واژهها به این مسئله برمیگردد که غرب در فناوری و علم پیشرفت کرده است. باید مواظب باشیم و اینگونه نباشد که چون آنها فناوری دارند، هر چیزی را وارد کنیم، واژههایشان را وارد و واژههای خود را فراموش کنیم و ارتباطمان با متون قدیم قطع شود. این درست نیست. اگر ادامه پیدا کند، در آیندۀ نهچندان دور گسستِ فرهنگی خواهد شد. البته الآن مقداری شده و زنگهای خطر به صدا درآمدهاند. باید مراقب باشیم و سعی کنیم از واژههای خودمان و از مصوّبات فرهنگستان استفاده کنیم. اگر کاربرد این واژههای بیگانه افراطی شود، کمکم زبان تغییر میکند، به نحوی که ارتباطمان با گذشته قطع میشود و این فاجعۀ فرهنگی خواهد بود.
چرا به املای انگلیسی اعتراض نمیشود؟
یکی از بحثهایی که دربارۀ زبان فارسی مطرح است، مسئلۀ خط فارسی است. در فضای مجازی بارها با این پرسش کاربران در قالب فرستههایی روبهرو میشویم که چه نیازی دارد چند تا «س»، «ص» و «ث» یا «ز»، «ض»، «ذ» و «ظـ» داشته باشیم، در صورتی که در تلفظ امروز یکسان شدهاند. برخی میگویند چرا این حروف را یکی نکنیم تا برای هر صدا یک نشانه داشته باشیم. نگاه شما به این مسئله چیست؟
ببینید، خط یک سنت است؛ یعنی چیزی که از قدیم به ما رسیده است. نه فقط ما، بلکه زبانهای دیگر هم همینطورند؛ انگلیسی، فرانسوی، آلمانی، ایتالیایی و زبانهای مختلف.
خط چیزی نیست که تازه به وجود آمده باشد؛ از قرنها قبل وجود داشته است. زبان تغییر میکند؛ یعنی تلفظها تغییر میکنند، اما خط خیلی محافظهکار است. املای واژهها به این راحتی تغییر نمیکند. خط با محافظهکاری میایستد، مقاومت میکند و املا را تغییر نمیدهد. هرچهقدر هم زبان فارسی مسئله داشته باشد، به اندازۀ زبان انگلیسی مسئله ندارد. املای انگلیسی را دیدهاید که چهطور است؛ واژههایی هستند که املای بسیار عجیبی دارند. وحشتناک است. چرا در انگلیسی چیزی میگویند، اما املای عجیب و غریب دارد؟ علتش مسئلۀ «املای تاریخی» است. مثلاً واژۀ «who» را در نظر بگیرید؛ یعنی «چه کسی.» چرا آن «w» تلفظ نمیشود؟ چرا حرف«o» صدای «او» میدهد؟ فکر نکنید این واژه از اول اینطور بوده است. این واژه مثلاً ۷۰۰ یا ۸۰۰ سال قبل، یک چیزی شبیه «وهو» تلفظ میشده؛ یعنی تلفظش خیلی شبیه چیزی بوده که نوشته شده است. اما چه اتفاقی افتاده؟ این املایی که شما میبینید، متعلق به دورهای است که این املا با تلفظ مردم منطبق بوده است. تلفظ در طول زمان تغییر میکند و این یک پدیدۀ کاملاً عادی است. تحول آوایی واژهها یک پدیدۀ کاملاً طبیعی در همۀ زبانهاست و واژهها به مرور تغییر میکنند. اما نوشتهها و متنها چون ثبت شدهاند، املایشان محافظهکار است. شما نمیتوانید به این راحتی املا را عوض کنید. مثلاً نمیتوانید بگویید حالا که انگلیسیزبانها «هو» میگویند، به جای «who» بنویسند«hu» . این کار را نمیکنند؛ چون اگر این کار را بکنند، ارتباطشان با هزاران متن گذشتۀ خودشان قطع میشود. متنهای گذشته یکیدو تا یا ده تا نیستند. اگر املاها را عوض کنید، ارتباطتان با گذشته قطع میشود و یک گسستِ فرهنگی و زبانی به وجود میآید. این مسئله در انگلیسی خیلی شدید است و علتش همین است. در فرانسوی حتی بدتر از انگلیسی است. در فارسی هم کمابیش این مسئله را داریم.
همان چیزی که شما گفتید؛ مثلاً ما صدای «ز» را با «ذ»، «ز»، «ض» و «ظ» نشان میدهیم. چرا اینها را داریم؟ برای اینکه مثلاً «ض» و «ظ» را در واژههای عربی داریم؛ واژههایی که از عربی گرفتهایم. واژههایی مثل «ضرب»، «ظلم» و «ظالم» از عربی وارد فارسی شدهاند. اینها وامواژههای عربی هستند و چون از قرنها قبل وارد زبان فارسی شدهاند و یک شناسنامه و پروندۀ چندصدساله دارند، شما نمیتوانید به راحتی تغییرشان بدهید. اگر مثلاً بیاییم «ظرف» را با «ز» بنویسیم «زرف»، برای کسی که به املای قدیمی آن عادت دارد، چیز عجیبی است و در نگاه اول شاید اصلاً نتواند آن را بخواند. حالا فرض کنیم یک نسل را پرورش دادیم که به این شکل جدید عادت کرده باشد. اما بعد این نسل وقتی برود کتابهای قدیمی را باز کند، نمیتواند آنها را بخواند؛ چون املاها متفاوت شدهاند. تعداد این واژهها هم یکیدو تا، ۱۰ تا یا ۲۰ تا نیست؛ هزاران واژه داریم. این کار یک گسستِ فرهنگی است. مثل این است که خطمان را عوض کرده باشیم؛ شبیه اتفاقی که در زبان ترکی استانبولی افتاد. حدود یک قرن قبل در ترکیه خط عربی را کنار گذاشتند و زبانشان را با حروف لاتین نوشتند. الآن در کشور همسایۀ ما ترکیه، خطشان حروف لاتین است، با مقداری نشانههایی که به آن اضافه کردهاند. چند نسل جدید آنها، حدود ۱۰۰ سال است که با این خط زندگی میکنند و کتابهای قدیمی خودشان را نمیتوانند بخوانند؛ کتابهایی که به خط عربی نوشته شدهاند. زبانشان همان زبان است، معنای واژهها را میدانند، اما از روی متن نمیتوانند بخوانند؛ چون آن خط را آموزش ندیدهاند. باید دوباره آن خط را آموزش ببینند تا بتوانند کتابهای قدیمی را بخوانند. اگر ما هم املای کلمات را عوض کنیم، همین اتفاق برایمان میافتد. کمی باید زحمت بکشیم. همان کسی که میگوید اینها را عوض کنیم یا چند حرف را یکی کنیم، وقتی به کلاس زبان انگلیسی میرود، اینها را نمیگوید. انگلیسی چون مال کشور دیگری است، هرچند هم املایش فاجعه باشد، کسی اعتراضی ندارد. اما نوبت زبان فارسی بیچاره که میشود، صداها بلند میشود که چرا اینطور است؟ باید زحمت بکشید، چارهای نیست. باید تلاش کنید و حافظۀ بصری را تقویت کنید تا ارتباطمان با گذشته قطع نشود. یکی کردنِ چند حرف کاری ندارد، اما با گسستِ فرهنگی چه کنیم. فاجعۀ عظیمی خواهد شد. تجربههای کشورهای همسایه را نباید تکرار کنیم.

نظراتی دربارۀ یک سری واژه مانند «کیس»، «کیبورد»، «موس» و حتی «هدفون» که وارد زبان فارسی شدهاند، وجود دارد. چرا باید برایشان معادل بسازیم؟ آیا ضروری میدانید برای این واژهها معادل فارسی بسازیم یا میتوانیم صرفنظر کنیم؟
اگر تعداد این واژهها کم بود، میشد گفت حالا خب، باشد و قبول کرد. مثلاً ۱۰۰ سال قبل تعداد واژههای خارجی که وارد فارسی میشد، خیلی کمتر بود. اما الآن ما با یک سیل مواجه هستیم. در دنیای امروز سیل واژههای انگلیسی به سمت فارسی سرازیر شده است و نمیتوانیم بگوییم همۀ اینها بیایند و همان واژۀ خارجی را استفاده کنیم و هیچ اشکالی هم ندارد. اگر درصد این واژهها در زبان بالا برود، کمکم یک جوری میشود که زبان دیگر زبان فارسی نیست و تغییر ماهیت میدهد. بنابراین واژهسازی لازم است و باید این کار را انجام بدهیم، اما شرط و شروط خودش را هم دارد. ما باید زودتر بجنبیم. یکی از ایرادهایی که به فرهنگستان زبان و ادب فارسی وارد است، این است که برای معادلسازی دیر میجنبد. البته اخیراً یک مقدار بهتر شده است. مثلاً در جریان جام جهانی ۲۰۲۶، وسط هر نیمۀ فوتبال یک استراحتی میدادند که بازیکنان استراحت کنند و کمی آب بخورند. در انگلیسی به آن «hydration break» میگفتند؛ hydration یعنی آبرسانی وbreak یعنی وقفه. فرهنگستان خیلی سریع وارد کار شد و واژه ساخت و به نظرم واژۀ خیلی خوبی هم ساخت: «آبدرنگ»؛ یعنی درنگ برای آب خوردن. یک واژۀ فارسی قشنگ و خوبی ساخت. به نظرم داشت جا میافتاد.
اگر فرهنگستان همیشه همینطور سریع بجنبد و نگذارد دیر شود و قبل از اینکه واژۀ خارجی بخواهد در زبان جا بیفتد، معادل فارسی آن را بسازد و معادل فارسی جا بیفتد، خیلی خوب است. یک نمونۀ خوبش که سالهای سال قبل ساخته شد، «سختافزار» و «نرمافزار» است در حوزۀ کامپیوتر. من فکر نمیکنم هیچ فارسیزبانی بگوید «هاردوِر» یا «سافتوِر». همه میگوییم سختافزار و نرمافزار. در حالی که مثلاً در همان حوزۀ کامپیوتر هنوز میگوییم «کیس». میخواهم بگویم بعضی چیزها را زود جنبیدند و معادل ساختند و معادل خوبی هم بود. سختافزار و نرمافزار واقعاً واژههای قشنگ و خوبی هستند. مردم آنها را پذیرفتند و به کار بردند و جا افتاد. اما یک سری چیزها را چون دیر جنبیدند و کاری برایشان نکردند، واژۀ خارجی جا افتاد و دیگر نمیشود کاری کرد. وقتی زمان بگذرد و آن واژه جا بیفتد، دیگر نمیتوانید کاری برایش بکنید؛ دیگر دیر شده است.
بنابراین باید امیدوار باشیم که فرهنگستان، چون فقط فرهنگستان هم نیست، بلکه مترجمان توانمند، نویسندههای توانا و استادان زبانشناسی که واژهسازند و قواعد واژهسازی را میدانند، هرچه زودتر بجنبند و برای واژههای بیگانه معادل بسازند که مبادا در آینده واژههای بیگانه آنقدر زیاد شوند که رنگ و بو و شکل زبان فارسی تغییر کند.
اگر بخواهید چشمانداز خودتان را دربارۀ آینده زبان فارسی بگویید، آیا نگرانیای دارید؟
من به طور کلی هیچ نگرانیای برای زبان فارسی ندارم. زبان فارسی زبان توانمندی است و یکی از ۳۰ زبان اول جهان است. ۳۰ زبان شوخی نیست. فکر نکنید رتبۀ ما خیلی پایین است. حدود ۷ هزار زبان در جهان وجود دارد؛ ۷ هزار عدد بسیار بزرگی است و ما جزو ۳۰ زبان اول هستیم. رتبۀ کمی نیست. زبان فارسی زبان بسیار توانا و خوبی است. تا وقتی ایران هست، ملت ایران هست و ایرانی هست، زبان فارسی هم هست. من نگرانیای ندارم. این مسائل حاشیهای است؛ اینکه دربارۀ واژههای بیگانه و این چیزها صحبت میکنیم، وجود دارد. اما آن درخت تناور سر جایش هست. حالا ممکن است یک شاخه این طرف بشکند یا یک خراش روی تنه بیفتد؛ اینها به آن درخت تناور به طور کلی آسیبی نمیزند.
اما باید مراقبش باشیم.
حتماً باید به آن آب بدهیم، بهموقع هَرَسش کنیم و باغبانیاش را انجام دهیم. این وظیفۀ ماست.

انتهای پیام
