رضا اسماعیلی
«به فرشتگان به خونخفته «میناب» که جان دادند و به ایران جانی دوباره بخشیدند»
دخترِ من، فرشتۀ زیبا!
نوبهارِ همیشه گلپوشم
من برای تو قصهای دارم
جانِ بابا، بیا در آغوشم
من برای تو قصهای دارم
قصۀ نوبهار و باغِ گل
گرچه اکنون نشستهام غمگین
مثلِ پروانهها به داغِ گل
توی این قصه بَره و گرگ است
گرگِ این قصه تشنۀ خون است
کولهبارش پُر است از حیله
کینهاش از حساب بیرون است
گرگِ این قصه دل ندارد که
تا بفهمد بهار و گل زیباست
او به دنبالِ جنگ و خونریزیست
پیشِ او حرف صلحِ بیمعناست
گرگِ این قصه آمد و یک شب
حملهور شد به باغِ گل، میناب
ناگهان خونِ غنچهها را ریخت
شد زمین از گلابِ خون سیراب
از دلِ مادران مینابی
چشمههایی ز اشک و خون جوشید
نه فقط این دیار، یک ایران
جامۀ ماتم و عزا پوشید
من به آیینه میخورم سوگند
ماه در چنگِ شب نمیماند
ظلم هرگز نمیشود پیروز
حرفِ حق، پُشتِ لب نمیماند
جانِ بابا! برای تو گفتم
قصۀ پُر ز غصه، اما سبز
پشتِ شب، چلچراغی از روز است
میشود باغِ قصه فردا سبز
جانِ بابا، فرشتۀ زیبا!
پُشتِ این قصه خندۀ روز است
آخرین فصلِ قصه شیرین است
حق به باطل همیشه پیروز است
انتهای پیام

