۱۴۰۵-۰۳-۱۲ | ۱۲:۳۰
منبع: مطبوعات
پیامک‌های دقیقه نودی کنکور فقط اطلاع رسانی ساده است؟

پیامک‌های دقیقه نودی کنکور فقط اطلاع رسانی ساده است؟

در روزهای منتهی به کنکور که داوطلبان و خانواده‌ها نگرانی زیادی دارند، پیامک‌هایی با این مضمون که «پزشکی دیگر رویا نیست، با ۹ میلیارد تومان»، آرزوها را خریدنی کرده است.

به گزارش ایسنا، روزنامه خراسان نوشت: در این روزها کنکور دیگر فقط یک آزمون نیست؛ یک وضعیت حساس است. خانه‌هایی که ساعتشان با زنگ مطالعه تنظیم می‌شود، نوجوانی که میان جزوه‌ها و تست‌ها نفس می‌کشد، مادری که جو ساکت خانه را حفظ می‌کند تا تمرکز فرزندش برهم نخورد و پدری که برنامه سفر خانواده را به تعویق انداخته تا بعد از کنکور. بیرون از خانه هم زندگی با تمام فشارش جریان دارد؛ قیمت‌ها بالا می‌رود، نگرانی‌ها روی هم تلنبار می‌شود، درست در همین شرایط، یک پیامک می‌آید: «پزشکی دیگر رویا نیست، قبولی فقط با ۹ میلیارد تومان».

این جمله یک تبلیغ نیست، حتی یک رویافروشی هم نیست. یک نشانه است؛ نشانه این‌که بخشی از جامعه بی‌تفاوت به آن‌چه برای دیگران اتفاق می‌افتد کم کم یاد گرفته رویاها را بخرد، نه بسازد. در این بین عده‌ای هم بدشان نمی‌آید از این مسیر کاسب شوند، پس رویا را از ذهن نوجوانی که شب تا صبح درس می‌خواند، برمی‌دارند و می‌گذارند روی میز معامله، کنار رقم‌ها و شرایط پرداخت.

انگار کسی هم قرار نیست از پیامدهای این قیمت‌گذاری بترسد. یک روز غافل بودیم و مافیای کنکور با استرسی ویران‌کننده، جیبش را پر کرد؛ با ایجاد ترس فروخت، با اضطراب معامله کرد، با آینده بازی کرد. حالا همان منطق در قامت تازه‌ای برگشته است؛ با زبانی شیک‌تر، با وعده‌هایی گران‌تر، با مصرف بی‌ملاحظه واژه‌هایی مثل رویا برای خودش. سوال این نیست که چه کسی می‌تواند ۹ میلیارد بدهد؛ سوال این است که وقتی چنین پیامکی عادی شود، با روان و اخلاق و اعتماد یک جامعه چه  می‌کند؟ 

ضربه دقیق به روان جمعی 
زمان ارسال این پیامک‌ها، خودش بخشی از پیام است؛ درست در روزهایی که اضطراب داوطلبان به اوج می‌رسد و خانواده‌ها میان امید و ترس معلق‌اند. در چنین لحظه‌ای، جمله‌ای مثل «پزشکی دیگر رویا نیست، فقط با ۹ میلیارد تومان» یک اطلاع‌رسانی ساده نیست؛ یک دستکاری آشکار در هیجان جمعی است. انگار کسی درست در مسیر  خط پایان یک ماراتن، تابلویی نصب می‌کند و می‌نویسد راه میان‌بری هست که قیمت دارد. برای داوطلبی که ماه‌ها با نظم سخت و فشار روانی جلو آمده، این پیامک می‌تواند یک حس مخرب بسازد: «پس رقابت بی‌فایده است چون بچه‌پولدارها راحت‌تر پزشک می‌شوند». مقایسه شروع می‌شود، ترس از شکست بزرگ‌تر می‌شود و امیدی که باید موتور تلاش باشد، به تردید تبدیل می‌شود.

خانواده‌ها هم ناگهان در دام یک دوگانه فرساینده می‌افتند؛ یا باید با پولی که ندارند آینده بخرند، یا در نگاه فرزندشان مقصر به نظر برسند. این همان جایی است که پیامک، از یک مزاحمت تبلیغاتی عبور می‌کند و به مداخله‌ای در روان جمعی تبدیل می‌شود؛ مداخله‌ای که دردش را نه فقط یک نفر، که یک نسل در سکوت تحمل می‌کند. 

تخریب معنای رویا، تلاش و شایستگی
خطر اصلی پیامک در معنایی است که آرام‌آرام در ذهن جامعه می‌نشاند. «پزشکی دیگر رویا نیست» در ظاهر جمله‌ای امیدوارکننده به نظر می‌رسد، اما در واقع دارد معنای رویا را عوض می‌کند. رویا در معنای انسانی و تربیتی‌اش، چیزی است که با میل، پشتکار، تحمل سختی و رشد تدریجی ساخته می‌شود. وقتی همان رویا با یک عدد نجومی به بازار آورده می‌شود، دیگر با رویا طرف نیستیم؛ با کالا طرفیم. کالایی که نه بر پایه شایستگی، بلکه بر اساس توان خرید توزیع می‌شود. در چنین روایتی، تلاش به حاشیه می‌رود.

نوجوانی که سال‌ها درس خوانده، کم‌کم این پیام را می‌گیرد که طی کردن مسیر و تحمل دشواری‌اش، فضیلت ندارد؛ آن‌چه تعیین‌کننده است، قیمت نهایی است و پول تعیین‌کننده‌ترین متغیر در رسیدن به رویاست. این حس فقط ناامیدکننده نیست، ویران‌کننده است، چون لذت رشد را از بین می‌برد؛ همان احساسی که به جوان می‌گوید من با توان خودم جلو آمده‌ام، من ساخته شده‌ام، نه خریداری. وقتی این معنا تخریب شود، شایستگی هم از یک ارزش اخلاقی به یک امتیاز قابل دور زدن تبدیل می‌شود. ماجرا فقط آسیب به روحیه چند داوطلب نیست. این یک جابه‌جایی در قرارداد اخلاقی جامعه است. جامعه‌ای که به نسل جوانش یاد بدهد میان‌بر پولی از مسیر کوشش کارآمدتر است، دیر یا زود به این نتیجه می‌رسد که نه فقط پزشکی، که منزلت، تخصص و حتی اعتبار هم خریدنی است. این‌جا دیگر با یک پیامک روبه‌رو نیستیم؛ با فرسایش تدریجی معنای عدالت روبه‌رو هستیم. 


بازتولید نگاه «همه‌چیز با پول حل می‌شود»
این پیامک‌ها فقط یک «راه» نشان نمی‌دهند؛ یک نوع دیدگاه نادرست را عادی می‌کنند. جهان‌بینی‌ای که می‌گوید فاصله‌ها را نه با آموزش و فرصت برابر، بلکه با پول می‌شود پر کرد. وقتی در حساس‌ترین نقطه رقابت آموزشی، چنین پیشنهادی مثل یک گزینه رسمی روی میز می‌آید، پیام پنهانش این است: اگر جا ماندی، اگر کم آوردی، اگر مسیر سخت بود، مهم نیست؛ پول هست و همه‌چیز قابل جبران است. در این روایت، شکاف آموزشی دیگر یک مسئله  درسی نیست که باید ترمیم شود؛ یک «بازار» است که باید از آن سود گرفت.

این دقیقا همان لحظه‌ای است که ارزش‌ها مصرفی می‌شوند. منزلت اجتماعی پزشک بودن، روپوش سفید، احترام، درآمد و قدرت تصمیم‌گیری، از «نتیجه شایستگی» تبدیل می‌شود به «کالای قابل خرید». این‌جا فقط پزشکی فروخته نمی‌شود؛ تصور ما از موفقیت فروخته می‌شود. خطر بزرگ‌تر، شکل‌گیری یک روایت مسلط است: موفق کسی است که دسترسی مالی دارد، نه کسی که مسیر را رفته، یاد گرفته و رشد کرده است. جامعه‌ای که به خریدن عادت کند، دیر یا زود به این نتیجه می‌رسد که هر مسئله‌ای را می‌توان با پول دور زد؛ حتی آن‌جا که پای صلاحیت و اعتماد عمومی در میان است.

از «خرید خدمت سربازی» تا «خرید روپوش پزشکی»
جامعه ما این منطق را یک‌بار تجربه کرده است؛ روزهایی که «خرید خدمت سربازی» به‌عنوان یک امکان قانونی جا افتاد و نابرابری را از سطح شعار، به سطح تجربه روزمره رساند. همان‌جا بود که یک پیام تلخ در ذهن خیلی‌ها ثبت شد: بعضی بارها را باید طبقات پایین‌تر به دوش بکشند، چون بقیه می‌توانند  مسئولیت را بخرند. حالا همان منطق، با لباسی حساس‌تر و خطرناک‌تر برگشته است؛ البته که قبلاً هم در اشکال دیگری وجود داشت و همین خطرات را داشت، اما در حقیقت حالا قوی‌تر برگشته. این‌بار نه درباره یک وظیفه عمومی، بلکه درباره آینده سلامت مردم. پزشکی دقیقا نقطه تماس انسان با اضطراب، درد، امید و زندگی است. این‌جا دیگر فقط سرنوشت یک داوطلب یا یک خانواده مطرح نیست؛ پای کیفیت درمان، ایمنی بیمار و اعتماد عمومی به نظام سلامت در میان است. فروختن عدالت در سربازی، زخمی اجتماعی بود؛ اما فروختن عدالت در پزشکی می‌تواند زخمی انسانی باشد. جامعه‌ای که به خودش اجازه بدهد در مسیر ورود به حرفه‌ای مثل پزشکی میان‌بر پولی تعریف کند، دیر یا زود باید پاسخ دهد: هزینه این میان‌بر را چه کسی می‌پردازد؟ فقط داوطلبان محروم، یا بیماری که یک روز ناچار است جانش را به دست خریداران این رویا بسپارد؟ 


اثر مستقیم بر داوطلب: بی‌انگیزگی، خشم، سرخوردگی 
برای داوطلبی که ماه‌ها و گاهی سال‌ها در یک مسیر فرساینده حرکت کرده، چنین پیامکی فقط خبر بد نیست؛ یک ضربه به معنای «قاعده بازی» است. وقتی وسط رقابتی که قرار بوده بر شایستگی بنا شود، ناگهان برچسب قیمت روی مقصد می‌چسبانند، طبیعی است که احساس بی‌عدالتی به احساس بی‌فایدگی تبدیل شود. داوطلبی که شب تا صبح درس خوانده، با خودش می‌گوید اگر یک نفر می‌تواند با ۹ میلیارد تومان از بخشی از مسیر عبور کند، پس سهم من از این مسابقه چیست؟ فقط فرسودگی؟ این حس می‌تواند مستقیم روی روان اثر بگذارد: افت انگیزه، خشم فروخورده، دلزدگی از درس، و نوعی درماندگی آموخته‌شده که می‌گوید هرچه تلاش کنم، قواعد جایی دیگر نوشته می‌شود. بعضی‌ها واکنش‌شان سکوت است، بعضی‌ها طغیان، بعضی‌ها هم با یک لبخند تلخ می‌گویند «اصلا چه اهمیتی دارد»؛ اما در همه این واکنش‌ها یک چیز مشترک است: ترک خوردن امید یک نسل.
نکته مهم این‌جاست که یک نوجوان یا جوان بالغ ممکن است در نهایت بفهمد چیزی که خریدنی است، ارزش واقعی ندارد؛ این که «رویا» اگر با پول جایگزین شود، بیشتر شبیه برچسب است تا هویت. اما دانستن همیشه جلوی آسیب را نمی‌گیرد. حتی اگر داوطلب از نظر ذهنی قانع شود که راه خودش شریف‌تر است، بدن و روانش باز هم در زمین نابرابر فرسوده می‌شود. انتظار این‌که یک نوجوان ۱۸ ساله با چند جمله انگیزشی از کنار چنین نابرابری‌ای عبور کند، بیشتر شبیه پاک کردن صورت مسئله است تا دیدن واقعیت. 

اثر بر خانواده‌ها: شرم، فشار، «والدگریِ بدهکار» و شکاف در خانه
این پیامک فقط داوطلب را هدف نمی‌گیرد؛ مستقیم وارد خانه می‌شود و روی رابطه‌های خانوادگی سایه می‌اندازد. خانواده‌ای که همین حالا زیر فشار اجاره، قسط، درمان و هزینه‌های روزمره نفس کم آورده، ناگهان با یک عدد روبه‌رو می‌شود که شبیه «قیمت یک خانه متوسط در برخی کلان‌شهرهاست یعنی ۹ میلیارد تومان. همین جاست که شرم نادرست و کاذبی شروع می‌شود؛ نه شرم تنبلی، بلکه شرم بی‌پولی. شرمی که می‌تواند بی‌صدا و مزمن، عزت‌نفس والدین را نابود کند؛ همان‌طور که زمان خرید سربازی این موضوع باعث چالش‌های زیادی بین اعضای خانواده می‌شد. برای بعضی پدر و مادرها، این پیامک یک سازوکار مقایسه می‌سازد: خانواده‌های دیگر «می‌توانند»، ما «نمی‌توانیم». نتیجه‌اش فقط حسرت نیست؛ نوعی احساس بدهکاری دائمی است، انگار والدگری به پروژه تامین «پول نجات» تقلیل پیدا می‌کند. مادر و پدری که تمام توان‌شان را گذاشته‌اند تا فرزندشان درس بخواند، ناگهان در نگاه خودشان ناکافی می‌شوند؛ و این ناکافی بودن، در فضای پرتنش کنکور، می‌تواند به تنش‌های زناشویی، سرزنش‌های پنهان، و جنگ‌های کوچک روزمره تبدیل شود.

از آن طرف، داوطلب هم در دوگانه‌‎ای تلخ  گیر می‌کند: یا باید بار اضطراب خودش را نگه دارد تا خانواده‌اش را خُرد نکند، یا خشمش را بیرون بریزد و خانه را متشنج‌تر کند. این‌جاست که یک پیامک تبلیغاتی، از بیرون به درون خانه نفوذ و روابط را دوباره تعریف می‌کند: رابطه‌ای که باید بر حمایت و امنیت بنا شود، آرام‌آرام به معامله «توان مالی/آینده» تبدیل می‌شود. خلاصه وقتی جامعه به خانواده‌ها القا می‌کند که بعضی آینده‌ها قیمت دارند، نتیجه‌اش فقط استرس بیشتر نیست؛ فرسایش اعتماد در کوچک‌ترین واحد اجتماعی است: خانه.

وقتی جامعه به سلامت، آموزش و عدالت بدبین می‌شود
خطر این پیامک‌ها فقط در رنجی نیست که به یک داوطلب یا یک خانواده وارد می‌کنند؛ خطر بزرگ‌تر، اثری است که بر اعتماد عمومی می‌گذارند. جامعه با نهادهای مهمش فقط از راه قانون ارتباط برقرار نمی‌کند؛ از راه باور هم ارتباط می‌گیرد. مردم باید باور داشته باشند که آموزش، هرچند پرنقص، هنوز نسبتی با شایستگی دارد؛ باید باور داشته باشند که نظام سلامت، هرچند گرفتار کاستی‌هاست، در اصل بر صلاحیت و مسئولیت بنا شده است. وقتی پیامکی با این صراحت می‌گوید «پزشکی دیگر رویا نیست، قبولی فقط با ۹ میلیارد تومان»، فقط یک خدمت ناعادلانه را تبلیغ نمی‌کند؛ بذر بدبینی را در ذهن جامعه می‌کارد. این همان لحظه‌ای است که سرمایه اجتماعی فرسوده می‌شود. نوجوانی که فکر می‌کند رقابت عادلانه نیست، کمتر به قواعد جمعی باور می‌کند. خانواده‌ای که احساس می‌کند آینده خریدنی است، کمتر به نهادها اعتماد می‌کند. بیماری که این تبلیغات را می‌بیند، ممکن است فردا با تردید به روپوش سفید نگاه کند و با خودش بپرسد: این جایگاه، حاصل دانش است یا حاصل پول؟

یادی از دکتر شیخ عزیز 
اگر کسی با پول «دکتر» شده باشد، آن هم با هزینه‌ای در حد ۹ میلیارد تومان، از او چه انتظاری می‌شود داشت؟ این‌جا مسئله قضاوت فردی نیست؛ منطق اقتصادی ماجراست. کسی که از ابتدا ورود به پزشکی را «سرمایه‌گذاری» دیده، طبیعی است که بعدتر هم طبابت را با همین زبان بفهمد: بازگشت سرمایه، بیشینه‌سازی درآمد، انتخاب مسیرهای کم‌دردسرتر و پرمنفعت‌تر.
در چنین منطقی، رفتن به مناطق محروم برای طرح نه یک تعهد اجتماعی، بلکه یک هزینه اضافی است؛ هزینه‌ای که باید دور زده شود، به تعویق بیفتد یا با رابطه و امتیاز و تبصره حل شود. حتی اگر قانون او را مجبور کند، انگیزه‌اش برای ماندن و ساختن و تاب‌آوردن سختی کمتر است. خطر فقط «نرفتن» نیست؛ حداقلی‌کار کردن هم هست: گذراندن دوره‌ها با کمترین درگیری، گرفتن نمره‌ها و تاییدیه‌ها به شکل صوری، و عبور از ایستگاه‌های آموزشی بدون آن کیفیتی که جان بیمار به آن وابسته است، احتمالاتی است که می‌توان در نظر گرفت.
از سوی دیگر، پزشکی که با منطق «پول داده‌ام تا به این‌جا برسم» وارد شده، بعید است در ادامه به الگوی پزشکان خیرخواهی مثل دکتر شیخ نزدیک شود؛ کسی که از نیازمندان پول نمی‌گرفت و شأن انسانی درمان را مقدم می‌دانست. نه چون انسان‌ها ذاتا بد یا خوب‌اند؛ چون نقطه شروع، اخلاق حرفه‌ای را از «تعهد» به «طلبکاری» تبدیل می‌کند. و جامعه‌ای که طلبکاری را در نقطه ورود به پزشکی عادی کند، نباید از تجاری شدن درمان و سرد شدن رابطه پزشک و بیمار تعجب کند.

انتهای پیام

# ایسنا+

آخرین اخبار ایسنا+

چندرسانه‌ای