چهارشنبه ۲۲ مهر ۱۴۰۵ | ۱۱:۵۷
خانه کجاست؟ وقتی وطن دیگر یک مکان نیست!

خانه کجاست؟ وقتی وطن دیگر یک مکان نیست!

«نوستالژی» کتابی درباره‌ گذشته نیست؛ کتابی درباره‌ وضعیت انسان امروز است. جهانی که کاسن به آن فکر می‌کند، جهانی از مهاجرت، تبعید، چندزبانی و جابه‌جایی است؛ جهانی که در آن میلیون‌ها انسان میان چند کشور، چند فرهنگ و گاهی چند زبان زندگی می‌کنند.

پریا حیدری - مترجم و مدرس - در یادداشت خود با عنوان «خانه کجاست؟ وقتی وطن دیگر یک مکان نیست!» به کتاب «نوستالژی: پس کی واقعا در خانه‌ایم» اثر باربارا کاسن پرداخته و این یادداشت را برای انتشار در اختیار ایسنا قرار داده است.

در متن این یادداشت می‌خوانیم: 

«نوستالژی معمولاً نام احساسی است که با گذشته و خانه گره خورده: دلتنگی برای جایی که از آن دور افتاده‌ایم، برای کودکی، شهر، زبان، خانواده یا وطنی که دیگر در دسترس نیست. اما باربارا کاسن در کتاب کوتاه و تأمل‌برانگیز «نوستالژی: پس کی واقعاً در خانه‌ایم؟» (ترجمه نادر خسروی، نشر ماهی) پرسشی بسیار دشوارتر پیش می‌کشد: اصلاً «خانه‌بودن» یعنی چه؟ و آیا ممکن است کسی به خانه بازگردد، بی‌آنکه دیگر بتواند در آن خانه زندگی کند؟

کاسن - فیلسوف و پژوهشگر برجسته‌ فرانسوی - در این کتاب از یک مفهوم به ظاهر شخصی و عاطفی شروع می‌کند و آن را به پرسشی فلسفی و سیاسی درباره‌ وطن، تبعید، زبان، تعلق و بیگانگی تبدیل می‌کند. کتاب در اصل کوتاه است، اما دامنه‌ پرسش‌هایش بسیار بزرگ‌تر از حجم آن است. کاسن در چهار بخش ــ درآمدی درباره‌ مهمان‌نوازی کُرسی و سه فصل درباره‌ اودیسه، آینئاس و هانا آرنت ــ تلاش می‌کند نشان دهد که خانه را نمی‌توان فقط با خاک و جغرافیا تعریف کرد.

نقطه‌ آغاز کتاب، تجربه‌ای شخصی است: رابطه‌ کاسن با کُرسی؛ جزیره‌ای که زادگاه او نیست، اما به شکلی عمیق برایش معنای خانه پیدا کرده است. همین تناقض، پرسش اصلی کتاب را شکل می‌دهد: ممکن است جایی خانه‌ ما باشد، بی‌آنکه در آن متولد شده باشیم؛ و ممکن است جایی که در آن متولد شده‌ایم، دیگر خانه‌ ما نباشد. بنابراین «خانه» الزاماً یک واقعیت جغرافیایی نیست؛ تجربه‌ای انسانی و تا حدی ساخته‌شده است.

کاسن از همین‌جا به خود واژه‌ نوستالژی برمی‌گردد. نوستالژی از دو جزء یونانی ساخته شده است: nostos به معنای بازگشت و algia  به معنای درد. یعنی نوستالژی در اصل «دردِِ بازگشت» یا رنجِ میل به بازگشت است. اما مسئله اینجا است که بازگشت همیشه به معنای رسیدن نیست. حتی اگر به همان نقطه‌ای برگردیم که زمانی خانه‌مان بوده، خودمان دیگر همان آدم سابق نیستیم و آن مکان نیز لزوماً همان مکان سابق نیست.

برای توضیح این تناقض، کاسن سراغ یکی از بزرگ‌ترین داستان‌های بازگشت در ادبیات غرب می‌رود: اودیسه. اودیسئوس سال‌ها در راه بازگشت به ایتاکا است؛ اما وقتی سرانجام به خانه می‌رسد، آن را در ابتدا نمی‌شناسد و دیگران نیز او را نمی‌شناسند. حتی پس از آنکه هویت خود را بازمی‌یابد و به پنه‌لوپه می‌رسد، ماندن در خانه پایان داستان نیست. او دوباره راهی می‌شود. بنابراین بازگشت اودیسئوس نه نقطه‌ پایان، بلکه بخشی از چرخه‌ای است که در آن «خانه» همیشه اندکی عقب‌تر از انسان قرار دارد. کاسن با خواندن اودیسه نشان می‌دهد که نوستالژی نه فقط میل به یک مکان، بلکه میل به تعلق‌داشتن است؛ میل به اینکه جایی وجود داشته باشد که بتوانیم بگوییم «اینجا جای من است.»

اما آینئاس مسیر دیگری دارد. اگر اودیسئوس می‌خواهد به خانه‌ ازدست‌رفته بازگردد، آینئاس پس از ویرانی تروا باید خانه‌ای تازه بسازد. او گذشته را به دوش می‌کشد، اما نمی‌تواند به آن بازگردد. در نتیجه، داستان او داستان تبدیل نوستالژی به تبعید و سپس به تأسیس است. آینئاس از سرزمین خود بیرون رانده شده، اما قرار نیست تمام عمر در حسرت آن سرزمین بماند؛ باید جایی دیگر را به خانه تبدیل کند. در اینجا یکی از ظریف‌ترین ایده‌های کتاب شکل می‌گیرد: گاهی خانه نه چیزی است که از گذشته به ارث برده‌ایم، بلکه چیزی است که باید در آینده بسازیم.

و سپس کاسن از اسطوره به تاریخ معاصر می‌رسد؛ از اودیسئوس و آینئاس به هانا آرنت. این انتخاب بسیار مهم است، زیرا آرنت خود تجربه‌ تبعید را زیسته بود. او در سال ۱۹۳۳ از آلمان گریخت، مدتی در فرانسه زندگی کرد و سرانجام به ایالات متحده رسید. برای آرنت، تبعید فقط جابه‌جایی از یک کشور به کشور دیگر نبود؛ تغییر رابطه‌ انسان با زبان، فرهنگ و هویت بود. اینجا است که پاسخ کاسن به پرسش عنوان کتاب، از «سرزمین» به زبان منتقل می‌شود.

اگر خانه را فقط خاک بدانیم، انسان تبعیدی برای همیشه بی‌خانه است. اگر خانه را فقط ملیت بدانیم، مهاجر و پناهنده همیشه دیگری باقی می‌ماند. اما اگر زبان بتواند بخشی از معنای خانه را بر عهده بگیرد، وضعیت تغییر می‌کند. زبان جایی است که انسان می‌تواند در آن زندگی کند، حتی وقتی از جغرافیای خود دور شده است.

آینئاس زبان تازه‌ای می‌آموزد و در آن سکونت می‌کند؛ آرنت نیز در تبعید با زبان، ادبیات و تفکر رابطه‌ای تازه با مفهوم وطن برقرار می‌کند. در خوانش کاسن، زبان دیگر صرفاً وسیله‌ ارتباط نیست؛ می‌تواند وطنِ قابل حمل انسان بی‌وطن باشد.

از این منظر، «نوستالژی» کتابی درباره‌ گذشته نیست؛ کتابی درباره‌ وضعیت انسان امروز است. جهانی که کاسن به آن فکر می‌کند، جهانی از مهاجرت، تبعید، چندزبانی و جابه‌جایی است؛ جهانی که در آن میلیون‌ها انسان میان چند کشور، چند فرهنگ و گاهی چند زبان زندگی می‌کنند. در چنین جهانی، اصرار بر اینکه هر انسان فقط به یک سرزمین تعلق دارد، می‌تواند نه‌تنها ساده‌انگارانه، بلکه خطرناک باشد.

به همین دلیل، کاسن میان «ریشه‌داشتن» و «بی‌ریشه‌بودن» دوگانه‌ای ساده برقرار نمی‌کند. مسئله این نیست که باید ریشه‌هایمان را فراموش کنیم. مسئله این است که آیا می‌توانیم تعلق را بدون تبدیل‌کردن آن به انحصار تصور کنیم؟ آیا می‌توان هم خانه‌ای داشت و هم به دیگری اجازه داد خانه‌ خودش را داشته باشد؟

اهمیت کتاب دقیقاً در همین نقطه است: کاسن نوستالژی را تحقیر نمی‌کند. دلتنگی برای خانه را یک احساس عقب‌مانده یا غیرعقلانی نمی‌داند. برعکس، نوستالژی را یکی از عمیق‌ترین تجربه‌های انسانی می‌بیند؛ اما نشان می‌دهد که اگر این دلتنگی به ایده‌ای مطلق درباره‌ «وطن اصیل» تبدیل شود، می‌تواند به طرد دیگری و دشمنی با بیگانه بیانجامد.

«نوستالژی: پس کی واقعاً در خانه‌ایم؟» کتابی کم‌حجم اما پرمسئله است. کاسن در کمتر از صدوسی صفحه، از کرسی به هومر، از هومر به ویرژیل و از آنها به هانا آرنت می‌رسد تا یک پرسش ساده را پیچیده کندد: خانه کجا است؟ شاید پاسخ نهایی کتاب این باشد که ما هرگز کاملاً در خانه نیستیم؛ یا بهتر بگوییم، خانه چیزی نیست که یک‌بار برای همیشه به آن برسیم. گاهی خانه جایی است که از آن بازگشته‌ایم، گاهی جایی که مجبور شده‌ایم در آن زندگی تازه‌ای آغاز کنیم و گاهی زبانی است که با آن جهان را می‌فهمیم. و شاید به همین دلیل، آخرین خانه‌ انسان نه روی نقشه، بلکه در جایی میان زبان، خاطره و رابطه با دیگری ساخته می‌شود.

خانه کجاست؟ وقتی وطن دیگر یک مکان نیست!

 انتهای پیام 

# فرهنگی و هنری

آخرین اخبار فرهنگی و هنری