این آخرین جملات نوجوان بسیجی شهید هادی فرزانه است که همزمان با پدرش، شهید اکبر فرزانه، به شهادت رسید، پدر و پسری که سالها زیر یک سقف زندگی کردند، در یک مسیر قدم گذاشتند و سرانجام، در یک روز و با یک سرنوشت مشترک، به شهادت رسیدند. امروز از آن زندگی مشترک، تنها خانهای باقی مانده که میان سکوتش، جای خالی دو حضور بیش از هر چیز به چشم میآید.
چقدر سخت است مصاحبه با بانویی که هم همسر شهید است و هم مادر شهید، چه میکشند این مادران و همسران شهدا؟ با نبود کدام عزیزشان کنار میآیند؟ این مادران با ایستادگی و صلابت خود به حق صبر حضرت زینب را به ارث بردهاند.
مادر، با دو قاب عکس در آغوشش برای مصاحبه آماده میشود، هر از گاهی دستی آرام روی شیشهی قابها میکشد، عکسها را میبوسد، لحظهای مکث میکند و با لهجه شیرین ترکی زیر لب میگوید: «هادی بالام، باشیوا دولانیم».

خدیجه فرزانه قراملکی، همسر شهید اکبر فرزانه و مادر شهید هادی فرزانه، در گفتوگو با ایسنا از همسر و فرزندش حرف میزند، اما نه با بغضی که انتظارش را داری، بلکه با صلابت و افتخار.
وقتی از سالهای ابتدای زندگیاش حرف میزند، هنوز شیرینی آن روزها در کلامش پیداست، همسر این شهید میگوید: من و اکبر دخترعمو و پسرعمو بودیم. چهار سال تلاش کرد تا بتوانیم با هم ازدواج کنیم زندگیای سرشار از محبت، دلخوشی و شادی داشتیم.
دختری که نازدانه پدرش بود...
از دخترش حدیث که میگوید، لبخندش پررنگتر میشود، حدیث نازدانه پدرش بود. برای دخترش هم پدر بود و هم مادر من یک دورهای نتوانستم از دخترم مراقبت کنم اکبر شبها کنار گهواره دخترش بیدار میماند، شیرخشک به او میداد و تا صبح مراقبش بود.
او به محض آوردن نام هادی صدایش میلرزد و ادامه میدهد: وقتی حدیث شش ساله شد، وقتی از او پرسیدیم خواهر دوست داری یا برادر؟ گفت برادری میخواهم که مثل کوه پشتم باشد.
او با لبخندی آمیخته به دلتنگی اظهار میکند: روز شهادت امام هادی(ع) فهمیدیم بچه پسر است و روز ولادت امام هادی(ع) هم شناسنامهاش را گرفتیم، هادی با اسم خودش آمد و با اسم خودش هم رفت.
او خاطرنشان میکند: بعد از شهادت رهبر، همسرم گفت من با پسرم میروم گشت، تو هم با دخترت در خیابانها حضور داشته باشید، تا وقتی رهبر اجازه نداده، به خانه برنمیگردیم. اجازه رفتن آنها را امام زمان(عج) داد. آنها رفتند و من و دخترم در خیابانها هستیم، هر زمان رهبرمان بگوید به خانه بازمیگردیم.
مادر شهید فرزانه، بیاختیار زیر لب قربانصدقه پسرش میرود و از رشادتهای او میگوید: هادی تنها ۱۴ سال داشت اما بارها برای حضور در بسیج اصرار کرده بود هر بار که با مخالفت روبهرو میشد، یک جمله را تکرار میکرد: مگر من از حسین فهمیده چه کم دارم؟ آخر سر خودم رضایتنامهاش را امضا کردم. به پدرش هم گفتم اگر شهید شود، افتخار میکنم.
او هنگام روایت آخرین ساعات حضور هادی در خانه، چند لحظه سکوت میکند، سکوتی که بیشتر از هر جملهای حرفی برای گفتن دارد و سپس میگوید: آن روز پدرش نمیخواست او را همراه خودش ببرد. زنگ زدم و گفتم چرا هادی را نبردی؟ من که اجازه دادهام، گفت:«به هادی زنگ بزن و بگو ساعت ۱۰ گشت دارد، بیاید».
همسر شهید فرزانه بیان میکند: هادی بعد از آن تماس، سریع وضو گرفت و نمازش را کنار خواهرش خواند. نماز را خیلی دوست داشت و با وجود سن کم، احکام دینی را از طریق گوشی یاد گرفته بود.هر وقت دوش میگرفتند پدرش میگفت هادی غسل شهادت را هم به جا بیاور.
وقتی به لحظه شنیدن خبر شهادت میرسد، برخلاف انتظار، اشکی در چشمانش دیده نمیشود، با همان لبخند میگوید: نماز صبح میخواندم رکعت آخر که به سجده رفتم آیه «اللهم اِنی اَسئلک الراحه عند الموت و المغفره بعد الموت و العفو عند الحساب» را خواندم با خنده از سجده بلند شدم. بعد از نماز برادرم زنگ زد به او گفتم از اکبر چه خبر گفت «شهادتش مبارکش باد» همان لحظه همه گریه میکردند اما من میخندیدم میگفتم خبر شهادت که گریه ندارد.
او میافزاید: معتقدم خداوند دو نعمت بزرگ به من عطا کرده است، ۲۴ سال زندگی در کنار یک همسر شهید و ۱۴ سال مادریِ پسری که عاقبتش شهادت شد.
مادر و همسری که پس از وداع، نماز شکر خواند
مادر شهید فرزانه میگوید: ظهر به گلزار شهدا که رفتیم بعد از خاکسپاری، کنار مزار همسر و پسرم نشستم. یک لحظه احساس سبکی و خوشحالی عجیبی وجودم را گرفت. بلند شدم، دو رکعت نماز شکر خواندم و گفتم خدایا شکرت که این نعمت را به من دادی.
او در حالی که همچنان از هادی با افتخار یاد میکند، جملهای را بر زبان میآورد که عصاره تمام حرفهایش است«بزرگترین افتخار یک مادر این است که فرزندش اینگونه عاقبتبخیر شود.»
به گزارش ایسنا، شهیدان اکبر فرزانه و هادی فرزانه پدر و پسری که ۲۸ اسفندماه ۱۴۰۴ به فیض رفیع شهادت نائل آمدند جزء ۱۳ شهید قراملک تبریز هستند.
انتهای پیام
